Sunday, March 12, 2006

می تونی بگی نه

يك روز يكشنبه نامزدش زنگ زد و با نگرانی پرسيد ازش خبر نداری؟


گفتم تازه باهاش حرف زدم. خوب بود..


گفت كی؟


گفتم آخرين بار جمعه با هم حرف زديم.


گفت جمعه؟!!! من 10 دقيقه پيش باهاش حرف زدم. ولی الان نه گوشيش را جواب می ده، نه تلفن خونه..


چند دقيقه بعد معلوم شد كه دختره دستشویی بوده!


سخت يا راحت.. ولی چه زود از چشمم افتاد. با اينكه روز اول از انتخاب دخترك متعجب شدم ولی پسر شد عضوی از خانواده. چه زود از چشمم افتاد و تمام علاقه و احترام فرو ريخت. نمی دونم چرا حالا كه يك هفته مونده يادش افتاد كه بايد عوض دو تا، هزارتا چشم قرض بگيره و دور اين دختر نازنين حصار بكشه تا مبادا كسی نگاهش كند. مبادا كسی حرفی بزند. ديشب كه شنيدم يادم افتاد بچه ست. خيلی بچه.. و حتی فكر نكرده وقتی بين بهتر از خودش انتخاب شده بايد اعتماد كنه و نترسه. حالا كه دختر، بودن و موندنش را هديه داده بايد قدر بداره نه از چيزی به نام عشق و علاقه حصار بسازه..


برام هميشه قابل احترام و ستودنی بودی نازنين. استقلالت، شهامتت، روی پا ايستادن و يك تنه مبارزه كردنت با مشكلات، دختری ستودنی در ذهنم ساخته بود و حال در عجبم كه چطور اين مردك به خودش اجازه داده كه بگه نبايد بری سر كار و ترس و شك را وارد زندگيت كنه. وقتی شنيدم صبح به صبح مياد و سوئيچ ماشين را ازت می گيره و می برت و ميارتت خوشحال شدم كه ماشين به اسم خودت نيست. خوشحال شدم كه حداقل مادرت هست و می تونه اجازه نده كه پس فردا آقا ماشين را به بهانه ی ماشين من كه هست، اينو برای چی می خوای! ازت بگيره و يا بفروشه. و تعجب كردم به جای تو ، چرا بايد مامانت جلوش بايسته و سوئيچ را پس بگيره. نازنين هنوز فرصت داری. هنوز هيچ قانونی وجود نداره تا تبعيت از مرد را بهت منگنه كنه.


پ.ن: يه روز يكی گفت يه نطر من، مردی كه به زنش نگه چی بپوش و چی نپوش و چه كار كن و چه كار نكن! زنش را دوست نداره!! يعنی اصلاً زنش براش مهم نيست.. شايد بقيه اين رفتارها را به عشق تعبير كنن ولی تو گول اينی كه به اسم عشق و ترس از دست دادنت، بهت قالب می كنه را نخور. چشمهات را باز كن و ديواری كه به سرعت داره ساخته می شه را ببين. تو از اول دروغ نگفتی. خود واقعيت بودی. پس به كسی مديون نيستی. خودت باقی بمون.

Monday, March 06, 2006

ياد باد


برای دنيا


كه يادمان باشد ،


روزهای خوش با هم بودن.


 


پ.ن: مرسی

Saturday, February 25, 2006

135

كتاب هم تمام شد. منتظر بودم بر گردی ولی همون بهتر كه اين موقع شب نيومدی. وگرنه تا صبح بايد چشم می دوختم به ساعت تا صحيح و سالم برسی. فكر می كردم امشب تا صبح حرف می زنيم. از مدرسه، از شيطنتهامون، از روزهای پر از خنده و خاطره و چقدر جای میم خالیه..

شد چند سال؟ از اولين روزی كه رفتی و ديدارهای هر روز به ساليانه تبديل شد. چقدر دلم تنگ شده برات و برای جمع ۳ نفره ای که خيلی وقته دور مونده..

شايد دو تایی می تونستيم از پسِت بر بيايم و نذاريم بری. ولی نه.. فقط خودت بايد بخوای. وگرنه باز همين لبخند دوست داشتنیت را تحويلمون می دادی و حق را به ما و می گفتی آره خب! حق داريد. و من باز دمپاييم را از پا در می آوردم و آروم می زدم به پات و می گفتم ديوونه، ديوونه، ديوونه .. و باز می خندیدی و می گفتی همه به اين نتيجه رسيدن.

سرم را نزديك تر می آوردم و با نگرانی و درماندگی بهت می گفتم كی می خوای آدم شی؟! تو رو خدا منطقی باش و تو باز يه شعر از شعرهایی كه از بر بودی را تحويلم می دادی و من با حرص می گفتم شعرات را تحويل يكی ديگه بده. چرا نمی خوای بفهمی؟ تو رو خدا برای يك بار در عمرت هم كه شده سعی كن منطقی باشی. جون دنيا بی خيال شو.. و تو جدی می شدی و می گفتی قسم نخور. بايد برم..

و رفتی بدون توجه به اصرارهای من، حتی نذاشتی همرات بيام. و من كه باز بهت گفتم خيلی بد شدی. دو تایی بايد ادبت كنيم و زنگ زدی به میم و گفتی منم می خوام حرف بزنم، همش كه تو گفتی. و گفتم من و میم درد مشترك داریم.. و میم گفت زمان می خواد.. نااميد شده بود ازت؟ نه.. زمان می خواد. زمان شايد سره عقل بيارتت. گفتم بچه كه نيستی. 22 سالته دختر. دلم می خواست بزنم زير گريه و می دونستم از هر بچه ای، بچه تری..

خوابم نمی بره. نگرانم. نمی دونم نگران تو يا يكی ديگه.. و يا هر دو .. نمی دونم

Sunday, February 19, 2006

فراخوان مشاركت عمومی

موقع انتخاب واحد با ترديد كارگاه 2 را با استادی كه ترم پيش مبانی رنگ و طراحی را باهاش گذرونده بودم برداشتم. می دونستم با اين علم بايد سر كلاسش حاضر بشم كه اميدی به نمره ی بالا نداشته باشم و بعيد نيست اين درس 4 واحدی را با نمره ی زير 15 بگذرونم. در حاليكه اگه با استادی كه ترم قبل كارگاه1 را باهاش داشتم برمی داشتم احتمالاً زير 19 نصيبم نمی شد. كارگاه 1 را كه 20 داده بود و اكثر نمره ها هم بالا بود.


امروز صبح با كلی شك و تردید راهی كلاس شدم. ولی همه ی شك و ترديدها به يقين تبديل شد. چون هيچ كدوم از استادهای حاضر در اين به اصطلاح دانشگاه اطلاعات و سطح دانش اين استاد را نداره. و به نظرم 10 گرفتن سر اين كلاس ارزش بيشتری داره تا 20 بگيری و چيز زيادی ياد نگيری. ولی ياسمن كه با هم انتخاب واحد كردیم حتی بعد از كلاس هم همون شك و تردیدها را با شدت بيشتری داشت. من اصلاً احساس بدی از تكاليفی كه بهمون داده بود نداشتم و حتی به خاطر ياسمن از استاد فرصت بيشتری گرفتم. تازه امروز كلی خوش گذشت و خوب بود.


چون جلسه اول بود و هيچ كاری غير از حرف زدن نمی تونستيم انجام بديم، استاد كارتون شهر اشباح را آورده بود و با هم ديديم تا با دقت بيشتری به طراحی، رنگ و عناصر گرافيكش توجه كنيم.. از اين به بعد بهانه هم داریم برای كارتون ديدن و بازی كردن حتی در شب امتحان. باور كن دارم درس می خونم! حواسم را پرت نكن!!


ولی قسمت كمابيش سخت هفته ی آينده پيدا كردن پوستر می باشد. بايد سه تا پوستر (فرهنگی، ورزشی، تجاری) با ابعاد واقعی (پرينت و اينا قبول نيست. بايد اصل كار باشه) ببريم سره كلاس. نقد و بررسی كنيم. بعد طرح پوستر بزنيم برای همون موضوعات. يعنی انتخاب موضوع و پوستر مرتبط، بسيار مهم است كه چه بسا بعد مغزت هنگ كنه و نتونی يه طرح خوب بزنی برای موضوع.


و هم اكنون نيازمند ياری سبزتان هستيم! پذايرای هر گونه آدرس و منبع و پوستر می باشم.


پ.ن: ترجيحاً درباره سازمان انتقال خون، گردشگری، محيط زيست، شهرداری نباشد.

Saturday, February 18, 2006

*روز عشق

طبق گاهشماری ايران باستان روز اسفند از ماه اسفند (پنجم اسفندماه) با نام روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان" روز عشق ايرانيان - با قدمت بيست قرن پيش از ميلاد - است كه به علت شش ماه سی و يك روزه در سالنمای كنونی ايران، اين روز با تفاوت 6 روز از 5 اسفند به 29 بهمن منتقل شده است.


در فرهنگ ايران باستان، اين روز به عنوان روز زمين، روز مادر، روز زن و به طور كلی روز عشق ناميده شده است (همه اينها در يك يا چند ويژگی و مشخصه به هم ربط پيدا می كنند). مطابق عقايد زرتشتيان، زمين گستراننده، مقدس، فروتن و نماد عشق است. چرا كه با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد و زشت و زيبا را به يك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. زمين نماد عشق و همانند زن، زاينده و آفريننده است.


در اسطوره ها اين روز به ايزدبانوی نگهبان زمين، يعنی "اسپندار مذ" (اسفندار مذ، سپندار مذ، سپنته آرمئيتی يا آرميتی) تعلق دارد. سپنته آرمئيتی با نمادی زنانه، دختر اهورامزدا، چهارمين امشاسپند و همچنين چهارمين مرحله از راه عرفان است. وی در عالم معنوی، مظهر عشق، تواضع و فروتنی و در عالم مادی، نگهبان زمين و زنهای درستكار و عفيف و شوهر دوست است و تمام خوشی های دنيا در دست اوست.


شادی، تفريح، عشق ورزی، قدردانی، هديه و پيشكش دادن و ياری رساندن به خصوص در مورد زنان، به دوش گرفتن وظايف زنان توسط مردان و استراحت كامل آنان از كار و تلاش به پاس تلاش يك سالشان از مهمترین مشخصه های اين جشن است.


روز عشق و دوستی مبارك!


 


* برگرفته از "غوغای ولنتاين بيگانه در برابر كهن آيين مهرورزی" - آمنه حسن زاده

Friday, February 17, 2006

روز از نو

شب و بی خوابی. عذاب بيدار شدن و سر وقت رسيدن. زنگ و زنگ و دنيا جون پاشو عزيزم.. ديرت می شه گلم. چشم و چشمهایی كه دوباره بسته می شه..


خانومی بيدار شدی؟ و صدایی كه امتداد داره تا خواب از سر دنيا بپره و مطمئن شه دنيا بيداره.


صورت شسته و چای و بيسكوييت و عجله.. و باز زنگ و دنيا داری می ری؟ حركت كردی؟


باز شروع كلاسها و ساعت 8 صبح و صدایی در دور دست كه همش نگرانه مبادا دنيا خواب بمونه. كلاسها را دودره نكنه. درس بخونه! تكاليفش درست و سر وقت انجام بشه و دلشوره های شب امتحان كه خيلی بيشتر از دنيا حرص و جوش دنيا را می خوره .. استرس و اميد و دلداری.. نمره چه ارزشی داره دنيایی؟ مهم اينه كه تلاشت را كردی. فدای سرت. و پا به پای دنيا تا وقتی كه امتحانها تمام بشه و بتونه برای مدتی نفس راحت بكشه!


نمی دونم كی ساعت خوابم درست می شه كه شب ها بی خواب نباشم و صبح خواب! از يكشنبه شروع كلاسها و باز تكرار اين قصه.. و ناجی كه بارها از خواب موندن و غيبت خوردن نجاتم داده!


پ.ن: می دونم گناه داری!!

Wednesday, February 15, 2006

در نمای روشنفكری

بين حرفاش از لفظ "مريم ما" يا "مريممون" استفاده می كنه. فكر می كنم داره از خاله اش حرف می زنه ولی بعد تازه دوزاريم می افته كه "مريمشون" دوست برادرشه. كه ديگه خيلی عادی از دايره ی اطلاع خانواده بيرون رفته و كل فاميل هم اگرچه نديدنش ولی به اسم می شناسن و همه خيلی نرمال برخورد كردن.


گوشيش زنگ می زنه. بعد از تمام شدن مكالمه می گه خوب شد اينجا بودم. به مامانم چی می گفتم؟ می گفتم دوست پسر دوستم زنگ زده؟ يه وقت فكر می كرد نكنه دوست خودمه! بعد بيا و درستش كن..

Monday, February 13, 2006

هميشه محكوم


15 سالشه. ظريف اندام و چشمایی با رنگ خاص. صدایی با مزه و خنده ای شيرین. با اينكه در سن بلوغ است ظرافت و لطيفی پوستش هيچ آسيبی ندیده. به من نزدیك می شه و می گه: چقدر اين لنزا بهتون میاد! لباستونم خيلی قشنگه! منم دلم می خواست لباس حلقه ای بپوشم، مامانم نذاشت. تو رو خدا تو باهاش صحبت كن. من نمی خوام از اين لباسهای زنونه بپوشم. بدم میاد.


عين اين مكزيكيا كه بالای لبشون يه سبيل سياه رنگ ِ نازك میذارن و توی فيلمهای وسترن قدیمی ديدم ... يا مثل سبيل DJ Aligator به همون باریكی و به همون سياهی.


وقتی ديدمش كلی دلم به حالش سوخت. فكرشو بكن يه دختر چقدر بايد طاقت داشته باشه و خانواده ش بايد چجوری باشن و چقدر بهش سخت گرفته باشن كه اينجوری باشه.


من كه پسرم تو خيابون كلی متلك می خورم. چه برسه به ...


از ديروز شروع كردم به وبگردی. اينا هم حرفای جدیدی نيست ولی هيچ وقت هم كهنه نمی شه. ياد دختر دانشجویی افتادم كه وقتی پدرش فهميد دوست پسر داره از تحصيل محرومش كرد و تبعيد شد به كنج خونه! خانواده اش هم يه جوری نبودن. پدرش مدعی روشنفكری و فهميم بودن بوده و هست ولی به گفته ی خودش از اين بی آبرویی! هيچ وقت نمی تونه چشم پوشی كنه. و در نگاهش دختر پاكش ديگه با فاحشه و هرزه تفاوتی نداره.


خسته شدم از فرياد زدن و در خلوت اشك ريختن. دردناكتر هم وقتیه كه با يه حساب سر انگشتی می بينی وضعت از خيلیها بهتره. خيلی بهتر..

Monday, January 23, 2006

فعلاً

نمی دونم چرا هنوز باورم نمی شه تمام شد! ولی انگار واقعاً اين ترم هم تمام شد و می شود اميدوار بود كه هيچ درسی را نمی افتم و همه پاس می شود شكر خدا!


از فردا يه 20 روزی می رویم استراحت و زنده گی! كتابهایی كه اين مدت فرصت نكردم بخونم را همرام می برم. دوستان هم كه اكثراً برگشتن و يا تا آخر هفته بر می گردن.


می دونم دلتون تنگ می شه برام!! ولی كامپيوترمان را نمی بریم و مهرواژ هم تعطيلات بسر می برد.


روز های خوبی داشته باشید..

Saturday, January 21, 2006

128

دلم برای شبهای امتحان تنگ می شه!


پ.ن: فقط يه شب ديگه مونده


پ. ن 2: من واقعاْ از حرف ديشبم پشيمونم!! حرفم را پس می گيرم!

Tuesday, January 17, 2006

من و سوسك و معارف

عصبانی ام!! عصبانی! .. چرا می خوام گير بدم؟ چرا؟! هه.. حداقل يه سؤال ديگه می پرسيدی كه حالم را خرابتر نكنه و به اين اطمينان نرسم كه بهتره سرم را بكوبم به ديوار!


ساعت سه و نيم صبح! تو حال و هوای خودت.. يكی تو سر خودت می زنی و يكی تو سره مشقات كه چرا تمام نمی شه؟ يهو در بزنن و خانم صاحبخونه را جلوی در رؤيت كنی و بگه چرا انقدر سر و صدا؟ فكر كردم سوسك ديديد و دارید بدو بدو می كنید!! و به اين فكر كنی چجوری حاضر شده اون هيكل را تكون بده و اينهمه پله را بياد پائين؟ تازه از رختخوابش بياد بيرون و از خوابش بزنه !! .. سوسك جيغ داره مگه؟  اصلاً وسط يه خروار كار جایی واسه جيغ زدن هم می مونه؟ گريه داره فقط..


امتحان معارف و به حرف بقيه گوش كردم و كتاب معارف2 را نخريدم! البته استاد هم گفته بود فقط از داخل جزوه ای كه گفته سؤال طرح می كنه. ساعت 11 صبح امتحان داشتم و ساعت 7 شروع كردم به خوندن و متعجبم چجوری يونس هفته ی پيش دو دور اين جزوه را خونده بود و باز می گفت خوب نخوندم!! يا من خيلی باهوشم يا اون خنگه!


آخرين جلسه طبق روال هر جلسه استاد عنوان مطلبی كه قراره جلسه ی بعد بگه را گفت. مثل اين كارتونا كه آخرش يه خلاصه از قسمت بعدش می دن كه شما فكر می كنيد چی پيش می ياد؟ قهرمان داستان حالا چكار می كنه؟! .. وقتی رسيدم به آخرين عنوانی كه چون جلسه ی بعدی در كار نبود توضيحی هم نداشت بهم الهام شد كه حتماً ازش سؤال می ياد و .. (ادامه ی داستان تا هفته ی آْينده!)


معلومه ديگه! استاد هم نامردی نكرد و از همون سؤال داد. روی ورقه خطاب به استاد محترم نوشتم آخه حواست كجاست؟ تو كه نگفته بودی. (نقل به مضمون!) سؤال آخر هم كه اصلاً معلوم نبود از كجا بود! تيترش را هم نگفته بود كه حداقل بدونيم چه خبره! ۲ تا سؤال هم تو جزوه کلاس ما نبود و بقيه ی کلاسها داشتن!!


بعد از امتحان جزوه بدست دنبال استاد كه جناب اين چه وضعشه آخه؟ اونم قيافه ی فيلسوفانه و محزونی گرفت و فرمود يه كاريش می كنم!


شايد تنوع وسط امتحانات بد نباشه! ولی مطمئنم باز شب شنبه و يكشنبه بايد با بدبختی مثل خر بشينم سره درس و مشقم. آخه نونت كم بود؟ آبت كم بود؟ وقت شوهر كردنت بود الان؟

Monday, January 16, 2006

delete

می نويسم و پاك می كنم.. اين هم چندمين نوشته ی امشب بود كه به صبح رسيد..


حرفها روی دلم مانده و هيچ نوشته ای نه آرامم می كند و نه راضی كه Delete نصيبش نگردد.

Sunday, January 15, 2006

125


سر انگشت اشاره دست راستم خراب شده! بايد عوضش كنم.

Thursday, January 12, 2006

S.O.S


دارم ركورد بطری تو نخوابيدن را می شكنم! فقط دردم اينه كه در قبال اينهمه وقتی كه سره هر كار می ذارم هر كدوم فقط "نيم نمره" نصيبم می كنه! دارم می سوزم و كار می كنم.. نتيجه ی تمام نخوابيدن ديشب فقط "يك نمره" بود.


به يك نيروی كمكی نياز دارم كه يكی، دو ساعت وقت بذاره و مطالبی كه با كمك دوستان جمع آوری شده را سر و سامان بده و يك نوشته ی درست درمون از توش دربياره تا شنبه صبح به استاد تحويل بدم. اين ديگه 4نمره داره و نمی تونم از خيرش بگذرم. اونم با وجود اينكه برای 15 نمره ی بقيه هنوز لای جزوه را باز نكردم و گذاشتم برای شنبه صبح كه قبل از رفتن سره جلسه، بخونم. فقط اميدوارم اين همه كار را كه بايد شنبه بعدازظهر تحويل بدم را برسم تمام كنم.


يك نمره بقيه سير هنر هم به حضور سره كلاس تعلق داره كه با وجود 3 جلسه غيبت به من تعلق نمی گيره!


فكر كن اينهمه وقت می ذاری برای كارگاه گرافيك تا يك كار كه فقط نيم نمره داره را تمام كنی اونوقت استاد گرامی برای حضور سره كلاس 2نمره اختصاص داده!


كی می شه اين روزها تمام شه خدايا؟

Wednesday, January 11, 2006

از همه جا


گفته بودم از كيك خبری نيست.. گفت می ره از دوستش جزوه بگيره. با كيك و شمع برگشت! گفت كبریت را جاگذاشتم!! می خواستم روشنش كنم بعد بيام تو.. گفتم مگه نگفتم كيك نمی خوام؟ گفت اگه 22 را فوت نكنی تمام نمی شه! و شمع ها را روشن كرد و گذاشت روی كيبرد و گفت يادت نره آرزو كنی. بعد فوتش كن..


دينا امروز برگشت. اين چند روز رفته بود خونه. لحظه شماری می كنم برای تمام شدن امتحانا و شروع زندگی! 20 روزی فرصت دارم نفس بكشم و زنده گی كنم.


از وقتی پسرعمه جان بابا شده گوشی تلفن دستشه و طبق خبرهای واصله از دينا هی زنگ می زنه به مامان! يه بار بچه اش شير كم می خوره. يه بار خس خس می كنه. يه بار شيرش را بالا آورده. يه بار گريه می كنه.. خلاصه شده سوژه ای واسه خودش! هفته ی ديگه موفق می شم اين شازده را ببينم كه اينهمه بابا و مامانش را گذاشته سره كار.


هديه ی مامان را دينا برام آورد. يه كلاه و شال خيلی خوشگل. شبيه همونی كه منا داشت و می دونستم مامان ديگه اين مدلی پيدا نكرده بود كه برای منم بخره. با تعجب از دينا پرسيدم مامان چجوری پيدا كرد؟ گفت ندارن كه! .. دينا جان هم فرمود كه همه ی مغازه ها را گشتن و شال گردنهاشون آب رفته بوده و چيز جالبی نبودن! مامان هم تصميم گرفت خودش ببافه! اونم بعد از سالها كه بافتنی نكرده بود. خلاصه شب تا دير وقت و صبح زود پا شده و چند روز كار و زندگی را ول كرده و هی بافته و شكافته! تا نتيجه اش شده اين.. و كلی هم انگشتاش درد گرفته.


كادوهه خيلی اساسی چسبيد بهم.. بسيار خوش خوشانم شد. هيچ وقت يه كلاه و شال گردن نمی تونست انقدر برام عزيز و دوست داشتنی بشه. مامان جونم مرسی!


از شادی جونم مرسی بسيار..

Tuesday, January 10, 2006

فسيل


"چادرتو بکش سرت! زشته جلو نامحرم "


پسرك فسقلی رو به خواهرش* گفت! البته چادر هم سره دختره بود.


خانه دل. سه شنبه ساعت 22:30 ( ساعت ۲۳:۵ داد). شبكه 3


هر پنج دقيقه هم تبليغ اين فيلم جذاب و زيبا و مهيج را از شبكه 3 می تونيد ببينيد.


* اصلاح می شه! پسرك فسقلی به مادرش!!! گفت. تازه بعدش آقاهه ی فيلم هم گفت چه پسر با غيرتی دارید!

Sunday, January 08, 2006

اشتباه كردم

باز زنگ زد به گوشی مينا شاكی و عصبانی كه اين چه بازیه امروز در آوردی؟ دوستات زنگ می زنن خونه، چی بهشون بگم؟ همه را نگران كردی. مامان سحر زنگ زد گفت هر وقت sms می فرستادم سریع جواب می داد. بابای سحر هم sms فرستاده برات. نگرانت بود. خاله مريم هم همينطور. حداقل بگو منم بدونم! چی شده؟ چرا و چرا و چرا..


اين تلفن، اينم گوشيم.. روشنه! مشكلت حل شد؟ خيالت راحته الان؟ ..


20 تا sms سرازير شدن. يكی يكی خوندم و تشكر كردم. ميهن فكر كرد sms اش ساعت 12 شب نرسيده و يا خواب بودم و دوباره فرستاده بود.. نگين نوشته بود چند بار زنگ زده، خونه هم زنگ زده و باز زنگ می زنه! تا جواب sms زهرا را دادم، زنگ زد. اونم از صبح چند بار زنگ زده بود. به مهسا زنگ زدم گفت دعا می كنه عاقل شم! و گفت شيمن عصبانيه!! با احتياط sms دادم و زنگ زد. گفت می دونی از كی تا حالا حواسم به تقويم هست كه يه وقت يادم نره؟ كلی به مامان سفارش كرده بودم كه يادآوری كنه..


سعيد فكر كرد قهر كردم! مهرنوش فكر كرد ناراحتم و دلخور..


تو ديگه چرا؟ منكه قبل از اينكه گوشيم را خاموش كنم sms فرستادم و گفتم 24 ساعت خاموشه! تو چرا گوشيتو خاموش كردی؟ حالا چجوری تو رو پيدا كنم از دلت در بيارم؟


تازه داره sms اونایی مياد كه از روشن كردن گوشيم نااميد شدن! و نمی دونم چه كسایی فقط زنگ زدن.


غلط كردم.. ببخشيد. قصد ناراحت كردن كسی را نداشتم. الان دارم گند ترین ساعتهای امروز را می گذرونم. تا وقتی گوشيم خاموش بود تو بی خبری بودم و اصلاً فكر نمی كردم كسی را رنجونده باشم.. به خدا قصدم توهين و بی ادبی و سركار گذاشتن و نگران كردن كسی نبود. ديگه تكرار نمی شه. ديگه ی ديگه عمراً اگه روز تولدم گوشيم را خاموش كنم. ببخشيد..


 


پ.ن 1: يكی بگه مگه دختر مريضی كاری كنی كه بعد مجبور شی هی عذرخواهی كنی و كلی شرمنده ی بقيه بشی؟! و همه به عقلت شك كنن!


پ.ن 2:  22 (سال) تمام شد


نقطه


سر خط (شروع 23)


كجا بار منفی داشت؟


پ. ن 3: نكته ای كه بسيار تعجب انگيزه، نبود خبری از فيروزه ست. بين دوستان هم تنها كسی بود كه می تونست پيدام كنه! شماره ی دينا و مينا را داره.. نگرانت شدم! زنده ای؟


پ.ن 4: آخيييييييش گوشيش روشن شد! تو چقدر خوبی. مرسی. بهترینی.. احوال "دنيا" خوب ست الان!

22

تمام شد


نقطه   سر ه خط

Friday, December 30, 2005

كمی نبودن


خونه ی خالی.. يه فرصت تنهایی.. هر چند كم! برای رهایی اشكهایی كه حبس شدن و حبس شدن به اميد رهایی.. اشكهایی كه عادت كردن به اسيری و رهایی براشون دست نيافتنی شده. حتی حالا..


حوصله ی اينجا را ندارم. حوصله ی مهرواژ دوست داشتنی ام كه بيشتر از دو سال ثبت كننده ی لحظه هام بود را ندارم.


حوصله ی اين دنيای بهانه گير و خسته را هم ندارم. اين دنيای دنيا نيست.


نمی نويسم.. شايد تا هيچ وقت و شايد هم تا فردا.. نمی دونم!



 


پ.ن: فقط نمی دونم چرا اينجا نوشتم! حالا شايد خودش بياد و پاکش کنه..

Thursday, December 29, 2005

118

می بینی؟ چشمهام را نبستم.


نرفتی.  گفته بودی از حریق باید گریخت..

Tuesday, December 27, 2005

117

لابلای تصوير پوسترهایی كه رو ديوار نقش می بست، استاد توضيح می داد و درباره اش بحث می كردیم. بد و خوب را تفكيك می كردیم كه اگه اينجوری بود بهتر بود و چه افتضاحیه اين و چه خوب كار شده اين يكی..


استاد گفت اگه در تكنیكی مهارت دارید. مثلاً خطاط خوبی هستيد و يا مجسمه ساز توانایی و يا به رنگ و سبكی بيشتر علاقه دارید از تواناییتون در جهت بهتر شدن كار استفاده كنيد. شما بايد سوار مهارتتون بشيد نه اون سوار شما! و وقتی به طرح نگاه می كنن بدون اينكه حتی شما را بشناسن در نگاه اول متوجه می شن شما خطاط يا نقاش هستيد نه گرافيست!!


حالا حكايت اكثر ما اينجوریه. يا از اين ور بوم می افتيم و يا اونور.. يا احساس ازمون سواری می گيره و يا عقل! سعی نمی كنيم اگه حس لطيف و زيبایی داريم در جهت زيباتر شدن زندگی و لحظاتمون ازش استفاده كنيم و انقدر درگيرش می شيم تا ضربه بخوريم و تا جایی سواری می ديم كه چشمهامون را به روی واقعيت ببنده.


و اين دفاعيه هم هميشه داريم كه آدم احساساتی هستم!! خيلی حساسم و ..


و يا برعكس خيلی منطقی ام و احساس را قبول ندارم!


بدون اينكه سعی كنيم عقل و احساس را هدايت كنيم. در كنار هم و در جهت درست..

Sunday, December 25, 2005

تا كه رفتيم همه يار شدن


فردا يك سال ديگه هم تمام می شه.. همه جا نوار مرثيه و قرآن گذاشتن. همه يه دسته گل دستشونه. يه شهر در تدارك فرداست.. يه شهر سياهپوش شده..


 


و زندگی هنوز جريان داره

Saturday, December 24, 2005

در بلندای شب يلدا

ساعت يك آماده حركت!! .. ساعت دو جلوی خونه هستم. از شركت دير رسيدم خب! .. ساعت دو و نيم و صدای ترمز ماشين جلوی خونه..


الی خواب آلود كه هر لحظه هم دردی به دردهاش اضافه می شد و معجزه بود كه سالم رسيديم خونه با رانندگی الی جان جان!


آش رشته ی خوشمزه مامان جان كه به محض ورود داد دستمون خستگی و گشنگی را از يادمون برد و بعد هم رسيدن مهمونا و غذاهای خوشمزه ی خوشمزه! و يه جمع خيلی صميمی..


با نوای سه تار اسماعيل و هم خوانی خانم و پدر خانمش شب يلدامون رنگ و بوی ديگه پيدا كرد و آوایی كه يكی شد و هم نوا شديم.. فال دسته جمعی كه همه نيت كردیم و مادربزرگ سحر برامون خوند.


و به علت اينكه سحر و اسماعيل قصد سفر داشتن شب يلدامون ساعت يك بعد از نيمه شب موقتاً به اتمام رسيد و از مامان و بابای سحر قول گرفتيم كه فردا شبش بيان و شب يلدا را امتداد بديم!


پنج شنبه شب و يه عالمه خنده و خنده.. فكر كنم همه برای سالها خاطره ی اين شب را جزء بهترین شبها حفظ كنن. به قول بابا كلی به عمرمون اضافه شد!


و مرسی از خودم! با اينكه به علت مشغله ی بسيار كه حتی موقع شام هم نشد از ورزش دست بكشم و حركات موزون جدا نشدنی بود! فقط موقع بازی، فيلم گرفتم ولی يادگاری به جا گذاشتم كه به عنوان فيلم طنز سال و شكار لحظه ها می تونه ثبت بشه! .. تازه تصميم داشتيم روز بعد كه عمو از 8 صبح تا 10 شب كلاس داره سر كوچه بايستيم و فيلم را به شاگرداش بفروشيم!!


جمعه ظهر و برگشت اجتناب ناپذير! قيافه های دمق و درهم و سكوت..


 


پ.ن: ای دنيا آرامم كن .. ديوانه ام رامم كن / سفر خوش عزيزم.


امشب بابای سحر اين sms رو فرستاد. بر وزن شعر پر طرفداری كه شب يلدا تقريباً همه حفظ شديم انقدر كه خونديم و پيوست به خاطره شب يلدا!


ای ساقی آرامم كن .. ديوانه ام رامم كن / گمگشته ای در خويشم .. ساقی تو پيدايم كن.

Tuesday, December 20, 2005

STOP !!

نوشته ها رو پاك كردم و كامپيوتر پاكسازی شده. شايد هم ديگه مهم نباشه كه بعد از من نوشته هامو بخونن با اينكه اكثرشون تو آرشيو اينجا يافت می شه.. sms ها هم delete شد. و ديگه كسی پيدا نمی شه sms ات را بخونه و دعوام كنی. و به اين فكر كنم صداقت زياد هم می تونه آرامش را بهم بزنه !! و گوشی كه نمی دونم اين روزها چرا همش گم می شه و بايد سراغش را از بقيه بگيرم و يا ازم بپرسن گوشيت را نمی خوای؟ چيزی گم نكردی؟ و لطف كنن بدن دستم و يادآوری كنن ديگه روی ميز و لابلای وسيله ها جاش نذارم.


نفهميدم كی از اين قطار معروف افتادم پائين و نمی دونم چرا هواپيما نبود كه زودتر سقوط كنه! با اينكه فكر نمی كنم كسی اسم شهيد را پيشوند اسمم كنه. تركيب جالبی هم نمی شه! .. بهش فكر نكن!


از نمی دونم كی و طبق چه قانونی سوار اين اتوبوس زوار در رفته شدم كه هر لحظه امكان فروريختنش هست و صدای تكه هایی كه انگار با مرارت به هم وصل شده و سر پا نگهش داشته و اميدوارم قبل از اينكه سقف فرو بريزه پاش را بذاره رو ترمز و پياده شم..


آهای تویی كه اون بالایی، بازی را تمام كن! نگه دار.. می خوام پياده شم..


 


پ.ن: مرسی سميرايی. مرسی.. نازنينم ممنون..

Sunday, December 18, 2005

سوژه های تمام نشدنی

امروز نوبت يكی ديگه بود كه خط كشش را برداره و مانتوی دخترای مدرسه! را سانت بزنه. به دينا گفت نمی تونی بری. مانتوت كوتاهه! گفتیم ديروز اون يكی خانم ايراد نگرفتن، گفتن مشكل نداره. بعد از كمی مكث به اين نتيجه رسيد كه مانتوی دينا دكمه كم داره و بهتره امروزه را با يك سنجاق قفلی سر كنه..


غير از قد مانتو ، كم بودن دكمه ها و يا فاصله ی بينشون هم از مشكلات موجوده و گريبان خيلی ها را گرفته!


نمردیم و لبخند را به ملت هديه كردیم! هر بار از كنارم رد شد زد زيره خنده! می گم به شماها كه گير نمی دن. تا دلت می خواد بخند.. می گه گفتن بلند، نه به اين بلندی .. مانتوی من فقط از بالای زانو شده زيره زانو! همين.


من فهميدم مانتوی بلند چرا خوبه؟! ديگه موقع طراحی شلوارامون سياه و كثيف نمی شه!!


امروز دنبال پسری می گشتن كه بدون هماهنگی با يكی از مؤسسين كه پنج شنبه اومده بود دانشگاه صحبت كرده و به گوششون نرسيده بود كه دختری هم بوده !! خانومه تعجب كرده بود كه گرافيكيها هستن! می گفت به من گفتن امكان ديدن شماها تو روز پنج شنبه نيست..


تصميم گرفتم سره كلاس معارف حرف نزنم ديگه! نمی دونم چرا اكثر گفتگو ها و بحث ها بين من و استاد می گذره. البته بر خلاف ترم قبل دعوامون نمی شه و استاد نظراتم را تأييد می كنه و يا نظرم را در مورد موضوعاتی كه درس داده می پرسه. و هنوز هم نفهميدم چرا وقتی سر بعضی از موضوعات تأكيد می كنه و ازمون می خواد كه برداشتمون را بگيم باز كسی حرف نمی زنه غير از من.


دو، سه هفته پيش بود.. گفت جات سره معارف خيلی خالی بود! گفتم مگه اينكه سره كلاس معارف جام خالی باشه! می گه هر كی ندونه فكر می كنه چه روشنفكر و اهل مطالعه هستی تو! نمی دونن فقط زبونت خيلی درازه!

Saturday, December 17, 2005

حرمتهای شكسته

برگشتم.. به همين راحتی!


رام ندادن.. از اون هم راحت تر!


در ورودی را بسته بودن و دخترا پشت درهای بسته موندن.. به همين راحتی!


يكی از مسئولین آموزش ايستاده بود و تشخيص می داد چه كسی صلاحيت وارد شدن داره! جالبه كه به سرعت اين خانم را در پی اعتراض های بچه ها كه چرا آقايون بايد سر تا پامون را برانداز كنن مسئول اين كار كردن.. در حاليكه اين ترم هم داره تموم می شه و هنوز از كارنامه ی ترم قبل خبری نيست! فهميدم چرا مسئولين آموزش هيچ وقت نمی رسن مسئوليت های خودشون را درست انجام بدن!


چادرش را هم داد به يكی از دخترای معماری و اجازه ورود براش صادر كرد..


بعد از منت و خواهش و اعتراض، رفتن و با مانتوی بلند برگشتن.. به همين راحتی!


دانشگاه به چه قيمتی؟!


غيبت های زبان شد 4 جلسه و احتمالاً حذف.. به همين راحتی!


غيبت های هندسه می شه 4 تا و حذف.. به همين راحتی!


غيبت های مبانی رنگ می شه 3 تا و تنها درسی كه می شه اميد داشت استاد حذفم نكنه..


برعكس بقيه ترجيح می دم بشينم پای كامپيوتر و بعد هم به فكر درست كردن نهار باشم به جای اينكه با مانتوی بلند برگردم..


راحت هم نيست..

Friday, December 16, 2005

بنگاه شايعه پراكنی

خب بگو، آخه كی حرفت را باور می كنه؟


- كی؟ الان برو بهشون بگو خليلی (معاون دانشگاه) 2 تا زن داره. همشون باور می كنن!


عجب سوژه ای! بيا رو همين كار كنيم!


- خيال كردی! به همه می گم..


- ميثم! دنيا متأهله! باور می كنی؟


: آره! .. دنيا من بايد از دهن بقيه بشنوم؟ واقعاً آدم را نااميد می كنی. حداقل می اومدی يه مشورتی با دوستات می كردی..


می گم: تو جداً حرف نادر را باور می كنی؟


: چرا كه نه؟ قبولش دارم!


- دنيا متأهله! باور می كنی؟


+ آره! .. يادت نره ما رو هم دعوت كنی!!!


- ديدی دنيا خانوم! فرهاد باور می كنه.


- دنيا متأهله! باور می كنی جواد؟


= نه!! درست مثل اينه كه بگی فرهاد 2 كيلوئه! .. آخه بنده ی خدا حالا كه داری شايعه می سازی يه چيز درست درمون بساز كه طرف خودش هم باورش بشه. مثل ما كه خود مرتضی هم داشت باورش می شد!


بيچاره يك هفته كلاسها را تعطيل كرده بود و رفت خونه. همخونه ایهاش با چنان مهارتی به همه گفتن كه بی سر و صدا رفته سره سفره ی عقد و چنان شاكی بودن از دستش كه حتی دوستای نزدیكش را دعوت نكرده كه همه باور كردن! و نزدیك بود پسر بيچاره جونش به خطر بيفته و قبل از اينكه به گوش دوست دخترش برسه همه چيز را ماسمالی كردن!


- تو باور نكن ولی دنيا متأهله!


= حداقل بيا يه دوره كلاس واست بزاريم كه انقدر ضايع شايعه نسازی.. دنيا روتو برگردون! نگاه نكن ..


منم اصلاً نفهميدم كه به نادر گفت آخه كدوم بدبختی خر می شه بياد ... ؟!!

Tuesday, December 13, 2005

روزهای خاطره

ساعت 9  و وقت خواب و سه تا دختر كوچولو گاهی با حرف و گاهی بی حرف راهی اتاقشون می شدند..


ساعت 9 و صندلی خالی جلوی اتاق كه هميشه انتظارش را می كشيد. می اومد شب بخير بگه و يه داستان يا چند تا خاطره از شيطنتهای كودكيش سهم دخترا بود.


ساعت 9 و صدای خنده ی دخترا كه به جای خوابيدن خواب از سرشون می پريد! و مامان كه يا بهش اخطار می داد و يا از اتاق بيرونش می كرد تا دخترا بخوابن.


ساعت 9 و از اول با دخترا طی می كرد زياد سر و صدا نكنن تا مامان دعوا نكنه..


بعدازظهرا و درس پرسيدن ها .. ديكته گفتن ها .. انشاهایی كه "بايد" نبايد توش می اومد..


بعدازظهرا و خاطرات خوب..


 


خبر عالی و خوبيه پدر شدن ِ رفيق و شفيق دوران كودكی و دوست نازنينت! آقا كوچولو فقط به بابا و مامانت نبايد تبريك گفت. به تو هم به خاطر اينكه دو تا از بهترينها را در كنارت داری بايد تبريك گفت..


فقط برات متأسفم! چون تلافی تمام نيشگونهایی كه بابات ازم گرفته را بايد سرت بيارم كوچولو.

Saturday, December 10, 2005

به فاصله ی موزائيك

روز خوبی بود. از همون اول كه چشمام را باز كردم.. از همون وقتی كه متهمم كردی..


روز خوبی بود. از همون وقتی كه با اعصاب خراب و بغض، اشكهام به انتظار نشسته بود..


روز خوبی بود و از لحظه ای كه وارد دانشگاه شدم بهتر شد. درست از وقتی كه دربون جلومون را گرفت و گفت بايد تعهد بديد! .. چرا؟  .. پوششتون نامناسبه! امروز آيه از آسمان نازل شده بود و تازه يادشون افتاده بود! زير يه برگه را امضاء كردم و دويدم سمت كلاس و توی راهرو با ديدن آقای رضازاده داد زدم اگه غيبت بخورم تقصير شماست!!


چند اسم مونده به دنيا.. به موقع رسيدم. نفس نفس زنان دستم را بالا بردم تا حضورم را اعلام كنم!


امروز روز بهتری شد. از همون وقتی كه يه منفی ديگه جلوی اسمم اضافه شد! .. گيج و عصبانی رفتم تمرين حل كنم و فهميدم می شه درس بلد بود و اشتباه نوشت. می شه به سادگی گيجی را لابلای خطوط قاطی كرد و منفی گرفت..


لحظه شماری برای تمام شدن اين كلاس لعنتی و خطوط كج و حرفهای استاد كه روی يك كلمه اش هم نمی تونستم تمركز كنم. فقط می دونستم اگه رضازاده را ببينم تمام عصبانيتم را هوار می كنم رو سرش!


اولین مقصد اتاقش بود. شانس آورد نبود. به عسگری می گم می خوام تعهدم را پس بگيرم! می گه برو پيش آقای خليلی.. آقای خليلی هم پيدا نمی شه. هيچ بشری برای جوابگویی نيست. يكی از بچه ها می گه برو آموزش! می گم از كی تا حالا مسئول اينم شدن؟ می گه اونا هم مثل رضازاده از اينان! و يه نخود از تو ظرف برمی داره و نشونم می ده.


از محسن می پرسم خليلی را نديدی؟ می گه فاصله را رعايت كن! حداقل ِ فاصله دو موزائيك! و می پرسه تو كه قصد نداری از فردا مانتوت را عوض كنی؟ اصلاً نبايد تعهد می دادی .. می گم اگه تو هم 3 جلسه غيبت داشتی فقط به اين فكر می كردی كه بدون تأخير برسی سر ه كلاس تا غيبتت 4 تا نشه!


از فردا می خوام چادر سر كنم! .. يونس می خنده و می گه تو ؟!!


اتفاقاً تصميمم را گرفتم. به فكر پوشيه هم هستم. می گه تو چادر سرت كن! من كل دانشگاه را شيرينی می دم!


خدا پدر مادر مسئولين اين مؤسسه غيرانتفاعی و غير دولتی را بيامرزد كه سوژه ی جديدی را درست كردن. بعد از تعطيل كردن كلاس طراحی و عوض شدن استاد  سوژه خونمان كم شده بود.

Thursday, December 08, 2005

همين

كلی حرف داشتم ولی حال و حوصله ی نوشتنش نيست...


..


.

Wednesday, December 07, 2005

سخاوت

 


- ببخش


: بخشيدم .. دنيا مال تو !


 


 


Jungle Night

Monday, December 05, 2005

بدون تصویر

با اصرار فراوان دو خط شعر را منسوب كردم به حميد مصدق در حاليكه از فريدون مشيری بود! خيلی سوختن داشت!! مخصوصاً در برابر اونهمه اطمينان. ولی خب.. انسان جايز الخطاست! می گه شما دخترها با اصرار اشتباه می كنيد و عقب نشينی هم نمی كنيد. اگه من بودم ديگه روم نمی شد حرف بزنم!


پسرهای دانشگاه ما همه از دم دكترن! حق همشون را خوردن. اشتباهی سر از گرافيك در آوردن. تا با يكيشون 2 بار سلام عليك می كنی به غذا و مريضی و سلامتی ات گير می دن و انواع توصيه ها را تو آستينشون دارن! از اول ترم هم تجويز همشون برای من غذا خوردن بودنه. مخصوصاً وقتی تايم نهار منو می بينن انگار يادشون می افته.. اين همينه ديگشون هم منو كشته! همينه ديگه...


هر كی ندونه فكر می كنه من چه موشی ام يا اونا چه هركول هایی هستن.


می گه تو همين قدری بمون! شانس آوردیم.. همينجوری كه هممون را حريفی، اگه بزرگتر بودی كه ديگه هيچی.. كاتر را نشون می ده و می گه زبونت از اين هم تيزتر و برنده تره!


استاد گفت خواهرت خيلی فعال تره! مهدی سرش را تكون داد و گفت يه ذره خجالت بكش! مثل اينكه تو نگام خوند كه واسه چی؟ اضافه كرد با خودم بودم! بايد خجالت بكشم.. سرم را انداختم پائين و لابلای كادرهایی كه برای تصوير سازی كشيده بودم به نوشتن ادامه دادم تو صفحه ی سفيدی كه پر شده بود از كلام بدون تصویر..


پ. ن: من خيلی صبورم! خيلی صبور.. نه سخت می گیرم و نه اهميتی می دم. ولی پدر ژپتو های كلاسمون زياد شدن!


پ. ن 2: رسماً از طرف خودم، فيروزه، شيما و دوستان بی معرفتتون كه در كمال شرمندگی روز تولدتون را يادمون رفت عذرخواهی می كنم. اميدوارم بدونيد كه چقدر دوستتون داریم و چقدر برامون عزيز هستی. آرزو می كنم امسال يه سال خوب و بهتر از هميشه باشه براتون..


تولدت مبارك

Sunday, December 04, 2005

ظلم مضاعف

 


چه دردیه زن بودن


 

Saturday, December 03, 2005

104

تو خونه موندن لذت بخش تر از برگشتن به اينجاست.. غر زدن كمكی نمی كنه ولی زندگی اينجا هم جذابيتی نداره.....


دلم يه مهمونی و جمع دوستانه می خواد.


فعلاً هيچ كاری نمی شه كرد. نمی ذاره ماشين را بيارم.. بايد بسوزم و بسازم!! بابا می گه تقصير خودته. چقدر بهت سفارش كردم وقتی باهاش هستی مثل آدم رانندگی كن؟ .. ولی مامان نمی خواد قبول كنه بدون ماشين سخته، خيلی هم سخته.. كسی نمی خواد يه ماشين هديه بده؟ تولدم نزديكه.. به بابا جان كه سفارش دوربين دادم و برای راحتی كارش مدل و قيمتش را هم اطلاع دادم! اگه مشاوره خواستيد در خدمتم..


كار زير كه كار سختی هم نيست. با نشاسته و رنگ و آب درست شده. نشاسته را با آب مخلوط كنيد و توی سينی يا يه سطح صاف بريزيد و رنگهایی كه دوست دارید را اضافه كنيد. به راحتی می تونيد تركيبهای زيبایی بسازید. بعد كاغذ يا مقوا را بذاريد روش و بردارید. يه كاغذ تو مايه های ابر و باد خواهيد داشت.. هر چی ضخامت نشاسته كمتر باشه بعد از خشك شدن از مقوا جدا نمی شه.


اگه روی تصوير اسكن شده كليك كنيد و در اندازه ی بزرگ ببينيد متوجه می شيد كه جاهایی كه قشر نشاسته ضخامت بيشتری داره (سر انگشتها) ترك خورده.


من اصلاً فكر نكردم هنرمندم! اندازه ی اين حرفها نيستم. نقاشی ام هم زير خط فقره.. خلاقيت لازم برای يه "گرافيست موفق" شدن را هم ندارم. هنرجوی درست درمونی هم نيستم! فقط از قضای روزگار عنوان دانشجوی گرافيك را يدك می كشم.


تك و توك كارهایی هم كه دارم يه "خب كه چی؟" هميشه دنبالش می ياد! مثل كارایی كه حتی نمی دونم می شه اسم آبستره روش گذاشت يا نه و مامانم سالی يكی هديه می گيره ازم.


 


ممنون..

Sunday, November 27, 2005

Friday, November 25, 2005

من .. تو .. چتر .. بارون

داره بارون میاد


روی اولين پله می شينم. پاهام را جمع می كنم و دستهام را حلقه می كنم دورش.. باد می خوام. باد خنك كه بخوره به كله ام.. و پياده روی تا تازه شدن..


منم مثل تو .. سرما و سرما .. پايداری می كنم.. و گوش می دم به صدای بارون كه درب حايل ميان ماست. از بالای در هجوم تاریكی را می بينم و صدای بارونی كه ديده نمی شه..


تنبلی مانع می شه يا بارون يا تاریكی؟ الی گفته بود اين موقع ها نرو بيرون. اخطار داده بود كه اينجا لاهیجان نيست.. اينجا.. اينجا.. اينجا..


چه جالب! باز داره جودی آبوت* می ده.. برای چندمین باره؟


چای داغ.. هفته ی پيش می خواستم درباره ی چای در راستای برنامه ای كه شبكه ی سه در اين باره پخش كرد بنويسم.. الان يادم افتاد! و درباره ی صف های هميشه طوِيل برای تاكسی در آمل! خيلی عجيبه. اونقدر شلوغه كه اگه پياده بری زودتر می رسی و جالبه كه هميشه شلوغه و گاهی خيلی خيلی شلوغ..


جشنواره ی "بين المللی" دفاع مقدس! تركيب سؤال برانگيزی ست.. سال 86 برگزار می شه!


نگاهم را بر می گردونم طرفش.. يكسری صداهای مبهم و كلماتی كه منظم و با حوصله بيرون مياد. می پرسه فهميدی؟ می گم نه! و بی حوصله مياد نزدیكتر.. شايد فكر می كنه اينجوری موفق بشه!


دوشنبه يا سه شنبه می ريم خونه و اميدوارم تا اون موقع غذایی كه مينا برای شام پخته تمام بشه..


نمی دونم چجوری می تونی آدم بده و خوبه ی قصه ها باشی..


لعنتی لعنتی لعنتی


ببين! اين يه اخطاره! ديگه حالم از شوخی هات كه انقدر جدیه كه يادم می ره واقعاً شوخيه بهم می خوره.. با من شوخی نكن!


و ندایی كه در اين نزدیكی ست.. ظرف ها را بايد شست


وقتی بعد از قرنی sms می فرستی اول مطمئن شو پاچه نمی گيرم بعد sms دوم را حواله كن و بنويس "راستی بازم دينا مينا را دعوا می كنی؟" حقته دوربينت را برات نيارم! اونی كه دوربينش را جا می ذاره حقشه تا پايان ترم دوربين نداشته باشه تا ديگه يادش نره اول دوربينش را برداره!


انقدر دلايل ساده واسه خندیدن پيدا كردم كه حالا دل درد گرفتم..


از يك بعدازظهر تا شب احساس و حال و هوات چند جور می چرخه. مثل آسمون شمال می مونه. با باد تغيير می كنه..


 


پ.ن: وقتی موقع نوشتن هم كارتون ببينی، هم اخبار گوش بدی و... نوشته ات رنگ و بوی همه چيز حتی شام دستپخت مينا را ميگيره!


 


* بابا لنگ دراز

Wednesday, November 23, 2005

در اين دنيای ديوانه

پرواز كردی؟ .. پرسيده بودی و با خنده گفتم نه! راهی نبود كه.. منم سرعتی نداشتم..


.. نمی دونم. شايد هم پرواز كردم.. سوتی كه ممتد شده بود و لابلای صدای ضبط و باد گم می شد، محو می شد تا مدام سرعتم را يادآوری نكنه..


به خدا ديوانه ايم! تازه نفهميدم.. ولی گاه گداری خيلی بهم ثابت می شه و يادآوری می كنه ديوانه ايم!


ديگه واسه اومدن هم بايد قول داد.. قول داده بودم سرعت نرم! قول داده بودم پرواز نكنم! قول داده بودم..


من زير قولم زدم يا تو؟ به فلكه اصلی شهر نرسيده راهم را كج كردم و با حرص به پدال گاز فشار می دادم تا زودتر اين جاده ی لعنتی تمام بشه و برسم خونه.. انگار باد هم سره ناسازگاری داشت. می كوبيد تو گوشم و سوت ريتم زمينه ی مغزم شده بود و روی اعصابم ضرب گرفته بود..


پروازی در كار نبود.. بیتابی برای سقوط بود. چرا اين جاده ی لعنتی تمام نمی شه؟ راه برگشت چند برابر شده بود انگار.. سراشيبی عصبانيتم تمامی نداشت.. دلم می خواست خالی بشم ولی تمام توانم به پام منتقل شده بود و روی پدال گاز فرود می اومد..


يادته اولين بار كه اين مسير را اومدیم؟ آخرين روز سال بود.. با يك ساعت تأخير رسيده بودم. خط هایی كه راه نمی داد و موبايلهایی كه  آنتن نداشت و ترافیك.. همه انگار همين امروز يادشون افتاده بود بيان بيرون.. آخرين روز سال.. سرم را شرمگين پائين انداختم و خنده هام را پشت نگاه عصبانيت قايم كردم و با احتياط همراه فيروزه به سمتت اومدم.. خيلی معطل شدی؟


و منكه هميشه بهانه برای دير اومدنم دارم.. هميشه يه اتفاقی می افتاد وگرنه آدم بدقولی نيستم، خودت كه می دونی.. با جديت يادآوری می كردی دنيا خانم وقتی می گم فلان ساعت يعنی چی؟


: يعنی دنيا جونم از اين ساعت به بعد منتظرت هستم، هر وقت خواستی بيا!!


و گفتی آره! درست فهميدی..


نه! نمی خواستم.. فقط عصبانی بودم. شايد با بی رحمی يادآوری كردم كه با چه سرعتی برگشتم كه عذاب وجدان بگيری. گفتم كه بدونی...


می دونم.. می دونم تقصير تو نبود.. می دونم

Tuesday, November 22, 2005

تكنولوژی

خودپرداز بانك ملی پول نمی داد.. بانك ملت كارت را می گرفت و راه خروج را نشون می داد! (كی گفته بود همه ی بانك ها كارت را قبول می كنن و پول پرداخت می كنه؟!) .. بانك صادرات چند خطی مبنی بر ايراد داشتن دستگاه نوشته بود.. بانك سپه كارت را اصلاً قبول نمی كرد ..خودپرداز بانك كشاورزی خاموش بود..

خوبه ما كرايه خونه را كه مامان ريخته بود به حساب بايد برداشت می كردیم. اگه يه بيچاره ای واقعاً به پول نياز داشت و نمی تونست تا صبح و ساعت اداری صبر كنه چكار بايد می كرد؟!

Saturday, November 19, 2005

ایهام

پسرعموی فسقلی: مامان دوستم داری؟


- آره


: چقدر دوستم داری؟


- اندازه ی "دنيـــا" دوستت دارم


: منم اندازه ی "منا" دوستت دارم


 


بی ربط: به دينا گفته بودم هر كی پرسيد بگه من مريضم. حالا خدا زده تو سرم و اين هفته كه تصميم گرفتم دختر خوبی باشم و برم سر ه كلاسها باز سرما خوردم و نمی دونم چرا هميشه صدام خفه می شه! نه شبيه صدای خروسه و نه قار قار كلاغ.. به صدای هيچ موجود زنده ای شباهت نداره!


امروز هم نرفتم و خيالم راحت شده كه از همه ی غيب های شرعی و قانونی ام استفاده كردم..

Friday, November 18, 2005

مرخصی

همانا در يكی از سه شنبه ها خواهرم از دانشگاه برگشت و با مادرمان تماس گرفت و فرمود آخر هفته میاد خونه. ما هم به مامان شكوه كردیم كه چطور هر بار ما می خوايم بيايم خونه به مينا هم می گی بيا ولی به ما نمی گی؟ مامان جانمان هم گفت منكه اينهمه دارم می گم شما هم بيايد! گفتم قبول نيست! مينا را دعوا كردی كه بياد ولی ما رو كه دعوا نكردی.. بعدش هم ما اجباراً!! چون ديگه مامانمون دعوامون كرد! رفتیم خونه..


مامان هم شديداً پشيمون شد كه چرا چنين حرفی زده و من بجای 2 روز، تمام هفته را موندگار شدم و كلاسها را يكسره تعطيل رسمی اعلام كردم! ولی شديداً كوزت (بينوايان كه معرف حضورتون هست؟!) شدم و خواهر گرامی كله ی سحر بيدارم می كرد تا برسونمش مدرسه و بعدش هم كه خواب تعطيل! و كاملاً حس كوزت بيچاره را كه توی هوای سرد می رفت لب رودخونه آب بياره را درك می كردم.. بگذريم از اينكه باز مثل قديم نديما شدم سرويس..


توضيح ضروری و سؤال: از 18 دی 1383 كه اومدم اينجا و اين قالب را بهرام تحويل من داد غير از يكی دو تا تغيير جزئی كه همون موقع بهش دادم قالب وبلاگم هیچ وقت عوض نشد و چنين قصدی هم ندارم! حالا اين سؤال برام پيش اومده كه شما چجوری هر بار كه می يای حس می كنی قالب عوض شده؟ غير از وقت و حوصله سواد تغيير دادن و طراحی قالب هم ندارم.


پ.ن: من از 4 شنبه ی هفته پيش تا حالا دسترسی به اينترنت نداشتم.. بعضی از كامنتها را نفهميدم!

Tuesday, November 08, 2005

97

انگار وقتی كلاس داری و نمی ری يه وقت اضافه بهت هديه شده كه می تونی به هر كاری برسی.


پياده روی در هوای خنك و بعد از بارون.. وقتی كه باد خنك به صورتت می خوره.. آهای!! من زنده ام..


بعد از يك ماه و نيم استاد مبانی و طراحيمون با دانشگاه خوردن به تيپ هم و استاد رفت.. اين هفته هم استاد جديد اومد. هيچ كس اعتراض نكرد. درسته كه اكثريت ناراضی بودن ولی دليل نمی شه وسط ترم استاد عوض كنن و انگار اتفاقی هم نيفتاده.


چرا زودتر نفهميدم خوابت می ياد و بايد خسته باشی؟


نصفه شبی يادم افتاد شام درست كنم!! و در يك اقدام بی سابقه از كوكتل و كالباس و سيب زمینی سرخ كرده چشم پوشی كردم!! فقط نمی دونم چرا آب عدس ِ زياد شد. بعد از يه ساعت هم كه گذاشتم آب اضافه اش بره، آبش زيادی كم شد! ولی قيافه اش خوب و نرماله.. طعمش هم خوبه! واسه اولين بار بود خب..


راستی سلام!! خوش اومدی..



پ.ن: نمی دونم بايد دنبال اولين فرصتی باشم كه دستم بهت می رسه تا خفه ات كنم! يا اينكه نگرانت باشم..


زنده باد بودن

Monday, November 07, 2005

گناه نابخشودنی

دوست داشتن يه دختر لوس!!


 


پ. ن: تو كه گناهت را می دونی. پس عواقبش را هم بپذير..

Saturday, November 05, 2005

يك شنبه كه بياد

يك شنبه كه بياد ديگه من همش درگيرم.. می بینی تلگرافی جواب می دم، گير نده خب..


دارم می خوابم!! گوشيم خاموشه.. روی سقف و وسط جلسه هم كه نمی تونستم جوابت را بدم.. ببخشيد خب!


يك شنبه كه بياد من خوابم و تو بيدار.. من سر كلاسم و تو بيكار. نبينم بيكار بمونی ها! به قولی كه دادی عمل كن. دِ بجنب دیگه!


يك شنبه كه بياد طلاقت می دم به مدت يك هفته. طلاق پاره وقت! شايد هم پيام نور يا اصلا از راه دور..


از يك شنبه مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد!


خودم بهت زنگ می زنم. اگه پيدام نشد بدون كه وقت نكردم اصلاً! شايد هم  يادم بره تا اون موقع.. هر وقت طاقتت تمام شد يه sms بفرست كه شرمنده بشم و عذرخواهی كنم و احياناً اگه خيلی عصبانی بودی تلاشم را كنم تا از دلت در بيارم.. البته می دونم به استادی تو نيستم..


يك شنبه كه بياد ديگه نگرانت نمی شم. فكرم را پس می گيرم ازت.. يك هفته بهش مرخصی می دم! و اعصابم را می ذارم جلوی كولر خنك شه.. اصلاً خودم بادش می زنم و يخ می ذارم روش..


يك شنبه كه بياد تو هستی و من نيستم.. يك هفته نمی خوام باشم..

Friday, November 04, 2005

94

می گم برای ما چه فرقی داره؟ عيد چه 5 شنبه باشه، چه جمعه.. ما كه كلاس نداريم.


پرسيد پول داری كفاره ی روزه هات را پرداخت كنی؟


- نه


سرش را تكون داد و گفت خب فقط می ری يه جای گرم، بدون كولر !!

Wednesday, November 02, 2005

اشتباه شايد زاده بی خبری باشد

از خانه كه می آيی


يك دستمال سفيد


پاكتی سيگار


گزیده شعر فروغ


و تحملی طولانی بياور


احتمال گريستن ما بسيار است


                                                  دستمال سفيد

Tuesday, November 01, 2005

پينوكيو وار

نمی دونم از توهمه يا دروغ گفتم!!


حس می كنم دماغم بزرگ شده..


 


پ. ن: ديشب كه تصميم اساسی و نیمچه كبری گرفته بودم تا امروز تمام مشقای نصفه كاره را تمام كنم، نمی تونم روی پام بايستم.. و به زور از رختخواب بيرون اومدم. چرخ و ماه و فلك و همه در كارن تا مشقای من تمام نشه.


 


يه سؤال: نماد ماه دی چيه؟! انگاری بز بايد باشه.. مطمئن نيستم و بايد طرح بزنم.. يه جونور خوشگل تر باشه که صد البته بهتره!!