Tuesday, July 11, 2006

با خودم

دختر جون درست نیست وقتی خودت تو گیجی و سردرگمی دست و پا می زنی انتظار داشته باشی یکی دیگه کمکت کنه.. با یه حرفی، با یه کلمه ای آرومت کنه.
بعد که فقط یه بوس از فرسنگ ها دورتر برات می فرسته! لج کنی که نمی خوام!!
خب اون چه کار کنه برات؟ یا بی خیالش شو و بهش فکر نکن یا اینکه درست فکر کن ببین چرا دلت باید پیچ بخوره و شور بزنه و شاید هم بترسه.. و چیزهایی که نگرانت می کنه را برطرف کن!
یه جمله نگو که اول و وسط و آخرش با "نمی دونم" باشه و جواب هر سؤالی در "نمی دونم" خلاصه بشه.
اصلاً چرا باید یهو بی خبر نگران بشی و دل پیچه بگیری که حالا بخوای با یکی دیگه هم قسمتش کنی؟!
دختر خوب آرامشت را حفظ کن.. هیچ چیزی برای نگرانی وجود نداره! همه چیز مرتبه.. مطمئن باش دنیا!

Monday, July 10, 2006

من ناراحتم!
اگه تو خیابون کوبیده بودم به یه ماشین دیگه انقدر ناراحت نمی شدم که الان چند تا خط انداختم رو در ماشین اونم وقتی که خورده به در پارکینگ!! مسلماً اگه تصادف می کردم بابا دعوام نمی کرد که حالا خجالت می کشم بگم زدم به در خونه!
حالا فردا با چه رویی باز در کمال پررویی به بابا بگم 9ماه ماشین دست توئه این 2 و نیم تابستون مال منه؟!
اصلاً تقصیر منه مگه؟ خودش خورد به در !!

Sunday, July 09, 2006

روز و روزگار من

خوبم!!
این روزا آخر شب جز خستگی و نیاز مبرم به خواب چیزی برام باقی نمی مونه.. حتی حوصله ی نوشتن! حرفها می مونه تا وقتی که دیگه زمانش می گذره، فراموش می شه و یا کهنه شده.
صبح که با بیدار باش و غرغرهای مامان شروع می شه و چشمهایی که به زور باز می شه و تا شب مجالی برای استراحت پیدا نمی کنه..
لابلای کلاسهای منا و بردن و آوردن ها، بردن مادربزرگ به بیرون که مامان می گه تو خونه حوصله اش سر می ره و فکر می کنم حق داره! مخصوصاً که مامانی می گه خیلی شلوغیم!! صدای تلویزیون هم بیشتر از صدای ما! فعلاً که یک روز در میون نوبت مامانی می شه ظاهرن!
به همه ی دوستام هم گفتم هر وقت اومدم حتماً باهاتون تماس می گیرم!! و آروم آورم دارم اعلام موجودیت می کنم و روزهایی که با فیروزه و دیدن سحر و مهسا و گاه گداری در کانون پرورشی سپری می شه.

دیروز که با خستگی مفرط و سردرد رسیدم خونه می خواستم از سفر چند ساعتم به تهران بنویسم که باز خستگی مجالی نداد با اینکه بعضیا نذاشتن بخوابم!!
فقط اینو بگم که تهران جهنمی بیش نبود!! داشتم از شدت گرما از دست می رفتم.. اونم در حالیکه تمام هفته ی گذشته اینجا بارونی و خنک و هوا عالی بود. سمیرا تو این گرما موندی تهران که چی؟

Tuesday, July 04, 2006

من اومدم خونه!

بعد از روزهای گرم و رطوبت و کلافگی.. حالا بارون و هوای خنک!
و چه هوای دلپذیری ست در میان تابستان!

تو کمتر از یک ساعت همه ی وسایلی که باید می آوردم خونه را جمع کردم و هنوز نمی دونم چقدر وقت لازمه تا لباسها و کتابهام را بذارم سره جاش.. فعلاً که وقت نکردم!

هوار جا باید برم.. دوستام را ببینم و کلی تلفن بزنم.. تابستانی که بابایتان برایتان بخواهد برنامه ریزی کند نتیجه اش می شود اندکی گیجی که تا اطلاع ثانوی نخواهی دانست چه کاره ای و برنامه چیه و کجایی؟! فقط امیدوارم تا هفته ی دیگه از این گیجی در بیام!

مینا تلویزیون را روشن می کنه و می ره تو اتاقش!! می گه حال ندارم اینجا بشینم.. صداش را می شنوم.
تازه بازی شروع شده.. چند دقیقه بیشتر نگذشته و منا می گه آلمان ببره دیگه!! حوصله ندارم ببینم! تمامش کنید!!
اینم مدل جدید فوتبال دیدنه لابد!!

امروز روز خوبی بود.. خیلی خوب..

راستی پ.ن: سلیقه ات خوش بوئه ها سمیرایی.. هم نشینی با من اثرش را گذاشته!! :D حالا شاید دادم یه خط با مدادرنگی هایی که امروز هدیه گرفتم بکشی!

Monday, July 03, 2006

دو تا ژوژمان.. دو روز حالگیری.. دو روز بد.. دو روز با بغض برگشتن خونه.. روزهای خستگی و بی خوابی.. دو روز با استرس و فشارهای عصبی.. روزهای پر از حرص و جوش و نگرانی..
همه وهمه .. تمام شد

شنبه .. 8 صبح تا 5 بعدارظهر.. کارا آماده، روی دیوار چسبیده.. بیشتر از 24 ساعته نخوابیدی.. استاد به جای نمره دادن یکی را دعوت کرده برای سخنرانی.. یهو هم تصمیم می گیرن بعدازظهر ورک شاپ برگزار کنن!! .. داری از پا می افتی ولی همچنان منتظر می مونی و بازم منتظر می مونی..
برخورد بد استاد.. آخرش هم برو فردا بیا..
با اینکه امروز از نمره ی 19 متعجب شدم خصوصاً همه برام آرزوی موفقیت کرده بودن! چون در طول ترم چند بار جلوی دهنم را نگرفته بودم و فرموده های غلط استاد را تصیح کردم!!
شنیده ها هم حاکی بر اینه که استاد برای دلجویی!! و جبران برخورد دیروزش 19 داده..

یکشنبه .. انگار کار استاد بر عکسه.. به کارای افتضاح نمره ی 16 و 17 داد.. به کارای تقریباً خوب و قابل قبول 14، 15 !!! نمره ی کامل سه تا پوستر اصلاحی را گرفتم ولی به پوستر آخری که رسید.. می گه دنیا من ازت انتظار خیلی بیشتری داشتم! و 3 از 8 می ده و یه 15 که شاید بعداً بشه 16!!
در حالیکه از خیلی از کارا بهتر بود.. و به گفته ی استاد اگه یکی دیگه این کار را می آورد حتماً نمره ی بیشتری می گرفت.
یه 15 برای اینکه یادم باشه بهتر از این می تونم کار کنم.. ولی فکر نمی کنه من و کسایی دیگه که به قول استاد ازمون انتظار بیشتری می ره و سطح کارامون بالاتره با این نمره ها از یه درس 4 واحدی معدلمون از کسایی که به قول خودش یه نمره ای داده برای از سر باز کردنشون کمتر می شه..

بالاخره هرچی بود تمام شد.. تمام شد..


پ.ن با تبریکات ویژه: تولد هم ولایتی نازنینمان، ستیغ خانوم جون اینا مبارک باشه بسیار..

Wednesday, June 28, 2006

مثل همیشه

من خواستم. سعیم را کردم و می خواستم بشه ولی نشد..
همیشه یه اتفاقی می افته. این اولین نبود و بعید می دونم آخریش باشه..
آخریش نخواهد بود. می دونم..
همیشه درست وقتی که فکر می کنی همه چیز داره خوب پیش می ره و مو لا درز برنامه ات نمی ره یه چیزی آروم آروم و بی صدا می یاد و همه چیز را خراب می کنه.. به همین راحتی!!
همیشه همینطوره فقط هر بار شکلش با بار قبل فرق می کنه که حتی قابل پیش بینی هم نباشه.
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه یه اتفاقی می افته..

پ.ن: ازم نپرسید چه اتفاقی که مجبور می شم بگم مهم نیست! در حالیکه مهم بوده برام.. پس نپرس!

Monday, June 26, 2006

اخطار

پ. ن: برای همسر آینده
اگر خيال بدخلقی يا گوش شيطان كر كتك زدن من به سرت زد... بدان و آگاه باش كه من آن زن همسايه مان نيستم كه به جيغ زدن وكمك خواستن از همسايه ها اكتفا كنم.
كمر بندت را برخواهم داشت و آنقدر تازيانه بر تو خواهم نواخت كه عبرتی شوی برای ساير همجنسانت... فهميدی؟؟

Sunday, June 25, 2006

یه زمانی مثل هم زمانی امتحانا و جام جهانی که همه غر می زنن و از وقت نداشتن و دوست داشتن و ندیدن فوتبال و اینا می گن.. تو می تونی یه لبخند بزنی و بگی منکه زیاد اهل فوتبال دیدن نیستم ولی با این حال تلویزیون روشن و حتی دیدن فوتبال مزاحمت ایجاد نمی کنه!
یه زمانی مثل وقتی که دوستت از کتاب 300 صفحه ای که باید خط به خطش را حفظ باشه و یکی دیگه از جزوه ی هوار صفحه ای و اصطلاحات وحشتناک و امتحان طاقت فرسا می گه و تو یاد کتابهای مدرسه می افتی که در گذر زمان چند برابر شدن و با اصطلاحات و لغات غیرقابل فهم تر.. می تونی ایضاً لبخند بزنی، اظهار همدردی کنی و بگی خوشبختانه همه ی کارام را طول ترم تمام کردم و فقط چند تا کار کوچیک مونده.
حتی یه زمانی که استاد مساعدت نمی کنه و نمی ذاره قبل از شب امتحان کارات تمام شه.. باز هم می تونی لبخند بزنی و امیدوار باشی که چاپخونه یه ساعته هم کارا را بهت تحویل می ده و به خودت دلداری می دی. که البته من هنوز هم دارم در این مورد به خودم دلداری می دم!!
حتی وقتی که اصلاً دلداری نمی دن بلکه دلت را هم می سوزونن که امتحانشون زودتر تمام می شه.. باز می تونی لبخند بزنی دوباره!! که هیچ شب امتحانی با کلی واژه و فرمول و برهان و .. تنها نبودی که مغزت هم هنگ کنه..
براتون آرزوی موفقیت می کنم.

Friday, June 23, 2006

حالم بهم می خوره ازت استاد

می دونی استاد امروز یکی می گفت تو هنوز اینو نشناختی؟ هیچ کس را آدم حساب نمی کنه.. و شاید هم راست می گفت.
آدمی که من تو دانشگاه می دیدم با اینی که حالا زورش میاد جواب ای میل بده اونم در صورتیکه خودش گفت کارا را براش بفرستیم و همه را نگاه می کنه، فرق داره.
اونهمه کار فرستادم جواب هیچ کدوم را ندادی، اونوقت جواب یکی را فقط می دی و می گی حرفهای من یادت نمونده؟! هر چه زودتر برو یاد بگیر؟
آخه من چی بگم بهت استاد؟ خودت فرموده بودی عکس هایی که تو پوستر قراره استفاده کنیم بهت نشون بدیم تا اونی که بهتره را انتخاب کنی و روی همون کار کنیم.. حالا که برات فرستادم، چی برم یاد بگیرم؟
دو روز منتظر موندم مزخرف بشنوم؟ خب حالا سه تا پوستر که فقط منتظر تأئید نهایی هستن که بره برای چاپ کو؟ بدون تأئید شما که نمره ای هم نخواهد بود.. تا کی باید منتظر بمونم افتخار بدی و جواب بدی؟

پ.ن: اصلاً قرار بود از اومدن یه روزه ی مامان بنویسم و از چیزهای خوب.. ولی حالا که اول چک میل کردم.. حالم اساسی گرفته شد.

Tuesday, June 20, 2006

از امتحان

صبح تا بعدازظهر دانشگاه و مشق مشق.. و آخرش کارهایی که برای استاد می فرستی و با وجودیکه حجم فایلها را کم کردی استاد در جواب می نویسه حجمش زیاده و طبق چیزی که از قبل اعلام کرده بود، مسلماً وقتی صرف نمی کنه و زحمت باز کردن هیچ کدوم را نمی کشه.
درست وقتی که فکر می کنی داری جلو می افتی و کارات رو براهه و به موقع تمام خواهد شد باید دوباره فایل ها را بفرستی با حجم خیلی خیلی کمتر و دو روز دیگه صبر کنی چون استاد گفته یک روز در میون چک میل می کنه و بدون تأئید نهایی استاد هیچ پوستری نمی تونه بره برای چاپ..
خسته و عصبی ام این روزا با استرس مضاعف..
با این همه من خوبم..

Saturday, June 17, 2006

بمیرم، راحت می شی؟
مامانم را می خوام و بابا و منا..
خونه و اتاق و تختم.. و حتی دیدن عروسکها و کتابهام که تو قفسه ی کنار تختم حتما خاک روشون نشسته.. از اول اردیبهشت تا حالا..
پنجره و بالکن رو به کوه را می خوام با سبزی و طراوت بی پایانش در دور دست..
خیابونها و کوچه ها و آدمهای آشنا..
همه با هم و دور هم، کنار هم.. یه خانواده...

پ.ن: خوبه دینا و مینا اینجا هستن که دلم برای اینا هم تنگ نشه!!

Thursday, June 15, 2006

یکی پر

فقط ثبت یه لحظه تو یه زمان خیلی کوتاه
.
.
هفته ای که بیشترش در دانشگاه و لابلای کاغذ و چوب و فلز آمیخته با بوی نفت و تینر و رنگ گذشت، تا امروز..
باز شب بیداری و عجله و عجله که با چند تا A و یه B+ شاید جبران شد و خونه ای که دیگه جای راه رفتن به زور پیدا می شه..
اولیش که به خیر گذشت.. فقط 5 تا دیگه مونده!

Wednesday, June 14, 2006

چاپ دستی



یه عکس دیگه از کارگاه را می تونید اینجا ببینید.
و اینم یه عکس از کاشان

Tuesday, June 13, 2006

گل های دانشگاه ما



پ.ن: نمی دونم با وجود انواع و اقسام فیلتر شکن، فیلتر کردن چه ضرورتی داره؟ مسخره تر از همه فیلتر کردن اینجاست.. اونم ساعتی!! الان عکس ها را می شه دید، شاید چند ساعت بعد دیگه اثری ازشون نباشه.. دیشب فکر کردم فهمیدن اشتباهی فیلتر کردن ولی امروز انگار پشیمون شدن!

Monday, June 12, 2006

: فکر می کنی فراموشم کرده؟

- دوستی مثل ایستادن روی سیمانِ خیسه. هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر می شه و اگر رفتی جای پات برای همیشه به جا می مونه.
آرزو کن همیشه خوشبخت باشه..

: آرزویی غیر از خوشبختی و موفقیتش ندارم..

Sunday, June 11, 2006

عمو مهران sms فرستاد که چی تو این دنیا بیشتر از همه باعث می شه تو به یاد من بیفتی؟
منم که هنوز گیر جواب بودم، sms را Forward کردم برای ملت!

اینم جوابها به همون ترتیبی که رسید..
سمیرا: دنیا! و... دریا!
مهسا: خود کلمه دنیا
سحر: وبلاگم
حمید: خودم..
نرجس (دخترعمه ام): وقتی آلبوم بچه گیهام را نگاه می کنم و جای خالی عکسی را که دزدیدی می بینم!
(عکس خودم بود! نداشتمش خب.. جلوی چشم خودش برداشتم.)
صالح: رنگ فیروزه ای
میثم: خواهرزاده ام. آهنگ آرش یا بنیامین یا آصف
شادی: آخر هفته جواب می دم!! ..
بعد هم گفت می تونی به اینجا مراجعه کنی.
یک ساعت بعد هم sms داد که جواب شما در "روز جمعه" و در این کلمه نهفته.
(جمعه برای منم یادآور شادی ست و قرار هر هفته.. )
کاوه (پسر عمه ام): دیدن حیات وحش
مهرنوش (دختر عمو): دنیا
کتایون (دختر عمه ام): من اصلاً دلم نمی خواد به یادت باشم. سعی می کنم بهت فکر نکنم!
جواد: فکر کنم اسمت، چون همه چیز تو همین دنیا خلاصه می شه. و در ضمن وقتی کسی رو می بینم که از زیره شیرینی دادن در می ره
(این همکلاسی ما از دی ماه تا حالا همش همینو یادآوری می کنه که شیرینی تولد بهش ندادم!)
نگین: هر وقت یه آدم متکی به نفس را می بینم یاد تو می افتم.
زهرا: نقاشی! و چشمان سبز!
شکوفه: لاهیجان!
نزهت: سلام ناناز. من هر وقت اسم "دنیا" را می شنوم (به منظورهای مختلف) نمی دونم چرا تو میای جلو چشمم.
شیمن: گوگوش!
(هنوز خودم هم این وجه شباهت را نفهمیدم! قبلاً هم اینو گفته بود)
میهن: وقتی که می رم سل تی تی. یا جمعه که شوهر عمه و دخترعمه ات را تو اتوبوس دیدم.
(دنیا، شکوفه، شبنم، میهن و شادی.. اکثراً می رفتیم کافی شاپ سل تی تی. دلم برای اون جمع و اون لحظات خوب تنگ شده)
میناهه: وبلاگ، دریا
کیوان (پسرعمه ام): ابر سیاهی که رعد و برق می زنه و ازش بارون تند با قطره های درشت می باره!
پرسیدم خب چه ربطی به من داره؟
گفت: تو باید بفهمی!
- تکلیفه من که نمی فهمم چیه؟
: جراحی مغز.
- مرسی

برای عمو مهران هم نوشتم: من همیشه به یادتون هستم.. و جواب گرفتم: منم همینطور، خصوصاً این روزا.
نفهمیدم این روزا چه خبره؟ نکنه واسم ماشین همه کاره پیدا کرده، خودم خبر ندارم!!

پ.ن: ستیغ خانوم: (دیشب مسجم failed می شد دوستم) بذار ببینم! مثلاً شعرهایی که توش دنیا داره. (دنیا دیگه مثل تو نداره..)، لاهیجان.

Friday, June 09, 2006

بی حرف

به آدمهایی که نمی تونن حرف بزنن حسودیم می شه..
هیچ وقت و هیچ زمانی هیچ کس وسط حرفش خمیازه نکشیده، بی اعتنا نبوده و آخرش هم نگفته سرم را بردی..
هیچ کس هیچ وقت و هیچ زمانی بهش نگفته خیلی حرف می زنی و یا طوری رفتار نکرده که بی خیال بقیه ی حرفاش بشه..
و یا وقتی خوابه هیچ کس هیچ وقت و هیچ زمانی بهش sms نداده که وقتی بیداری نمی ذاری حرف بزنم. حالا که خوابی حرف می زنم!!
هیچ وقت هم با کلامش یاعث سوءتفاهم نمی شه.. وقتی هم سکوت می کنه کسی سین جیم نمی کنه چرا حرف نمی زنی؟ چرا ساکتی؟ چرا چیزی نمی گی؟ اذیت نکن..
آخرش هم بهش نمی گه شوخی کردم.. نمی شه باهات شوخی کرد؟


پ.ن: هیچ وقت هم نمی گه دوست ندارم حرف بزنم که یکی هم بگه نزن!

لطفاً برای این نوشته کامنت نذارید.. نمی دونم چجوری می شه فقط کامنت یک نوشته را بست.

Thursday, June 08, 2006

3


یادم نیست اسمش چی بود ولی کوچه پشتی باغ فین بود!! سرچشمه ی آبی که وارد باغ می شه.

پویه نازنین و عزیز تولدت مبارک!

Wednesday, June 07, 2006

2

خانه طباطبایی ها - کاشان


بامداد جون نازنین تولدت مبارک باشه یه عالمه..