Tuesday, October 11, 2005

اندر خم يك كوچه

وقتی گشنه و تشنه و خسته برگشتی خونه و تازه بايد به فكر غذا باشی و يه چيزی سرهم كنی (خوشبختانه خورشتی پخته نمی شه و فقط بايد گرم بشه!) .. بعد از خستگی غش می كنی و وقتی بيدار شدی به فكر كلاس فردا باشی.. ظرفهای نشسته توی ظرفشویی، خونه ی به هم ریخته و اینكه شام چی بخورید.. تازه قبل از اینكه بيای خونه باید بری خرید، نون بخری و توی صف موندن را هم تجربه كنی..


اونوقت استقلال و مستقل شدن و این چيزها دیگه يادت نمياد.. وقتی از صبح تا بعدازظهر يكسره دانشگاه هستی و فقط می گی روزه نيستم در حاليكه تنها فرقت اینه كه ساعت 7 صبح يه ليوان چای و كلوچه خوردی.. و ساعت 7:30 قرصهایی كه حالت را به هم می زنه..


برعكس احساس بدی كه نسبت به صاحبخونه ای كه ترم پيش داشتیم و فضولی هاش حالم را بد می كرد، اصلا از سؤال كردن و كنجكاوی های زن صاحبخونه ی جدیدمون ناراحت نمی شم و با حوصله جوابش را می دم. احوالپرسی هر روزه و سر زدن هاش هم آزارم نمی ده.. با اینكه امروز وقتی اومد و از شيرينی كه پخته بود برامون آورد خواب بودم و خونه هم كه ...


شهریور كه همه ی نمره هام را گرفتم نمره ی هندسه مناظر مرايا نداشتم و نوشته بود غائب!! مسئول آموزش گفت نگران نباش!! پيگيری می كنم.. از وقتی اومدم هر روز رفتم آموزش و اثری از نمره نیست در حالیكه الان سر كلاس هندسه 2 می شينم. دیروز بالاخره ورقه ها را آورد و ورقه ام نبود.. حالا هی برم آموزش و يادآوری كنم ليست حضور و غیاب سرجلسه را نگاه كنه و يه فكری به حال ورقه ی مفقود شده و نمره ام كنن كه من به هیچ عنوان حاضر نیستم دوباره سر كلاس هندسه 1 بشينم در حالیكه مطمئنم نمره ی قبولی را می گرفتم. 8 نمره اش كه به قول استاد پروژه بود و هیچ ایرادی نداشت. مهدی می تونه تضمین بده چون همه را خودش نوشته بود.. جالب هم اینجاست كه این ترم استادی كه باهاش هندسه 1 داشتم نمیاد و دسترسی به استاد هم نمی باشد.. كلی شاهد  هم دارم كه سر جلسه حضور داشتم. حداقلش يادمه جواد جلوی من نشسته بود و اطمینان كامل بهم داده بود كه نگران نباشم و بهم می رسونه در حالیكه دریغ از يك نقطه!!


مثلاً هم كل كلاس هندسه 1 پاس كردن در حالیكه استاد جدید مجبور شده مبحث های هندسه ی 1 را دوباره درس بده چون بدون تسلط روی اونا نمی تونیم مبحث جدید را ياد بگیریم.. و همه چيز تازه قابل فهم شده!!

Saturday, October 08, 2005

احوالات گره خورده ی من با زن برادر استاد

پرسيد كسی كلاس طراحی را با گروه D تغيير می ده؟ تا يكی از اون گروه بياد.. با اینكه حرفش رو به جمع بود فقط نگاهش را دوخته بود به من..  دیگه واسم مهم نبود اتفاق ترم قبل تكرار بشه يا نه! می دونستم اينبار هم جوابش را نمی دم ولی با این تفاوت كه ناراحت هم نمی شم و با يه بغض از كلاس نمی رم بيرون..


جواد گفت رفته عروسی برادرش! برای همین این هفته كلاسش تعطيله. گفتم فكر كردم برادرش زن گرفته كه اینهمه پشت سرش حرف می زد.. گفت این هفته عروسيشه! فقط می تونی امیدوار باشی بهش بد نگذره..


اواسط ترم قبل مثل هميشه بدون حرف كارام را گذاشتم سر ميزش تا طرح هام را ببينه. پرسيد لاهيجانی هستی؟ گفتم آره. گفت از الان يه منفی داری.. گفتم چرا؟! گفت چون لاهيجانی هستی!! بعد كلاس لاهیجان شناسی راه انداخت البته در باب دخترهای لاهیجانی فقط!! .. گفت هرچی به برادرم گفتم من شاگردهای لاهیجانی داشتم اینجوری هستن! حرف گوش نكرد كه نكرد!! ..


منم محترمانه از كلاس رفتم بيرون و روز بعد پيش رئیس دانشگاه!!


امروز اواسط كلاس پرسيد كسی نوشهری هست؟! و با جواب منفی مواجه شد.. انتهای كلاس كه داشت با يكی از بچه ها حرف می زد، گفت برادرم نوشهر زندگی می كنه. برای همين می خواستم به بچه های نوشهری نمره بدم!! هم به نوشهریها و هم لاهیجانی ها!!!! همسرش لاهیجانیه..


گفت فقط و فقط به خاطر زن برادرم رفتم عروسيشون. كل هفته ام پر بود و اصلا وقت نداشتم.. نمی خواستم برم! فقط به خاطر خانومش رفتم..


سمانه می گه فقط كافیه از دستش ناراحت بشه يا اختلافی پيش بياد تا منفی ها را برات ردیف كنه..


و من فقط می خندم ..


 


پ.ن : مگه دلیلی واسه غصه خوردن وجود داره كه غصه بخورم؟! اصلاً هم غصه نمی خورم!! مضحك تر از اونه كه حتی بشه ذره ای ناراحت شد.. حداقل كلاسهامون از يكنواختی در میاد و پر از سوژه ست!! مطالب آموزنده هم داره.


تازه پسرهای‌ گرامی وقت را مغتنم شمارید كه مثل استاد ما عمراً اگه نصيبتون بشه. پس تا پسرهای دانشگاه ما در خواب غفلت هستن بشتابيد كه پشيمانی سودی ندارد..

Friday, October 07, 2005

مرا به خانه ام ببر

گوش به زنگ و منتظر صدای ماشینی كه جلوی خونه متوقف بشه. با صدای عبور هر ماشين از جام بلند می شم و ناامید به عقب برمی گردم.. نگاهی به هر گوشه می اندازم. كاری نیست كه سرم را گرم كنه و زمان بگذره.. همه چيز به ظاهر درست و مرتبه..


مثل اینكه وسيله ها پايانی نداره. از هر گوشه و كنار ماشين يه چيزی در مياره و می ده دستم. می گم چه خبره؟ بابا می خنده و می گه بده اينا رو آوردیم براتون؟! . مامان انگار برای تا پایان ترم غذا پخته! سریع همه را توی فریزر جا می ده به اضافه ی سفارشاتی در باب خوردنشان كه ضميمه می كنه!


.. به سرعت خونه شلوغ می شه. پر از سر و صدا و سكوت شكسته می شه..


چند روز پيش زنگ زد و موضوع انشاء را خوند و امر فرمود بنويسم و هر چه زودتر تا قبل از 5 شنبه براش فكس كنم! .. دینا می گه شدی 19!! می گم چرا؟ مامان می گه به منا گفتم درست و آروم بخون ولی تند خونده .. همین چند روز كافی بود مخالفت نكنم با انشاء نوشتن (بگذريم که از زيرش هيچ وقت نتونستم در برم !!) و حالا كه با مامان و بابا اومده بود توی تكالیفش كمك كنم.. خواهر كوچولو دلم برات تنگ شده بود..


چه زود زمان می گذره.. فقط چيزی حدود 24 ساعت سهم ما بود.. باز كلی سفارش و مامان كه تا لحظه ی آخر هم توی آشپزخونه ست.. با اصرار از كنار ظرفشویی بايد دورش كنم و برای بار چندم بگم تمام بعدازظهر بیكارم و خودم می شورم و باز بگه زيادن و بالاخره تا نصفش را نمی شوره راضی نمی شه!


باز سكوت سنگینی می كنه.. به همون سرعتی كه شكسته شد دوباره برگشته و باز سكوت و سكوت..

Thursday, October 06, 2005

تحت درمان

هشت صبح، چهار بعد از ظهر، دوازده شب .. دوباره و دوباره.. برای اولین بار بدون پشت گوش انداختن و فراموش كردن و بی خیالی طی كردن و شاید حتی بدون لج كردن و شنیدن صدای كسی كه یادآوری كنه و خواهش كنه و شايد هم دعوا.. مرتب و سر وقت همه ی قرصها را خوردم تا از شر درد بدن و آبریزش بینی راحت شدم و صدام از خفگی در اومد.. ولی این سرفه ها هنوز شرش را كم نكرده..


پنج، شش كیلویی باید وزنت كم باشه.. سرم را به علامت تائید تكون دادم و اضافه كردم تقریبا 8 كيلو! .. و شروع كرد به توضیح دادن اینكه بدنم طاقت بیماری را نداره و اگه بهش نرسم كم میاره و چی بخورم و بخورم و...


گفت فكری برای سرفه هات كن. پشت گوش ننداز! گفتم قرصهام تمام شده .. دفترچه را دوباره گرفت و گفت آمپول میزنی؟ گفتم نه! و شروع كرد به نوشتن و زیر نسخه ای كه تقریبا دیگه جا نداشت دو تا قرص و شربت دیگه هم اضافه كرد..


به دخترعموم می گم برای صورتم رفتم. برای مو و سرفه ها و كمبود وزنم هم دارو نوشت و توصيه كرد! دیگه جا نبود وگرنه ویتامینها را هم ردیف می كرد..


و حالا يه كیسه دارو دارم كه باید قرصها سر وقت خورده بشه و كرم و محلولهایی كه باید طبق دستور به صورتم بزنم تا 20 روز آينده.. و نمی دونم مثل دفعه های قبل ازشون خسته می شم و يا ادامه می دم..


از وقتی اومدم يك خط هم ننوشتم، انقدر دور بوده كه از خيال بيرون نيومده و جایی نخواستم و يا نتونستم ثبت كنم و بین ثانيه ها گم شده و حل شد و گذشت.. و زمان كه می گذره و نمی گذره و روزهایی كه سنگین تر و گذراتر از قبل آرام و گاهی پر شتاب عبور می كنن.. كتابهای نخونده ای كه خونده شدن و كتابهایی كه دوباره دوره می شن و حالا آروم تر از هر وقت ديگه ای می خونم..


راستی با پوزش از اينکه نمی تونم کامنت بذارم! دلم برای همتون يه عالمه تنگ شده..

Sunday, September 25, 2005

بايد رفت، زود خوب شو دنيا


برای اولین بار بدون اینكه كسی بگه و اصرار كنه و كار به خواهش و حتی التماس و دعوا برسه دفترچه بيمه ام را برداشتم و تنها راهی مطب دكتر شدم..


دیروز میون تاریك روشن صبح از خواب پریدم. روی تخت نشستم و به پنجره خیره شدم كه باد سرد ازش به سمتم می اومد.. گلو درد و آغاز سرما خوردگی را حس كردم و دوباره دراز كشیدم و خوابیدم.. امروز با گلو درد شدیدتر و سرفه از خواب بیدار شدم. از بیرون كه برگشتم صدام دیگه گرفته بود، زانوهام درد می كرد و آبریزش بینی ام قطع نمی شد. ظهر تمام بدنم سست و كوفته بود.. در كمتر از يك روز و نیم داشتم از پا می افتادم و اگه همینجوری پیش بره سه شنبه با این دردی كه تمام بدنم را پر كرده نمی تونم تا آمل رانندگی كنم..


منشی مطب ازم خواست چند لحظه صبر كنم تا مریض بياد بيرون و بعد من برم.. پرسيد دیپلم گرفتی؟ گفتم آره، دانشجو هستم.. گفت چقدر پیر شدیم.. می خواستم بگم از وقتی يادمه شما همین شكلی بودید و تغييری نكردید.. ولی نگفتم! ..


مریض وفاداری هستم!! بعد از 21 سال باز پيش همون متخصص اطفالی كه از بدو تولدم زیر نظرش بودم می رم..


به مامان نگفتم دكتر گفته بهتره سه شنبه نری و خوب استراحت كنی! با اینكه اهمیتی نمی دم كه كلاسهام از شنبه شروع شده ولی سه شنبه می رم با اينكه حالم خيلی بده..


زهرا برای من تجلی آرامشه!! از مطب دكتر اومدم بیرون رفتم دنبالش و بعد از مدتها يك ساعتی با هم بودیم.. گفت تو یادآور تمام شادیهام هستی.. چرا شادیهات را انقدر محدود كردی؟!

Saturday, September 24, 2005

و با سر خورديم زمين

حتی مثل بچه های كلاس اولی كه تا اسم مدرسه به گوششون می خوره اشك توی چشماشون جمع می شه و دو دستی مادرشون را می چسبن، نمی تونم به جایی چنگ بزنم به امید پناهی و سرم را به علامت منفی تكون بدم و اشكهام صورتم را پر كنه به امید اینكه شاید بفهمه چی می گم و هلم نده به سوی دور دست نزدیكی كه شاید در نگاهم عذاب آوره..


اون موقعی كه شاید از نگاه بقیه منطقی بود و كسی متعجب نمی شد اشك نریختم، لج نكردم. سرم را با افتخار بالا گرفتم، كوله ام را انداختم پشتم، از مامانم جدا شدم و خندیدم به كوچولوهایی كه با اشك و آه پشت ميزهای مدرسه جا گرفتن..


و من با لبخندی به پهنای صورتم و با سری افراشته و نگاهی پر غرور پا به كلاس گذاشتم.. شاید فتح را لای كتابها و بزرگ شدن را در بدون كمك مادر كتاب خوندن.. و میون نمره های 20 معنی می كردم..

Thursday, September 22, 2005

 


اشتباه كردم


 

Wednesday, September 21, 2005

شبی كه پائيز بود


در افسون برگهای خزان زده، در هجوم  شور انگیز باد در لابه لای شاخه های درختان زرین فام، در تلألو زرین برگ های میان آسمان، در خود، در زمین، در وجود و در همه چیز و همه کس از خود بیخود گشتم..


خيلی اتفاقی چهارشنبه ها شده روز من و تو.. بهترین خاطرات را به خودش اختصاص داده و حتی بدترین رو..


دلم تنگ شده برای اون جمع 4 نفره.. برای اون بعدازظهر دوست داشتنی.. برای شب زيبایی كه برگ ریزون بود و "دنيا" زیبا شده بود..

Monday, September 19, 2005

بازنده

دوباره و دوباره می شمارم.. چهارشنبه، پنج شنبه، ...

اشتباهی در كار نیست. مثل آدمی كه تازه بیدار شده و به واقعیت پی برده به انگشتهام زل می زنم و جلوی هق هقم را می گیرم..

باز در این بازی نابرابر مغلوب زمان شدم..

Friday, September 16, 2005

Wednesday, September 14, 2005

راه بسيار ست


از سفر نوشتنم نمیاد..


ممنون از موش موشك دوست داشتنی ام و مهرنوش نازنینم.. دو، سه روزی كه تهران بودم حسابی بهشون زحمت دادم و كلی مشعوف گشتیم از بودن در كنارشان. و تبریك ویژه به میناهه جون خوشگل و نازم كه فوق قبول شده و فرصتی شد كه بتونیم ببینیمش.


الان يه لحظه دلم خواست كاش منم كنكور داشتم و رشته ای كه دوست داشتم قبول می شدم و با خوشحالی می نوشتم قبول شدم!! مثل فاتح شدن.. اونوقت می تونستم با مسرت به ثبت نام و درس و دانشگاه فكر كنم. نه اینكه امروز زنگ بزنم دانشگاه (بدتر از مدرسه!) كه چرا برنامه كلاسیمون مشخص نیست؟ اگه شهریه ثابته چرا متغيير شده و اضافه اش كردید؟ چرا تاریخ حذف و اضافه مشخص نیست؟ چرا و چرا و چرا ؟!


تولد سعید خان جان هم مبارك! يكی نیست بهش بگه چقدر خودت را لوس می كنی؟ بعد از هر جمله، 2 بار نوشته فرقی نداره و امروز هم مثل روزهای دگر.. نبايد حتماً سقف پائین بیاد يا باران شهاب سنگ توی اتاقت بشه كه روزی مثل روزهای دیگه نباشه..

Saturday, September 03, 2005

70

دیگه عادت شده در آخرین لحظه و تند تند وسايلم را جمع كنم.. حتی اگه مامان از روز قبل سفارش كرده باشه چیزی جا نذاری.. عروسی پسر مامان ِ و باید بریم شيراز.. خب همه يه زمانی گوشاشون دراز می شه و پسر خاله ی عزیز هم كم طاقت و عجول.. این هم از مزايای دانشگاه رفتن!!


از فردا تا اطلاع ثانوی در سفر خواهم بود..

Tuesday, August 30, 2005

ناراحتم بسی

از ميون جاده ی مه گرفته بگذری.. جاده ی پر پیچ و خم را طی كنی تا به جایی برسی كه بارون نمی باره و زمین هنوز خشكه.. كوههای مه گرفته را زیر پات ببینی و هوای فوق العاده و تا چشم كار می كنه زیبایی ببینی و زیبایی.. و درد آورتر و حسرت بارترین چیزی كه در این لحظه وجود داره جا گذاشتن دوربین عكاسیه!! و وقتی غصه ات شده يه عالمه بابا جان خبر مسرت بخشی بهت بده كه دوربینش توی ماشین هست..


تازه وقتی از دریچه ی دوربین اتوماتیك نگاه میكنی به عمق فاجعه پی می بری!! ولی خب به این فكر می كنی كه از هیچی كه بهتره..


با هر مشقت و حرص خوردنی كه هست عكس می گیری و اونقدر سوژه هست كه نمی فهمی كی يك حلقه فیلم تمام شد!! .. و امیدواری عكسهای خوبی بشه..


لعنت و لعنت به دوربین اتوماتیك!!


تمام عكسهایی كه از نزدیك گرفتم فنا شده! حالگیری بدتر از این نمی تونست وجود داشته باشه! .. يه حلقه فیلم نابود شد تا من عبرت بگيرم دیگه دوربین جا نذارم!!

Monday, August 29, 2005

68

از این كوچه به اون كوچه و از این خونه به اون خونه و بالاخره قرارداد امضاء شد. يادم افتاد كمتر از يك ماه دیگه باید برگردم اینجا و روز از نو، روزی از نو.. و تا بخوام دوباره به این شرايط عادت كنم... فكر آمل موندن هم حالم را بد می كنه.


خوش به حال خودمون! حداقل خوبی دانشگاه مزخرف ما اینه كه مجبور نیستی برای يه انتخاب واحد از 10 صبح تا 3 بعدازظهر از این ور به اون ور بری و بیای و بدو بدو كنی تا كارت راه بیفته.. و دنیای خسته ی خواب آلود توی ماشین حوصله اش سر بره..


امروز موقع برگشت يه سر رفتم نمره هام را گرفتم!! ولی نفهمیدم چرا نمره های من و دینا تقریبا يكسانه!! همه ی امتحانا هم يا با فاصله نشستیم و يا سری سوالهامون با هم فرق می كرد.. استاد هندسه مناظر مرايا هم نمی دونم با چه انگیزه ای منو غايب فرض كرده !!



در راستای زندگی!!


hi man ye pesare mojarade kar doroste hamechi tamamaam (!!!!!!) mikham ba shoma gharo ghach besham mishavad aya ? ya na???? man adreseto az … dozdidam. ba man tamas begir ta donya be kamet beshe. man yani zendegani ( etemad be nafs!! ) .. felan

Wednesday, August 24, 2005

اندكی كاش

كاش می فهمیدی.. كاش می فهميدی فقط خودت نیستی.


كاش می فهمیدی فقط خودت قربانی حماقتت نمی شی.. كاش می فهمیدی بيشتر از خودت نگرانتیم..


كاش می فهمیدی بچگی ات فقط به خودت ضرر نمی زنه..


كاش می فهمیدی بی فكریت دیگران را هم آزار می ده.. كاش می فهمیدی...


كاش می فهمیدی..


 

Tuesday, August 23, 2005

پراكنده

شاید جرأت نمی كنی.. شاید جسارت و توانش را نداری.. شاید هم می ترسی.. نمی تونی بگی خسته ام! نمی تونی بگی بریدم!! و يا شاید هم بهش نزدیك می شم.. توان گفتنش را نداری كه بگی روی مرز داری راه می ری.. نزدیك فرو افتادنی.. شاید از دیوار فرو بیفتی به پائین ترین و شاید هم از مرز عبور كنی.. بری آن سوی خط، آن سوی دیوار، بر بلندای جدیدی..


شاید اعتراف به آشفته بازار درونت يعنی شكست، يعنی حرفهایی رو به زوال.. و درهم ریختن تصویر مستحكمت در نگاه دیگران.. اون وقت شنیدن حرفهای خودت از دهن دیگری يعنی چی؟ حرفهای تو كه در باور يكی دیگه بهش ثبات بخشیدی و حالا جسارت نداری.. نمی تونی بگی منم رسیدم به جایی شبیه آنچه تو بودی. حرفهایی كه سعی كردم از خاطر تو پاك كنم و بهشون رنگ امید بدم. باوری كه نقش دیگه ای بهش زدم و تقدیمت كردم..


سعی كردم.. سعی كردم انرژی داشته باشم و نگم خسته ام.. شاید وقت فكر كردن بهش هم نبود. شايد جرأت و يا جسارت اعتراف را نداشتم.. شاید و شاید و شاید.. بیهوده ست.. اسير شايدها و اگر و اماها شدن..


مثل يه دین؟ يه وظیفه؟ ولی سراسر وجودم را انباشته، ریشه گرفته .. باید حركت كرد.. باید بود، باید رفت، باید ماند.. تا آخرین بازمانده های خودم! چرا لذت آوره حتی در اوج خستگی؟ چرا از ته مانده های وجودم هم نمی گذرم؟ بازی با يه ذهن آشفته چه كمكی می كنه؟ اعتراف به وجود درهم از درون تهی؟ دژ مستحكمی در ظاهر؟ و فقط حرف و حرف؟


 


پ.‌ن: با پوزش از نوشتن پی نوشت و دادن توضیح اضافه برای قابل فهم بودن و از گنگی در آوردن نوشته هام معذورم!! .. هیچ توضیحی هم نمی تونم بدم كه آشفتگی نوشته هام را نظم ببخشه..


 


تولد علی آقای عزیز هم يه عالمه مبارك باشه!! .. اگه هنوز تبریك نگفتی بدو برو زودتر تبریك بگو..

Sunday, August 21, 2005

مقصر اصلی

دوسش دارم ولی نه با نابود شدن خودم


دوسش دارم ولی نه با دور شدن از خودم.. اين از خود به خود رسیدنه..


دوسش دارم ولی نه با خورد شدن و از دست رفتن شخصیتم. نه با فراموش كردن خواسته هام! نه با فراموش كردن اینكه چی بودم، چی هستم و چی می خوام.


دوسش دارم، شاید هم بیشتر.. چون همونی كه هستم منو می بینه! خودم را براش بازی نمی كنم. سكوت نمی كنم! می خوام همونی كه هستم زنده‌گی كنم.


دوسش دارم ولی گاهی لازمه سفت و سخت بایستی! گاهی لازمه برای اثبات حرفت با عزیزترینت هم بجنگی.. اگه همونی ِ كه باید باشه مسلما خوب می فهمه!


دوسش دارم ولی دلیل نمی شه حرف حرف اون باشه!! به این نمی گن احترام، نمی گن از خودگذشتگی، نمی گن فداكاری، نمی گن عشق! از حماقته كه زنده‌گی و هدف و خواسته هات را اشتباهاً به اسم عشق فراموش كنی و دیگه ندونى كى هستى! اگه خودت نباشی با يه عروسك نازنازی چه فرقی داری؟ می خوای عروسك خوشگلی باشی كه نازش را بكشن و هر چی گفتن بگه چشم؟! يه عروسك كوكی؟! .. گاهی غرور هم خوب چیزیه! با زورگویی و دیكتاتوری اشتباه نگیر.. وقتی ندونی كی هستی دیگه چه فرقی می كنه عاشق باشی يا نباشی؟


دوسش دارم.. ولی با كوتاه اومدن و چشم گفتن و سكوت كردن اثباتش نكردم! مثل يه خمیر نباش كه هر جور می تونن و دوست دارن بهت شكل بدن .. گاهی این خود مائیم كه باعث رفتار اشتباه دیگران می شیم و بد عادتشون می كنیم!


نگو به تو چه؟! .. چرا باور نمی كنی زندگیت برام مهمه؟! چرا نمی خوای بفهمی گرگ ها همیشه در كمین آدمهای پاك و ساده و مهربونی مثل تو هستن؟ چرا اشك میریزی؟ به خدا ارزشش را نداره! اون آدم زبون باز خیلی راحت يه طعمه ی دیگه پیدا می كنه. تو حیفی.. به خدا حیفی..


گوش كن! با تو ام .. از ماست كه بر ماست!


 


پ‌.ن: این حرفها برای دختر كوچولوی ساده و مهربونی كه فكر می كنه بزرگ شده نوشته شده.. با اینكه اینجا را نمی خونه ولی زیادن دخترهایی مثل اون كه بدون اینكه بفهمن اجازه می دن غبار روی درونشون را بپوشونه و كم كم به عروسك تبدیل بشن.. شاید خیلی طول بكشه تا به اونجا برسی ولی اجازه نده دخترك.. يه روز به خودت می يای كه دیر شده و فرصت به خود رسيدن را هم نداری.. خودت را درست بشناس.. قصد موعظه ندارم ولی نگرانتم.. خيلى نگرانتم..


 

Wednesday, August 17, 2005

63

در جام بین المللی چهارجانبه!! سنگ، كاغذ، قیچی با كلی خنده به مقام سوم نائل شدن.. دیدن نقاشی های خنده دار بچه های نیم وجبی! ..


ولگردی پریروز بعد از مدتها .. رفتن به اون جاده ی خوشگل كه پارسال پاتوق همیشگی بود.. فالوده اخته ای خوشمزه.. سر به سر گذاشتن بر و بچ! آخرش هم كه خودمون خودمون را مهمون كردیم ..


تازه دارم می فهمم انگار تابستونه..

Tuesday, August 16, 2005

حرفهایی كه گم شد

از تمام این لحظات بدم می یاد.. از تمام لحظاتی كه احساس نیاز می كنم.. از تمام لحظاتی كه...


فیروزه خانم!! به شما هم خواهم رسید كه باعث شدی يك عدد منا بالای سرم بایسته اینجا و نذاره بنویسم و من دارم بردباری می كنم كه همچنان می نویسم و سعی می كنم واسه خودم نذارم و نشنوم!! بچه حق داره خب!! تو این خونه ست اونوقت می ره كانون و میاد چیزهای جدید می شنوه! و همچنان كنارم بایسته و بگه هی! با تو ام!! مگه نمی شنوی؟ .. جریان اعتصابت چیه؟! .. وقتی هم كه می پرسم چی شنیدی؟ چی گفتن؟ بگه منم كم از تو ندارم!! حرف نمی زنم..


ما كه فردا همدیگرو خواهیم دید..

Monday, August 15, 2005

روی خط

 


دلم می خواد سرم را بكوبم به دیوار !! محكم ِ محكم ..