Sunday, December 18, 2005

سوژه های تمام نشدنی

امروز نوبت يكی ديگه بود كه خط كشش را برداره و مانتوی دخترای مدرسه! را سانت بزنه. به دينا گفت نمی تونی بری. مانتوت كوتاهه! گفتیم ديروز اون يكی خانم ايراد نگرفتن، گفتن مشكل نداره. بعد از كمی مكث به اين نتيجه رسيد كه مانتوی دينا دكمه كم داره و بهتره امروزه را با يك سنجاق قفلی سر كنه..


غير از قد مانتو ، كم بودن دكمه ها و يا فاصله ی بينشون هم از مشكلات موجوده و گريبان خيلی ها را گرفته!


نمردیم و لبخند را به ملت هديه كردیم! هر بار از كنارم رد شد زد زيره خنده! می گم به شماها كه گير نمی دن. تا دلت می خواد بخند.. می گه گفتن بلند، نه به اين بلندی .. مانتوی من فقط از بالای زانو شده زيره زانو! همين.


من فهميدم مانتوی بلند چرا خوبه؟! ديگه موقع طراحی شلوارامون سياه و كثيف نمی شه!!


امروز دنبال پسری می گشتن كه بدون هماهنگی با يكی از مؤسسين كه پنج شنبه اومده بود دانشگاه صحبت كرده و به گوششون نرسيده بود كه دختری هم بوده !! خانومه تعجب كرده بود كه گرافيكيها هستن! می گفت به من گفتن امكان ديدن شماها تو روز پنج شنبه نيست..


تصميم گرفتم سره كلاس معارف حرف نزنم ديگه! نمی دونم چرا اكثر گفتگو ها و بحث ها بين من و استاد می گذره. البته بر خلاف ترم قبل دعوامون نمی شه و استاد نظراتم را تأييد می كنه و يا نظرم را در مورد موضوعاتی كه درس داده می پرسه. و هنوز هم نفهميدم چرا وقتی سر بعضی از موضوعات تأكيد می كنه و ازمون می خواد كه برداشتمون را بگيم باز كسی حرف نمی زنه غير از من.


دو، سه هفته پيش بود.. گفت جات سره معارف خيلی خالی بود! گفتم مگه اينكه سره كلاس معارف جام خالی باشه! می گه هر كی ندونه فكر می كنه چه روشنفكر و اهل مطالعه هستی تو! نمی دونن فقط زبونت خيلی درازه!

Saturday, December 17, 2005

حرمتهای شكسته

برگشتم.. به همين راحتی!


رام ندادن.. از اون هم راحت تر!


در ورودی را بسته بودن و دخترا پشت درهای بسته موندن.. به همين راحتی!


يكی از مسئولین آموزش ايستاده بود و تشخيص می داد چه كسی صلاحيت وارد شدن داره! جالبه كه به سرعت اين خانم را در پی اعتراض های بچه ها كه چرا آقايون بايد سر تا پامون را برانداز كنن مسئول اين كار كردن.. در حاليكه اين ترم هم داره تموم می شه و هنوز از كارنامه ی ترم قبل خبری نيست! فهميدم چرا مسئولين آموزش هيچ وقت نمی رسن مسئوليت های خودشون را درست انجام بدن!


چادرش را هم داد به يكی از دخترای معماری و اجازه ورود براش صادر كرد..


بعد از منت و خواهش و اعتراض، رفتن و با مانتوی بلند برگشتن.. به همين راحتی!


دانشگاه به چه قيمتی؟!


غيبت های زبان شد 4 جلسه و احتمالاً حذف.. به همين راحتی!


غيبت های هندسه می شه 4 تا و حذف.. به همين راحتی!


غيبت های مبانی رنگ می شه 3 تا و تنها درسی كه می شه اميد داشت استاد حذفم نكنه..


برعكس بقيه ترجيح می دم بشينم پای كامپيوتر و بعد هم به فكر درست كردن نهار باشم به جای اينكه با مانتوی بلند برگردم..


راحت هم نيست..

Friday, December 16, 2005

بنگاه شايعه پراكنی

خب بگو، آخه كی حرفت را باور می كنه؟


- كی؟ الان برو بهشون بگو خليلی (معاون دانشگاه) 2 تا زن داره. همشون باور می كنن!


عجب سوژه ای! بيا رو همين كار كنيم!


- خيال كردی! به همه می گم..


- ميثم! دنيا متأهله! باور می كنی؟


: آره! .. دنيا من بايد از دهن بقيه بشنوم؟ واقعاً آدم را نااميد می كنی. حداقل می اومدی يه مشورتی با دوستات می كردی..


می گم: تو جداً حرف نادر را باور می كنی؟


: چرا كه نه؟ قبولش دارم!


- دنيا متأهله! باور می كنی؟


+ آره! .. يادت نره ما رو هم دعوت كنی!!!


- ديدی دنيا خانوم! فرهاد باور می كنه.


- دنيا متأهله! باور می كنی جواد؟


= نه!! درست مثل اينه كه بگی فرهاد 2 كيلوئه! .. آخه بنده ی خدا حالا كه داری شايعه می سازی يه چيز درست درمون بساز كه طرف خودش هم باورش بشه. مثل ما كه خود مرتضی هم داشت باورش می شد!


بيچاره يك هفته كلاسها را تعطيل كرده بود و رفت خونه. همخونه ایهاش با چنان مهارتی به همه گفتن كه بی سر و صدا رفته سره سفره ی عقد و چنان شاكی بودن از دستش كه حتی دوستای نزدیكش را دعوت نكرده كه همه باور كردن! و نزدیك بود پسر بيچاره جونش به خطر بيفته و قبل از اينكه به گوش دوست دخترش برسه همه چيز را ماسمالی كردن!


- تو باور نكن ولی دنيا متأهله!


= حداقل بيا يه دوره كلاس واست بزاريم كه انقدر ضايع شايعه نسازی.. دنيا روتو برگردون! نگاه نكن ..


منم اصلاً نفهميدم كه به نادر گفت آخه كدوم بدبختی خر می شه بياد ... ؟!!

Tuesday, December 13, 2005

روزهای خاطره

ساعت 9  و وقت خواب و سه تا دختر كوچولو گاهی با حرف و گاهی بی حرف راهی اتاقشون می شدند..


ساعت 9 و صندلی خالی جلوی اتاق كه هميشه انتظارش را می كشيد. می اومد شب بخير بگه و يه داستان يا چند تا خاطره از شيطنتهای كودكيش سهم دخترا بود.


ساعت 9 و صدای خنده ی دخترا كه به جای خوابيدن خواب از سرشون می پريد! و مامان كه يا بهش اخطار می داد و يا از اتاق بيرونش می كرد تا دخترا بخوابن.


ساعت 9 و از اول با دخترا طی می كرد زياد سر و صدا نكنن تا مامان دعوا نكنه..


بعدازظهرا و درس پرسيدن ها .. ديكته گفتن ها .. انشاهایی كه "بايد" نبايد توش می اومد..


بعدازظهرا و خاطرات خوب..


 


خبر عالی و خوبيه پدر شدن ِ رفيق و شفيق دوران كودكی و دوست نازنينت! آقا كوچولو فقط به بابا و مامانت نبايد تبريك گفت. به تو هم به خاطر اينكه دو تا از بهترينها را در كنارت داری بايد تبريك گفت..


فقط برات متأسفم! چون تلافی تمام نيشگونهایی كه بابات ازم گرفته را بايد سرت بيارم كوچولو.

Saturday, December 10, 2005

به فاصله ی موزائيك

روز خوبی بود. از همون اول كه چشمام را باز كردم.. از همون وقتی كه متهمم كردی..


روز خوبی بود. از همون وقتی كه با اعصاب خراب و بغض، اشكهام به انتظار نشسته بود..


روز خوبی بود و از لحظه ای كه وارد دانشگاه شدم بهتر شد. درست از وقتی كه دربون جلومون را گرفت و گفت بايد تعهد بديد! .. چرا؟  .. پوششتون نامناسبه! امروز آيه از آسمان نازل شده بود و تازه يادشون افتاده بود! زير يه برگه را امضاء كردم و دويدم سمت كلاس و توی راهرو با ديدن آقای رضازاده داد زدم اگه غيبت بخورم تقصير شماست!!


چند اسم مونده به دنيا.. به موقع رسيدم. نفس نفس زنان دستم را بالا بردم تا حضورم را اعلام كنم!


امروز روز بهتری شد. از همون وقتی كه يه منفی ديگه جلوی اسمم اضافه شد! .. گيج و عصبانی رفتم تمرين حل كنم و فهميدم می شه درس بلد بود و اشتباه نوشت. می شه به سادگی گيجی را لابلای خطوط قاطی كرد و منفی گرفت..


لحظه شماری برای تمام شدن اين كلاس لعنتی و خطوط كج و حرفهای استاد كه روی يك كلمه اش هم نمی تونستم تمركز كنم. فقط می دونستم اگه رضازاده را ببينم تمام عصبانيتم را هوار می كنم رو سرش!


اولین مقصد اتاقش بود. شانس آورد نبود. به عسگری می گم می خوام تعهدم را پس بگيرم! می گه برو پيش آقای خليلی.. آقای خليلی هم پيدا نمی شه. هيچ بشری برای جوابگویی نيست. يكی از بچه ها می گه برو آموزش! می گم از كی تا حالا مسئول اينم شدن؟ می گه اونا هم مثل رضازاده از اينان! و يه نخود از تو ظرف برمی داره و نشونم می ده.


از محسن می پرسم خليلی را نديدی؟ می گه فاصله را رعايت كن! حداقل ِ فاصله دو موزائيك! و می پرسه تو كه قصد نداری از فردا مانتوت را عوض كنی؟ اصلاً نبايد تعهد می دادی .. می گم اگه تو هم 3 جلسه غيبت داشتی فقط به اين فكر می كردی كه بدون تأخير برسی سر ه كلاس تا غيبتت 4 تا نشه!


از فردا می خوام چادر سر كنم! .. يونس می خنده و می گه تو ؟!!


اتفاقاً تصميمم را گرفتم. به فكر پوشيه هم هستم. می گه تو چادر سرت كن! من كل دانشگاه را شيرينی می دم!


خدا پدر مادر مسئولين اين مؤسسه غيرانتفاعی و غير دولتی را بيامرزد كه سوژه ی جديدی را درست كردن. بعد از تعطيل كردن كلاس طراحی و عوض شدن استاد  سوژه خونمان كم شده بود.

Thursday, December 08, 2005

همين

كلی حرف داشتم ولی حال و حوصله ی نوشتنش نيست...


..


.

Wednesday, December 07, 2005

سخاوت

 


- ببخش


: بخشيدم .. دنيا مال تو !


 


 


Jungle Night

Monday, December 05, 2005

بدون تصویر

با اصرار فراوان دو خط شعر را منسوب كردم به حميد مصدق در حاليكه از فريدون مشيری بود! خيلی سوختن داشت!! مخصوصاً در برابر اونهمه اطمينان. ولی خب.. انسان جايز الخطاست! می گه شما دخترها با اصرار اشتباه می كنيد و عقب نشينی هم نمی كنيد. اگه من بودم ديگه روم نمی شد حرف بزنم!


پسرهای دانشگاه ما همه از دم دكترن! حق همشون را خوردن. اشتباهی سر از گرافيك در آوردن. تا با يكيشون 2 بار سلام عليك می كنی به غذا و مريضی و سلامتی ات گير می دن و انواع توصيه ها را تو آستينشون دارن! از اول ترم هم تجويز همشون برای من غذا خوردن بودنه. مخصوصاً وقتی تايم نهار منو می بينن انگار يادشون می افته.. اين همينه ديگشون هم منو كشته! همينه ديگه...


هر كی ندونه فكر می كنه من چه موشی ام يا اونا چه هركول هایی هستن.


می گه تو همين قدری بمون! شانس آوردیم.. همينجوری كه هممون را حريفی، اگه بزرگتر بودی كه ديگه هيچی.. كاتر را نشون می ده و می گه زبونت از اين هم تيزتر و برنده تره!


استاد گفت خواهرت خيلی فعال تره! مهدی سرش را تكون داد و گفت يه ذره خجالت بكش! مثل اينكه تو نگام خوند كه واسه چی؟ اضافه كرد با خودم بودم! بايد خجالت بكشم.. سرم را انداختم پائين و لابلای كادرهایی كه برای تصوير سازی كشيده بودم به نوشتن ادامه دادم تو صفحه ی سفيدی كه پر شده بود از كلام بدون تصویر..


پ. ن: من خيلی صبورم! خيلی صبور.. نه سخت می گیرم و نه اهميتی می دم. ولی پدر ژپتو های كلاسمون زياد شدن!


پ. ن 2: رسماً از طرف خودم، فيروزه، شيما و دوستان بی معرفتتون كه در كمال شرمندگی روز تولدتون را يادمون رفت عذرخواهی می كنم. اميدوارم بدونيد كه چقدر دوستتون داریم و چقدر برامون عزيز هستی. آرزو می كنم امسال يه سال خوب و بهتر از هميشه باشه براتون..


تولدت مبارك

Sunday, December 04, 2005

ظلم مضاعف

 


چه دردیه زن بودن


 

Saturday, December 03, 2005

104

تو خونه موندن لذت بخش تر از برگشتن به اينجاست.. غر زدن كمكی نمی كنه ولی زندگی اينجا هم جذابيتی نداره.....


دلم يه مهمونی و جمع دوستانه می خواد.


فعلاً هيچ كاری نمی شه كرد. نمی ذاره ماشين را بيارم.. بايد بسوزم و بسازم!! بابا می گه تقصير خودته. چقدر بهت سفارش كردم وقتی باهاش هستی مثل آدم رانندگی كن؟ .. ولی مامان نمی خواد قبول كنه بدون ماشين سخته، خيلی هم سخته.. كسی نمی خواد يه ماشين هديه بده؟ تولدم نزديكه.. به بابا جان كه سفارش دوربين دادم و برای راحتی كارش مدل و قيمتش را هم اطلاع دادم! اگه مشاوره خواستيد در خدمتم..


كار زير كه كار سختی هم نيست. با نشاسته و رنگ و آب درست شده. نشاسته را با آب مخلوط كنيد و توی سينی يا يه سطح صاف بريزيد و رنگهایی كه دوست دارید را اضافه كنيد. به راحتی می تونيد تركيبهای زيبایی بسازید. بعد كاغذ يا مقوا را بذاريد روش و بردارید. يه كاغذ تو مايه های ابر و باد خواهيد داشت.. هر چی ضخامت نشاسته كمتر باشه بعد از خشك شدن از مقوا جدا نمی شه.


اگه روی تصوير اسكن شده كليك كنيد و در اندازه ی بزرگ ببينيد متوجه می شيد كه جاهایی كه قشر نشاسته ضخامت بيشتری داره (سر انگشتها) ترك خورده.


من اصلاً فكر نكردم هنرمندم! اندازه ی اين حرفها نيستم. نقاشی ام هم زير خط فقره.. خلاقيت لازم برای يه "گرافيست موفق" شدن را هم ندارم. هنرجوی درست درمونی هم نيستم! فقط از قضای روزگار عنوان دانشجوی گرافيك را يدك می كشم.


تك و توك كارهایی هم كه دارم يه "خب كه چی؟" هميشه دنبالش می ياد! مثل كارایی كه حتی نمی دونم می شه اسم آبستره روش گذاشت يا نه و مامانم سالی يكی هديه می گيره ازم.


 


ممنون..

Sunday, November 27, 2005

Friday, November 25, 2005

من .. تو .. چتر .. بارون

داره بارون میاد


روی اولين پله می شينم. پاهام را جمع می كنم و دستهام را حلقه می كنم دورش.. باد می خوام. باد خنك كه بخوره به كله ام.. و پياده روی تا تازه شدن..


منم مثل تو .. سرما و سرما .. پايداری می كنم.. و گوش می دم به صدای بارون كه درب حايل ميان ماست. از بالای در هجوم تاریكی را می بينم و صدای بارونی كه ديده نمی شه..


تنبلی مانع می شه يا بارون يا تاریكی؟ الی گفته بود اين موقع ها نرو بيرون. اخطار داده بود كه اينجا لاهیجان نيست.. اينجا.. اينجا.. اينجا..


چه جالب! باز داره جودی آبوت* می ده.. برای چندمین باره؟


چای داغ.. هفته ی پيش می خواستم درباره ی چای در راستای برنامه ای كه شبكه ی سه در اين باره پخش كرد بنويسم.. الان يادم افتاد! و درباره ی صف های هميشه طوِيل برای تاكسی در آمل! خيلی عجيبه. اونقدر شلوغه كه اگه پياده بری زودتر می رسی و جالبه كه هميشه شلوغه و گاهی خيلی خيلی شلوغ..


جشنواره ی "بين المللی" دفاع مقدس! تركيب سؤال برانگيزی ست.. سال 86 برگزار می شه!


نگاهم را بر می گردونم طرفش.. يكسری صداهای مبهم و كلماتی كه منظم و با حوصله بيرون مياد. می پرسه فهميدی؟ می گم نه! و بی حوصله مياد نزدیكتر.. شايد فكر می كنه اينجوری موفق بشه!


دوشنبه يا سه شنبه می ريم خونه و اميدوارم تا اون موقع غذایی كه مينا برای شام پخته تمام بشه..


نمی دونم چجوری می تونی آدم بده و خوبه ی قصه ها باشی..


لعنتی لعنتی لعنتی


ببين! اين يه اخطاره! ديگه حالم از شوخی هات كه انقدر جدیه كه يادم می ره واقعاً شوخيه بهم می خوره.. با من شوخی نكن!


و ندایی كه در اين نزدیكی ست.. ظرف ها را بايد شست


وقتی بعد از قرنی sms می فرستی اول مطمئن شو پاچه نمی گيرم بعد sms دوم را حواله كن و بنويس "راستی بازم دينا مينا را دعوا می كنی؟" حقته دوربينت را برات نيارم! اونی كه دوربينش را جا می ذاره حقشه تا پايان ترم دوربين نداشته باشه تا ديگه يادش نره اول دوربينش را برداره!


انقدر دلايل ساده واسه خندیدن پيدا كردم كه حالا دل درد گرفتم..


از يك بعدازظهر تا شب احساس و حال و هوات چند جور می چرخه. مثل آسمون شمال می مونه. با باد تغيير می كنه..


 


پ.ن: وقتی موقع نوشتن هم كارتون ببينی، هم اخبار گوش بدی و... نوشته ات رنگ و بوی همه چيز حتی شام دستپخت مينا را ميگيره!


 


* بابا لنگ دراز

Wednesday, November 23, 2005

در اين دنيای ديوانه

پرواز كردی؟ .. پرسيده بودی و با خنده گفتم نه! راهی نبود كه.. منم سرعتی نداشتم..


.. نمی دونم. شايد هم پرواز كردم.. سوتی كه ممتد شده بود و لابلای صدای ضبط و باد گم می شد، محو می شد تا مدام سرعتم را يادآوری نكنه..


به خدا ديوانه ايم! تازه نفهميدم.. ولی گاه گداری خيلی بهم ثابت می شه و يادآوری می كنه ديوانه ايم!


ديگه واسه اومدن هم بايد قول داد.. قول داده بودم سرعت نرم! قول داده بودم پرواز نكنم! قول داده بودم..


من زير قولم زدم يا تو؟ به فلكه اصلی شهر نرسيده راهم را كج كردم و با حرص به پدال گاز فشار می دادم تا زودتر اين جاده ی لعنتی تمام بشه و برسم خونه.. انگار باد هم سره ناسازگاری داشت. می كوبيد تو گوشم و سوت ريتم زمينه ی مغزم شده بود و روی اعصابم ضرب گرفته بود..


پروازی در كار نبود.. بیتابی برای سقوط بود. چرا اين جاده ی لعنتی تمام نمی شه؟ راه برگشت چند برابر شده بود انگار.. سراشيبی عصبانيتم تمامی نداشت.. دلم می خواست خالی بشم ولی تمام توانم به پام منتقل شده بود و روی پدال گاز فرود می اومد..


يادته اولين بار كه اين مسير را اومدیم؟ آخرين روز سال بود.. با يك ساعت تأخير رسيده بودم. خط هایی كه راه نمی داد و موبايلهایی كه  آنتن نداشت و ترافیك.. همه انگار همين امروز يادشون افتاده بود بيان بيرون.. آخرين روز سال.. سرم را شرمگين پائين انداختم و خنده هام را پشت نگاه عصبانيت قايم كردم و با احتياط همراه فيروزه به سمتت اومدم.. خيلی معطل شدی؟


و منكه هميشه بهانه برای دير اومدنم دارم.. هميشه يه اتفاقی می افتاد وگرنه آدم بدقولی نيستم، خودت كه می دونی.. با جديت يادآوری می كردی دنيا خانم وقتی می گم فلان ساعت يعنی چی؟


: يعنی دنيا جونم از اين ساعت به بعد منتظرت هستم، هر وقت خواستی بيا!!


و گفتی آره! درست فهميدی..


نه! نمی خواستم.. فقط عصبانی بودم. شايد با بی رحمی يادآوری كردم كه با چه سرعتی برگشتم كه عذاب وجدان بگيری. گفتم كه بدونی...


می دونم.. می دونم تقصير تو نبود.. می دونم

Tuesday, November 22, 2005

تكنولوژی

خودپرداز بانك ملی پول نمی داد.. بانك ملت كارت را می گرفت و راه خروج را نشون می داد! (كی گفته بود همه ی بانك ها كارت را قبول می كنن و پول پرداخت می كنه؟!) .. بانك صادرات چند خطی مبنی بر ايراد داشتن دستگاه نوشته بود.. بانك سپه كارت را اصلاً قبول نمی كرد ..خودپرداز بانك كشاورزی خاموش بود..

خوبه ما كرايه خونه را كه مامان ريخته بود به حساب بايد برداشت می كردیم. اگه يه بيچاره ای واقعاً به پول نياز داشت و نمی تونست تا صبح و ساعت اداری صبر كنه چكار بايد می كرد؟!

Saturday, November 19, 2005

ایهام

پسرعموی فسقلی: مامان دوستم داری؟


- آره


: چقدر دوستم داری؟


- اندازه ی "دنيـــا" دوستت دارم


: منم اندازه ی "منا" دوستت دارم


 


بی ربط: به دينا گفته بودم هر كی پرسيد بگه من مريضم. حالا خدا زده تو سرم و اين هفته كه تصميم گرفتم دختر خوبی باشم و برم سر ه كلاسها باز سرما خوردم و نمی دونم چرا هميشه صدام خفه می شه! نه شبيه صدای خروسه و نه قار قار كلاغ.. به صدای هيچ موجود زنده ای شباهت نداره!


امروز هم نرفتم و خيالم راحت شده كه از همه ی غيب های شرعی و قانونی ام استفاده كردم..

Friday, November 18, 2005

مرخصی

همانا در يكی از سه شنبه ها خواهرم از دانشگاه برگشت و با مادرمان تماس گرفت و فرمود آخر هفته میاد خونه. ما هم به مامان شكوه كردیم كه چطور هر بار ما می خوايم بيايم خونه به مينا هم می گی بيا ولی به ما نمی گی؟ مامان جانمان هم گفت منكه اينهمه دارم می گم شما هم بيايد! گفتم قبول نيست! مينا را دعوا كردی كه بياد ولی ما رو كه دعوا نكردی.. بعدش هم ما اجباراً!! چون ديگه مامانمون دعوامون كرد! رفتیم خونه..


مامان هم شديداً پشيمون شد كه چرا چنين حرفی زده و من بجای 2 روز، تمام هفته را موندگار شدم و كلاسها را يكسره تعطيل رسمی اعلام كردم! ولی شديداً كوزت (بينوايان كه معرف حضورتون هست؟!) شدم و خواهر گرامی كله ی سحر بيدارم می كرد تا برسونمش مدرسه و بعدش هم كه خواب تعطيل! و كاملاً حس كوزت بيچاره را كه توی هوای سرد می رفت لب رودخونه آب بياره را درك می كردم.. بگذريم از اينكه باز مثل قديم نديما شدم سرويس..


توضيح ضروری و سؤال: از 18 دی 1383 كه اومدم اينجا و اين قالب را بهرام تحويل من داد غير از يكی دو تا تغيير جزئی كه همون موقع بهش دادم قالب وبلاگم هیچ وقت عوض نشد و چنين قصدی هم ندارم! حالا اين سؤال برام پيش اومده كه شما چجوری هر بار كه می يای حس می كنی قالب عوض شده؟ غير از وقت و حوصله سواد تغيير دادن و طراحی قالب هم ندارم.


پ.ن: من از 4 شنبه ی هفته پيش تا حالا دسترسی به اينترنت نداشتم.. بعضی از كامنتها را نفهميدم!

Tuesday, November 08, 2005

97

انگار وقتی كلاس داری و نمی ری يه وقت اضافه بهت هديه شده كه می تونی به هر كاری برسی.


پياده روی در هوای خنك و بعد از بارون.. وقتی كه باد خنك به صورتت می خوره.. آهای!! من زنده ام..


بعد از يك ماه و نيم استاد مبانی و طراحيمون با دانشگاه خوردن به تيپ هم و استاد رفت.. اين هفته هم استاد جديد اومد. هيچ كس اعتراض نكرد. درسته كه اكثريت ناراضی بودن ولی دليل نمی شه وسط ترم استاد عوض كنن و انگار اتفاقی هم نيفتاده.


چرا زودتر نفهميدم خوابت می ياد و بايد خسته باشی؟


نصفه شبی يادم افتاد شام درست كنم!! و در يك اقدام بی سابقه از كوكتل و كالباس و سيب زمینی سرخ كرده چشم پوشی كردم!! فقط نمی دونم چرا آب عدس ِ زياد شد. بعد از يه ساعت هم كه گذاشتم آب اضافه اش بره، آبش زيادی كم شد! ولی قيافه اش خوب و نرماله.. طعمش هم خوبه! واسه اولين بار بود خب..


راستی سلام!! خوش اومدی..



پ.ن: نمی دونم بايد دنبال اولين فرصتی باشم كه دستم بهت می رسه تا خفه ات كنم! يا اينكه نگرانت باشم..


زنده باد بودن

Monday, November 07, 2005

گناه نابخشودنی

دوست داشتن يه دختر لوس!!


 


پ. ن: تو كه گناهت را می دونی. پس عواقبش را هم بپذير..

Saturday, November 05, 2005

يك شنبه كه بياد

يك شنبه كه بياد ديگه من همش درگيرم.. می بینی تلگرافی جواب می دم، گير نده خب..


دارم می خوابم!! گوشيم خاموشه.. روی سقف و وسط جلسه هم كه نمی تونستم جوابت را بدم.. ببخشيد خب!


يك شنبه كه بياد من خوابم و تو بيدار.. من سر كلاسم و تو بيكار. نبينم بيكار بمونی ها! به قولی كه دادی عمل كن. دِ بجنب دیگه!


يك شنبه كه بياد طلاقت می دم به مدت يك هفته. طلاق پاره وقت! شايد هم پيام نور يا اصلا از راه دور..


از يك شنبه مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد!


خودم بهت زنگ می زنم. اگه پيدام نشد بدون كه وقت نكردم اصلاً! شايد هم  يادم بره تا اون موقع.. هر وقت طاقتت تمام شد يه sms بفرست كه شرمنده بشم و عذرخواهی كنم و احياناً اگه خيلی عصبانی بودی تلاشم را كنم تا از دلت در بيارم.. البته می دونم به استادی تو نيستم..


يك شنبه كه بياد ديگه نگرانت نمی شم. فكرم را پس می گيرم ازت.. يك هفته بهش مرخصی می دم! و اعصابم را می ذارم جلوی كولر خنك شه.. اصلاً خودم بادش می زنم و يخ می ذارم روش..


يك شنبه كه بياد تو هستی و من نيستم.. يك هفته نمی خوام باشم..

Friday, November 04, 2005

94

می گم برای ما چه فرقی داره؟ عيد چه 5 شنبه باشه، چه جمعه.. ما كه كلاس نداريم.


پرسيد پول داری كفاره ی روزه هات را پرداخت كنی؟


- نه


سرش را تكون داد و گفت خب فقط می ری يه جای گرم، بدون كولر !!

Wednesday, November 02, 2005

اشتباه شايد زاده بی خبری باشد

از خانه كه می آيی


يك دستمال سفيد


پاكتی سيگار


گزیده شعر فروغ


و تحملی طولانی بياور


احتمال گريستن ما بسيار است


                                                  دستمال سفيد

Tuesday, November 01, 2005

پينوكيو وار

نمی دونم از توهمه يا دروغ گفتم!!


حس می كنم دماغم بزرگ شده..


 


پ. ن: ديشب كه تصميم اساسی و نیمچه كبری گرفته بودم تا امروز تمام مشقای نصفه كاره را تمام كنم، نمی تونم روی پام بايستم.. و به زور از رختخواب بيرون اومدم. چرخ و ماه و فلك و همه در كارن تا مشقای من تمام نشه.


 


يه سؤال: نماد ماه دی چيه؟! انگاری بز بايد باشه.. مطمئن نيستم و بايد طرح بزنم.. يه جونور خوشگل تر باشه که صد البته بهتره!!

Monday, October 31, 2005

شورش

چقدر بدبختيم كه تا زور و تهديد نباشه نه كاری انجام می دیم و نه به نتيجه ای می رسيم..


تعطيل كردن كلاس ديروز كافی بود كه معاون دانشگاه را بعد از هفته ها زيارت كنيم و ديگه نگه وقت ندارم! وقت ندارم! .. و رئیس دانشگاه بهمون افتخار بده و امروز سر و كله اش پيدا بشه. به كارگاه سر بزنه و بگه بچه ها اگه كاری داشتيد من تا ساعت 11 هستم!

Friday, October 28, 2005

در صف بانك

اهميت سر به زير بودن


از كوچه اومدم بيرون و به اولین بانكی كه رسيدم رفتم تو.. به سمت خلوت ترین باجه كه باز به نظرم خیلی شلوغ بود رفتم و سمت ديگه ای را نشون داد برای پرداخت قبض.. اصلا نمی دونستم اول و آخر صف كجاست.. آقایی انتهای صف را نشون داد و گفت قبضت را بذار اونجا.. قبض به دست پشت سر خانومی كه انگار نفر آخر بود ايستادم.. قبض ها كنار هم روی ميز صف كشيده بودند تا به باجه ی كناری می رسيد و مردی سياه پوش در تكاپو بود.. خانوم كناری قبض را از دستم گرفت و در انتهای قطار قبض ها گذاشت..


موهای جلوی سر اين آقاهه كه تقريبا روبروم بود به نظرم طبيعی نبود.. دلم می خواست يه تيكه از موهاش را بكشم تا بفهمم مال خودشه يا نه!! وسوسه ی كشيدن يه تيكه از موهاش دست بردار نبود..


اين قطار چه كند حركت می كرد.. سرم را به اطراف چرخوندم.. يكی از كارمندای بانك انگار با حركت سر چيزی می گفت.. به روی خودم نياوردم و انگار هيچ وقت نديدمت..


سرم را به سمت اين صف عريض برگردوندم.. نگاهم به چشمایی افتاد كه انگار حركت را فراموش كرده بود و زل زده بود به من!! حتی با نگاه من هم از رو نرفت.. ولی من سريعاً از رو رفتم و چشم دوختم به سقف..


آدمها می اومدن و می رفتن.. ولی قطار قبض ها با كندی پيش می رفت. انگار همه هر چی قبض تو خونشون بوده را جمع كردن و امروز برای پرداختش اومدن.. اگه آخرين روز مهلت پرداخت نبود برمی گشتم..


رنگ قالب سياه بود و سياه.. ديوارهای سفيد و حاشيه ی سبز رنگ سقف نمی تونست از حجم سياهی ها كم كنه.. مرد تقريباً قد بلندی پشت سرم ايستاده بود. هر بار باز كردن دهنش كافی بود تا بوی بد دهنش به هوای خفه ی داخل بانك اضافه بشه..


داشتم فكر می كردم تو اينهمه شلوغی بانك چقدر وقت خالی پيدا می شه كه تو هی دور بزنی و منتظر فرصتی باشی كه نگاهم به همون سمت بيفته و تو باز اشاره كنی؟ برو بشين سر جات كار مردم را راه بنداز خب.. و نگاهم افتاد به حلقه ی نقره ای رنگ تو دست چپش..


دستی اومد جلو.. كمی خودم را عقب كشيدم. كمی قبض ها را جابجا كرد و قبضش را پيدا كرد.. بعد از مدتی دوباره گذاشت سر جاش!! قبض هم دلتنگی داره؟ يا فكر كردی گم می شه؟ يا می دزدنش كه هر يه مدت چك می كنی ببينی هست يا نه؟!


صدای غرغرها گاه گداری شدت می گرفت.. زن جلویی شاكی بود كه چرا زودتر كارشون را راه نمی اندازن. مرد كناری رئیس بانك را احمق می خواند كه فقط يك نفر را مسئول گرفتن قبوض گذاشته.. سرم را به سمت صداها برگردوندم و باز چشمهایی خيره با لبخندهای احمقانه بر لب!!


كمی اون طرف تر زنی از مخابرات شاكی بود و اينكه تا قبض را پرداخت نكنه به شكايتش رسيدگی نمی كنن. در حاليكه مطمئن بود كس ديگه ای از خطشون استفاده می كنه.. صدای داد و فرياد از سمت ديگه ای می اومد..


همه خسته و عصبانی و كلافه.. نفس كشيدن سخت شده بود برام .. داشتم خفه می شدم تو هجوم نگاهها..


باز نگاهم را برگردوندم و سرم را انداختم پائین.. چقدر كفشم كثيف شده! بايد بشورمش..

Wednesday, October 26, 2005

يك طرفه


اون وقتی كه sms های من می رسيد، sms های تو در راه گم می شد و نمی رسيد..


حالا كه sms های تو می رسه.. sms های من Not sent می شه.


 


پ. ن: حالا هر روز می نويسم "دوستت دارم" و يادم می افته اعتراف كنم .. به من چه كه sms هام هيچ وقت نمی رسه!!

Tuesday, October 25, 2005

در ميان سكوت

 


دوست نداشتنم را باور نمی كنی .. ناگفته هايم را باور كن..


 

Friday, October 21, 2005

چقدر خوبه

در كوچه پس كوچه های شهر سرك می كشم.. سينه ام را پر می كنم از هوای آشنا.. نفس می كشم، پر می كشم.. نگاهم غربت را پس می زند.. پر از سرخوشی و زيبایی.. گوشم تشنه ی شنیدن، چشمانم تشنه ی ديدن.. چقدر دلم تنگ شده بود.. مرده بودم! لابلای نسيم و باد و برگهای آواره زنده شدم.. لبريز از سبزی كوهها و آبی آسمان..


3شنبه بعدازظهر، رسيده و نرسيده.. كجا می خوای بری؟ می رسونمت..


سرعت گيرهای اضافه و كم شده.. چاله های پر شده و اضافه شده .. همون روز اول متوجه ی این تغييرات می شم ولی بعد از يك روز تازه وقتی متين می گه، متوجه می شم فرمون سابق ماشين برگشته سر جاش و اثری از اون فرمون دوست نداشتنی كه به نظر بقيه خوبتر بود! نيست..


فردا صبح زودتر بيدارت كنم؟ .. باز چشمهای خواب آلود.. بازار.. منتظر مامان توی ماشين.. نون برنجی كه فقط 4شنبه ها هست و اگه دير برسی از دست می دی.. يه وقت نخوری! ماه رمضونه!


باز 4شنبه بعدازظهر.. كانون پرورشی.. حرفها و خنده ها و گزارش روزهای دوری و چه خبر؟!


الان ساعت سه و نيمه؟! .. گفتم كه منا كلاس داره بعدش بهتون سر می زنم.. مگه آژانسی دختر؟!


قبل از اينكه به قول محمد سد معبر بياد جمعمون كنه!!! خداحافظی می كنم..


پنج شنبه .. باد گرم .. برگهای رقصان در باد .. شاخه های شكسته.. گرد و غبار ..


اينبار نوبت انگشت مينا بود و آمپول كزاز.. انقدر بهش خندیدم كه فكر كنم باید بيشتر مواظب انگشتام باشم!! .. منكه همستر گرسنه دستم نمی گيرم كه گازم بگيره ولی اميدوارم مثل دينا با كاتر انگشتم را نبرم..


پنج شنبه شب پر از بارون.. خونه ی شلوغ.. حالا كه سهم ما از ديدن عموها فقط چند دقيقه بود خودشون لطف كردن و اومدن تا دور هم باشيم.. سينا دو تا ماشين آورده! يكی را می ده به من. چقدر هم با هم تصادف می كنیم..


كركری های سر تخته نرد.. خنده ها، سر به سرگذاشتن ها.. ساعت 12 و بدرود ..

Monday, October 17, 2005

فردا

فردا روز دیگری ست.. خونه.. منا ، مامان ، بابا..


حالم بهتره.. خيلی بهتر.. هیچ وقت اينجوری نشده بودم، انقدر خسته و دلتنگ.. و يادم نمیاد در تمام مدتی كه دور از خونه بودم هیچ وقت به اندازه ی اينبار بيتاب برگشتن شده باشم ..


فردا روز بهتری ست..


 


پ.ن : مسنجرمان هم به روغن سوزی افتاد و هر چه هندل زدیم افاقه نكرد!!


و توفيق اجباری بود تا مسنجر 7 را بالاخره نصب كنم. توفيقی كه نصيبمان نشد و موفقيتی حاصل نگشت. بگذريم كه از وقتی این برنامه اومد لينكش را جناب گيليران فرستاد و فكر كنم بعدش دیگه ازم نااميد شد!! چون ديگه نپرسيد نصب كردی؟!


و در همين راستا اگر off فرستاديد به ملكوت پيوست و به من نرسيد و فعلا نخواهد رسيد.. تا برم و برگردم يه فكر‌ی به حالش كنم..

Sunday, October 16, 2005

روزهای خاكستری و خسته

شنبه – هر دو تا كلاس صبح پر!! حركت دوار سرم شروع شده با حالت تهوع! ديگه به درست و غلط رنگها فكر نمی كنم.. حركت عقربه های ساعت با چرخش سرم مسابقه گذاشته.. خاطره ی آخرین باری كه این چشمها بسته شد و سری كه آرام گرفت چقدر دوره..


بعد از من اومدید غيبت می خورید با كسر يك نمره!! كارهام را روی ميز رها می كنم. انگار فقط من و دينا بودیم كه جدی گرفتیم تا كار نیمه تمام همراه نداشته باشیم درحالیكه بقيه فقط خودشون را آوردن انگاری.. ترم پيش تجربه نشد كه ديگه واسه كارهای این وقت نذارم!! هنوز آدم نشدم.. بايد توبه كرد!


چشم هام خسته اند.. چی گفتی؟ _ اینو چجوری آناليز كنم؟ كاغذ را از دستش گرفتم و روان نويس.. لابلای سايه ها و خطوطی كه خاكستریها را از هم جدا می كنم.. سياه سفید خاكستری .. خاكستری.. خاكستری.. خاكستری تيره


سرم را برگردوندم.. وقتی رفت سمت در كلاس تا بره بيرون انگار تازه فهميدم چی شده.. چشمام ثابت مونده بود روی دستهاش كه از بينش فقط خون بود كه بيرون می اومد و می ریخت روی زمین..


تخته شاسی و كاتر روی ميز بود هنوز.. نمی دونم از ديدن خون رنگ بقیه پریده بود يا دیدن خط عميقی كه روی تخته شاسی باقی مونده بود..


يك شنبه –  سماور سوخته انگاری!! از انجام وظيفه اش عاجزه! از همون يه ليوان چای صبح هم دیگه خبری نيست.. سخت تر از شستن مانتو، اتو كردنشه.. مخصوصا كه با كمبود امكانات بايد بسازی و از ميز اتو خبری نيست!


برعكس ترم پيش، استاد معارف حرفها و نظراتم را هر جلسه تائید می كنه! هنوز كار به دعوا نرسيده..


بالاخره نمره معارف1 دینا پيدا شد. زنك احمق به جای اينكه از ترم قبل تا حالا هی بگه باشه! زورش اومده بود يه نگاهی به اوراق بندازه. كاش از اول می رفتم پيش استاد. ورقه ها را از آموزش گرفت و داد دستم تا ورقه ی دینا را پيدا كنم ولی اولین اكتشافم ورقه ی خودم بود كه زیرش نوشته بود 18!! در حاليكه توی ليست 15 وارد كرده بودن..


خسته ام و گرسنه.. يادم می افته از ساعت هفت و نیم دیروز بعدازظهر كه نهار و شام را يكجا خوردم، چيزی نخوردم.. ساعت 4 كه sms مینا می رسه كلی مشعوف می شيم!! نوشته غذا درست كردم.


الی اومد و دينا را بردیم دكتر.. خوشبختانه انگشتش ديگه نياز به بخيه نداره، داره جوش می خوره..


سرم رو به انفجاره.. اگه بيفتم ديگه بيدار نمی شم..


دوشنبه – باز از 8 صبح تا 5 بعدازظهر.. به خدا من از روزه دارها هم روزه دارترم!!


سه شنبه – بعد از 22 روز می رم خونه!! شايد روزهایم رنگی پيدا کنن..

Saturday, October 15, 2005

بدون شكر

ساعت از يك گذشته.. 8 صبح و زبان. تمرینهایی كه انگار گفته بود حل كنید و من كه كتابم را جا گذاشتم! اصلا يادم نبود كه از روی همین درس می ده..


نمی دونم چرا وقتی باید طراحی ياد بگیریم، با يه خط توضیحی كه دادی و يه مداد هم دستت نگرفتی تا كسی را راهنمایی كنی.. بايد 3 تا كوبيسم كار كنیم.. تازه حتی نگفتی كوبيسم! وقتی كه بعد از 4 ساعت نصف بچه ها نفهمیدن چی باید بكشن! و از همون يه خط توضيح به این نتیجه رسيدیم كه چيزی ست در مايه ی كوبيسم!!


این روزهایی كه كلاس نداشتم و 6 – 5 صبح خوابیدم وقتی چشمام را باز می كردم كه حتی به خاطر نمی آوردم كه كی گوشی زنگ زده و كی قطعش كردم!! و قرصهای ساعت 7:15 كه به جای 12 ساعت هر 24 ساعت خورده می شه.. شاید فردا هم خواب بمونم..


باید صورتم را با صابون می شستم و نيم ساعت بعد كرمی كه كه انگار هیچ وقت دست نخورده را می مالیدم روی صورتم.. سماور يادم رفت. كی روشنش كرده بودم؟!


چای يا نسكافه؟!


ويتامين C روزی يك عدد! ساعت از 12 گذشته.. پس باشد برای بعد. دیروز كه تمام شد..


كادرهای مبانی، رنگهای ساخته نشده.. تا صبح باید بیدار بمونم. حوصله ندارم يا خ‍یلی تنبل شدم؟!


سياه .. خاكستری .. سفید . سفید .. زرد .. سياه . سياه .. آبی .. سفید . سفید .. قرمز .. سياه .


منتظرم این روزها همرا با تنبلی و خستگی و خواب آلودگی ها بگذره.. تا آخر هفته..


يادم رفت از متین بپرسم هنوز هم 4 شنبه ها ارشاد هستن؟! .. شايد هم كلاسهای نقاشی فقط برای تابستون بود!


.. نپرسيدم ماه منظر اینا نمايششون به اجرا رسيد يا نه. كار آرش كه رد شد..


اول باید برم كانون پرورشی. پيش مربی و دوست قدیمی..


چند تا 4 شنبه به نواب قول دادم می رم انجمن سينمای جوان؟! و همیشه يه چيزی پيش اومد و نرفتم.. آخرین بار موقع بزرگداشت نجدی دیدمش..


اتاق ِ تاریك و چشمهام را می بندم.. يه ذره هم می شه احساس مسئولیت داشت نسبت به تكالیف عقب افتاده؟! ..


صبح با صدای بارون بيدار شدم. ياد مانتو و مقنعه ای كه نصف شب شسته بودم!! .. خشك می شه تا صبح؟!


چی شد يه دفعه؟! .. دینا می پرسه و سرفه ها امان جواب دادن نمی ده. شيشه ی شربت را سر می كشم.. این شيشه هم تمام شد!


شنبه، يك شنبه، دو شنبه .. سه شنبه شب روی تختم، توی اتاقم می تونم دراز بكشم.. منا جون مدرسه هم می برمت! مثل قبل.. بين خواب و بیداری!! و مامان كه می پرسه مطمئنی بيداری؟! . این هفته كه از انشاء نوشتن معاف بودم!! .. خانم شما امر بفرما! ما كه يه خواهر كوچولوی ته تغاری بيشتر نداریم كه راه به راه دلمون براش تنگ بشه..


دارم فكر می كنم كه شايد دنيا را جا گذاشتم.. با تمام خنده ها و شيطنت ها و شلوغیش..

Friday, October 14, 2005

83

يه عالمه حرف اومد و رفت و نوشته نشد.. و نوشته شد و پاك شد.. انگار اون چيزی نبود كه می خواستم بگم و يا اون جمله ای نبود كه دوست داشتم..


می دونی هميشه گفتم بهترین دوستها را داشتم و دارم و به جرأت می تونم بگم هیچ وقت از آشنایی و دوستی با كسی پشيمون نشدم.. شعار نيست. يه حقيقته!


همیشه آدم نمی تونه این شانس را داشته باشه كه دوستی مثل فیروزه يا مهسا داشته باشه.. و يا يكی مثل زهرا باشه كه هر وقت می بینتش و يا يادش می افته آرامش را براش به ارمغان بیاره. يه شیمن مهربون و خوشگل داشته باشی كه وقتی از زمین و زمان شاكی هستی و بعد از مدتها می بینیش همه چيز فراموشت بشه و فقط خاطرات خوش توی ذهنت باقی بمونه و يا رفیق ناباب ِ ارغوان باشی!!


هميشه نمی شه خیلی اتفاقی با يكی آشنا بشی كه يه زمانی كوه غرور بود و با كلی اختلاف نظر.. ولی به بهترین دوستت تبدیل بشه و با صبوری به تمام غرغر هات گوش بده و تمام بداخلاقی هات را تحمل كنه.. و پر از خوبی باشه و خوبی .. توی زمونه ای كه خودت هم می دونی خیلی سخت می شه اعتماد كرد.


همیشه نمی شه شانس اینو داشت كه بی معرفت ترین دوستای آدم كسایی مثل میهن و شبنم و شادی و شكوفه (البته اين درجه ی معرفتش بيشتره!) باشن كه سالی يه بار اونم روز تولدت بهت زنگ می زنن و موقعی كه فرصت می شه دور هم جمع بشيم هم هدیه می ديم و هم می گیریم!! (كادوها يك باره تحويل داده می شه!!) .. البته فكر كنم اگه بيشتر از سالی يكی، دو بار با هم بریم بيرون دیگه هیچ كافی شاپ و رستورانی توی شهر راهمون نده!!


و يا دوستایی داشته باشی كه حتی يه خط off line و يا sms شون هم خوشحالت كنه..


حالا كه شروع به نوشتن كردم يه عالمه دوستای خوب هستن كه حالا حالا ها می تونم ازشون بنويسم و شايد يه رو‍زی ازشون نوشتم..


وبلاگم را دوست دارم نه به خاطر اینكه می نويسم.. بيشتر به خاطر اینكه باعث شده دوستای خیلی خوبی داشته باشم و با آدمهای بيشتری آشنا بشم و فاصله های مكانی و زمانی بينمون به حداقل رسيده.


و كلی دوست گل تر از گل!


می بینی شادی من حتی جا و وقت كم میارم واسه اسم بردن از دوستام حالا چه برسه به اینكه بخوام از تك تكشون بنويسم.. و قبول دارم حق با توئه! و باید روزنه های امید را پيدا كرد و شاد بود..


می دونم شادی، می دونم ..


می دونم دردم چيه و نمی دونم.. می دونم درمونم چیه و نمی دونم.. می دونم مشكل از كجاست و نمی دونم.. می دونم چرا و نمی دونم.. می دونم چه كار باید كرد و نمی دونم..


.. می دونم و نمی دونم...


حرفهات برام عجيب نيست.. و ازت ممنونم دوست خوبم


می شه دور بود ولی نزدیك..



پ. ن اختصاصی با تبريكات ويژه:


" تولد يرقان نويس اول مبارك باشه!! "



پ. ن : بدترین چيز اينه كه عمر خوشحالی و آرامشت بيشتر از يك روز نباشه!! درست وقتی كه ساعت به يازده و نيم نزديك می شه و يادت می افته ديگه آموكسی سيلينی نیست كه مجبور باشی بخوری، خيالت راحت می شه.. اونم وقتی كه به نظرت خوب شدی و آثار سرما خوردگی خیلی وقته محو شده..


و از امروز صبح باز گلو درد و آبريزش بينی و يه بدن کوفته..

Wednesday, October 12, 2005

دلم گرفته

ديگه يادم نيست چند بار تا حالا گفتم نمی خوام!!


می دونم انقدر تكراری شده كه ديگه هر بار می گم، می پرسی "باز چی شده؟!" .. حالا گيرم با پسوند يا پيشوند نازكشی!!


و می دونی هیچ كدومش هم به مرحله ی عمل نمی رسه و فقط حرف باقی می مونه..


نه به خاطر دوری از مامان و بابا .. نه استادای مزخرف .. نه دانشگاه بی در و پيكر .. نه دوری و دلتنگی .. نه دوستایی كه ندارم.. نه به خاطر رشته و دانشگاه و شهر .. و نه غذاهای شور يا بی نمك مینا!! حداقل بی نمك را می شه نمك ریخت. غذاهای شور را فقط می شه نخورد!! ..


.. نه و نه و نه ...


به خاطر هيچ كدوم نيست..


 


پ.ن: نوشتم به خاطر هیچ كدوم نيست ولی به اين معنی نبود كه نمی دونم!

Tuesday, October 11, 2005

اندر خم يك كوچه

وقتی گشنه و تشنه و خسته برگشتی خونه و تازه بايد به فكر غذا باشی و يه چيزی سرهم كنی (خوشبختانه خورشتی پخته نمی شه و فقط بايد گرم بشه!) .. بعد از خستگی غش می كنی و وقتی بيدار شدی به فكر كلاس فردا باشی.. ظرفهای نشسته توی ظرفشویی، خونه ی به هم ریخته و اینكه شام چی بخورید.. تازه قبل از اینكه بيای خونه باید بری خرید، نون بخری و توی صف موندن را هم تجربه كنی..


اونوقت استقلال و مستقل شدن و این چيزها دیگه يادت نمياد.. وقتی از صبح تا بعدازظهر يكسره دانشگاه هستی و فقط می گی روزه نيستم در حاليكه تنها فرقت اینه كه ساعت 7 صبح يه ليوان چای و كلوچه خوردی.. و ساعت 7:30 قرصهایی كه حالت را به هم می زنه..


برعكس احساس بدی كه نسبت به صاحبخونه ای كه ترم پيش داشتیم و فضولی هاش حالم را بد می كرد، اصلا از سؤال كردن و كنجكاوی های زن صاحبخونه ی جدیدمون ناراحت نمی شم و با حوصله جوابش را می دم. احوالپرسی هر روزه و سر زدن هاش هم آزارم نمی ده.. با اینكه امروز وقتی اومد و از شيرينی كه پخته بود برامون آورد خواب بودم و خونه هم كه ...


شهریور كه همه ی نمره هام را گرفتم نمره ی هندسه مناظر مرايا نداشتم و نوشته بود غائب!! مسئول آموزش گفت نگران نباش!! پيگيری می كنم.. از وقتی اومدم هر روز رفتم آموزش و اثری از نمره نیست در حالیكه الان سر كلاس هندسه 2 می شينم. دیروز بالاخره ورقه ها را آورد و ورقه ام نبود.. حالا هی برم آموزش و يادآوری كنم ليست حضور و غیاب سرجلسه را نگاه كنه و يه فكری به حال ورقه ی مفقود شده و نمره ام كنن كه من به هیچ عنوان حاضر نیستم دوباره سر كلاس هندسه 1 بشينم در حالیكه مطمئنم نمره ی قبولی را می گرفتم. 8 نمره اش كه به قول استاد پروژه بود و هیچ ایرادی نداشت. مهدی می تونه تضمین بده چون همه را خودش نوشته بود.. جالب هم اینجاست كه این ترم استادی كه باهاش هندسه 1 داشتم نمیاد و دسترسی به استاد هم نمی باشد.. كلی شاهد  هم دارم كه سر جلسه حضور داشتم. حداقلش يادمه جواد جلوی من نشسته بود و اطمینان كامل بهم داده بود كه نگران نباشم و بهم می رسونه در حالیكه دریغ از يك نقطه!!


مثلاً هم كل كلاس هندسه 1 پاس كردن در حالیكه استاد جدید مجبور شده مبحث های هندسه ی 1 را دوباره درس بده چون بدون تسلط روی اونا نمی تونیم مبحث جدید را ياد بگیریم.. و همه چيز تازه قابل فهم شده!!

Saturday, October 08, 2005

احوالات گره خورده ی من با زن برادر استاد

پرسيد كسی كلاس طراحی را با گروه D تغيير می ده؟ تا يكی از اون گروه بياد.. با اینكه حرفش رو به جمع بود فقط نگاهش را دوخته بود به من..  دیگه واسم مهم نبود اتفاق ترم قبل تكرار بشه يا نه! می دونستم اينبار هم جوابش را نمی دم ولی با این تفاوت كه ناراحت هم نمی شم و با يه بغض از كلاس نمی رم بيرون..


جواد گفت رفته عروسی برادرش! برای همین این هفته كلاسش تعطيله. گفتم فكر كردم برادرش زن گرفته كه اینهمه پشت سرش حرف می زد.. گفت این هفته عروسيشه! فقط می تونی امیدوار باشی بهش بد نگذره..


اواسط ترم قبل مثل هميشه بدون حرف كارام را گذاشتم سر ميزش تا طرح هام را ببينه. پرسيد لاهيجانی هستی؟ گفتم آره. گفت از الان يه منفی داری.. گفتم چرا؟! گفت چون لاهيجانی هستی!! بعد كلاس لاهیجان شناسی راه انداخت البته در باب دخترهای لاهیجانی فقط!! .. گفت هرچی به برادرم گفتم من شاگردهای لاهیجانی داشتم اینجوری هستن! حرف گوش نكرد كه نكرد!! ..


منم محترمانه از كلاس رفتم بيرون و روز بعد پيش رئیس دانشگاه!!


امروز اواسط كلاس پرسيد كسی نوشهری هست؟! و با جواب منفی مواجه شد.. انتهای كلاس كه داشت با يكی از بچه ها حرف می زد، گفت برادرم نوشهر زندگی می كنه. برای همين می خواستم به بچه های نوشهری نمره بدم!! هم به نوشهریها و هم لاهیجانی ها!!!! همسرش لاهیجانیه..


گفت فقط و فقط به خاطر زن برادرم رفتم عروسيشون. كل هفته ام پر بود و اصلا وقت نداشتم.. نمی خواستم برم! فقط به خاطر خانومش رفتم..


سمانه می گه فقط كافیه از دستش ناراحت بشه يا اختلافی پيش بياد تا منفی ها را برات ردیف كنه..


و من فقط می خندم ..


 


پ.ن : مگه دلیلی واسه غصه خوردن وجود داره كه غصه بخورم؟! اصلاً هم غصه نمی خورم!! مضحك تر از اونه كه حتی بشه ذره ای ناراحت شد.. حداقل كلاسهامون از يكنواختی در میاد و پر از سوژه ست!! مطالب آموزنده هم داره.


تازه پسرهای‌ گرامی وقت را مغتنم شمارید كه مثل استاد ما عمراً اگه نصيبتون بشه. پس تا پسرهای دانشگاه ما در خواب غفلت هستن بشتابيد كه پشيمانی سودی ندارد..

Friday, October 07, 2005

مرا به خانه ام ببر

گوش به زنگ و منتظر صدای ماشینی كه جلوی خونه متوقف بشه. با صدای عبور هر ماشين از جام بلند می شم و ناامید به عقب برمی گردم.. نگاهی به هر گوشه می اندازم. كاری نیست كه سرم را گرم كنه و زمان بگذره.. همه چيز به ظاهر درست و مرتبه..


مثل اینكه وسيله ها پايانی نداره. از هر گوشه و كنار ماشين يه چيزی در مياره و می ده دستم. می گم چه خبره؟ بابا می خنده و می گه بده اينا رو آوردیم براتون؟! . مامان انگار برای تا پایان ترم غذا پخته! سریع همه را توی فریزر جا می ده به اضافه ی سفارشاتی در باب خوردنشان كه ضميمه می كنه!


.. به سرعت خونه شلوغ می شه. پر از سر و صدا و سكوت شكسته می شه..


چند روز پيش زنگ زد و موضوع انشاء را خوند و امر فرمود بنويسم و هر چه زودتر تا قبل از 5 شنبه براش فكس كنم! .. دینا می گه شدی 19!! می گم چرا؟ مامان می گه به منا گفتم درست و آروم بخون ولی تند خونده .. همین چند روز كافی بود مخالفت نكنم با انشاء نوشتن (بگذريم که از زيرش هيچ وقت نتونستم در برم !!) و حالا كه با مامان و بابا اومده بود توی تكالیفش كمك كنم.. خواهر كوچولو دلم برات تنگ شده بود..


چه زود زمان می گذره.. فقط چيزی حدود 24 ساعت سهم ما بود.. باز كلی سفارش و مامان كه تا لحظه ی آخر هم توی آشپزخونه ست.. با اصرار از كنار ظرفشویی بايد دورش كنم و برای بار چندم بگم تمام بعدازظهر بیكارم و خودم می شورم و باز بگه زيادن و بالاخره تا نصفش را نمی شوره راضی نمی شه!


باز سكوت سنگینی می كنه.. به همون سرعتی كه شكسته شد دوباره برگشته و باز سكوت و سكوت..

Thursday, October 06, 2005

تحت درمان

هشت صبح، چهار بعد از ظهر، دوازده شب .. دوباره و دوباره.. برای اولین بار بدون پشت گوش انداختن و فراموش كردن و بی خیالی طی كردن و شاید حتی بدون لج كردن و شنیدن صدای كسی كه یادآوری كنه و خواهش كنه و شايد هم دعوا.. مرتب و سر وقت همه ی قرصها را خوردم تا از شر درد بدن و آبریزش بینی راحت شدم و صدام از خفگی در اومد.. ولی این سرفه ها هنوز شرش را كم نكرده..


پنج، شش كیلویی باید وزنت كم باشه.. سرم را به علامت تائید تكون دادم و اضافه كردم تقریبا 8 كيلو! .. و شروع كرد به توضیح دادن اینكه بدنم طاقت بیماری را نداره و اگه بهش نرسم كم میاره و چی بخورم و بخورم و...


گفت فكری برای سرفه هات كن. پشت گوش ننداز! گفتم قرصهام تمام شده .. دفترچه را دوباره گرفت و گفت آمپول میزنی؟ گفتم نه! و شروع كرد به نوشتن و زیر نسخه ای كه تقریبا دیگه جا نداشت دو تا قرص و شربت دیگه هم اضافه كرد..


به دخترعموم می گم برای صورتم رفتم. برای مو و سرفه ها و كمبود وزنم هم دارو نوشت و توصيه كرد! دیگه جا نبود وگرنه ویتامینها را هم ردیف می كرد..


و حالا يه كیسه دارو دارم كه باید قرصها سر وقت خورده بشه و كرم و محلولهایی كه باید طبق دستور به صورتم بزنم تا 20 روز آينده.. و نمی دونم مثل دفعه های قبل ازشون خسته می شم و يا ادامه می دم..


از وقتی اومدم يك خط هم ننوشتم، انقدر دور بوده كه از خيال بيرون نيومده و جایی نخواستم و يا نتونستم ثبت كنم و بین ثانيه ها گم شده و حل شد و گذشت.. و زمان كه می گذره و نمی گذره و روزهایی كه سنگین تر و گذراتر از قبل آرام و گاهی پر شتاب عبور می كنن.. كتابهای نخونده ای كه خونده شدن و كتابهایی كه دوباره دوره می شن و حالا آروم تر از هر وقت ديگه ای می خونم..


راستی با پوزش از اينکه نمی تونم کامنت بذارم! دلم برای همتون يه عالمه تنگ شده..