Sunday, November 27, 2005
Friday, November 25, 2005
من .. تو .. چتر .. بارون
داره بارون میاد
روی اولين پله می شينم. پاهام را جمع می كنم و دستهام را حلقه می كنم دورش.. باد می خوام. باد خنك كه بخوره به كله ام.. و پياده روی تا تازه شدن..
منم مثل تو .. سرما و سرما .. پايداری می كنم.. و گوش می دم به صدای بارون كه درب حايل ميان ماست. از بالای در هجوم تاریكی را می بينم و صدای بارونی كه ديده نمی شه..
تنبلی مانع می شه يا بارون يا تاریكی؟ الی گفته بود اين موقع ها نرو بيرون. اخطار داده بود كه اينجا لاهیجان نيست.. اينجا.. اينجا.. اينجا..
چه جالب! باز داره جودی آبوت* می ده.. برای چندمین باره؟
چای داغ.. هفته ی پيش می خواستم درباره ی چای در راستای برنامه ای كه شبكه ی سه در اين باره پخش كرد بنويسم.. الان يادم افتاد! و درباره ی صف های هميشه طوِيل برای تاكسی در آمل! خيلی عجيبه. اونقدر شلوغه كه اگه پياده بری زودتر می رسی و جالبه كه هميشه شلوغه و گاهی خيلی خيلی شلوغ..
جشنواره ی "بين المللی" دفاع مقدس! تركيب سؤال برانگيزی ست.. سال 86 برگزار می شه!
نگاهم را بر می گردونم طرفش.. يكسری صداهای مبهم و كلماتی كه منظم و با حوصله بيرون مياد. می پرسه فهميدی؟ می گم نه! و بی حوصله مياد نزدیكتر.. شايد فكر می كنه اينجوری موفق بشه!
دوشنبه يا سه شنبه می ريم خونه و اميدوارم تا اون موقع غذایی كه مينا برای شام پخته تمام بشه..
نمی دونم چجوری می تونی آدم بده و خوبه ی قصه ها باشی..
لعنتی لعنتی لعنتی
ببين! اين يه اخطاره! ديگه حالم از شوخی هات كه انقدر جدیه كه يادم می ره واقعاً شوخيه بهم می خوره.. با من شوخی نكن!
و ندایی كه در اين نزدیكی ست.. ظرف ها را بايد شست
وقتی بعد از قرنی sms می فرستی اول مطمئن شو پاچه نمی گيرم بعد sms دوم را حواله كن و بنويس "راستی بازم دينا مينا را دعوا می كنی؟" حقته دوربينت را برات نيارم! اونی كه دوربينش را جا می ذاره حقشه تا پايان ترم دوربين نداشته باشه تا ديگه يادش نره اول دوربينش را برداره!
انقدر دلايل ساده واسه خندیدن پيدا كردم كه حالا دل درد گرفتم..
از يك بعدازظهر تا شب احساس و حال و هوات چند جور می چرخه. مثل آسمون شمال می مونه. با باد تغيير می كنه..
پ.ن: وقتی موقع نوشتن هم كارتون ببينی، هم اخبار گوش بدی و... نوشته ات رنگ و بوی همه چيز حتی شام دستپخت مينا را ميگيره!
* بابا لنگ دراز
Wednesday, November 23, 2005
در اين دنيای ديوانه
پرواز كردی؟ .. پرسيده بودی و با خنده گفتم نه! راهی نبود كه.. منم سرعتی نداشتم..
.. نمی دونم. شايد هم پرواز كردم.. سوتی كه ممتد شده بود و لابلای صدای ضبط و باد گم می شد، محو می شد تا مدام سرعتم را يادآوری نكنه..
به خدا ديوانه ايم! تازه نفهميدم.. ولی گاه گداری خيلی بهم ثابت می شه و يادآوری می كنه ديوانه ايم!
ديگه واسه اومدن هم بايد قول داد.. قول داده بودم سرعت نرم! قول داده بودم پرواز نكنم! قول داده بودم..
من زير قولم زدم يا تو؟ به فلكه اصلی شهر نرسيده راهم را كج كردم و با حرص به پدال گاز فشار می دادم تا زودتر اين جاده ی لعنتی تمام بشه و برسم خونه.. انگار باد هم سره ناسازگاری داشت. می كوبيد تو گوشم و سوت ريتم زمينه ی مغزم شده بود و روی اعصابم ضرب گرفته بود..
پروازی در كار نبود.. بیتابی برای سقوط بود. چرا اين جاده ی لعنتی تمام نمی شه؟ راه برگشت چند برابر شده بود انگار.. سراشيبی عصبانيتم تمامی نداشت.. دلم می خواست خالی بشم ولی تمام توانم به پام منتقل شده بود و روی پدال گاز فرود می اومد..
يادته اولين بار كه اين مسير را اومدیم؟ آخرين روز سال بود.. با يك ساعت تأخير رسيده بودم. خط هایی كه راه نمی داد و موبايلهایی كه آنتن نداشت و ترافیك.. همه انگار همين امروز يادشون افتاده بود بيان بيرون.. آخرين روز سال.. سرم را شرمگين پائين انداختم و خنده هام را پشت نگاه عصبانيت قايم كردم و با احتياط همراه فيروزه به سمتت اومدم.. خيلی معطل شدی؟
و منكه هميشه بهانه برای دير اومدنم دارم.. هميشه يه اتفاقی می افتاد وگرنه آدم بدقولی نيستم، خودت كه می دونی.. با جديت يادآوری می كردی دنيا خانم وقتی می گم فلان ساعت يعنی چی؟
: يعنی دنيا جونم از اين ساعت به بعد منتظرت هستم، هر وقت خواستی بيا!!
و گفتی آره! درست فهميدی..
نه! نمی خواستم.. فقط عصبانی بودم. شايد با بی رحمی يادآوری كردم كه با چه سرعتی برگشتم كه عذاب وجدان بگيری. گفتم كه بدونی...
می دونم.. می دونم تقصير تو نبود.. می دونم
Tuesday, November 22, 2005
تكنولوژی
خودپرداز بانك ملی پول نمی داد.. بانك ملت كارت را می گرفت و راه خروج را نشون می داد! (كی گفته بود همه ی بانك ها كارت را قبول می كنن و پول پرداخت می كنه؟!) .. بانك صادرات چند خطی مبنی بر ايراد داشتن دستگاه نوشته بود.. بانك سپه كارت را اصلاً قبول نمی كرد ..خودپرداز بانك كشاورزی خاموش بود..
خوبه ما كرايه خونه را كه مامان ريخته بود به حساب بايد برداشت می كردیم. اگه يه بيچاره ای واقعاً به پول نياز داشت و نمی تونست تا صبح و ساعت اداری صبر كنه چكار بايد می كرد؟!
Saturday, November 19, 2005
ایهام
پسرعموی فسقلی: مامان دوستم داری؟
- آره
: چقدر دوستم داری؟
- اندازه ی "دنيـــا" دوستت دارم
: منم اندازه ی "منا" دوستت دارم
بی ربط: به دينا گفته بودم هر كی پرسيد بگه من مريضم. حالا خدا زده تو سرم و اين هفته كه تصميم گرفتم دختر خوبی باشم و برم سر ه كلاسها باز سرما خوردم و نمی دونم چرا هميشه صدام خفه می شه! نه شبيه صدای خروسه و نه قار قار كلاغ.. به صدای هيچ موجود زنده ای شباهت نداره!
امروز هم نرفتم و خيالم راحت شده كه از همه ی غيب های شرعی و قانونی ام استفاده كردم..
Friday, November 18, 2005
مرخصی
همانا در يكی از سه شنبه ها خواهرم از دانشگاه برگشت و با مادرمان تماس گرفت و فرمود آخر هفته میاد خونه. ما هم به مامان شكوه كردیم كه چطور هر بار ما می خوايم بيايم خونه به مينا هم می گی بيا ولی به ما نمی گی؟ مامان جانمان هم گفت منكه اينهمه دارم می گم شما هم بيايد! گفتم قبول نيست! مينا را دعوا كردی كه بياد ولی ما رو كه دعوا نكردی.. بعدش هم ما اجباراً!! چون ديگه مامانمون دعوامون كرد! رفتیم خونه..
مامان هم شديداً پشيمون شد كه چرا چنين حرفی زده و من بجای 2 روز، تمام هفته را موندگار شدم و كلاسها را يكسره تعطيل رسمی اعلام كردم! ولی شديداً كوزت (بينوايان كه معرف حضورتون هست؟!) شدم و خواهر گرامی كله ی سحر بيدارم می كرد تا برسونمش مدرسه و بعدش هم كه خواب تعطيل! و كاملاً حس كوزت بيچاره را كه توی هوای سرد می رفت لب رودخونه آب بياره را درك می كردم.. بگذريم از اينكه باز مثل قديم نديما شدم سرويس..
توضيح ضروری و سؤال: از 18 دی 1383 كه اومدم اينجا و اين قالب را بهرام تحويل من داد غير از يكی دو تا تغيير جزئی كه همون موقع بهش دادم قالب وبلاگم هیچ وقت عوض نشد و چنين قصدی هم ندارم! حالا اين سؤال برام پيش اومده كه شما چجوری هر بار كه می يای حس می كنی قالب عوض شده؟ غير از وقت و حوصله سواد تغيير دادن و طراحی قالب هم ندارم.
پ.ن: من از 4 شنبه ی هفته پيش تا حالا دسترسی به اينترنت نداشتم.. بعضی از كامنتها را نفهميدم!
Tuesday, November 08, 2005
97
انگار وقتی كلاس داری و نمی ری يه وقت اضافه بهت هديه شده كه می تونی به هر كاری برسی.
پياده روی در هوای خنك و بعد از بارون.. وقتی كه باد خنك به صورتت می خوره.. آهای!! من زنده ام..
بعد از يك ماه و نيم استاد مبانی و طراحيمون با دانشگاه خوردن به تيپ هم و استاد رفت.. اين هفته هم استاد جديد اومد. هيچ كس اعتراض نكرد. درسته كه اكثريت ناراضی بودن ولی دليل نمی شه وسط ترم استاد عوض كنن و انگار اتفاقی هم نيفتاده.
چرا زودتر نفهميدم خوابت می ياد و بايد خسته باشی؟
نصفه شبی يادم افتاد شام درست كنم!! و در يك اقدام بی سابقه از كوكتل و كالباس و سيب زمینی سرخ كرده چشم پوشی كردم!! فقط نمی دونم چرا آب عدس ِ زياد شد. بعد از يه ساعت هم كه گذاشتم آب اضافه اش بره، آبش زيادی كم شد! ولی قيافه اش خوب و نرماله.. طعمش هم خوبه! واسه اولين بار بود خب..
راستی سلام!! خوش اومدی..
پ.ن: نمی دونم بايد دنبال اولين فرصتی باشم كه دستم بهت می رسه تا خفه ات كنم! يا اينكه نگرانت باشم..
Monday, November 07, 2005
Saturday, November 05, 2005
يك شنبه كه بياد
يك شنبه كه بياد ديگه من همش درگيرم.. می بینی تلگرافی جواب می دم، گير نده خب..
دارم می خوابم!! گوشيم خاموشه.. روی سقف و وسط جلسه هم كه نمی تونستم جوابت را بدم.. ببخشيد خب!
يك شنبه كه بياد من خوابم و تو بيدار.. من سر كلاسم و تو بيكار. نبينم بيكار بمونی ها! به قولی كه دادی عمل كن. دِ بجنب دیگه!
يك شنبه كه بياد طلاقت می دم به مدت يك هفته. طلاق پاره وقت! شايد هم پيام نور يا اصلا از راه دور..
از يك شنبه مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد!
خودم بهت زنگ می زنم. اگه پيدام نشد بدون كه وقت نكردم اصلاً! شايد هم يادم بره تا اون موقع.. هر وقت طاقتت تمام شد يه sms بفرست كه شرمنده بشم و عذرخواهی كنم و احياناً اگه خيلی عصبانی بودی تلاشم را كنم تا از دلت در بيارم.. البته می دونم به استادی تو نيستم..
يك شنبه كه بياد ديگه نگرانت نمی شم. فكرم را پس می گيرم ازت.. يك هفته بهش مرخصی می دم! و اعصابم را می ذارم جلوی كولر خنك شه.. اصلاً خودم بادش می زنم و يخ می ذارم روش..
يك شنبه كه بياد تو هستی و من نيستم.. يك هفته نمی خوام باشم..
Friday, November 04, 2005
94
می گم برای ما چه فرقی داره؟ عيد چه 5 شنبه باشه، چه جمعه.. ما كه كلاس نداريم.
پرسيد پول داری كفاره ی روزه هات را پرداخت كنی؟
- نه
سرش را تكون داد و گفت خب فقط می ری يه جای گرم، بدون كولر !!
Wednesday, November 02, 2005
اشتباه شايد زاده بی خبری باشد
از خانه كه می آيی
يك دستمال سفيد
پاكتی سيگار
گزیده شعر فروغ
و تحملی طولانی بياور
احتمال گريستن ما بسيار است
Tuesday, November 01, 2005
پينوكيو وار
نمی دونم از توهمه يا دروغ گفتم!!
حس می كنم دماغم بزرگ شده..
پ. ن: ديشب كه تصميم اساسی و نیمچه كبری گرفته بودم تا امروز تمام مشقای نصفه كاره را تمام كنم، نمی تونم روی پام بايستم.. و به زور از رختخواب بيرون اومدم. چرخ و ماه و فلك و همه در كارن تا مشقای من تمام نشه.
يه سؤال: نماد ماه دی چيه؟! انگاری بز بايد باشه.. مطمئن نيستم و بايد طرح بزنم.. يه جونور خوشگل تر باشه که صد البته بهتره!!
Monday, October 31, 2005
شورش
چقدر بدبختيم كه تا زور و تهديد نباشه نه كاری انجام می دیم و نه به نتيجه ای می رسيم..
تعطيل كردن كلاس ديروز كافی بود كه معاون دانشگاه را بعد از هفته ها زيارت كنيم و ديگه نگه وقت ندارم! وقت ندارم! .. و رئیس دانشگاه بهمون افتخار بده و امروز سر و كله اش پيدا بشه. به كارگاه سر بزنه و بگه بچه ها اگه كاری داشتيد من تا ساعت 11 هستم!
Friday, October 28, 2005
در صف بانك
اهميت سر به زير بودن
از كوچه اومدم بيرون و به اولین بانكی كه رسيدم رفتم تو.. به سمت خلوت ترین باجه كه باز به نظرم خیلی شلوغ بود رفتم و سمت ديگه ای را نشون داد برای پرداخت قبض.. اصلا نمی دونستم اول و آخر صف كجاست.. آقایی انتهای صف را نشون داد و گفت قبضت را بذار اونجا.. قبض به دست پشت سر خانومی كه انگار نفر آخر بود ايستادم.. قبض ها كنار هم روی ميز صف كشيده بودند تا به باجه ی كناری می رسيد و مردی سياه پوش در تكاپو بود.. خانوم كناری قبض را از دستم گرفت و در انتهای قطار قبض ها گذاشت..
موهای جلوی سر اين آقاهه كه تقريبا روبروم بود به نظرم طبيعی نبود.. دلم می خواست يه تيكه از موهاش را بكشم تا بفهمم مال خودشه يا نه!! وسوسه ی كشيدن يه تيكه از موهاش دست بردار نبود..
اين قطار چه كند حركت می كرد.. سرم را به اطراف چرخوندم.. يكی از كارمندای بانك انگار با حركت سر چيزی می گفت.. به روی خودم نياوردم و انگار هيچ وقت نديدمت..
سرم را به سمت اين صف عريض برگردوندم.. نگاهم به چشمایی افتاد كه انگار حركت را فراموش كرده بود و زل زده بود به من!! حتی با نگاه من هم از رو نرفت.. ولی من سريعاً از رو رفتم و چشم دوختم به سقف..
آدمها می اومدن و می رفتن.. ولی قطار قبض ها با كندی پيش می رفت. انگار همه هر چی قبض تو خونشون بوده را جمع كردن و امروز برای پرداختش اومدن.. اگه آخرين روز مهلت پرداخت نبود برمی گشتم..
رنگ قالب سياه بود و سياه.. ديوارهای سفيد و حاشيه ی سبز رنگ سقف نمی تونست از حجم سياهی ها كم كنه.. مرد تقريباً قد بلندی پشت سرم ايستاده بود. هر بار باز كردن دهنش كافی بود تا بوی بد دهنش به هوای خفه ی داخل بانك اضافه بشه..
داشتم فكر می كردم تو اينهمه شلوغی بانك چقدر وقت خالی پيدا می شه كه تو هی دور بزنی و منتظر فرصتی باشی كه نگاهم به همون سمت بيفته و تو باز اشاره كنی؟ برو بشين سر جات كار مردم را راه بنداز خب.. و نگاهم افتاد به حلقه ی نقره ای رنگ تو دست چپش..
دستی اومد جلو.. كمی خودم را عقب كشيدم. كمی قبض ها را جابجا كرد و قبضش را پيدا كرد.. بعد از مدتی دوباره گذاشت سر جاش!! قبض هم دلتنگی داره؟ يا فكر كردی گم می شه؟ يا می دزدنش كه هر يه مدت چك می كنی ببينی هست يا نه؟!
صدای غرغرها گاه گداری شدت می گرفت.. زن جلویی شاكی بود كه چرا زودتر كارشون را راه نمی اندازن. مرد كناری رئیس بانك را احمق می خواند كه فقط يك نفر را مسئول گرفتن قبوض گذاشته.. سرم را به سمت صداها برگردوندم و باز چشمهایی خيره با لبخندهای احمقانه بر لب!!
كمی اون طرف تر زنی از مخابرات شاكی بود و اينكه تا قبض را پرداخت نكنه به شكايتش رسيدگی نمی كنن. در حاليكه مطمئن بود كس ديگه ای از خطشون استفاده می كنه.. صدای داد و فرياد از سمت ديگه ای می اومد..
همه خسته و عصبانی و كلافه.. نفس كشيدن سخت شده بود برام .. داشتم خفه می شدم تو هجوم نگاهها..
باز نگاهم را برگردوندم و سرم را انداختم پائین.. چقدر كفشم كثيف شده! بايد بشورمش..
Wednesday, October 26, 2005
يك طرفه
اون وقتی كه sms های من می رسيد، sms های تو در راه گم می شد و نمی رسيد..
حالا كه sms های تو می رسه.. sms های من Not sent می شه.
پ. ن: حالا هر روز می نويسم "دوستت دارم" و يادم می افته اعتراف كنم .. به من چه كه sms هام هيچ وقت نمی رسه!!
Tuesday, October 25, 2005
Friday, October 21, 2005
چقدر خوبه
در كوچه پس كوچه های شهر سرك می كشم.. سينه ام را پر می كنم از هوای آشنا.. نفس می كشم، پر می كشم.. نگاهم غربت را پس می زند.. پر از سرخوشی و زيبایی.. گوشم تشنه ی شنیدن، چشمانم تشنه ی ديدن.. چقدر دلم تنگ شده بود.. مرده بودم! لابلای نسيم و باد و برگهای آواره زنده شدم.. لبريز از سبزی كوهها و آبی آسمان..
3شنبه بعدازظهر، رسيده و نرسيده.. كجا می خوای بری؟ می رسونمت..
سرعت گيرهای اضافه و كم شده.. چاله های پر شده و اضافه شده .. همون روز اول متوجه ی این تغييرات می شم ولی بعد از يك روز تازه وقتی متين می گه، متوجه می شم فرمون سابق ماشين برگشته سر جاش و اثری از اون فرمون دوست نداشتنی كه به نظر بقيه خوبتر بود! نيست..
فردا صبح زودتر بيدارت كنم؟ .. باز چشمهای خواب آلود.. بازار.. منتظر مامان توی ماشين.. نون برنجی كه فقط 4شنبه ها هست و اگه دير برسی از دست می دی.. يه وقت نخوری! ماه رمضونه!
باز 4شنبه بعدازظهر.. كانون پرورشی.. حرفها و خنده ها و گزارش روزهای دوری و چه خبر؟!
الان ساعت سه و نيمه؟! .. گفتم كه منا كلاس داره بعدش بهتون سر می زنم.. مگه آژانسی دختر؟!
قبل از اينكه به قول محمد سد معبر بياد جمعمون كنه!!! خداحافظی می كنم..
پنج شنبه .. باد گرم .. برگهای رقصان در باد .. شاخه های شكسته.. گرد و غبار ..
اينبار نوبت انگشت مينا بود و آمپول كزاز.. انقدر بهش خندیدم كه فكر كنم باید بيشتر مواظب انگشتام باشم!! .. منكه همستر گرسنه دستم نمی گيرم كه گازم بگيره ولی اميدوارم مثل دينا با كاتر انگشتم را نبرم..
پنج شنبه شب پر از بارون.. خونه ی شلوغ.. حالا كه سهم ما از ديدن عموها فقط چند دقيقه بود خودشون لطف كردن و اومدن تا دور هم باشيم.. سينا دو تا ماشين آورده! يكی را می ده به من. چقدر هم با هم تصادف می كنیم..
كركری های سر تخته نرد.. خنده ها، سر به سرگذاشتن ها.. ساعت 12 و بدرود ..
Monday, October 17, 2005
فردا
فردا روز دیگری ست.. خونه.. منا ، مامان ، بابا..
حالم بهتره.. خيلی بهتر.. هیچ وقت اينجوری نشده بودم، انقدر خسته و دلتنگ.. و يادم نمیاد در تمام مدتی كه دور از خونه بودم هیچ وقت به اندازه ی اينبار بيتاب برگشتن شده باشم ..
فردا روز بهتری ست..
پ.ن : مسنجرمان هم به روغن سوزی افتاد و هر چه هندل زدیم افاقه نكرد!!
و توفيق اجباری بود تا مسنجر 7 را بالاخره نصب كنم. توفيقی كه نصيبمان نشد و موفقيتی حاصل نگشت. بگذريم كه از وقتی این برنامه اومد لينكش را جناب گيليران فرستاد و فكر كنم بعدش دیگه ازم نااميد شد!! چون ديگه نپرسيد نصب كردی؟!
و در همين راستا اگر off فرستاديد به ملكوت پيوست و به من نرسيد و فعلا نخواهد رسيد.. تا برم و برگردم يه فكری به حالش كنم..
Sunday, October 16, 2005
روزهای خاكستری و خسته
شنبه – هر دو تا كلاس صبح پر!! حركت دوار سرم شروع شده با حالت تهوع! ديگه به درست و غلط رنگها فكر نمی كنم.. حركت عقربه های ساعت با چرخش سرم مسابقه گذاشته.. خاطره ی آخرین باری كه این چشمها بسته شد و سری كه آرام گرفت چقدر دوره..
بعد از من اومدید غيبت می خورید با كسر يك نمره!! كارهام را روی ميز رها می كنم. انگار فقط من و دينا بودیم كه جدی گرفتیم تا كار نیمه تمام همراه نداشته باشیم درحالیكه بقيه فقط خودشون را آوردن انگاری.. ترم پيش تجربه نشد كه ديگه واسه كارهای این وقت نذارم!! هنوز آدم نشدم.. بايد توبه كرد!
چشم هام خسته اند.. چی گفتی؟ _ اینو چجوری آناليز كنم؟ كاغذ را از دستش گرفتم و روان نويس.. لابلای سايه ها و خطوطی كه خاكستریها را از هم جدا می كنم.. سياه سفید خاكستری .. خاكستری.. خاكستری.. خاكستری تيره
سرم را برگردوندم.. وقتی رفت سمت در كلاس تا بره بيرون انگار تازه فهميدم چی شده.. چشمام ثابت مونده بود روی دستهاش كه از بينش فقط خون بود كه بيرون می اومد و می ریخت روی زمین..
تخته شاسی و كاتر روی ميز بود هنوز.. نمی دونم از ديدن خون رنگ بقیه پریده بود يا دیدن خط عميقی كه روی تخته شاسی باقی مونده بود..
يك شنبه – سماور سوخته انگاری!! از انجام وظيفه اش عاجزه! از همون يه ليوان چای صبح هم دیگه خبری نيست.. سخت تر از شستن مانتو، اتو كردنشه.. مخصوصا كه با كمبود امكانات بايد بسازی و از ميز اتو خبری نيست!
برعكس ترم پيش، استاد معارف حرفها و نظراتم را هر جلسه تائید می كنه! هنوز كار به دعوا نرسيده..
بالاخره نمره معارف1 دینا پيدا شد. زنك احمق به جای اينكه از ترم قبل تا حالا هی بگه باشه! زورش اومده بود يه نگاهی به اوراق بندازه. كاش از اول می رفتم پيش استاد. ورقه ها را از آموزش گرفت و داد دستم تا ورقه ی دینا را پيدا كنم ولی اولین اكتشافم ورقه ی خودم بود كه زیرش نوشته بود 18!! در حاليكه توی ليست 15 وارد كرده بودن..
خسته ام و گرسنه.. يادم می افته از ساعت هفت و نیم دیروز بعدازظهر كه نهار و شام را يكجا خوردم، چيزی نخوردم.. ساعت 4 كه sms مینا می رسه كلی مشعوف می شيم!! نوشته غذا درست كردم.
الی اومد و دينا را بردیم دكتر.. خوشبختانه انگشتش ديگه نياز به بخيه نداره، داره جوش می خوره..
سرم رو به انفجاره.. اگه بيفتم ديگه بيدار نمی شم..
دوشنبه – باز از 8 صبح تا 5 بعدازظهر.. به خدا من از روزه دارها هم روزه دارترم!!
سه شنبه – بعد از 22 روز می رم خونه!! شايد روزهایم رنگی پيدا کنن..
Saturday, October 15, 2005
بدون شكر
ساعت از يك گذشته.. 8 صبح و زبان. تمرینهایی كه انگار گفته بود حل كنید و من كه كتابم را جا گذاشتم! اصلا يادم نبود كه از روی همین درس می ده..
نمی دونم چرا وقتی باید طراحی ياد بگیریم، با يه خط توضیحی كه دادی و يه مداد هم دستت نگرفتی تا كسی را راهنمایی كنی.. بايد 3 تا كوبيسم كار كنیم.. تازه حتی نگفتی كوبيسم! وقتی كه بعد از 4 ساعت نصف بچه ها نفهمیدن چی باید بكشن! و از همون يه خط توضيح به این نتیجه رسيدیم كه چيزی ست در مايه ی كوبيسم!!
این روزهایی كه كلاس نداشتم و 6 – 5 صبح خوابیدم وقتی چشمام را باز می كردم كه حتی به خاطر نمی آوردم كه كی گوشی زنگ زده و كی قطعش كردم!! و قرصهای ساعت 7:15 كه به جای 12 ساعت هر 24 ساعت خورده می شه.. شاید فردا هم خواب بمونم..
باید صورتم را با صابون می شستم و نيم ساعت بعد كرمی كه كه انگار هیچ وقت دست نخورده را می مالیدم روی صورتم.. سماور يادم رفت. كی روشنش كرده بودم؟!
چای يا نسكافه؟!
ويتامين C روزی يك عدد! ساعت از 12 گذشته.. پس باشد برای بعد. دیروز كه تمام شد..
كادرهای مبانی، رنگهای ساخته نشده.. تا صبح باید بیدار بمونم. حوصله ندارم يا خیلی تنبل شدم؟!
سياه .. خاكستری .. سفید . سفید .. زرد .. سياه . سياه .. آبی .. سفید . سفید .. قرمز .. سياه .
منتظرم این روزها همرا با تنبلی و خستگی و خواب آلودگی ها بگذره.. تا آخر هفته..
يادم رفت از متین بپرسم هنوز هم 4 شنبه ها ارشاد هستن؟! .. شايد هم كلاسهای نقاشی فقط برای تابستون بود!
.. نپرسيدم ماه منظر اینا نمايششون به اجرا رسيد يا نه. كار آرش كه رد شد..
اول باید برم كانون پرورشی. پيش مربی و دوست قدیمی..
چند تا 4 شنبه به نواب قول دادم می رم انجمن سينمای جوان؟! و همیشه يه چيزی پيش اومد و نرفتم.. آخرین بار موقع بزرگداشت نجدی دیدمش..
اتاق ِ تاریك و چشمهام را می بندم.. يه ذره هم می شه احساس مسئولیت داشت نسبت به تكالیف عقب افتاده؟! ..
صبح با صدای بارون بيدار شدم. ياد مانتو و مقنعه ای كه نصف شب شسته بودم!! .. خشك می شه تا صبح؟!
چی شد يه دفعه؟! .. دینا می پرسه و سرفه ها امان جواب دادن نمی ده. شيشه ی شربت را سر می كشم.. این شيشه هم تمام شد!
شنبه، يك شنبه، دو شنبه .. سه شنبه شب روی تختم، توی اتاقم می تونم دراز بكشم.. منا جون مدرسه هم می برمت! مثل قبل.. بين خواب و بیداری!! و مامان كه می پرسه مطمئنی بيداری؟! . این هفته كه از انشاء نوشتن معاف بودم!! .. خانم شما امر بفرما! ما كه يه خواهر كوچولوی ته تغاری بيشتر نداریم كه راه به راه دلمون براش تنگ بشه..
دارم فكر می كنم كه شايد دنيا را جا گذاشتم.. با تمام خنده ها و شيطنت ها و شلوغیش..
