Tuesday, January 13, 2009
لولو
لامیا وحشی و وحشی تر شد تا آنکه سرانجام به غاری رفت و با خوردن کودکانی که می دزدید ادامه ی حیات داد.
در ادوار تاریخی، مادران یونانی موقعی که فرزندشان بدرفتاری می کرد آن ها را تهدید می کردند که این زن بچه خوار (لولو خورخوره) به سراغشان خواهد آمد.
فرهنگ اساطیر کلاسیک / مایکل گرانت، جان هیزل؛ مترجم رضا رضایی - نشر ماهی
Saturday, January 10, 2009
نگاه می کنم به این اسم که یک نقطه بگذاری آن بالا می شود "کبریت خین" ولی همه مان می خوانیمش
نام فرشید مثقالی به عنوان طراح ذکر شده و این یعنی کار استاد ست نه یک هنرجوی بی نام و نشان حتی!
ار وقتی چشم حرکت می کند از بالا به سمت پایین این کلمات دیده می شوند " انگار سپیده شاملو گفته بودی لیلی"
و حتی این " سرخی تو سپیده شاملو از من "
یعنی یک جای کار می لنگد و جایگذاری ها درست نیست.
کاملن مشخص ست این دو طرح آخر کار یک نفر ست. آنهم نه از مشخصه های رایج آثار هنری که خط هر کس و نگاه و نظر و فرم در آثار هر فرد معلوم و مشخص هست و وقتی یک خط بکشد دیگر می شود فهمید این کار کیست، مسلمن منظور این جماعتی که چشم بسته از راه دور هم می توانند حدس نزدیک به یقین بزنند که هر اثری مال چه کسی ست، کپی و مثل هم بودن آثار نیست و سبک هاست که ماندگار شده!
این دو طرح که دو اثر کاملن یکسان ست با همان ایراد در خواندن و حرکت چشم و موازین و قراردادهایی که باید رعایت شود، نام ابراهیم حقیقی را به عنوان طراح یدک می کشد.
این سالها یعنی از وقتی که یکباره گرافیک پرید وسط زندگی و من شدم دانشجوی گرافیک و آخرش هم گرافیست نشدم! حداقل یک چیز را یاد گرفتم. فرق کار بد با خوب را ! ایراد ها بیشتر به چشمم آمد. حساسیتم بیشتر شد و ساده از کنار این طرح جلدها و صفحه آرایی و تصویرسازی و پوستر و بیلبورد و هر چه به نوعی با گرافیک و تبلیغات ارتباط داشت نمی توانم بگذرم.
تأسفم از این ست افرادی مثل این اساتید که ید طولانی دارند در این کار و سالها تجربه را یدک می کشند و شاید دوره ی آزمون و خطاها را گذرانده اند که الان وقتی اسمشان می آید روی آن اثر حساب باز می شود و انتظار بیشتر می شود و دو چندان می گردد، چرا باید اشتباهات انقدر فاحش باشد که فرو برود در چشم و توی ذوق بزند.
و اینها فقط 3 نمونه ست.. مسلمن در کتابخانه ی همه مان نمونه های بسیاری با خطاهای بیشتر پیدا می شود.
Wednesday, January 07, 2009
آزاده بودن
و پشیمان نیست از تک تک این تجربه ها و اشتباهات و شکست ها حتی! چرا که باید می بود، باید می گذشت تا خیلی چیزها را بفهمد و به خودش قول دهد دیگر تکرار نشود و یک اشتباه را دوباره تجربه نکند.
تولد آزاده ی نازنین و آزاده ی نازنین، دوستان خوب و عزیزم مبارک! برایتان لحظه هایی پر از زیبایی و شادی آرزو می کنم.
ظاهرن متولد شدن در هجدهم دی با آزاده بودن رابطه ی مستقیم دارد که در مورد من نقض شده :دی البته خانم آزاده فرموده اند من یک فروند "دنیای آزاده" ام
پ.ن: عنوان هم از اینجا
Tuesday, January 06, 2009
* آنتی گون ؛ ژان آنوی ؛ ترجمه دکتر اقدس یغمائی ؛ انتشارات جوانه ، زمستان 1346
Saturday, December 27, 2008
Friday, December 19, 2008
جاده فریاد می زنه..
حتی اگر هنوز به خانه نرسیدی تلفن به دست برای 48 ساعتی که هستی برنامه ریزی می کنی که حتمن دوستانت را ببینی و با بقیه باشی..
حتی اگر تو پر حرف ترین دنیای عالم باشی که مدام جیغ جیغ می کند و هیجان زده ترین دنیا می تواند باشد..
حتی اگر خوشحالانه ترین دنیا باشی که وقت عصبانیت هم بخندی..
حتی اگر....
باز لحظه هایی دلت تنهایی می خواهد فقط و تنهایی.. لحظه هایی که تو هستی و جاده و فقط خودت باید باشی
Saturday, December 06, 2008
وقتی خودمان آموزش کتاب نخواندن می دهیم..
خانم مسئول کتابخانه از دخترک که روپوش و مقنعه اش نشانی از دبستانی بودنش دارد و کتابهایش را با دو هفته تاخیر آورده، می پرسد الان کتاب نمی خوای؟ می تونی باز هم کتاب امانت بگیری ولی یک هفته اجازه داری نگهش داری.
دختر به مادر نگاه می کند و مادر زودتر جواب می دهد که حالا باشه تا بعد از امتحاناتش.. الان وقت نمی شه!
نگاه می کنم به دو کتابی که دخترک آورده. کتابهای باریک با چند خط و بیشتر تصویر که یک ساعت هم برای خواندنشان اضافه ست!
در همان فاصله ی یک ساعتی که برای دیدن دوستانم به کانون پرورشی رفته ام.. بدون استثناء هیچ کودکی بعد از پس دادن کتابها - که وجه مشترک همه شان تأخیر و پایان یافتن مهلت امانت بود - بین قفسه ها سرک نکشید تا کتاب دیگری انتخاب کند و همراهش ببرد و باز این پدر یا مادر همراهشان بودند که سریعن می گفتند الان فصل امتحاناست و حالا باشه بعد از امتحانا..
سرانه ی مطالعه مان کم ست؟ چرا نباشد؟ امتحان باشد یا نباشد تماشای تلویزیون و بازی تعطیل رسمی اعلام نمی شود. فقط شاید حد آن کمتر شود و ساعتی که به آن اختصاص می یابد..
چرا با کتاب هم این برخورد نمی شود؟ این بار به جای دو تا کتاب یکی ببر. به جای اینکه عجله کنی برای خواندنش.. روزی نیم ساعت و یا اصلن 10 دقیقه وقت بگذار. ولی پدر و مادرهای عزیز به جای اینکه این مدیریت و برنامه ریزی را از همین سن به بچه هایشان یاد بدهند که می شود مدت مطالعه را کم کرد ولی حذفش نکرد، خب چه انتظاری ست؟
و هر اتفاقی در آن سوی کره ی زمین هم حتی بیفتد، ما امتحان داشته باشیم یا پسر همسایه ی سمت راستی -شاید سمت چپی- و یا مسابقات جهانی گل کوچیک وسط محله باشد، کتاب دم دستی ترین و اولین گزینه برای حذف و فراموشی ست.
Thursday, November 20, 2008
سعادتمند ترین انسان ها ؟
دو برادر آن شب در معبد خوابیدند تا روز بعد مادر را برگردانند اما دیگر از خواب بیدار نشدند.
سولون - سیاستمدار آتنی - این دو را سعادتمند ترین انسان ها خواند.
فرهنگ اساطیر کلاسیک (یونان و روم)؛ مایکل گرانت. جان هیزل؛ مترجم رضا رضایی؛ نشر ماهی
Saturday, November 15, 2008
Sunday, November 09, 2008
نکته ای که باید در آموزش کودک توجه کرد
امروز یک کتابی توسط یکی از مؤسسان مدرسه به دستم رسیدم که سابقه ی همکاری با هم داریم.
فکر می کنم این کتاب را بهترست هر پدر و مادری بخواند و داشته باشد و این روش های سنتی، اجباری و الگو های از پیش تعیین شده را بریزد دور و بدین ترتیب کمک بیشتری به کودک کند. حداقل اگر این آگاهی را والدین داشته باشند وقتی مربی از روش های سنتی - داشتن الگو و کشیدن از روی الگوی تعیین شده و رنگ آمیزی مطابق نظر مربی- پیروی کند می توانند مانع بشوند و اجازه ندهند این روش تداوم پیدا کند.
این کتاب به اسم "آموزش مقدمات نقاشی" توسط انتشارات کارگاه کودک منتشر شده. تألیف و تدوین: فریبا کیهانی - چاپ اول: تابستان 1385 - 58صفحه - قیمت: 1000تومان
متأسفانه در قسمت معرفی کتابهای این انتشارات شرحی از این کتاب نبود و ظاهرن سایت اینها هم دچار معضل به روز نشدگی و خاک گرفتگی می باشد چون در صفحه ی اصلی، قسمت تازه های انتشارات به تاریخ 16/10/86 به چاپ این کتاب اشاره شده.
در مقدمه ی این کتاب آمده " کتابی که در دست دارید راه ها و روش های نقاشی با کودکان صفر تا 7 سال را به شما آموزش می دهد. برای هر دوره ی سنی فعالیت های مختلفی پیشنهاد شده است."
و چند نکته ی خیلی خیلی مهم که در صفحه ی 6 این کتاب آمده و من همیشه سفارش اکید دارم در این زمینه:
* برای کشیدن نقاشی به کودکان خود الگو ندهید.
* به آنها نگویید چه بکشند و یا چگونه بکشند.
* کودکان را مجبور نکنید تا چیزی را بکشند که شما دوست دارید.
* در نقاشی کودکان دست نبرید و به جای آنان رنگ آمیزی نکنید.
* هرگز برای آموزش نقاشی به کودکان از مدل نقاشی استفاده نکنید.
* وسیله های مختلف را در اختیار کودک قرار دهید و او را تشویق کنید تا هر چه دوست دارد بکشد.
امیدوارم این توصیه را از کسی که چند سالی ست با بچه ها سر و کار دارد بپذیرید و در حق کودکانتان با کشتن قوه ی خلاقیت و گرفتن آزادی تفکرش، ظلم نکنید.
Saturday, November 08, 2008
باران که ببارد..
خوش به حالمان که خیابان ها را آب می گیرد و مسدود می شود..
خوش به حالمان که برای یک مسیر نزدیک مجبور می شویم تمام خیابان ها را دور زنیم و دور زنیم تا در گودال آب و رودخانه ها و کانال های سر ریز شده فرو نرویم..
خوش به حالمان که آسفالت خیابان ها شسته و برده شده و تا اطلاع ثانوی پر از چاله و چاله و چاله خواهد بود..
خوش به حالمان که تا باران نبارد، تا خیابان ها از آب انباشته نشود، تا ترافیک نشود، تا خیابان ها مسدود نگردد.. هیچ کس به فکر پاییز و زمستان نمی افتد تا پیشگیری کند.
رودها طغیان می کنند. جاده ها شسته می شود.. راهها مسدود می شود.. مدارس تعطیل می شود و ...
می دانی که؟ باران باریده! "باران"
خوش به حالمان که باران می بارد اینجا.. بارها و بارها ولی همیشه هرز می رود و همیشه بحران آب خواهیم داشت.
انتظار داریم نه باران ببارد، نه برفی و نه سرمایی که نه جاده ای مسدود شود، نه خرابی به بار بیاید و نه گاز قطع شود..
بعد انتظار داریم پاییز و زمستان را که بدون تهدید گذراندیم، تابستانمان پر آب باشد و نه بحران آب باشد و نه کمبود برق! کلن خوشحالیم.. برنامه ریزی و مدیریت معنی ندارد.
Saturday, October 18, 2008
هاه
می گویم: امیر حسین به داستان توجه کردی؟ می گفت یه آدم خیلی خیلی گنده که همه ازش می ترسیدند. چرا اینی که کشیدی انقدر کوچولوئه؟ غول داستان دستهاش دراز و بزرگ بوده.. قدش خیلی بلنده.. موهاش مثل یه جنگله. مژه های بلندی داره و ...
وقتی قراره داستان را نقاشی بکشیم. نباید تغییرش بدیم. پس با دقت بهشون توجه کن.
می روم و دوباره بر می گردم. یه غول کمی بزرگتر کشیده با نیش تا بناگوش باز! می گویم امیر حسین اسم قصه چی بود؟ "غول غمگین" هیچ کسی دوستش نداشته.. همه می ترسیدند ازش.. این غول ه هم غصه می خوره..
می روم و دوباره برمیگردم. غول همچنان لبخند به لب مانده! می پرسم: می دونی غمگین یعنی چی؟
می گوید: یعنی بزرگتر بکشم؟ و پاک کن به دست می گیرد..
می گویم نه! پاکش نکن..
می پرسم: مدرسه رفتی، درسته؟ کلاس چندمی؟
می گوید کلاس اول! می رم کلاس دوم..
می گویم: خب.. تا حالا شده تو مدرسه خانم معلم ازت درس بپرسه و بلد نباشی؟ یا نمره ی خوبی نگرفته باشی؟ اونوقت چی شده؟
با تردید می گوید: اخمالو؟
به این نتیجه می رسم این بچه حالات چهره و احساس را نمی داند.. مقوا را برمیگردانم تا پشتش تمرین کنیم. اسمش را حتی درست ننوشته.. در حالیکه از پیش دبستانی نوشتن اسم را به بچه ها آموزش می دهند.
صورتم چین می خورم، ابروهایم در هم می رود، می خندم، گریه می کنم، اخم می کنم، می ترسم، تعجب می کنم.. تا یک به یک حالت های چهره را ببیند و رسمشان را به ساده ترین شکل ممکن یاد بگیرد.
می پرسم امیرحسین حالا فهمیدی؟ متوجه شدی؟
:( را نشان می دهد و می پرسد یعنی اینجوری بکشم؟
Saturday, October 11, 2008
Sunday, October 05, 2008
ما مجرمین همیشگی
صدای زنگ مدرسه که آمد انگار دخترها پشت در ورودی به انتظار ایستاده بودند تا به محض شنیدن این صدا از در بپرند بیرون.. با چشم خواهرم را جستجو می کردم.
مرد به سختی در حال جابجا شدن بود. باید ماشین ردیف دومی هم کنار می رفت و منم کمی جلوتر می رفتم تا بتواند از پارک بیرون بیاید و بگذرد. دستش را گذاشته بود روی بوق و انگار شدیدن عجله داشت. ماشین در ردیف دومی اندکی عقب رفت. من هم ماشین را روشن کردم و جلوتر رفتم تا از پشتم بگذرد. از پارک بیرون آمد و ماشینش را موازی ماشین من نگه داشت و داد زد:"خانم کی بهت گواهینامه داده؟ اینجا جای پارکه؟ اینجا جای موندنه؟"
از آینه نگاه کردم به صف ماشین هایی که هم ردیف من پارک کرده بودند. و خیابان آنقدر پهن بود که ماشین های دیگر به راحتی از کنارمان بگذرند.
صدای بلندش را می شنیدم " خانم رانندگی بلد نیستی، چرا پشت فرمون می شینی؟ برو اول رانندگی یاد بگیر"
لبهایم انگار دوخته شده بودند به هم.. چند بار سعی کردم از هم جدایشان کنم تا مطمئن شوم اینها دوخته نشده اند و باز می شوند. حرفم نمی آمد. سخنان آشنا و تکراری مرد را می شنیدم و هیچ کلمه ای پیدا نمی کردم برای جواب.. فقط گوش می دادم و مرد داد می زد. هیچ لزومی برای جواب دادن پیدا نمی کردم.
نگاهم روی دخترکش بود که کنار پدر نشسته بود و همراه تمام آدمهای اطراف.. تماشاگر نمایش قدرتمندانه ی پدرش بود.
فقط یک لبخند نشست روی صورتم محض تمام کردن این غائله ی مضحک.
و مرد و دخترش رفتند..
با خودم گفتم" ای مرد قوی با صدای رسا که همه ی نگاهها را به سوی من برگرداندی، چرا از مردان دیگر نپرسیدی از کجا گواهینامه گرفته اند و چرا اینجا پارک کرده اند؟"
فکر کردم به دخترک که شاید از قدرت پدر لذت می برد و افتخار می کند امروز.. یک سال؟ دو سال؟ شاید هم چند سال دیگر که خواست در این شهر، در این کشور رانندگی کند؛ از روز اول هزاران نفر مثل پدر را خواهد دید که بوق ها و فحش ها و سوال ها را حواله اش خواهند کرد تنها به جرم "زن بودن".. آنقدر که شاید بعد از سالها مثل من پوستش کلفت شود و دلیلی برای جواب دادن پیدا نکند.. شاید هم مثل خیلی های دیگر یک اعتماد به نفس سست و رانندگی لرزان نصیبش شود. تنها به سبب قانون نانوشته ی مردان که " هیچ زنی نمی تواند راننده ی خوبی باشد"
Monday, September 29, 2008
این جاده های پرخطر
در لاین سرعت هم نباشی، ماشین کناری که این دریاچه ی بی بدیل را از دور ندیده و یکباره غافلگیر می شود.. شما را با آبشاری از آب و گل که یکباره از مسیرش خارج شده، روبرو خواهد کرد..
جاده ها هم بیشتر شبیه یک لحاف چهل هزار تکه ی پوسیده است که مدام به دست رفوگر سپرده شده تا با وصله پینه های ناموزون سر پا نگه داشته شود.
Saturday, September 20, 2008
برای نفس کشیدن هم اجازه
در فرم های ثبت نام دانشگاه آزاد، یک فرم مخصوص "خواهران" موجود است که باید از سوی یکی از والدین دانشجو تکمیل شود. نوعی تعهد نامه ست که ولی دانشجو امضاء می دهد مواظب رفتار و کردار دخترش باشد و سوء رفتار اجتماعی و فرهنگی و ... در این محیط ازش سر نزند!
نمی دانم سوء رفتار فقط مخصوص دخترهاست؟ یا هیچ پسری رفتار غیر اخلاقی و غیر اجتماعی ندارد در هیچ زمانی که خطری هم بابتش احساس نمی کنند؟ یا مسبب همه ی بدبختی ها و مشکلات و ناهنجاری ها دختران می باشند؟
زن به سختی راه می رفت.. روی صندلی نشست و پسرش - میانسالی را پشت سر گذاشته بود- کارهایش را انجام می داد. مردی که مدارک دریافت پاسپورت را چک می کرد از پسر ِ پیرزن پرسید: زنته؟
پسر جواب داد: نه! مادرم ه
مرد نگاهی به مدارک انداخت و گفت: اجازه ی شوهر
پسر: خیلی سال ه فوت کرده.. می خوام مادر را بفرستم کربلا
مرد مکثی کرد و گفت: پس گواهی فوت شوهرش لازمه..
اینها تا لب گور هم دست از سر زن برنخواهند داشت! می ترسم برای مُردن هم طلب اجازه نامه کنند..
پ.ن: طرح جدید مجلس «الزام دانشگاه ها به پذیرش دانشجویان دختر در محلی که سکونت می کنند»
چرا در این مملکت فکر می کنند دخترها باید تا ابد تحت نظر خانواده و چسبیده به پدر و مادرهایشان و بعد هم شوهر زندگی کنند؟ چرا سعی نمی کنند استقبال کنند از امکانی که به زنان اجازه می دهد روی پای خودشان بایستند و با خیلی از مشکلات به تنهایی روبرو شوند؟ چرا باید این فرصت سلب شود؟
چرا نباید حق انتخاب داشته باشیم؟
Wednesday, September 17, 2008
ترس و لرز
بزرگ که شدم، با خودم گفتم نباید تا این حد بزرگ بین باشم و در نتیجه مترجم شرکتی ژاپنی شدم. افسوس، از سرم زیادی بود و یک درجه پایین تر آمدم و حسابدار شدم. ولی تنزل شغلیم دیگر تمامی نداشت. و در نتیجه به هیچی رسیدم. متأسفانه - البته باید حدس می زدم- هیچی هم برای من زیادی بود و این بود که آخرین سمتم شد: نظافتچی دستشویی.
این سیر تنزلی از مقام ربونیت به دستشویی هیجان انگیز بود. می گویند وقتی خواننده ی اپرایی بتواند از سوپرانو به کنترالتو برسد، حتماً صدایش وسعت زیادی دارد. حتماً من هم استعدادهای بی شماری داشتم که توانسته بودم در تمام گوشه های موسیقی آواز بخوانم. بتوانم گاهی خدا باشم و گاهی آفتابه چی. " *
* ترس و لرز؛ آملی نوتومپ، شهلا حائری؛ نشر قطره
Tuesday, September 16, 2008
تعجب می کنم از سوالش.. این دوست دنیای حقیقی تا جایی که می دانستم میانه ای با وبلاگ و این جریانات نداشت. می پرسم تیگلاط؟ مشهدیه؟ محمدرضا؟
زنگ می زند و حرف می زنیم.. فکر می کردم محمدرضا سربازی اش تمام شده و یا خیلی وقت باید گذشته باشد.. معلوم می شود بعد از 7-6 ماه که در یک پادگان هستند. حرف از وبلاگ می شود.. انگار آرش قبلش گفته بوده هر وقت خواستی بیایی شهر ما خبر بده من از شهر خارج شم! بعد محمدرضا هم گفته یکی را می شناسد این حوالی و این یک نفر می شود من!
آرش با تعجب می گوید "عجب دنیایی.. فکر کن اینجا اونم بعد از چند ماه که باهم هستیم یکباره دوست مشترک پیدا کردیم."




