Wednesday, April 23, 2008
چند روز بعد از این ماجرا باز منا خبر آورد در همین تعطیلات عید، مراسم نامزدی یکی دیگه از همکلاسی هاش بوده..
من – می بینم که داری بوی ترشیدگی می گیری کم کم! بجنب زودتر ، عقب نمونی عزیزم
منا : اتفاقن من اینها را تعریف کردم که تو و دینا خجالت بکشید!!
پ.ن: با بچه های این دوره و زمونه نمی شه شوخی هم کرد. یه جوابی در آستینشون دارن..
Tuesday, April 22, 2008
اون - این که چیز تازه ای نیست. همیشه تعطیلی شما !
Sunday, March 16, 2008
هزار و سیصد و هشتاد و هفت !! هوم؟
می نویسم :
تولدت مبارک!
منا
اسفند 85
با چشمان متعجب نگام می کنه و می گه دنیا توی چه سالی هستیم؟ خوابی مگه؟ چند روز دیگه 87 می شه!
و من هنوز گاهی یادم می ره سال چندم هستیم و در عجبم از گذر زود زمان که هنوز به 86 عادت نکرده ام، باید یادم باشد از چند روز دیگر بنویسم 1387 ..
Thursday, March 13, 2008
چگونه وبلاگ بسازيم؟
من در حال راهنمایی و کمک به دوستی که در بلاگر می خواست وبلاگ بسازه: راستی بلاگر را می تونی بذاری روی تنظيمات فارسی و قسمتی از مشکلت حل می شه .
اون - :-* :-*
اون - چطوری؟
من : خوبم! مرسی..
اون - نه ! چطوری ميشه اين کار کرد؟
من : منو بگو فکر کردم داری احوال پرسی می کنی !
اون - آها ديدم گذاشتم رو زبان پارسی
Wednesday, March 12, 2008
رفع و رجوع سوتی در سه سوت !
شماره ای که روی صفحه ی گوشی افتاده از همین شهر شهید پرورمان می باشد! جواب می دم و تا صدای اون ور خط می گه سلام دنیا می گم: سلااااااااااام! چه عجب خانوم.. افتخار دادی به شهر ما! چه عجب اومدی بالاخره..
اون ور خط با تعجب: تو از کجا فهمیدی؟
من: خب خنگه! تو که از خط ثابت زنگ زدی، کد شهر می افته.. به نظرت نباید می فهمیدم اینجایی؟
اون ور خط بازم با حیرت: درست می گی! ولی از کجا فهمیدی برگشتم تهران؟
من تازه دو زاری کجم جابجا می شه اینی که اون ور خطه اصلن "شبنم" نیست و "شکوفه" ست.. و نمی دونستم چجوری بگم بعد از یه عمر اشتباه گرفتم!
می گم: خودت نگفته بودی؟
شکوفه: نه! فکر نمی کنم..
من: فکر کردم خودت گفتی..
شکوفه: نه! من چیزی بهت نگفتم..
من: کلاغه خبر آورد !
شکوفه می خنده..
من: خب حدس زدم این یکی دو هفته که هیچ خبری ازت نبوده دوباره برگشتی تهران لابد! وقتی صدات در نمی آد اینجا نباید باشی دیگه..
شکوفه: ببخشیییییید ! زنگ زدم عذرخواهی کنم یه عالمه.. قرار بود هماهنگ کنم با میهن و یه قرار بذاریم ولی خب رفتم و تازه اومدم..
من: از تو بیشتر از این انتظاری نمی شه داشت آخه!! من چی بهت بگم؟
شکوفه: منتظر بودم تا سلام کردم، فحش بدی!
من: آخرش هم من باید برنامه ها را هماهنگ کنم دیگه.. یه بار توی این چند سال قرار شد تو اینکارو کنی که ول کردی رفتی..
شکوفه: ببخشید بازم. زحمتش بازم می افته رو دوش تو! حالا اگه می خوای من به میهن زنگ بزنم؟
من: نه! دوباره می ترسم بری، گم و گور شی. خودم باهاش هماهنگ می کنم و بهت خبر می دم.
شکوفه: باشه.. من منتظرم.
من: باشه.. پس فعلن
شکوفه: خداحافظ
من: خداحافظ
Thursday, March 06, 2008
سلام. من نارنجم.
من با تعریف بعضی واقعیتهای شگفتانگیز زندگیم دنیا را مجاب کردم پسوردش را بدهد به من تا در اینجا از آنها بنویسم. این واقعیتها درباره این است که ما خیلی از ما (منظورم دخترها است) در رابطهمان با اونها (معلومه منظورم کیاست دیگه نه، بابا پسرا رو می گم دیگه) به چه چیزهایی عجیبی بر میخوریم. اونها چقدر میتوانند ما را حیرتزده و ما چقدر میتوانیم آنها را متعجب کنیم. چطور؟ مثلا اینطور.
فکرش را بکنید یکی از اونها بیشتر از شش ماه به هر طریقی شده (ایمیل، اس ام اس، کامنت، نامه، پیغام، واسطه کردن بقیه، علامت دادن به شما به شیوه سرخپوستان یعنی از طریق دود، صحبت کردن با باباتون برای اثبات جدی بودن قضیه، ایستادن سر راه عبور شما و آههای سوزناک کشیدن و ...) به یکی از ما ابراز عشق آتیشی بکند بعد یکی از ما به خودش بگه شاید راس میگه، شاید اینبار دیگه راست باشه، و بهش بگه خیلی خوب باشه بیا یه قرار با هم بذاریم و یکی از اونها از ذوق اینکه فردا همدیگرو میبینید تا صب به یکی از ما اساماس بزنه. فردا یکی از اونا بگه خوب کجا؟ و یکی از ما جواب بده (مکانها فرضی است، این نقاط رو میگم که شما یه چیزی تو ذهنتون داشته باشید) ونک. یکی از اونا بگه، نه ونک دوره، رسالت. بعد یکی از ما بگه رسالت برای من دوره، بیا هفت تیر. بعد اون بگه نه رسالت. بعد یکی از ما بگه خوب گیشا. بعد اون بگه نه رسالت. یکی از ما: ولیعصر چی؟ یکی از اونا: نه رسالت. یکی از ما: سید خندان چی؟ یکی از اونا: نه رسالت. یکی از ما با تمام نازی که بلده: ببین من نمیتونم بیام رسالت. نمیشه تو بیای یکی ازاینجا ها هر کدومش رو که دوست داشتی برات راحتتر بود؟ بعد اون بگه: به درک که نمی تونی بیای. و تق تلفن رو قطع کنه. و این رابطه در همین جا تموم بشه. تموم تموم.
از تمام یکی از اوناها میخوام به این سوال جواب بدن چون یکی از اونا همیشه داره به این سوال فکر می کنه. آیا در تمام این شش ماه سر کار بود؟ یا آن آقا واقعا در همان لحظه به آن نتیجه رسید؟
