Sunday, April 29, 2007
Saturday, April 28, 2007
Thursday, April 26, 2007
چه شده ما را؟!
سعید مرتضوی دادستان تهران گفت: اکثر زنانی که به صورت مانکن های مبتذل در معابر عمومی ظاهر می شوند متصل به باندهای تبهکاری هستند که امنیت و حیثیت جوانان را هدف گرفته اند.
(آفتاب یزد. سه شنبه 4 اردیبهشت1386. صفحه 1)
فرمانده ناجا در بررسی بازخورد اجرای طرح در سطح گفت: طی سه روز گذشته، حدود 150 تن به مراجع از پیش تعیین شده به دلیل نامناسب بودن پوشش هدایت شدند که این افراد با حضور خانواده هایشان توجیه شدند و با اخذ تعهد پس از انجام کار روانشناسی آزاد شده اند.
(آفتاب یزد. پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386. صفحه 9)
203 نماینده مجلس با امضا نامه ای خطاب به احمدی نژاد از مقابله با مفاسد اجتماعی و ناامنی های اخلاقی حمایت کردند.
در بخش های از این نامه که در صحن علنی مجلس قرائت شده، آمده است: اقدام وزارت محترم کشور و نیروی انتظامی در اعمال وظایف قانونی خود در مقابله با ناهنجاری های اخلاقی و ناامنی های اجتماعی و پدیده شوم بی عفتی مورد حمایت مردم و مجلس بوده و مراتب تقدیر از این اقدام بجا و ضروری را ابراز می داریم.
14 نماینده مجلس طی تذکری مکتوب به وزیر کشور نسبت به دستگیری و برخورد نامطلوب با جوانان تحت عنوان "مبارزه با بدحجابی" انتقاد کردند.
(آفتاب یزد. پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386. صفحه 2)
بعضی از مسئولین هم از حمایت 85درصد مردم از طرح مبارزه با بدحجابی نقل کرده اند.
بابا می گفت به یکی از اینا گفتم چرا می گیرید؟! اینجوری برخورد نکنید.. گفته ما هروز باید آمار تحویل بدیم! مجبوریم..
می گم برای آمار خودشون هم که شده منتظرن یکی یه حرفی بزنه و جوابشون را بده تا دیگه ولش نکنن! مامان می گه یه وقت جلوت را گرفتن چیزی نگی. بحث نکنی باهاشون!!
چند وقت پیش با عموی نازنینم صحبت می کردم.. و گفتم برام جالبه که همه مخالفن! همه گله و شکایت دارن. همه هم زندگیشون را دارن می کنن و انگار هر چی سخت گیریها بیشتر می شه ملت کنار می یان. حتی ذره ای تکون نمی خورن و با اوضاع جدید همزیستی می کنن.
و ایشون به نکته خوبی اشاره کرد.. بی تفاوتی!! و نوشته بودند:
"فرجام بیتفاوتیها، هميشه ويرانگریست"
از این همه بی تفاوتی شرمم میاد و حالم بهم می خوره.. نمی دونم چقدر دیگه باید به شعور و شخصیت و هویتمون توهین بشه..
و این سؤال منم هست.. " چه به روزگارشان آمده که همه تماشاگر شدهاند؟ "
پ.ن: لینک خبرها را پیدا نکردم..
Wednesday, April 25, 2007
من و دوستم
Sunday, April 15, 2007
باز باران..
غیر از این دو تا جمعه ی آخر.. که هوا کاملاً بهاری شد و خورشید مجال خودنمایی پیدا کرده.. و از جمعه ی پیش تا این جمعه یک روز بدون بارون نبوده.
Wednesday, April 11, 2007
دگر معجزه ای نیست..
و سعیم را می کنم..
تو هم منتظر معجزه نباش! معجزه ای نیست..
به خودت تکیه کن..
پ.ن: خیلی مسخره ست! من نمی فهمم چرا باید وبلاگ امیر، مهتاب، احسان و وارش فیلتر بشه!
پ.ن 2: و همچنین وبلاگ عمو اروند، حبه حرفهای روزانه، افق آزادی و دری وری..
Tuesday, April 10, 2007
Sunday, April 08, 2007
Thursday, April 05, 2007
Tuesday, April 03, 2007
Sunday, April 01, 2007
نتیجه گیری!
و هنوز هم هربار یکی بهمان می خندد که هنوز یه ویندوز بلد نیستی نصب کنی؟ جواب یکیست! نصب کردن برنامه کاری نداره ولی خب وقتی سهیل جان هست که همیشه جدیدترین برنامه ها را دارد چه نیازیست که خودمان این کار را انجام دهیم؟!
این یکی، دوساله هم همیشه یکی بوده که با یه تلفن مشکلات اینترنتی و وبلاگی را حل کرده و در 95% مواقع هم آنلاین بوده و سریعاً به دادمان رسیده..
و حالا که نیست به این نتیجه رسیدم که تا وقتی خودم یاد نگرفته ام هر آنچه در ذهن دارم را اجرا کنم، بهتره هوس قالب جدید هم نکنم!
باشد که مفید واقع گردد..
خیلی خیلی ممنون از آقای محمد که خیلی مزاحمشون شدم و بسیار زحمت کشیدن.
و ممنون از همه ی دوستانی که همیشه لطف دارند.
Thursday, March 29, 2007
موقتی*
ولی نیاز به یک طراح قالب دارم. عینهو خنگ ها هر چقدر بالا و پایین رفتم درست نشد که نشد. روم هم نشد زنگ بزنم به دوست گرامی مان (نکه خیلی کم رو تشریف دارم!!) طفلک انقدر که همه ی کارها را انجام می داد بد عادت شده ام و حالا که دست از اینترنت شسته و ترک اعتیاد کرده مانده ام در چیزی مثل گل!
دست یاریتان را زودتر نشان دهید اگه امکان داره وگرنه یه فکر دیگه ای کنم..
* این پست خود به خود بعد از پیدا شدن یک استادکار وارد بهHTML پاک خواهد شد!
Monday, March 19, 2007
بهار شاد شور افکن*
همیشه باد بهارانت! *
با بهترین آرزوها
پ.ن: شاید عکس های بهاری بهتری می شد برای این پست انتخاب کرد ولی... این را دوست دارم....
برداشت از عکس آزاد است!
* سیمین بهبهانی
Friday, March 16, 2007
در خواب نازی.. (2)
Tuesday, March 13, 2007
Monday, March 12, 2007
وسط روزمرگی ها
می گه خب چرا تو ماشین؟! بیا تو.. می گم بیام سر پله ها بشینم که یخ کنم؟!
می گه فقط یک صفحه ی دیگه مونده. صبر کن..
چشمهام را می ذارم رو هم.. خسته ام.
می زنه به شیشه! می گه چیزی نمی خوای برات بگیرم؟! پفک می خوری؟ بیسکوییت چی؟ شکلات بگیرم برات؟ ابروهام را می دم بالا .. می گه می خوای برم بالا برات ساندویج درست کنم و بیارم؟ می گم نه!
می گه اون بالا هیچ خبری نیست. باور کن! شام که هنوز حاضر نشده. مامان هم تو آشپزخونه ست. دینا هم پای کامپیوتره که زودتر تحقیقم تمام شه. بابا هم که سرگرم کارشه. می خوای بیای بالا چکار؟! حوصله ات هم سر می ره. تلویزیون هم هیچی نداره! همینجا جات خوبه.. موزیک گوش کن!
می گم یه پفک بخر خب! می دوه سمت مغازه ی سر کوچه و پفک را می ده دستم. می گه تا اینو بخوری، کار منم تمام شده و میام..
چند تا دونه می خورم. حالم را بهم می زنه..
چشمهام را می ذارم رو هم و یادم می افته خیلی وقته ازش خبر ندارم.. کی میاد؟! زنگ می زنم.. می خنده و صدای خنده هاش توی گوشم می پیچه.. چقدر دلم تنگ شده بود براش.
دوباره میاد. شیشه را می کشم پایین و می گم تمام نشد؟! می گه نه! خراب شد، انقدر عجله کردیم. می گم در پارکینگ را باز کن تا ماشین را بیارم تو.. می گه نه! صبر کن. الان می رم حاضر شم..
چشمهام را می ذارم رو هم. چشمام درد می کنه. سرم را می چسبونم به پشتی صندلی..
پیاده می شم و زنگ می زنم. اگه تا الان مغازه ای باز بوده، بسته حتما تا حالا.. از پشت آیفون می گه صبر کن تو رو خدا! تمام می شه الان.. بیشتر از نیم ساعته صبر کردم.
می دوه و میاد سوار می شه.
شام حاضره، همه خوردن و فقط ما دو تا موندیم. می رم بالا تا بخوابم.. از صبح که از رختخواب کشیدنم بیرون پشت فرمون بودم. می گه این صفحه را هم بنویس. انقدر عجله کردی و هولم کردی که یادمون رفت منابع را تایپ کنیم..
گوشی جدیدش را می ده دستم که تنظیمات کدوم را تغییر بدم که فقط ویبره باشه..
بابا می گه تا تکون بخوری و بیای من کارم را تمام کردم. کمک نخواستیم اصلا! می گم صبر کن خب..
.
.
می خزم زیر پتو. "دنیا" تو گوشم می پیچه.. پتو را می کشم سرم، من خوابم میاد. دوباره صدا میاد. دینا می گه مامان داره صدات می کنه. "دنیا"
پتو را می زنم کنار. بغضم را می خورم و می رم به سمت صدا..
Friday, March 09, 2007
حرف زیادی از دستگیر شدگان امروز نیست و امیدوارم کسی یادش نره که برای آزادی اونها هم تلاش کنه..
دو نفر از 33 نفر باقی موندن.. به اضافه ی نفرات جدیدی که هنوز معلوم نیست کجا هستن..
پ.ن: وبلاگستان و هشتم مارس
پ.ن2: تولدت مبارک!
Monday, March 05, 2007
برای آزادی
فکر می کنم بهترین کار در حال حاضر اطلاع رسانی باشه که حداقل کاریه که می شه انجام داد.
فقط خواستم یادآوری کنم اگه تا حالا امضا نکردید، امضا کنید لطفاً !
پ.ن1: وبلاگستان و دستگیری فعالین زنان .. که مرتب آپدیت می شه..
پ. ن2: هشت نفر از بازداشت شدگان آزاد شدند
Monday, February 05, 2007
Saturday, February 03, 2007
کلی هم سفارش کرد در باب خوردن مایعات و نخوردن هر گونه غذای تند و ترش و هر چیزی که امکان داره گلوم را تحریک کنه! و در معرض هوای سرد هم قرار نگیرم..
من دلم نمی خواد برم دندون پزشکی!! چرا دندونم درد می گیره آخه؟! مسواک می زنم. مواظبش هم هستم.. هی خراب می شن ولی! آخه اینم شد دندون؟!
فردا باید برم آمل و پس فردا انتخاب واحد. با اینکه می تونم کارآموزی را همینجا بگیرم ولی شاید مثل احمق ها بجاش کلاس بگیرم و این ترم را هم بمونم و درس بخونم مثلاً !! دلم نمی خواد کنکور بدم بازم! چرا هیشکی نمی فهمه؟! دانشگاه خوب بدون کنکور سراغ ندارید؟
