می خوام بنویسم!
ولی نیاز به یک طراح قالب دارم. عینهو خنگ ها هر چقدر بالا و پایین رفتم درست نشد که نشد. روم هم نشد زنگ بزنم به دوست گرامی مان (نکه خیلی کم رو تشریف دارم!!) طفلک انقدر که همه ی کارها را انجام می داد بد عادت شده ام و حالا که دست از اینترنت شسته و ترک اعتیاد کرده مانده ام در چیزی مثل گل!
دست یاریتان را زودتر نشان دهید اگه امکان داره وگرنه یه فکر دیگه ای کنم..
* این پست خود به خود بعد از پیدا شدن یک استادکار وارد بهHTML پاک خواهد شد!
Thursday, March 29, 2007
Monday, March 19, 2007
بهار شاد شور افکن*
تو سبز سبز بمان ای دوست
همیشه باد بهارانت! *
با بهترین آرزوها
پ.ن: شاید عکس های بهاری بهتری می شد برای این پست انتخاب کرد ولی... این را دوست دارم....
برداشت از عکس آزاد است!
* سیمین بهبهانی
همیشه باد بهارانت! *
با بهترین آرزوها
پ.ن: شاید عکس های بهاری بهتری می شد برای این پست انتخاب کرد ولی... این را دوست دارم....
برداشت از عکس آزاد است!
* سیمین بهبهانی
Labels:
photos
Friday, March 16, 2007
در خواب نازی.. (2)
.
پ.ن: این عکس در انتهای نوشته ی علی آقا را ببینید! به قول ایشون:
"این کوتاه ترین تعریف از یک سرزمین و از یک حکومت است."
Labels:
photos
Tuesday, March 13, 2007
Monday, March 12, 2007
وسط روزمرگی ها
چشمهام را می ذارم روی هم و دلم می خواد بخوابم.. از لای در خونه سرش را میاره بیرون و می گه نمی یای بالا؟! می گم بیام، دیگه برنمی گردم..
می گه خب چرا تو ماشین؟! بیا تو.. می گم بیام سر پله ها بشینم که یخ کنم؟!
می گه فقط یک صفحه ی دیگه مونده. صبر کن..
چشمهام را می ذارم رو هم.. خسته ام.
می زنه به شیشه! می گه چیزی نمی خوای برات بگیرم؟! پفک می خوری؟ بیسکوییت چی؟ شکلات بگیرم برات؟ ابروهام را می دم بالا .. می گه می خوای برم بالا برات ساندویج درست کنم و بیارم؟ می گم نه!
می گه اون بالا هیچ خبری نیست. باور کن! شام که هنوز حاضر نشده. مامان هم تو آشپزخونه ست. دینا هم پای کامپیوتره که زودتر تحقیقم تمام شه. بابا هم که سرگرم کارشه. می خوای بیای بالا چکار؟! حوصله ات هم سر می ره. تلویزیون هم هیچی نداره! همینجا جات خوبه.. موزیک گوش کن!
می گم یه پفک بخر خب! می دوه سمت مغازه ی سر کوچه و پفک را می ده دستم. می گه تا اینو بخوری، کار منم تمام شده و میام..
چند تا دونه می خورم. حالم را بهم می زنه..
چشمهام را می ذارم رو هم و یادم می افته خیلی وقته ازش خبر ندارم.. کی میاد؟! زنگ می زنم.. می خنده و صدای خنده هاش توی گوشم می پیچه.. چقدر دلم تنگ شده بود براش.
دوباره میاد. شیشه را می کشم پایین و می گم تمام نشد؟! می گه نه! خراب شد، انقدر عجله کردیم. می گم در پارکینگ را باز کن تا ماشین را بیارم تو.. می گه نه! صبر کن. الان می رم حاضر شم..
چشمهام را می ذارم رو هم. چشمام درد می کنه. سرم را می چسبونم به پشتی صندلی..
پیاده می شم و زنگ می زنم. اگه تا الان مغازه ای باز بوده، بسته حتما تا حالا.. از پشت آیفون می گه صبر کن تو رو خدا! تمام می شه الان.. بیشتر از نیم ساعته صبر کردم.
می دوه و میاد سوار می شه.
شام حاضره، همه خوردن و فقط ما دو تا موندیم. می رم بالا تا بخوابم.. از صبح که از رختخواب کشیدنم بیرون پشت فرمون بودم. می گه این صفحه را هم بنویس. انقدر عجله کردی و هولم کردی که یادمون رفت منابع را تایپ کنیم..
گوشی جدیدش را می ده دستم که تنظیمات کدوم را تغییر بدم که فقط ویبره باشه..
بابا می گه تا تکون بخوری و بیای من کارم را تمام کردم. کمک نخواستیم اصلا! می گم صبر کن خب..
.
.
می خزم زیر پتو. "دنیا" تو گوشم می پیچه.. پتو را می کشم سرم، من خوابم میاد. دوباره صدا میاد. دینا می گه مامان داره صدات می کنه. "دنیا"
پتو را می زنم کنار. بغضم را می خورم و می رم به سمت صدا..
می گه خب چرا تو ماشین؟! بیا تو.. می گم بیام سر پله ها بشینم که یخ کنم؟!
می گه فقط یک صفحه ی دیگه مونده. صبر کن..
چشمهام را می ذارم رو هم.. خسته ام.
می زنه به شیشه! می گه چیزی نمی خوای برات بگیرم؟! پفک می خوری؟ بیسکوییت چی؟ شکلات بگیرم برات؟ ابروهام را می دم بالا .. می گه می خوای برم بالا برات ساندویج درست کنم و بیارم؟ می گم نه!
می گه اون بالا هیچ خبری نیست. باور کن! شام که هنوز حاضر نشده. مامان هم تو آشپزخونه ست. دینا هم پای کامپیوتره که زودتر تحقیقم تمام شه. بابا هم که سرگرم کارشه. می خوای بیای بالا چکار؟! حوصله ات هم سر می ره. تلویزیون هم هیچی نداره! همینجا جات خوبه.. موزیک گوش کن!
می گم یه پفک بخر خب! می دوه سمت مغازه ی سر کوچه و پفک را می ده دستم. می گه تا اینو بخوری، کار منم تمام شده و میام..
چند تا دونه می خورم. حالم را بهم می زنه..
چشمهام را می ذارم رو هم و یادم می افته خیلی وقته ازش خبر ندارم.. کی میاد؟! زنگ می زنم.. می خنده و صدای خنده هاش توی گوشم می پیچه.. چقدر دلم تنگ شده بود براش.
دوباره میاد. شیشه را می کشم پایین و می گم تمام نشد؟! می گه نه! خراب شد، انقدر عجله کردیم. می گم در پارکینگ را باز کن تا ماشین را بیارم تو.. می گه نه! صبر کن. الان می رم حاضر شم..
چشمهام را می ذارم رو هم. چشمام درد می کنه. سرم را می چسبونم به پشتی صندلی..
پیاده می شم و زنگ می زنم. اگه تا الان مغازه ای باز بوده، بسته حتما تا حالا.. از پشت آیفون می گه صبر کن تو رو خدا! تمام می شه الان.. بیشتر از نیم ساعته صبر کردم.
می دوه و میاد سوار می شه.
شام حاضره، همه خوردن و فقط ما دو تا موندیم. می رم بالا تا بخوابم.. از صبح که از رختخواب کشیدنم بیرون پشت فرمون بودم. می گه این صفحه را هم بنویس. انقدر عجله کردی و هولم کردی که یادمون رفت منابع را تایپ کنیم..
گوشی جدیدش را می ده دستم که تنظیمات کدوم را تغییر بدم که فقط ویبره باشه..
بابا می گه تا تکون بخوری و بیای من کارم را تمام کردم. کمک نخواستیم اصلا! می گم صبر کن خب..
.
.
می خزم زیر پتو. "دنیا" تو گوشم می پیچه.. پتو را می کشم سرم، من خوابم میاد. دوباره صدا میاد. دینا می گه مامان داره صدات می کنه. "دنیا"
پتو را می زنم کنار. بغضم را می خورم و می رم به سمت صدا..
Friday, March 09, 2007
بی دلیل تو این مدت نمی نوشتم و هنوز هم نمی دونم خواهم نوشت و یا جسته و گریخته..
حرف زیادی از دستگیر شدگان امروز نیست و امیدوارم کسی یادش نره که برای آزادی اونها هم تلاش کنه..
دو نفر از 33 نفر باقی موندن.. به اضافه ی نفرات جدیدی که هنوز معلوم نیست کجا هستن..
پ.ن: وبلاگستان و هشتم مارس
پ.ن2: تولدت مبارک!
حرف زیادی از دستگیر شدگان امروز نیست و امیدوارم کسی یادش نره که برای آزادی اونها هم تلاش کنه..
دو نفر از 33 نفر باقی موندن.. به اضافه ی نفرات جدیدی که هنوز معلوم نیست کجا هستن..
پ.ن: وبلاگستان و هشتم مارس
پ.ن2: تولدت مبارک!
Monday, March 05, 2007
برای آزادی
حتماً تا الان خبرهای دستگیری فعالین زنان را خوندید و شنیدید. نمی خوام حرفهای بقیه را تکرار کنم. فرناز خبرها را نوشته و تکمیل می کنه. لوا و آذر هم همینطور و لینک نوشته های بقیه را هم گذاشته. مریم هم آخرین خبرها و نوشته ها را گذاشته و خیلی های دیگه...
فکر می کنم بهترین کار در حال حاضر اطلاع رسانی باشه که حداقل کاریه که می شه انجام داد.
فقط خواستم یادآوری کنم اگه تا حالا امضا نکردید، امضا کنید لطفاً !
پ.ن1: وبلاگستان و دستگیری فعالین زنان .. که مرتب آپدیت می شه..
پ. ن2: هشت نفر از بازداشت شدگان آزاد شدند
فکر می کنم بهترین کار در حال حاضر اطلاع رسانی باشه که حداقل کاریه که می شه انجام داد.
فقط خواستم یادآوری کنم اگه تا حالا امضا نکردید، امضا کنید لطفاً !
پ.ن1: وبلاگستان و دستگیری فعالین زنان .. که مرتب آپدیت می شه..
پ. ن2: هشت نفر از بازداشت شدگان آزاد شدند
Monday, February 05, 2007
Saturday, February 03, 2007
بالاخره تنبلی را گذاشتم کنار و رفتم دکتر برای گوش نازنینم که چند روزی ست درد می کند.. دکتر هم گفت سالمه!! دندون درد یا درد گلو نداری؟! که جفتشون را داشتم و گفت بهتره بری دندون پزشکی!
کلی هم سفارش کرد در باب خوردن مایعات و نخوردن هر گونه غذای تند و ترش و هر چیزی که امکان داره گلوم را تحریک کنه! و در معرض هوای سرد هم قرار نگیرم..
من دلم نمی خواد برم دندون پزشکی!! چرا دندونم درد می گیره آخه؟! مسواک می زنم. مواظبش هم هستم.. هی خراب می شن ولی! آخه اینم شد دندون؟!
فردا باید برم آمل و پس فردا انتخاب واحد. با اینکه می تونم کارآموزی را همینجا بگیرم ولی شاید مثل احمق ها بجاش کلاس بگیرم و این ترم را هم بمونم و درس بخونم مثلاً !! دلم نمی خواد کنکور بدم بازم! چرا هیشکی نمی فهمه؟! دانشگاه خوب بدون کنکور سراغ ندارید؟
کلی هم سفارش کرد در باب خوردن مایعات و نخوردن هر گونه غذای تند و ترش و هر چیزی که امکان داره گلوم را تحریک کنه! و در معرض هوای سرد هم قرار نگیرم..
من دلم نمی خواد برم دندون پزشکی!! چرا دندونم درد می گیره آخه؟! مسواک می زنم. مواظبش هم هستم.. هی خراب می شن ولی! آخه اینم شد دندون؟!
فردا باید برم آمل و پس فردا انتخاب واحد. با اینکه می تونم کارآموزی را همینجا بگیرم ولی شاید مثل احمق ها بجاش کلاس بگیرم و این ترم را هم بمونم و درس بخونم مثلاً !! دلم نمی خواد کنکور بدم بازم! چرا هیشکی نمی فهمه؟! دانشگاه خوب بدون کنکور سراغ ندارید؟
Wednesday, January 31, 2007
خسته شدم!
اگه شنیدید به دیار باقی شتافتم! بدانید و آگاه باشید که بر اثر سرماخوردگی، آنفولانزا و امثالهم بوده..
بعد از دو روز تازه تبم قطع شد و امیدی هم نیست که دوباره برنگرده.. قرص ها را هم سر وقت می خورم. موقتی خوب می شم - اونم نه کاملاً! از شدتش کم می شه-
و باز روز از نو... دوباره با یه باد.. یه سرمای کوچیک که در مجاورتش قرار بگیرم و دلایل خیلی ساده به سختی مریض می شم.
بعد از دو روز تازه تبم قطع شد و امیدی هم نیست که دوباره برنگرده.. قرص ها را هم سر وقت می خورم. موقتی خوب می شم - اونم نه کاملاً! از شدتش کم می شه-
و باز روز از نو... دوباره با یه باد.. یه سرمای کوچیک که در مجاورتش قرار بگیرم و دلایل خیلی ساده به سختی مریض می شم.
Sunday, January 28, 2007
موقع اومدن انقدر حالم بد بود که بارها تصمیم گرفتم اومدنم را به تأخیر بندازم.. با اشک جرعه جرعه چایم را سر کشیدم و به وسایلم نظم دادم و سعی کردم فقط چیزهای ضروری که تا موقع انتخاب واحد بهش نیاز دارم را همراهم بیارم.. قرار بود صبح زود حرکت کنیم، مامان نهار منتظر بود.. ولی به زور تونستم از رختخواب جدا شم و نزدیکای ظهر از خونه زدیم بیرون..
قرار بود پنج شنبه که امتحانا تمام شد، جمعه با بچه های دانشگاه و دو تا از استادا بریم خارج از شهر، شنبه و یکشنبه به عمه و دخترعمو سر بزنیم و بعد بریم خونه.. ولی با وضعی که برای بابا پیش اومد باید زودتر بر می گشتم خونه..
غروب که رسیدیم و تو بغل مامان جا گرفتم، تمام دردهام تمام شد.. چه حس خوبی داره خونه..
از ساعت 8 صبح تا 8 و نیم شب ساعت کاری امروزم بود!! عاشورا در مرخصی خواهم بود و گفتن می تونم تا هر وقت که خواستم بخوابم!
بعدازظهر بابا را بردیم دکتر و گفت خوشبختانه لخته ی خون از بین رفته و چشمش را باز کرد ولی باید خیلی مواظب باشه و هوای چشمش را داشته باشه. تا اطلاع ثانوی هم بنده در نقش راننده انجام وظیفه خواهم نمود..
فعلاً تو مسیرها با بابا دچار اختلاف نظر شدیم. می گه ثابت کردی هنوز بچه ی اینجا نیستی! می گه بریم فلان جا و بعد می گه چرا از این مسیر؟ از فلان جا می تونستی بری! می گم پدر من مهم اینه که برسی به مقصد که من می رسونمت، چه فرقی می کنه حالا؟!
بعد از چند ماه شروع کردم به کتاب خوندن.. حس خوبی داره، دلم تنگ شده بود...
پ.ن: الان این خبر را خوندم.. نمی دونم چی باید گفت و چه کار می شه کرد؟! حالم گرفته شد..
پ.ن2: پرستو نوشته آزاد شدن و این خبر خوبیه..
قرار بود پنج شنبه که امتحانا تمام شد، جمعه با بچه های دانشگاه و دو تا از استادا بریم خارج از شهر، شنبه و یکشنبه به عمه و دخترعمو سر بزنیم و بعد بریم خونه.. ولی با وضعی که برای بابا پیش اومد باید زودتر بر می گشتم خونه..
غروب که رسیدیم و تو بغل مامان جا گرفتم، تمام دردهام تمام شد.. چه حس خوبی داره خونه..
از ساعت 8 صبح تا 8 و نیم شب ساعت کاری امروزم بود!! عاشورا در مرخصی خواهم بود و گفتن می تونم تا هر وقت که خواستم بخوابم!
بعدازظهر بابا را بردیم دکتر و گفت خوشبختانه لخته ی خون از بین رفته و چشمش را باز کرد ولی باید خیلی مواظب باشه و هوای چشمش را داشته باشه. تا اطلاع ثانوی هم بنده در نقش راننده انجام وظیفه خواهم نمود..
فعلاً تو مسیرها با بابا دچار اختلاف نظر شدیم. می گه ثابت کردی هنوز بچه ی اینجا نیستی! می گه بریم فلان جا و بعد می گه چرا از این مسیر؟ از فلان جا می تونستی بری! می گم پدر من مهم اینه که برسی به مقصد که من می رسونمت، چه فرقی می کنه حالا؟!
بعد از چند ماه شروع کردم به کتاب خوندن.. حس خوبی داره، دلم تنگ شده بود...
پ.ن: الان این خبر را خوندم.. نمی دونم چی باید گفت و چه کار می شه کرد؟! حالم گرفته شد..
پ.ن2: پرستو نوشته آزاد شدن و این خبر خوبیه..
Wednesday, January 24, 2007
گفته بودم از پدر ورزشکارم..
اینبار توپ خورده به چشمش و خونریزی کرده. دکتر گفته باید استراحت کنه فقط، تا کار به عمل چشم نکشه..
این فوتبالی که بابا اینا بازی می کنن احتمالاً یه ورژن جدیده که همیشه مصدوم و زخمی داره!
خدا این بار را هم بخیر کنه..
اینبار توپ خورده به چشمش و خونریزی کرده. دکتر گفته باید استراحت کنه فقط، تا کار به عمل چشم نکشه..
این فوتبالی که بابا اینا بازی می کنن احتمالاً یه ورژن جدیده که همیشه مصدوم و زخمی داره!
خدا این بار را هم بخیر کنه..
Friday, January 19, 2007
Tuesday, January 16, 2007
بی خوابی
ساعت از 4 صبح هم گذشت.. خوابم نمی بره. درس خوندنم هم نمیاد. 8 صبح هم امتحان دارم!
تقریباً بیشتر از 24 ساعته که نتونستم غذای درستی بخورم و اصلاً قابل تحمل نیست این امر (همانا غذاخوردن!)! فقط از فرط تشنگی و خشک شدن گلو، برای رفع عطش چای خوردم. که در حالت عادی هیچ وقت چای باعث بیخوابی من نشده که اینبار باعث و بانیش باشه.. شب قبل هم وقت نکردم بخوابم!
سرم گیجه و دلم خواب می خواد..
یک جزوه هم مونده رو دستم که نیاز به تمرکز بسیار داره! فکر کنید یک کتاب حجیم را خلاصه کنن بدن دستتون. شاید حجمش کم باشه و خوشحالتون کنه ولی پر از نکته ست..
حالا حکایت جزوه هنر در تمدن اسلامی بنده ست.. از اول تا آخرش ویژگی معماری و هنری و صنایع دستی و ... دوره های مختلف تاریخی ست! هر چی هم که تو جزوه نیست و استاد همینجوری (توضیحات اضافه؟) سر کلاس گفته را من از برم به اضافه ی هر چی که مربوط هنرش نبوده. مثل پادشاهان و نقل و انتقالات حکومتی و پایتخت ها و ...
تقریباً بیشتر از 24 ساعته که نتونستم غذای درستی بخورم و اصلاً قابل تحمل نیست این امر (همانا غذاخوردن!)! فقط از فرط تشنگی و خشک شدن گلو، برای رفع عطش چای خوردم. که در حالت عادی هیچ وقت چای باعث بیخوابی من نشده که اینبار باعث و بانیش باشه.. شب قبل هم وقت نکردم بخوابم!
سرم گیجه و دلم خواب می خواد..
یک جزوه هم مونده رو دستم که نیاز به تمرکز بسیار داره! فکر کنید یک کتاب حجیم را خلاصه کنن بدن دستتون. شاید حجمش کم باشه و خوشحالتون کنه ولی پر از نکته ست..
حالا حکایت جزوه هنر در تمدن اسلامی بنده ست.. از اول تا آخرش ویژگی معماری و هنری و صنایع دستی و ... دوره های مختلف تاریخی ست! هر چی هم که تو جزوه نیست و استاد همینجوری (توضیحات اضافه؟) سر کلاس گفته را من از برم به اضافه ی هر چی که مربوط هنرش نبوده. مثل پادشاهان و نقل و انتقالات حکومتی و پایتخت ها و ...
تکنولوژی!
می نشینه روی صندلی جلویی و می گه خوب بلدی دیگه؟! .. می گم هر چی خونده بودم، قبل از اینکه بیام، بالا آوردم!
تا برگه سؤال را از روی زمین برداشت و نگاه انداخت بهش، گفت: اینهمه درس خوندیم، فقط همین؟!
برگه ی سؤالم را نگاه کردم. نوشته بود از سه سؤال زیر فقط به دو تا جواب دهید.. و هر سؤال 3نمره. - بقیه اش را باید تحقیق تحویل می دادیم! -
تحقیق را تحویل استاد می دم.. می شینم روی جدول های کنار باغچه.. می گم چرا موندی؟! می گه منتظر عَر فانم .. می پرسم امتحان داره؟! می گه آره، دینی!!
دینا می گه منظورش معارف ه..
عرفان با خوشحالی میاد! می گم خوب بود؟! دستش را به طرف بالا می بره و می گه عالی.. می گم معلومه!! از اینایی که کف دستت نوشتی هم سؤال اومده بود؟! می گه آره، یکی.. و گوشیش را از جیبش در میاره و به طرف مسعود می گیره.. دم مهدی گرم! همش را برام نوشت!
می گم sms داد بهت؟! سرش را تکون می ده. می گم سؤال را براش نوشتی اونم جواب را فرستاد ؟!
می گه آره. کتابم را داده بودم بهش و زود فرستادمش خونه! دو روز تمرین کردم با دست چپ و از تو جیبم sms بنویسم!
می گم همه ی سؤال ها را پرسیدی؟! می گه نه! یکی که کف دستم بود.. 3 تا از مهدی پرسیدم و بقیه اش را هم خودم بلد بودم. و با خوشحالی اضافه می کنه تو هیچ امتحانی همه ی سؤال ها را ننوشته بودم!
تا برگه سؤال را از روی زمین برداشت و نگاه انداخت بهش، گفت: اینهمه درس خوندیم، فقط همین؟!
برگه ی سؤالم را نگاه کردم. نوشته بود از سه سؤال زیر فقط به دو تا جواب دهید.. و هر سؤال 3نمره. - بقیه اش را باید تحقیق تحویل می دادیم! -
تحقیق را تحویل استاد می دم.. می شینم روی جدول های کنار باغچه.. می گم چرا موندی؟! می گه منتظر عَر فانم .. می پرسم امتحان داره؟! می گه آره، دینی!!
دینا می گه منظورش معارف ه..
عرفان با خوشحالی میاد! می گم خوب بود؟! دستش را به طرف بالا می بره و می گه عالی.. می گم معلومه!! از اینایی که کف دستت نوشتی هم سؤال اومده بود؟! می گه آره، یکی.. و گوشیش را از جیبش در میاره و به طرف مسعود می گیره.. دم مهدی گرم! همش را برام نوشت!
می گم sms داد بهت؟! سرش را تکون می ده. می گم سؤال را براش نوشتی اونم جواب را فرستاد ؟!
می گه آره. کتابم را داده بودم بهش و زود فرستادمش خونه! دو روز تمرین کردم با دست چپ و از تو جیبم sms بنویسم!
می گم همه ی سؤال ها را پرسیدی؟! می گه نه! یکی که کف دستم بود.. 3 تا از مهدی پرسیدم و بقیه اش را هم خودم بلد بودم. و با خوشحالی اضافه می کنه تو هیچ امتحانی همه ی سؤال ها را ننوشته بودم!
Saturday, January 13, 2007
افسانه چای
در مورد مصرف اولیه چای در ژاپن افسانه ای وجود دارد بدین صورت که؛ کشیشی به نام بودهیدهارما در هنگام مراجعت از چین به ژاپن خواب بر او غلبه کرد، پس از بیدار شدن برای تنبیه خود مژه های خود را کند و بر روی زمین ریخت، این مژه ها در خاک ریشه داد و تبدیل به درخت چای شد. از آن به بعد برای مبارزه با خواب از این گیاه استفاده نمودند.
چای (کاشت، داشت و برداشت) . تألیف دکتر سید محمود اخوت، مهندس دانش وکیلی. انتشارات فارابی
چای (کاشت، داشت و برداشت) . تألیف دکتر سید محمود اخوت، مهندس دانش وکیلی. انتشارات فارابی
Friday, January 12, 2007
می کشمت!
حقیقتاً می تونم بکشمت!
یک غلطی کردیم و بدتر از خر پشیمان شدیم که پرینتر را دادیم به شما تا کارتریجش را تعویض کنی. فرمودی چرا تعویض؟! شارژش می کنم و یادم نیست چقدر طول کشید تا دوباره پرینتر را تحویلمون دادی و بدتر از این نمی تونست باشه. از روی ناچاری با همون ساختیم و استفاده کردیم تا ترم تمام شد و برش گردوندیم خونه و کاش می کوبیدمش بر سرت!! که انقدر سنگین هست که بتونه سرت را نابود کنه..
تابستان که تمام شد و وقت برگشتن یادم افتاد یه پرینتری هم داشتم که داده بودم گندی که زده بودی را درست کنی.. چند ماه برای پاک کردن گندت کافی بود؟ یک ماه؟ دو ماه؟ سه ماه؟ بعد از 5 ماه که هی رفتم و آمدم و آخرش با تهدید که بده و نمی خواد درستش کنی.. هنر کردی و تحویلش دادی اونم بدون سی دی راه انداز!!
سی دی کجاست؟!
- من ندارم!!
نداری؟! خودم دادم.. چجوری نداری؟! بگرد پیدا کن..
یک هفته بعد با تماس های هر روزه و پسرعمو جان که بهت گفت یا سی دی را می دی یا دخترعموم من و تو را به سی دی تبدیل می کنه و حرف حالیش نیست.. یک سی دی کپی تحویل دادی..
که دستت درد نکنه با این همه آی کیو!! یک مدل پایینتره و قبول نمی کنه اصلاً و پرینتر مونده رو دستم و پایان ترم و کارهای عقب افتاده..
می تونم از یه پرینتر لیزری بگذرم ولی خالی بشم و بکوبمش رو سرت..
تقصیر بابا جان منه که به تو اعتماد کرد و انقدر حرصمون دادی..
پ.ن: با تشکر از بابک عزیز که آدرس نمایندگی hp را برام پیدا کرد.. فردا باید یه سری بزنم شاید CD را داشت و تونستم تجدید نظر کنم و از خیر کشتنش بگذرم!
پ.ن2: مشکل حل شد به سلامتی با همین آدرسی که بابک داد و یک کپی از سی دی را تحویلمان دادند.
یک غلطی کردیم و بدتر از خر پشیمان شدیم که پرینتر را دادیم به شما تا کارتریجش را تعویض کنی. فرمودی چرا تعویض؟! شارژش می کنم و یادم نیست چقدر طول کشید تا دوباره پرینتر را تحویلمون دادی و بدتر از این نمی تونست باشه. از روی ناچاری با همون ساختیم و استفاده کردیم تا ترم تمام شد و برش گردوندیم خونه و کاش می کوبیدمش بر سرت!! که انقدر سنگین هست که بتونه سرت را نابود کنه..
تابستان که تمام شد و وقت برگشتن یادم افتاد یه پرینتری هم داشتم که داده بودم گندی که زده بودی را درست کنی.. چند ماه برای پاک کردن گندت کافی بود؟ یک ماه؟ دو ماه؟ سه ماه؟ بعد از 5 ماه که هی رفتم و آمدم و آخرش با تهدید که بده و نمی خواد درستش کنی.. هنر کردی و تحویلش دادی اونم بدون سی دی راه انداز!!
سی دی کجاست؟!
- من ندارم!!
نداری؟! خودم دادم.. چجوری نداری؟! بگرد پیدا کن..
یک هفته بعد با تماس های هر روزه و پسرعمو جان که بهت گفت یا سی دی را می دی یا دخترعموم من و تو را به سی دی تبدیل می کنه و حرف حالیش نیست.. یک سی دی کپی تحویل دادی..
که دستت درد نکنه با این همه آی کیو!! یک مدل پایینتره و قبول نمی کنه اصلاً و پرینتر مونده رو دستم و پایان ترم و کارهای عقب افتاده..
می تونم از یه پرینتر لیزری بگذرم ولی خالی بشم و بکوبمش رو سرت..
تقصیر بابا جان منه که به تو اعتماد کرد و انقدر حرصمون دادی..
پ.ن: با تشکر از بابک عزیز که آدرس نمایندگی hp را برام پیدا کرد.. فردا باید یه سری بزنم شاید CD را داشت و تونستم تجدید نظر کنم و از خیر کشتنش بگذرم!
پ.ن2: مشکل حل شد به سلامتی با همین آدرسی که بابک داد و یک کپی از سی دی را تحویلمان دادند.
Thursday, January 11, 2007
خوش شانسی!!
شب یلدا با تب لرز گذشت و نذاشتن هیچی بخورم!! روز بعد هم با دوپینگ خودم را سرپا نگه داشتم تو عروسی دخترعموجان که یک ماهی تمام آخر هفته ها را به خاطرش رفته بودم خونه و به همین علت همه ی مشق هام مونده تا شب امتحان..
حالا که از شنبه امتحانا شروع می شه و کارهای عقب افتاده خودنمایی می کنه.. باز تب کردم و تمام بدنم درد می کنه با سرفه های بسیار که چند دقیقه گرمم می شه و رو به خفگی و بعدش سردم می شه!
حالا که از شنبه امتحانا شروع می شه و کارهای عقب افتاده خودنمایی می کنه.. باز تب کردم و تمام بدنم درد می کنه با سرفه های بسیار که چند دقیقه گرمم می شه و رو به خفگی و بعدش سردم می شه!
Wednesday, January 10, 2007
پاییز
Labels:
photos
Subscribe to:
Comments (Atom)
