Thursday, February 24, 2005

این روزها


نمی ديد.. هيچ چیز اطرافش را نمی دید! نه برفهای كنار جاده و نه خانه های ویران .. شادی و هیجان حضورش به دخترك مجالی نمی داد..


لحظه های ناب حضورش، آرامش كلام و گرمی دستانش.. و دخترك پر از جيغ! پر از حرف و پر از هیجان و شوق..


 


و من پرم.. پر از لحظه های زیبایی كه مثل رویایی شيرین و زیبا وجودم را در بر گرفته..


 


كمتر از سه روز نبودم.. ولی انگار خیلی بیشتر دور و بی خبر از همه چیز بودم.. باز زلزله.. باز ماتم و يه غبار غم كه روی اكثر نوشته ها را پوشونده.. و نوشته ی سمیرا كه اشكم را در آورد.. سمیرایی گلم نمی دونم چی می شه گفت و چه كلامی می تونه غم از دست دادن دوست را تسلی بده ..


فردا می رم و سعی می كنم البته اگه دینا جون بذاره! مثل بچه ی آدم این يكی دو هفته را بمونیم.. نكته ی جالب و خنده دار این روزا اولاً اشتباه نوشتن فامیلیمون بوده كه باید به همه تذكر بدیم اول فامیلی "م" نداره!! و همین يك حرف ناقابل كه نمی دونم از كجا به اول فامیلی افزوده گشته باعث شده گروه بندیمون هم اشتباه بشه! بعدی هم شایعه ی دو قلو بودنمونه! كه همه ی گرافیكیها دنیا و دینا را به عنوان دوقلو می شناسن و بعد از دیدنمون و دریافت توضيحات به اشتباهشون پی می برن!!


میناهه جونم امیدوارم امتحانت را خوب داده باشی. برات دعا می كنم دوست جونم..


شنبه تولد صالح مبارك باشه!! برات آروزی سالی پر از موفق‍یت و سرشار از انرژی و زیبایی را دارم..

Thursday, February 17, 2005

لحظه های دوست داشتنی

دوست دارم ساعتها فكر كنم.. دوره اش كنم. از شادی اش لبریز شوم.. بدون اینكه كلامی به زبان بیاد.. فكر نكنم به روزهای قبل و بالا و پائین رفتن ها...


و این لحظه ها را حفظ كنم .. برای من، برای تو .. برای ما .. برای همیشه..


بخندم و بخندم و غرق در شادی شوم.. لبریز از بودنها، لبریز از لحظاتی كه جاودانه می شوند.. برای ابد حك می شوند تا روزی دگر مثل امروز یادآوری گردند و باز پر شويم از لحظه ها.. و برق شادی در چشمانمان بدرخشد..

Tuesday, February 15, 2005

آشتی؟

گفته بودم هیچ وقت قهر نمی كنم.. گفته بودم قهر كار بچه های زشت و بدتركیبه! و هیچ وقت نمی خوام زشت باشم.. تو هم زشت نباش، باشه؟!


یكی گفت دعوا و قهر و آشتی نمك زندگیه! حالا گیرم زندگی ما داره شور می شه.. ولی خب از این به بعد سوراخهای این نمك پاش را كمترش كنیم كه زیاد نمك نپاشه به زندگیمون! قبول؟

Monday, February 14, 2005

18

كاش شب بود.. كاش تاریكی و خواب آلودگی به دادم می رسید. سرم را توی بالشم پنهان می كردم. پتو را می كشیدم روی سرم و صدای هق هقم را خفه می كردم..


كاش شب بود.. ساعتها فرصت داشتم كمك كنم تا بغض راه گلويم را نبندد و به اشكهايم اجازه می دادم سرازیر بشه..


اشكهایی كه بی اجازه سرازیر شده اند را پاك می كنم.. وجود خسته ام را سرپا نگه می دارم..اين كابوس مبهم كه حالا پر از تردید شده امانم نمی دهد.. و وجودم را پر از افكار مغشوش می كند..

Saturday, February 12, 2005

عصر يخبندان

بی آبی و بی برقی می تونه لذت تماشای بارش برف را به يه كار عبث و حال بهم زن تبدیل كنه.. وقتی كه با تاریك شدن هوا و روشن شدن شمع انگار زندگی به پایان رسیده و كاری نداری غیر از اینكه توی نور كم شام بخوری و راه اتاقت را پیدا كنی و روی تخت دراز بكشی و با این امید كه فردا حتماً برق می یاد.. فردا حتماً آب وصل می شه.. فردا حتماً همه چیز درست می شه سعی كنی بخوابی..


پنج شنبه دلم نمی خواست از خونه بیرون برم و اصرار منا بی فایده بود!! بارش تند و تندتر می شد و این يعنی قطعی برق و آب تا روزهای آينده.. جاده های مسدود و ماندگار شدنمون. - كه این چندان مهم نبود!! (به من می گن دانشجوی نمونه!!) -


برف های تقریباً دست نخورده ی توی كوچه وسوسه انگیز بود. گلوله های برفی با من و مینا شروع شد. بعد منا و دینا و بعد سر و صدای ما دخترهای همسایه و حتی عمه را هم از خونه بیرون كشید.. و كوچه پر از گلوله های برفی و جیغ و سر و صدا بود و سكوت يك روز برفی شكسته شد..


جمعه خبری از بارش برف نبود و این يعنی امید برای وصل شدن برق و آب! برفهای كوچه كنار زده شد.. آدمهای بیشتری توی خيابون تردد كردند و انگار زندگی داشت جریان پیدا می كرد.. باز شب شد و روز شد و نه برقی و نه آبی..


بعد از سه روز برگشتن به زندگی دوران اولیه و تریپ بیچارگی!! برق بعضی از مناطق اومده كه خوشبختانه شامل ما هم شد. ولی امیدی نیست كه تا آخر هفته برق مناطقی كه آسیب دیدگی دارن وصل بشه.. ولی ما هنوز آب نداریم!!


چند سالی بود كه اثری از بارش برف اونهم با این شدت نبود و مسئولین خواب آلود ما هم احتمالاً تصور كردند كه دیگر برفی در كار نخواهد بود! نمی دونم چند نفر بر اثر يخ زدگی و مسدود شدن راهها جونشون را از دست دادن.. چند تا خونه روی سر ساكنینش فرو ریخت.. چند نفر به خاطر دیر رسیدن امداد با مرگ دست و پنجه نرم كردن..


 


از سمیرای نازنین هم تشكر كه فراموشمون نكرد..

Thursday, February 10, 2005

يه شب برفی و سرد

يه شب سرد برفی.. با صدای هیاهوی باد.. توی تاریكی و وسط سیاهی شب.. امشب هم گذشت؛ بدون اینكه بتونیم مقابل چیزی كه این شبها بهمون تحمیل می شه مقاومت كنیم.. پر از حرفهای نگفته با فرصتی كه شاید خیلی كمه و كابوس اینكه نكنه دیر بشه را به همراه داره..


جمعه صبح می رم.. یك هفته خیلی زیاده.. برای نبودن این شبها.. شبهایی كه باهاشون اخت گرفتم و انتظار نیمه شب را كشیدم. شبهایی كه خندیدم، اشك ریختم، حرص خوردم، داغون شدم ولی دوباره به جریان افتادم..


دلم تنگ می شه.. آره، همه چیز درست می شه.. این وضع هم تمام می شه! و همه چیز درست می شه.. خوب ِ خوب! حتی بهتر از اولش.. خیلی بهتر از هر زمان دیگه ای..


همه چیز درست می شه..

Tuesday, February 08, 2005

معضلی به نام چشمانم

چشمانم را می بندم ، می بندم و لبخند را به صورتم مهمان می كنم..


چشمانم را می بندم، می بندم تا دغدغه ی جدیدی را نيفزایم..


تا نگاهی را نگران نكنم.. تا مسبب حرفی و كدورتی نگردم..


چشمانم را می بندم تا به چشمهایم نيندیشد و در جستجوی لبخندی ناامید نگردد..


چشمانم را می گشایم تا خاطرش جمع گردد تا به لبخندی شاديم را تقسيم كنم..


كاش می فهمیدی پری كوچك چشم سبزت هم اشتباه می كند. كاش باور می كردی او نیز می تواند وجودی را خسته كند.. شاید آن وقت ...

Sunday, February 06, 2005

پايان قصه

 


قصه كه تموم می شه


وقت بيدار شدنه


آخر خوش باوری


اول شكستنه

Friday, February 04, 2005

و در انتظار

و من منتظر بودم.. منتظر يه اتفاق و سعی نكردم خودم اون اتفاق باشم..


و من منتظر بودم.. منتظر تغییر و سعی نكردم خودم به وجود بیارمش..


و من منتظر بودم.. منتظر بودم خودش بگه، حرف بزنه و سعی نكردم خودم بفهمم..


و من منتظر بودم..

Sunday, January 30, 2005

خوبه همه چیز

آره، خیلی بهم خوش می گذره!! خیلی خیلی خوش می گذره.. هنوز می تونم خودم را لابلای كلمات و نوشته هام گم كنم و قسمت عظیمی از اونچه هست را قایم كنم و به قسمت محدودش وسعت بدم و بزرگ و بزرگترش كنم تا شاید خودم هم باورش كنم..


و می خوام سعی كنم توی فرصت چند دقیقه ای كه در طول روز برای بودنت دارم شاد باشم و نگم حالم خوب نیست.. از چیزهایی كه رو اعصابم رفته و ریختم بهم نگم و به شادیهایی كه برام رنگ نداشته، بهش با تو رنگ بدم..


و نگم فیروزه از وقتی اومده میگه سر منو نمی تونی كلاه بذاری! چشمات به من دروغ نمی گن. جلوی من نمی تونی بازی كنی. مگه نمی دونی من همه چیز را می فهمم.. و نگم می گه من دنیای همیشگی نیستم و توی نگام غم موج می زنه.. و نگم خسته ام كرده از سوالاش و نگم دارم ازش فرار می كنم.. و نگم چشمهام را از چشماش می دزدم و فقط می گم من خوبم! من خوبم! من خوبم!! و می خوام باور كنم كه خوبم، شادم، همه چيز خیلی خوبه و می تونه بهتر از این باشه..


و نگم روزهای قبل خودم را بابت تك تك كلماتی كه از دلتنگی و دوری و ندیدنت گفتم سرزنش كردم و می خوام دیگه نگم.. دیگه نگم داغونم.. دیگه نگم، با اینكه تو هم خوب می دونی دروغگوی خوبی نیستم.. ولی من دروغ نمی گم! فقط می خوام به كمترینها وسعت بدم و باورشون كنم و قسمت اعظم اونچه كه هست را فراموش كنم..


و دیگه نگم خیلی بدی!!


من خوبم.. اصلاً چرا بد باشم؟! چرا بد بگذره؟! خيلی هم خوش می گذره بهمون..

10

دوست ندارم الان برم پائين.. اصلا هم به روی خودم نياوردم كه صدای در را شنیدم و متوجه شدم كه اومدن.. اينجا، پشت كامپيوتر نشستم و می نویسم و نمی خوام به این فكر كنم كه زشته وقتی مهمون هست من نرم پیششون و دلم بخواد بنویسم و یا دراز بكشم و كتاب بخونم.. سابقه نداشته كتاب اینهمه تو دستم بمونه.. این چند روز حتی فرصت نكردم به كارای خودم فكر كنم و یا بخوام انجام بدم.. نمی گم بد گذشت، اتفاقاً خیلی هم خوب بود.. سه روز پر از مهمون!


پنج شنبه صبح سرماخورده بودم. گلوم كمی درد می كرد. فین فینم هم كه به راه بود.. جمعه خوب بودم! سردم نبود. سرم درد نمی كرد. گلوم هم همینطور.. شنبه بعدازظهر با گلو درد از خواب چند لحظه ای بیدار شدم. حياتم هم به دستمال كاغذی بسته شده.. فردا شاید سرما نداشتم باشم و پس فردا شاید دوباره..


بابا اومد بالا، نگفت مهمون داریم!! چرا اینجا نشستی؟.. و من هنوز منتظرم تا صدایم كنند و به جوار مهمانهای گرامی بروم.. با ماجرای امروز ظهر... نهار هنوز از گلوم پائین نرفته بود كه هیجان حضورشان را حس كردم!! بعد هم انقدر در رفت و آمد بین دو طبقه بودم تا ساعتی بعد هم انقدر خندیدیم كه دل درد گرفته بودم!! .. وقتی مهمون دارین و براتون مهمون سرزده میاد اونهم در حالیكه بهتره مهمونهای قبلی را نبینند كه همانا چشم دیدن هم را ندارند.. چه شود!!


امروز با پلوور و شلوار و دمپایی!! با برو بچ رفتم يه مغازه ی مثلاً هاىكلاس كیف و كفش فروشی! .. الی جونم گفت من می خوام برم این مغازهه! .. حالا بگذر دختر! بی خیال شو!! گفت نه! می خوام برم كیفاش را ببینم.. منم كه فكر نمی كردم از ماشین پیاده شم.. رفتیم تو مغازه. اینا هم كه انگار فقط منتظر این بودن كه بخندن! گفتم فروشندهه فكر می كنه من كفش ندارم، تریپ بيچارگی! اومدم كفش بخرم..


شش تا دخترعمو و يه پسرعمو! خوش می گذره وقتی با همیم. اين چند روز فقط بساط خنده و بيرون به راه بود!! شازده خانوم هم كه لطف كرد و از سمنان دل كند و اومد. چقدر هم بی ریخت شده!! نگرش داریم اینجا رنگ و روش وا شه!


می شه كمی بعد برم پائین و شاید هم تا اون موقع صدام كنن و بعد وانمود كنم كه شما كی اومدین؟! ببخشيد متوجه نشدم!! .. نه!! اصلاً جالب نیست! همون بهتر كه بروی خودم نیارم و بدون حرف اضافه و دلیل تراشیدن برای تأخیرم فقط سلام علیك كنم..


دلم می خواست... هی به خودم می گم از دلتنگی هات نگو! آخه اون چه تقصيری داره؟ اون هم مثل تو.. شاید هم بدتر از تو.. می بخشی؟!

Thursday, January 27, 2005

و دلم دلتنگ توست

حسی كه از جنس دیگری ست.. دلتنگی كه شاید اینگونه تجربه اش نكرده بودم تا حال.. دلم برايت تنگ شده.. خیلی بیشتر از آنكه حتی خودم هم می توانستم تصور كنم.. نمی دانستم انقدر محتاج صدایت، وجودت و بودنت هستم.. و شاید نمی دانستم بیشتر از خیلی و خیلی دوستت دارم..


می تونم صدای جیغ و هیجان و شلوغی كه تا نیم ساعت دیگه تو خونه حاكم می شه را تصور كنم.. از صبح دختر یكی از دوستای بابا مهمونم بود.. بعدازظهر هم مامانش اومد .. خاله جونم اینا و مامانی گلم هم كه ظهر رسیدن و اما..


سورپریز امشب همانا مینا ست كه ظهر به مامان گفت برای فردا بلیط گرفته در حالیكه با دخترعموم و مامانش داره میاد.. مطمئنم كه خاله و مامانی حسابی ذوق زده می شن از دیدن الی و مامانش.. مامان من قبل از اینكه زن عموی الی باشه دوست مامانشه!!


یكی دیگه از زن عموهام هم زنگید الان كه داره با عموجونم میاد خونمون.. چه خبره امشب!!


 


گل ترین و عزیز ترین بدجنس دنیا.. همون كه خودت می دونی!! :D

Wednesday, January 26, 2005

تنبلی بس

امروز يه عالمه دختر خوبی شدم!! حسابی ول خرجی كردم به قول بابا و خورشید را نمی دانم در كدام سوی آسمان دیدم و از كدام دنده جستم كه جنگل اتاقم را آراستم و به باغ تغییر كاربری دادم!!


سر شام مامان به بابا جان فرمود كه دنيا فردا خونه بمونه! تو كارا كمك كنه.. نمی ذاره یه لقمه غذا با خیال راحت بخورم كه!! منم همونجوری كه لیوان آب میوه در دستم معطل مانده بود با اشاره ی ابرو به بابا اعلام مخالفت كردم! يعنی چی آخه.. اصلاً دلم نمی خواد در این زمینه مشاركت داشته باشم..


قربون بابا جونم! گفت مگه اینا (اشاره به دینا و منا) نیستن؟ .. مگه اینا به من كمك می كنن؟ نصف كارا را دنیا انجام می ده.. يه عالمه كار دارم و دنیا باید باشه و .. مامانم هم هشدار داد و تاكید فرمود كه اتاقت فردا صبح تمیز و مرتب نباشه باید خونه بمونی..


منكه از بعدازظهر شروع كرده بودم، فقط نمی دونم چرا این يه وجب جا مرتب نمی شد!!


این یه ماهه هر جایی كه تا حال گذارم نیفتاده بود به خاطر كارای بابا رفتم و تجربه كسب نمودم. حاضرم صبح تا ظهر تنها توی دفتر بشینم و به حسابا برسم، فاكتورها را وارد كنم، فاكتور بنویسم.. برگه های كارشناسی و كارای بیمه را آماده كنم.. بانك و این ور، اون ور برم ولی نمونم خونه و گردگیری و جارو كنم!!


تعطیلی آخر هفته و اومدن خاله جونم بعد از مدتها(يعنی از آخر شهریور).. امتحانای مینا و منا هم به سلامتی و میمنت فردا تمام می شه.. منم كه دختر خوبی شدم حسابی! جیم می شم و فردا صبح مثل تمام این مدت با بابا می رم.. بگذریم كه اكثراً شاكی بودنم از رفتنم! كله ی سحر (يعنی 8 صبح!) بیدارم می كنن و دنیا پاشو!! بعضی روزها همش در شهر و رفت و آمد .. گاهی به جای بابا و به عنوان نماینده اش رفتن .. یا در انتظار بابا توی ماشین تا كارش تمام بشه و بیاد.. بعضی روزها هم همش توی دفتر و بابا را وقتی می دیدم كه می خواستیم بریم خونه..


ولی همه ی این كارا بهتر از تو خونه موندن و كارای خونه است..

Sunday, January 23, 2005

يه اتفاق تازه

دو روزه جيغ و صداهای هیجان زده از پشت تلفن می شنوم.. یه شادی كه نتونستم دركش كنم.. و تبریك و تبریك .. و دنیا شیرینی یادت نره!!


انگار اینبار بیشتر از همیشه دلم براش تنگ شد و جای خالیش را احساس كردم، با اینكه مینا این دفعه فقط یك هفته نبود.. وقتی نیست روی صندلی خالیش می شینم، حتی وقتی هم كه هست.. و میگه دنیا یادت رفته من هستم الان؟!


و تا چند هفته ی د‌یگه باز باهمیم، تو یه خونه.. ولی باز.. حتماً اون موقع دلم برای منا و مامان و بابا تنگ می شه.. برای روزهای اینجا، واسه خونه، برای اتاق همیشه شلوغم كه داد مامان را در میاره، حتی برای شهر و آدمهایی كه خیلی حرصم را در آوردن..


و شاید فقط بودن با خواهرامه كه رفتن را راحتتر می كنه و موندن را آسونتر.. نمی دونم!! همین را می خواستم! نه؟


گفتم نمی شه نرم؟ مامان گفت منكه از اول گفتم بمون! اصلاً نمی خواد بری.. گفتم اینو می گی چون نمی خوای از جلوی چشمت دور بشم.. چون دلت می خواد دختركت همیشه ور دلت بمونه.. نمی دونم چرا از این پیشنهادها به دینا و مینا نمی ده!! با اینكه وقتی مینا رفت تمام راه گریه كرد.. و نگرانی هاش دو چندان شد.. و حالا كه من و دینا هم داریم می ریم..


نمی دونم چرا توی خانوادمون تنوع رشته وجود نداره!! یك خانواده ی 6 نفری و 3 تا دانشجوی گرافیك، اون هم تو یك شهر!! (بیچاره بابا جونم !!) ..


به این هفته ی كش دار فكر می كنم.. شاید هیچ وقت هفته ی به این طولانی نداشتیم.. از بيست و نه آذر تا سوم بهمن.. چقدر بالا و پائین شدیم و چقدر بد شدم و سگ شدم و گاز گرفتم و پارس كردم!! حتی دیروز، امروز هم..


و این شروع راهه..

Saturday, January 22, 2005

..

نمی دونم چرا به جای اینكه با شادی بقیه شاد باشم، شدم سوهان روح و آزارش می دم..


نمی دونم چه مرگم شده! چرا اینجوری شدم.. ریختم بهم و یه چیزی توی دلم سنگینی می كنه.. و مثل همیشه اوضاع نابسامانم مورد هجوم قرارش می ده و بیشتر از قبل اذیتش می كنم..


ديگه حتی عذرخواهی هم فایده نداره..

Thursday, January 20, 2005

تنها من

راه رفتن توی پیاده رو تقریباً خالی كه فقط صدای پای خودت را می شنوی.. با سایه ای كه گاهی دوتا می شه.. گاهی تنها و پر رنگ..


گاهی بلند، گاهی كوتاه.. گاهی جلوتر، گاهی بلندتر و گاهی.. محو در بین نورها و شاید سایه ها..

Monday, January 17, 2005

زندگی مدرن

یه زمانی همكلاسی بودیم. تو یك شهر زندگی می كنیم.. دانشجوی همین جا ست. فكر نمی كنم شماره تلفن همدیگرو گم كرده باشیم.. حداقل از خودم مطمئنم كه شماره اش را گم نكردم. این را هم می دونم اگه شماره ام را گم كرده باشه پیدا كردنش سخت نیست!


تازه تو اوركات پیدام كرده. البته پیدا كردن دوست و آشنا اونهم تو اوركات اصلاً كار سختی نیست! حداقل برای من كه نبوده.. كافیه یه سر تو گروه شهرمون بزنی تا یه عالمه آدم آشنا را ببینی.. بدون عضو شدن تو این گروه هم می تونن پیدات كنن.. فقط شاید عضویت در این گروه به این روند سرعت می داده كه من ازش جلوگیری كردم..


حالم را پرسیده بود و گفته بود دلش واسم تنگید..


خنده داره !! شاید هم گریه دار !! دیگه باید از طریق اوركات حال همو بپرسیم و احیاناً از این به بعد ای میل بفرستیم و از حال هم باخبر بشیم و یا كاملاً اتفاقی تو خیابونی، جایی همدیگرو ببینیم! شاید هم همو به بی معرفتی متهم كنیم و مثل همیشه بگیم: كجایی؟! خبری ازت نیست .. یاد ما نمی كنی .. دلم تنگ شده بود واست و ...


و شاید هم حال دوستای مشتركمون را از هم بپرسیم و اینجوری جویای احوالشون بشیم..

Saturday, January 15, 2005

همانی ست كه بود؟

دچار چرند نويسی مزمن شدم! حس نوشتن ندارم. حال و حوصله ای هم نیست. چیزهایی كه می نویسم راضی كننده نیست و حالم را بدتر می كنه.


نمی خوام اینجا روزنگار صرف باشد و از كارهای‌ كرده و نكرده ام بنویسم..


من در لحظه زندگی می كنم، لحظه هایی كه نیاز به ثبت دارند، نیاز به یادآوری، گاهی نیاز به فراموش شدن، گاهی نیاز به بودن، ماندن و فهمیدن.. درك كردن و گذر كردن..


لحظه هایی كه حال شاید به یكنواختی دچار شدند و بودنم را به سخره می گیرند..


لحظه هایم گم شده و اسیر یكنواختی گشته اند..


نمی دانم! شاید هم اینجا دیگر آن صفحه ی دوست داشتنی ام نیست. گوشه ی دنجی كه دل كندن از آن برایم میسر نبوده و حال..


اصلاً دوست ندارم تصور كنم كه شايد كسی...


هیچ كس هم غیر از خودم لایق سرزنش نیست!


با اینكه چیز پنهانی وجود ندارد ولی اصلاً اصلاً دوست ندارم نوشته هایی را كه حتی خواهرم هم نمی خواند را..


حس می كنم دیگر اینجا گوشه دنج و محرم لحظه هایم نیست با اینكه حتی مطمئن نیستم.. و به خودم امیدواری می دهم كه حدس و گمان باطل ست و اینجا همان خلوت همیشگی ست..

Tuesday, January 11, 2005

شگفتی

گفتم شايد سنگدل شدم! باعث شدم اين دختر كوچولو اشك بریزه و هیچ ملایمتی هم نشون ندادم. نزدیك دو ماه فقط زل زد بهم و یه خط نكشيد. نه تو خونه و نه تو كلاس..


دفتر پریا را نشونش دادم و گفتم یاسمن تو این مدت ما اینها را یاد گرفتیم، حالا هرچی بلدی و یاد گرفتی را بكش. هر چی دوست داری بكش. من نقاشی میخوام! اگه تا آخر كلاس نقاشی كشیدی كه هیچی. اگه هم نه، از جلسه ی دیگه نیا.


باز هیچ عكس العملی نشون نداد. قیافه اش كوچكترین چیزی را نشون نمی داد! حتی شك كردم كه حرفم را فهمیده یا نه..


یكی یكی تو دفترشون می نوشتم، تأكید می كردم كه یادشون نره تو خونه تمرین كنن، وسایلشون را می دادم دستشون تا برن..


با رفتن بچه ها اشكهای یاسمن هم سرازیر شد. وسایلش را جمع كردم، دادم دستش و گفتم دیگه نمی یای تا وقتی كه خواستی نقاشی بكشی! وگرنه اجازه نداری بیای.


جلسه ی بعد مربی اش تا جلوی در همراش اومد. چسبیده بود به مربی! تا مربیش گفت یاسمن برو تو كلاس! باز اشكهاش سرازیر شد و محكم تر از قبل به مربیش چسبید!! گفتم یاسمن دیگه نیا! هر وقت یاد گرفتی اینجا اومدی باید نقاشی بكشی نه زل بزنی میتونی بیای!


رفتم تو و در كلاس را بستم.. اشكهاش ذره ای باعث نشد كه مهربانانه تر باهاش برخورد كنم. اونقدر از دستش عصبانی بودم كه جایی برای وجدان درد وجود نداشت..


مسئول مهد ازم خواسته بود يه ارزشیابی برای دو ماه داشته باشم تا میزان یادگیری و پيشرفت بچه ها مشخص بشه..


كاغذهای A4 را برداشتم و رفتم سر كلاس. یاسمن اول از همه دوید و اومد تو!!! ازشون خواستم دفترهاشون را ببندن و توی كاغذی كه بهشون می دم نقاشی بكشن. بچه هایی كه جدید اومده بودن جزء این امتحان محسوب نمی شدن. از یاسمن پرسیدم امتحان می ده یا تو دفترش نقاشی می كشه؟ در كمال تعجب گفت امتحان می ده!!


باور نكردنی بود كه بعد از دو ماه حالا شروع كرده بود به نقاشی كشیدن!! و بدون وقفه كارش را شروع كرد..


نمی دونم اون دو جلسه چه معجزه ای كرد ولی حالا تا یاسمن منو می بینه با خوشحالی میاد طرفم و بغلم می كنه!! و با اشتیاق نقاشی می كشه..