Friday, August 15, 2008



Wednesday, August 13, 2008

" نه " برای حفظ خانواده

بازی وبلاگی برای اعتراض و اطلاع رسانی در باره لایحه خانواده - صنم دولتشاهی

حق شماست كه نگذاريد لايحه خانواده تصويب شود - فهیمه خضر حیدری

این یک بازی وبلاگی نیست، یک عقبگرد فرهنگی‌است - لوا زند

آه، من چه سرسبزم و زیبا،امروز !! - فرناز سیفی

نگذاريم لايحه ضد زن و ضد خانواده تصويب شود - شمارش معکوس برای لایجه ضد زن - مریم حسین خواه

عادت می‌کنيم - پانته آ

حمایت از خانواده یعنی ... - رکسانا

لایحه‌ی «نابودکردن خانواده» - الیزه

حکايت ِ دره‌ي نريده‌ي من! - هدیه

لایحه حمایت از خانواده - پویه

درباره‌ی «لایحه‌ی خانواده» - پرستو دوکوهکی

لایحه‌ی ضدخانواده - محمد افراسیابی

لایحه چندهمسری - آزاده عصاران

قانون عصر حجر را نمی پذیریم - آیدا سعادت

ماجرای اس ام اس هايی كه به نمايندگان مجلس زدم - مریم رحمانی

لایحه حمایت از افراد ضد خانواده - نیک آهنگ کوثر

وقتی حمایت از خانواده نیز غنی سازی شد! - مهدی محسنی

کدوم خانواده کدوم حمایت؟ - لیلا موری

توهین به انسان بودن - عطا صادقی

از دردودلهای زنی متولد سرزمینی که زن بودن مثل یه باخت همیشگی میمونه - بی‌تا

لایحه حمایت از خانواده،‌ از کدام خانواده حمایت می‌کند؟ - سمیه توحیدلو

لای.حه حمای.ت از خانو.اده - سحر اخوان

این بازی فیر نبوده و نیست - مهتاب مفخم

خود را به خواب نزنیم - نامدار افروغ


پ.ن: تمام وبلاگهای بلاگفا از جمله این وبلاگ از دسترس خارج شده اند! بلاگفا مرده ظاهرن..

Tuesday, August 12, 2008

همه چی داریم

امیرحسین خیلی حرف می زند. جلسات اول فقط سوال می کرد. از زمین و زمان سوال می پرسد. هنوز جواب سوالش را نداده ای، سوال بعدی را آماده کرده ست.. اگر اطرافش نباشم مدام با بچه های دیگر حرف می زند. متکلم وحده ست اکثرن و دخترکانی که گاه و بی گاه صدایشان در می آید از پرحرفی امیرحسین و خسته می شوند از شنیدن صدایی که حرف می زند و حرف می زند...

یکی از همین روزها.. خانم کاف که شاکی بود از شیطنت ها و پرحرفی های امیرحسین آمد سر کلاس و پرسید: " خواهر یا برادر داری؟ "
امیر حسین سر تکان داد و گفت "آره"
خانم کاف: "خواهر یا برادر؟ بزرگتر از خودت هستند؟ "
امیرحسین " همه چی داریم.. خواهر دارم، برادر دارم، انباری هم داریم "


امیرحسین هر جلسه بعد از تمام شدن کارش، می آید سراغم و می پرسد " می تونم دستم را بشورم؟ " بعد از شستن دستهایش دوباره می آید و می گوید " حالا کتاب می خونی؟"
جای قفسه ی کتابهای شعر را بلد ست. همیشه اول می رود سراغ آنها.. چند جلسه قبل که باز رفت سراغ همان قفسه که با هم کتاب انتخاب کنیم کتاب "چهارفصل" که یک بار برایش خوانده بودم را نشانم داد و گفت "اینو بخون!! همینکه ده بار خوندیش! "



پ.ن: مهرواژمان ٥ سالش هم تمام شد..

Sunday, August 10, 2008

سلام
خوبی؟ خوشی؟ کجایی دختر؟ دلم برایت تنگ شده..

قرارمان این نبود که یکباره گم و گور شوی.. یک ماه و ٢٠ روز از تابستان گذشته و همچنان منتظرت هستم.

اگر از حال سیرترشی ها جویا باشی خوبند. به مامان سپرده بودم برایت کنار بگذارد. حداقل به خاطر سیر ترشی ها زودتر بیا.

بابا هم خوب ست. شکر خدا همچنان خوش تیپ هست!! از آخرین باری که دیده بودی اش فکر نمی کنم فرق چندانی کرده باشد.

مامان و خواهرها هم خوب هستند.. سلام دارند..

دیشب چند ساعتی باران بارید و هوا شدیدن خنک و خوب شده. دیگر رنگی از گرمای تابستان ندارد. امسال گشت ارشاد هم حضور کم رنگی دارد. منکه تا حالا ندیدمشان. خیالت راحت باشد. دیگر از جلوی کلانتری هم رد نمی شویم :دی

راستی من هم خوبم. روزگار می گذرد و بد نیست.

تولدت هزار بار مبارک.. آرزوی بهترینها را برایت دارم دوستم

دینا می گوید " بیا خونمون! قول می دهیم بهت بد نگذره.. دلمون برات تنگ شده. تولدت مبارک. زودتر بیا.."

یک خبری از خودت بده.

فعلن
بدرود

Friday, August 08, 2008

موضوع نقاشی دریا بود و ماهی

قرار بود بالن بکشند و چیزهایی که اگر سوار بر آن بالن بودند امکان داشت در آسمان و اطرافشان ببینند. سالار یک دایره ی نه چندان دایره کشید که نمی شد بالنش کرد. پشت این مقوا بالن اش را کشید. بهش گفتم فکر کن ببین با این دایره ای که کشیدی چه شکلی می تونی بسازی.. این حلزون را کشید و آن دایره ی گنده شد کله اش!


نمی دونم چه صفتی را می شه برای سالار به کار برد. یکی از شاگردهای "خاص" من که شاید هیچ وقت فراموش نمی شه، در این دو سال بوده.
سال گذشته خلاقیت و حوصله ی بیشتری تو سفالگری داشت و امسال ابدن حوصله ی گل نداشت و بر عکس نقاشی های فوق العاده ای می کشید.
ولی کنار اومدن با سالار و ارتباط برقرار کردن باهاش خیلی سخته.. با بچه های دیگه خیلی زود به جنگ و جدل می رسه. با دخترها شدیدن بده و صفات های بدی را بهشون نسبت می ده و مسلمن تمام جلسه های کلاس سفالگری که دخترها هم حضور داشتن به دعوا می رسید با وجود خیلی از پیشگیری های من!
شدیدن هم قلدر می باشد. طرز حرف زدنش، راه رفتنش، برخوردهاش برای یه بچه ی 7 ساله زیادی خوب نیست. ولی با وجود همه ی اینها دوستش دارم. شاید مثل بچه ی شلوغ و شیطون کلاس می مونه که همیشه شاگرد اوله و معلم نمی تونه ازش بگذره..
سالار با همه ی رفتارهای منفی اش، خلاقه و توانایی اینو داره خوب نقاشی بکشه.. و در عین حال می تونه خیلی دوست داشتنی باشه. فقط کافیه راه حرف زدن و دوست شدن باهاش را یادبگیری که متاسفانه کمی - بیشتر از کمی - سخته..

Sunday, August 03, 2008


هنوز جای خاکستر آتشی که درخت را سوزانده، می توان دید. درخت از درون سوخته و فقط یک پوسته براش باقی مانده ولی هنوز سبز ست و شاخه هایش زنده اند.

Saturday, August 02, 2008


عنوان انتخاب کردن، سخت ست. اسمم نمی آید!

Wednesday, July 30, 2008

یک دست !

من: مهرشاد مگه نگفتم تیکه تیکه رنگ نذار؟ باید یکدست باشه عزیزم

قلمو را برمی دارم و می زنم توی آب و روی کاغذ می کشم در جهت ماسمالی!!

من: ببین مهرشاد.. اینجوری باید همه جاش یه رنگ باشه. یکدست رنگ بزن. یک دست باید باشه..

با تعجب نگاهم می کند، یک دستش را می گیرد جلوی صورتم و می گوید : یعنی اینجوری خانم؟

Sunday, July 27, 2008

روستای پیرکوه - دیلمان


این عکس از داخل ماشین در حال حرکت گرفته شده..

Wednesday, July 23, 2008

همینجوری خوبه


می گویم: چشمهاش را رنگ نکردی..
سر تکان می دهد و می گوید " همینجوری خوبه "
می گویم: چشمهای خودت رنگ نداره؟ چه رنگیه؟
کمی مکث می کند و می گوید " فکر کنم سیاه باشه "
می گویم: بذار نگاه کنم.. قهوه ای پر رنگ ه ! چشمهای من چه رنگیه؟
خیره می شود به چشمهایم و می گوید " سفید داره، وسطش.. اینجا سیاهه ! - و کم مانده انگشتش را فرو کند در چشمم. با انگشت اشاره می کند به وسط چشمم -
می گویم: فقط همین؟ رنگ دیگه ای نیست؟
با دقت بیشتری نگاه می کند و می گوید " قهوه ای هم هست"
می پرسم: دیگه چه رنگی؟ دوباره نگاه می کند و می گوید " قرمز هم هست "
می گویم: غیر از اون سیاه و سفید و قرمز.. رنگ دیگری نیست؟
می گوید " گفتم که!! قهوه ای هم هست"
بی خیال می شوم. مویرگ های قرمز داخل چشمم و چند خط قهوه ای این میانه را دیده ولی اینهمه رنگ سبز را نمی خواهد ببیند!
می گویم: امین! چشم های این هم رنگ می خواد پس..
می گوید " همینجوری خوبه. مامانم کی میاد؟ "

Tuesday, July 22, 2008

برگی از کلاس ادبی

اگر همه دنیا دست من بود به همه جا سفر می کردم مثل بندر اباس، اوروپا ترکیه
بعد برمی گشتم و یک شغل انتخاب می کردم مثل سبزی فروشی، لباس فروشی و سوکت مارکت.

سینا میم - ٧ ساله

Sunday, July 20, 2008

بارونس های درخت نشین "یا" دو بلاگر بر درخت *


حسابی در طی بالا رفتن و پایین آمدن از این درخت خندیدیم. دینا هم تمام مدت داشت فیلم می گرفت و الان یک فیلم کمدی هم داریم :دی

تا ساعتی بعد سرفه و عطسه دست از سرمان بر نداشت. نمی دانم روی شاخ و برگ این درخته چه بود که از وقتی رفتیم آن بالا افتادیم به سرفه کردن.

پ.ن: یادم آمد مادرم یک بار هم نگفت مواظب خودت باش و نیفتی و ... فقط نگران شاخه های درخت بود و می گفت مواظب باش شاخه ها را نشکنی!


* عنوان از اون یکی خانوم بلاگر

Thursday, July 17, 2008

مهربونی !!

این ویدئوی پویا را دیده اید؟ امروز اتفاقی دیدم..

آقای خواننده می فرماید: البته که زیبایی / زیبا مثل گلهایی و ...
ولی بیشتر از اینها

مهربونیت را دوست دارم / خانومیت را دوست دارم / با وفا بودنت را / با صفا بودنت را / دوست دارم
خانم میز غذا را حاضر می کند و غذا می ذاره روی میز!

آقا می فرماید: مهربونیت را دوست دارم / خانومیت را دوست دارم و ...
خانم میز را تمیز می کنند و دستمال می کشند.

آقا می فرماید: مهربونیت را دوست دارم / خانومیت را دوست دارم و ...
خانم لباس ها را اتو می زند..


به پیشنهاد دوستی عزیز ، اینجا ساخته شد..

و قراره ساخته و پرداخته های ذهنم را بنویسم. به نوعی روایت هایی از زاویه ی دید خودم به عکس ها و تصاویر..

Tuesday, July 15, 2008

پدر

امروز به پیشنهاد آناهیتا موضوع نقاشی و کلاس ادبی "پدر " بود. اینم چند تا از نقاشی های شاگردهام..

نقاشی آریا ی 6 ساله.. آریا پدرش را در مرکز کشیده و ماشینش را در سمت راست. سمت چپ -بالا- عروسکی که پدرش براش خریده و خیلی دوستش داره، سمت چپ -پایین- فوتبال دستی که پدرش براش خریده را کشیده که براش یادآور پدر هستند.


نقاشی مهدی 6 ساله که پدرش و ماشینش را کشیده


نقاشی پوریا ی 9 ساله..

نقاشی علی که فکر کنم 8 سالش باشد. پدرش را روی مبل و جلوی تلویزیون در حال تماشای فوتبال کشیده. می گفت پدرش خیلی فوتبال دوست دارد.

نقاشی سالار 7 ساله. دریا کشیده چون پدرش خیلی دریا را دوست دارد
..
برای دیدن سایز بزرگتر می تونید روی عکس ها کلیک کنید.
.
چند تا نقاشی دیگه را اینجا می تونید ببینید.

Monday, July 14, 2008



لاهیجان
.
.
پ.ن: برای دیدن سایز بزرگتر می تونید روی عکس ها کلیک کنید.

پی نوشت دیرهنگام

من الان یادم افتاد یه توضیح در این مورد بدهم! ظاهرن دوستان اشتباه تصور کرده اند!
والا بنده هنوز که هنوزه تو آرایش کردن خودم موندم چه برسه به اینکه رو صورت کس دیگری بخوام نقش و نگار بزنم.. مسلمن آرایشگری آخرین گزینه ای خواهد بود که یه زمانی از فرط بیکاری و فشار زندگی بخوام بهش رو بیارم!!
این متن هم از روی کارت ویزیت همکلاسی سابق دانشگاه و دوست عزیزم نوشته شده ست!

Saturday, July 12, 2008

برمی گردم ! حتمن

چهارشنبه صبح رسیدم خانه با مهمانی خیلی عزیز..

لپ تاپ را سپرده بودم دست پسرعموهه ولی یکباره رفته بود سفر.. امروز ظهر موقتن لپ تاپم را گرفتم و باید پسش بدم که نه فارسی و نه هیچ برنامه ای رویش نصب نیست..

حال من خوب ست و حسابی خوش گذرانده ام این روزها را و جای خالی اینترنت و تکنولوژی هم هیچ احساس نشد! :دی

Wednesday, July 02, 2008

چند روزی می روم تَرک !!

فعلن..

Tuesday, July 01, 2008

می شود آیا؟!