Monday, November 26, 2007
تو رو خدااا..
محمود احمدی نژاد از امريکا خواست تا اجازه داده شود به عنوان ناظر در انتخابات رياست جمهوری اين کشور حضور يابد. او روز گذشته اين درخواست را در جمع هنرمندان بسيجی در هتل المپيک مطرح کرد تا به اعتقاد وی ميزان صحت اقبال عمومی مردم اين کشور به حکومت آن مشخص شود؛ «سردمداران کاخ سفيد به ما اجازه دهند به عنوان ناظر در انتخابات رياست جمهوری آنان حضور داشته باشيم تا ببينيم مردم اين کشور آيا بار ديگر به آنها رای خواهند داد يا خير؟»
من فقط و فقط یه خواهش دارم! جون مادرت بی خیال شو. خوااااااااااهش می کنم
Sunday, November 25, 2007
قشر تحصیلکرده
تماس ها برای آشنایی بیشتر شد و حرفهای مشترک و علایق مشترک و ... کنکاش شد تا پسر رسمن با خانواده رفت منزل ِ دختر برای خواستگاری.
و تازه بعد از آن خانواده ی پسر مطلع شدند از موافقت پسرشان برای حق طلاق و همگی به مرد 30 ساله ! تشر زدند که چرا بدون مشورت و اطلاع ما موافقت کردی!
خواهر ِ متأهل پسر(پزشک ِ شاغل در پزشک قانونی تهران) فرمودند همه ی اونایی که حق طلاق گرفتن، بعدن طلاق می گیرن!
خواهر ِ کوچک پسر(دانشجوی دندانپزشکی ِ دانشگاه تهران) هم متعاقبن با حق طلاق مخالفت کرده اند!
ازدواج هم معلق شده تا اطلاع ثانوی!
یکی می گفت دختر هایی که در فلان روستا و فلان جا و فلان کوره دهات زندگی می کنن چه می فهمن از این حق و حقوق؟ اگه راست می گی برو همونجا! یک روز هم حاضر نیستی اونجا زندگی کنی..
یکی بگوید وقتی قشر تحصیلکرده یمان استدلالش این ست هر که حق طلاق گرفت زندگی اش از هم می پاشد، چه انتظاریست از دخترک روستایی که شاید تا حال گذرش به اینترنت و کتابخانه نیفتاده و روزنامه به کوره دهاتشان که شاید روی هیچ نقشه ای نیست، نمی رسد..
Wednesday, November 21, 2007
ریشه ی طلاق
خانمی می گه: "ماهواره" ! ابتدا که وارد خونه می شه متوجه اش نمی شن ولی یکباره خانم یه خودش میاد و می بینه چه ضربه ای به زندگیش وارد شده..
و تصویری از دیش های روی پشت بام – احتمالن برای اینکه دقیقتر متوجه بشید – به نمایش در می آد.
Monday, November 19, 2007
اینهمه ترس چرا؟
امنیت ملی چیه که با کارهای داوطلبانه و آگاهی دادن به این مردم به خطر می افته و به فنا می ره؟ این امنیت چیه که با شلاق و تازیانه و حبس و ارعاب به دست میاد؟
آقایان خونسردی خودتون را حفظ کنید.. نیازی به اینهمه لرزیدن نیست..
پ.ن: بازداشت مریم حسین خواه غیر قانونی است
Friday, November 16, 2007
منم دوستت ندارم
اندکی بعد از سوی نهاد رياست جمهوری و از طريق استانداری دوچرخه یی برای اين کودک ارسال شد.
منم آقای رئیس جمهور را دوست ندارم! ولی هر چی فکر کردم هیچ چیزی باعث نمی شه که دوستش داشته باشم..
فقط اگه لطف کنه بی خیال رئیس جمهور بودن و گند زدن بشه، شاید کمتر بدم بیاد ازش.
Wednesday, November 14, 2007
قهرمان؟ الگو؟ نمونه؟
این روزها در هر بخش خبر ورزشی چهره ی پسرک مو سیخ سیخی مدال آور به چشم می خوره. مخصوصن اگه پدرتون مشتری ثابت خبر ورزشی ساعت 13:15 شبکه 3 باشه و شما هم توفیق اجباری پیدا کنید گاهی..
این یکی، دو روزه هر بار یه خبر از مسابقات جهانی ووشو پخش کردن، امکان نداشته از مدالی که آقای فرشاد عربی مقدم گرفته حرفی زده نشه و یه مصاحبه ی حداقل چند ثانیه ای را دوباره و چند باره پخش نکنن.
هر بار که قیافه اش را دیدم یاد این افتادم که ایشون با این مدل مو و ابروهای تمیز شده اش تا حال از جلوی ماشین های گشت ارشاد رد شده؟!
Sunday, November 11, 2007
خواهر 15 ساله ی عزیزمان تصمیم گرفته نماز بخواند. اولین قدم هم وضو گرفتن ست که مراسمش بسیار طولانی شده. من و دینا نشسته ایم اینجا و از دور نمایش زنده ی کمدی می بینیم!
کامل مرور می کند شیوه ی وضو گرفتن را..
یک بار آب کامل به صورتش نرسیده. صورتش را با حوله خشک می کند و دوباره از اول..
بار بعد دست خیسش را از روی چشمها به سمت پایین کشیده و پیشانی اش خیس نشده. دوباره صورتش را خشک می کند تا مطمئن بشه که اینبار تمام صورتش خیس خواهد شد.
بار بعد، اول روی دست چپش آب ریخته..
بار بعد سه بار صورتش را شسته..
بار بعد...
.
.
لبخندی حاکی از پیروزی روی لبانش نقش بسته! خوشحال و رقصان به سمت مقنعه و چادر می ره. دینا می گه چرا می رقصی؟! رقص و نماز؟!
دینا را راضی کرده کنارش بنشیند که نماز را مجبور به دوباره و دوباره خواندن نشود.
دو رکعت نماز قضای صبح که تمام می شود، می گوید واااااااااای ! می دونی یاد چی افتادم؟! لاک را از رو ناخنام پاک نکردم. حالا باید دوباره وضو بگیرم..
پ.ن: طفلک خواهرم از نفس افتاد..
Friday, November 09, 2007
و مادرهایی که به دردسر افتادن
اونایی خرسند ترن که یه کتاب حاضر و آماده دقیقن در مورد همونی که خواستارش هستن نوشته شده باشه و نیازی به گشتن چند تا کتاب نباشن..
بچه های دبستانی و راهنمایی بیشتر مادرهاشون می یان دنبال کتاب و تند تند شروع می کنن به رونویسی. همشون هم گله دارن از دست این به اصطلاح تحقیق که مادرها را به دردسر انداخته.
اکثر این بچه ها و مادرهاشون نه از اصول تحقیق و مبانی اون خبر دارن، نه دلیل این نوشتن ها را می دونن و بیشتر به یک کار عبث تبدیل شده که انگار معلم ها برای راحت کردن خودشون و به دردسر انداختن والدین برای هر درس یه تحقیق علم کردن.
یه روز درباره ی بهداشت، یه روز وصیت نامه شهید، یه روز زندگی نامه یک شاعر، یه روز شاعر قصیده سرا، یه روز جغرافیای یک کشور و ...
و نمی فهمم چرا به جای اینکه در ابتدا اصول تحقیق و روش ها آموزش داده بشه و دانش آموز متوجه بشه اصلن چرا باید دنبالش بره.. همه عادت کردن به کپی کردن و رونوشت کردن فقط محض گرفتن دو، سه نمره.
Monday, November 05, 2007
نشانه
همه آه ها می رن بالای آسمون و با همدیگه ابرها را می سازن و بعد تبدیل به همین دانه های ریزی می شن که در سکوت روی سر آدم های این پایین می ریزن.
این یه یادآوری ِ که نشون می ده زن هایی مثل ما چطوری زجر می کشن و چقدر بی سر و صدا هر چی به سرمون میاد رو تحمل می کنیم. "
حسینی، خالد؛ هزار خورشید درخشان؛ بیتا کاظمی؛ نشر باغ نو
Friday, October 26, 2007
Tuesday, October 23, 2007
تشویق !!
Sunday, October 21, 2007
توضیح
خلاصه اینکه من دیگه هیچ پروفایلی در این سایت (http://www.shelfari.com ) ندارم.
اصلن هم نفهمیدم چرا برای همه دعوتنامه فرستاده شده.
اینهمه گفتیم و نوشتیم چه شد؟
و زن عمو اضافه می کنه از وقتی بنزین سهمیه بندی شده، این آقا بنزین می فروشه.
می پرسم سهمیه ی اضافه داره؟ می گه نه.. از راننده تاکسی ها بنزین می خره و به بقیه می فروشه.
می گم یعنی دلالی بنزین انقدر سود داره؟!
زن عمو می گه انقدر سود داره براش که جلوش نمی شه یه ذره بدی از الف نون گفت. همش می گه منتظرم موقع انتخابات بشه تا خودم براش رأی جمع کنم..
به قول دوستی چیزی که عوض داره، گله هم نخواهد داشت وقتی که با اصرار اسرائیل را حذف کردیم و امثال دژاگه را ستودیم چون نرفت اسرائیل.. حالا بنشینیم و ببینم چطور می شه کشوری را حذف کرد حتی در همین دنیای مجازی.
می نویسم Yahoo Mail و لینک می دهم.. اینهمه گفتیم و نوشتیم چه شد؟!
Wednesday, October 17, 2007
گلایه
بارون به شدت می باره. ماشین ها به کندی حرکت می کنند. تاکسی های نارنجی خالی از جلوی چشم مسافرهای خسته و خیس از بارون رد می شن و از هر ده تا و حتی بیشتر شاید یکی توقف کنه..
چی شده که اینقدر بی تفاوت از جلوی اینهمه مسافر می گذرن؟!
امروز صبح، در آخرين چهارشنبه ماه، در همان زماني كه صدای اذان صبح از بلندگوها پخش می شد، فاخته دار زده شد به جرم دفاع مشروع... Link
-
پ.ن: زیر بارون موندن و خیس شدن شاید کوچکترین و بی اهمیت ترین چیز باشه در این جهان تیره.
-
Saturday, October 13, 2007
سرزمین فراموش شدگان
طبق نوشته ی تقویم دیروز "روز بزرگداشت حافظ" بود. خنده دار نیست که حافظ و مولانا و رودکی و ... را داشته باشیم ولی تقدیم کنیم به جهانیان و بجاش دنبال ایرانی ها در جهان بگردیم و افتخار ایرانی بودنشون را نصیب خلق کنیم؟!
20 مهر روز بزرگداشت حافظ بود.. شاید اگه حافظ و مولانا و ابن سینا و رودکی و خیلی های دیگه هم نوبل برده بودن یادمون نمی رفت که ایرانی بودن و کسی مولانا را ترک و ابن سینا و رودکی را عرب فرض نمی کرد.
Friday, October 12, 2007
بابا بی خیال!
نمی دونم چرا وقتی اینایی که پدر یا مادرشون و یا حتی جدشون یه نسبتی با ایرانی ها داره و تو عمرشون فقط اسم ایران را شنیدن "ایرانی" یه حساب میان، این خانوم که پدر و مادر انگلیسی داره و یه گذری هم از کرمانشاه کرده.. ایرانی الاصل نامیده می شه از دیدگاه اینا..
پ.ن: یکی جلوی اینا را بگیره خودکشی نکنن!
Tuesday, October 09, 2007
کودکان سرزمین من..
... و اما درسرزمین من اینجا همین بغل گوش خودمان کافی است دو ساعت از تهران خارج شویم آن وقت به کودکانی بر می خوریم که در سال 2007 میلادی هنوز تن به آب سبز رنگ خزینه می سپارند تا شاید دلارهای نفتی مان دل کودکان فلسطینی را شاد کند، ازنعمت آموزش و تحصیل محروم می شوند تا شاید برادارنشان در لبنان و عراق بتوانند جدیدترین روشهای مبارزه با دشمنان را فرا بگیرند و با دست خالی به جنگ دشمنان نروند.. از کودکی کار می کنند تا دسترنج خویش را خورده باشند و درآمد سرانه شان به جیب دوستانمان سرازیر شود. از جاده های خاکی می گذرند تا برادرنمان در لبنان و ونزوئلا ... تا حاکمان کشورمان در فردای قیامت شرمنده مستضعفان دنیا نباشند ...
متن کامل را اینجا بخوانید.
Monday, October 08, 2007
روز کودک
سمت چپ بالا "گورخر" که براش یه ذره علف هم گذاشته و پایین هم "طاووس" کشیده. موضوع نقاشی هم آزاد بود.
روز جهانی کودک هم مبارک ه همه ی بچه های دیروز و امروز و فردا، پس فردا باشه!
Saturday, October 06, 2007
قسمت دوم - مدرسه
خانم ناظم هم آروم به مامان گفته به منا بگو برای خودش نذاره. منم مخالفم با این برخوردها.. ولی این خانوم حرف حالیش نمی شه.
یکی از معلم ها هم گفته لابد یه ایرادی داشته مانتوش.. به مامانم بر می خوره و منا را می بره دفتر مدرسه تا گشادی بی حد این مانتوی بدن نما را بهشون نشون بده!
معلم پرورشی با افتخار گفته که حتی از دختر یه خانوم قرآن خون که می شناخته هم ایراد گرفته و گفته مانتوش را عوض کنه چون تا زیر زانو نبوده با اینکه چادریه دختره.
و خانوم ناظم گفت البته مادر دختره اومد و هر چی تو دهنش بود به ما گفت و گفت من خودم می دونم چه لباسی برای بچه ام مناسبه و لازم نیست شما دخالت کنید!
معلم پرورشی گفته تقصیر ماست. باید مثل فلان دبیرستان همون روز اول جلوگیری می کردیم از ورود اینا و می فرستادیمشون خونه. اون دبیرستان روز اول 150 نفر را راه نداد!
و در آخر گفته شنبه از اداره می یان. اسم بچه ی شما را نوشتن به من مربوط نیست! مامان هم گفته شما نگران نباشید. اون موقع من می دونم و آموزش و پرورش!
مامان می گفت مدیر دبیرستان فقط ناظر بود و یک جمله هم نگفت! .. ناظم هم فقط آروم موافقتش را اعلام می کرد با مامان، اونم در حالیکه حواسش بود معلم پرورشی نشنوه.
شنبه: به منا می گم پرونده ات کو؟ می گه کسی نیومد که.. همش الکی بود!
