Wednesday, January 09, 2008

من از سرما می ترسم

هر بار که می گویم برفی نباریده که مملکت را تعطیل کرده اند و اینجا که آب شد و تمام شد! جایی به خاطر سرما مدرسه و دانشگاه و ادارات را تعطیل می کنند مگر؟ منا چشم غره می رود و غر می زند که اصلن به تو چه؟ بنشین سر جایت..
می گم الان نمی فهمی، روزی که قرار بود امتحانها تمام شود و این 3 تا امتحان را مجبور شدی پشت سر هم بدی، غر غر های تو را هم می شنویم. حداقل الان 3 تا امتحان را داده بودی و خیالت هم راحت تر بود.

استان گیلان ظاهرن با تجربه ی 3 سال پیش که آنقدر دور خودشان گشتند و سقف ها فرو ریخت و برق ها قطع شد و جاده ها مسدود.. امسال زودتر دست به کار شدند، پیشگیری پیش از وقوع فاجعه کردند، اوضاع اضطراری و وحشتناکی به وجود نیامد با وجود اینکه با بارش برف و موج سرما مردم ترس برشان داشت که اوضاعی بدتر از سالهای گذشته را تجربه نکنند. - من خودم را می بینم و اطرافم را.. خبر ندارم از روستاها و شهر های دورتر. در این حوالی مشکل حاد غیر قابل حلی نیست ظاهرن -
ظاهرن این بار نوبت استان مازنداران بود که دست و پایش را گم کند و نتواند مدیریت درستی داشته باشد و بحران ساز شده است.

وبلاگ می خوانم... صدای آقای مجری اخبار گو می آید که می گوید در مازندران و گلستان و چند استان دیگر فشار گاز "ضعیف" شده ست و بیشتر از توان و ظرفیت اداره ی گازیها دارن فعالیت می کنند..

می خوانم یکی از براداران اطلاعاتی که کمی مهربانتر بود به آنها گفت از گاز خبری نیست که نیست. پس خفه شوید

امروز می خواستم برم بیرون ولی ترسیدم از سرما.. به خودم گفتم مغازه ها که جایی نمی روند، چند روز دیگر هم می شود رفت خرید.

فکر می کنم به دوش آب گرم که از وقتی هوا سرد شده نمی دانم مشکل از آبگرمکن ست یا کم فشار شدن گاز که مدام آب سرد می شود.. می بینم این نیز غنیمت ست در کشور گل و بلبل که جای دیگر 11 روز از همین آب ولرم هم محروم مانده اند.

می خوانم ریاست محترم مجلس منتخبان امام زمان فرموده اند که در مورد قطع گاز و مشکلات ناشی از آن سیاه نمایی شده است.

فکر می کنم سیاه نمایی؟ خب منی که اینجا نشسته ام در گرما و چند روز پایم را از خانه بیرون نذاشته ام چه می فهمم از سرما؟ اگر نمی خواندم " ما اینجا به شدت به کمک احتیاج داریم " چه می دانستم در کمی دورتر چه می گذرد ؟

به قول دوستی که بی گاز و یخ زده بود: اهالی وبلاگستان فکر کنید این هم قضیه گم شدن بچه های نوشی است کمی واکنش نشان دهید لطفن!

کمک کنید این صدا بلندتر شود و شنیده شود..

Tuesday, January 08, 2008

تولدانه


در این روزهای برفی و سرد تولد ترنج عشقولی عزیزم و این آزاده ی نازنین و عزیز مبارک باشد فراوان! با کلی آرزوهای خوب.

و فردا هم تولد داداش امیر مبارک باشد.

امروز 24 سالگی من هم به تهش رسیده..

پ.ن: عکسی هم که مشاهده می کنید دو هفته پیش توسط بابا جان گرفته شده در جاده ی سیاهکل - دیلمان. که این روزها قابل تردد نیست دیگر.
و تقدیم به دوستای گل و عزیزم

Monday, January 07, 2008

این ماجرا تا کی ادامه دارد؟

شاید بهتر باشه خودتون برید و اینو بخونید و این یکی را..
شاید هیچ کدوم تا سرما را با پوست و استخون نچشیم یادمون نیفته باز یه جای کار داره می لنگه. حداقل نذاریم این بشه عادت و باز تکرار بشه. حداقل یادآوری کنیم تا شاید این وضع درست شه..

Friday, January 04, 2008

یاد باد


عکس ِ خون ِ وبلاگمان کم شده! درست از وقتی گوشی ام مرد! بخش عکاسی اینجا به حالت تعلیق در آمد!
این عکس کار من نیست. چون وقتی من و گوشی مرحومم در عکس حضور داریم و تازه دوربین هم در دست دینا بوده!! عکاسش دینا می باشد پس..
فکر کن من دلم برای اون آتلیه ی بدتر از در پیت "نیما" تنگ شده حتی! که در روزهای اول نور از همه جایش رسوخ می کرد و در روزهای آخر داروی ظهور و ثبوت دیگر یافت نمی شد.

Monday, December 31, 2007

با آرزوهای ویژه

اصلن یادم نبود امروز چندمه! نوشته ی امیر را که می خوندم، دیدم آن بالا نوشته دوشنبه 10 دی !!
چقدر زود یک سال گذشت از روزی که این را نوشتم..

Friday, December 28, 2007

برده داری نوین

16 سالش هست با شوهری 27 ساله. بیشتر از یک سال از ازدواجش می گذرد. عکسهای عروسی اش دخترکی تپل و زیبا را تصویر می کند بر عکس دخترک لاغری که اینجا نشسته.
می گوید از وقتی اومدم اینجا اشتهام باز شده. آقا مجید یک دوستی داره، مرد بد و کثیفیه. منم که چیزی نمی تونستم به آقا مجید بگم. آقا مجید خیلی وقتها با اون بود، منم فقط غصه می خوردم. الان که می دونم دیگه دور و بر آقا مجید نیست، خیالم راحته.
از شغل شوهرش فقط می داند که در یک شرکت کار می کند و مأموریت می رود. چند ماهی ساکن کرج بوده اند و یک سالی باید لاهیجان باشند و گاهی هم آقا مجید سفرهای یکی، دو روزه به تهران می رود.
شوهرش که از در بیرون رفت اجازه ی تماس گرفتن ندارد. هر وقت آقا مجید کار داشته باشد، خودش زنگ می زند. حتی اگر تهران یا شهر دیگری هم رفته باشد و 24 ساعت هم خبری نشود، باید با نگرانی و تنهایی اش بسازد و تماس نگیرد، چون آقا مجید لابد کار داشته یا سرش شلوغ بوده و آقا مجید خوشش نمی آید که تماس بگیرد و شاید عصبانی هم شود.
طرز کار ماکروویو، ضبط صوت، دی وی دی پلیر و ماهواره را فقط آقا مجید می داند. در تمام روزهایی که تنها در خانه و دور از خانواده اش سر می کند سرش به آشپزی گرم ست و تلویزیونی که انگار تنها تکنولوژی قابل استفاده در خانه بدون حضور آقا مجید ست. حتی برای خرید هم بدون حضور آقا مجید از منزل خارج نمی شود.
سایه ی قدرت آقا مجید همه جا هست حتی با نبود آقا مجید در زمان زیادی از روز.. نبودنش باعث نمی شود اتفاقی بدون رضایت او رخ دهد و دست به وسیله ای یا کاری که آقا مجید منعش کرده، بزند.
می گوید جدیدن مزاحم تلفنی داریم. آقا مجید گفته دیگه تلفن را جواب ندم تا بره روی پیغامگیر. اگه آقا مجید باشه خودش می گه تلفن را بر دار و منم جواب می دم.

Friday, December 21, 2007

اعتراف

من حتی جرأت صادق بودن با خودم را هم ندارم.
اصلن هم دوست ندارم از کسی بشنوم که صورت مسئله پاک می کنم.
گیرم که پاک کن گرفته ام دستم و مشغول پاک کردنم.. یک ریز با صبوری و یک به یک پاک می کنم..
پاک می کنم .. پاک می کنم .. پاک می کنم .. تاکی؟!
نمی دانم

Monday, December 17, 2007

این آدمهای حقیر..

باد می وزه و قطره های بارون تق تق به صورتم می خورند. همراه باد صدایی به گوشم می رسه.
نمی خوام صدای مزاحمی لذت قدم زدن در این هوای پاییزی و برگ ریزان را کم کنه. قدم هاش را حس می کنم که دنبال من در حرکتند.. قدم هام را کند می کنم تا بگذره، مرد سیاه پوشی با سیگاری در دست و کلاهی که تا گوشهاش پایین اومده از کنارم می گذره.
عوض کردن مسیر هم انگار کمکی نمی کنه.. غریبه ی مزاحم با اصرار به صحبت هاش ادامه می ده و شرح خلاصه ای از اسم و آدرس و شماره تماس و شغلش را پشت سر هم تکرار می کنه با افزودن جملاتی مبنی بر اینکه منتظر جواب و تماس هست.
می گم دهنت را ببند .. نه! نمی گم. هیچ صدایی از لبهام خارج نمی شه، صورت سردم حرکتی هم نمی کنه، لبهام نمی جنبه و به راهم ادامه می دم.
مزاحم سمج همراهیم می کنه. راهم را از بین آدمهایی که از روبرو می یان باز می کنم. به خودم می گم این بار اگه حرفی زد حتمن یه چیزی بهش می گم! همینجوری بخواد بیاد دنبالم و اراجیف بگه چی؟
هیچ صدایی از لبهام خارج نمی شه، صورت سردم حرکتی هم نمی کنه، لبهام تکون نمی خوره..
تو فکر هام غرق بودم در پی عکس العمل! انگار صدایی دیگه نمی یاد. دور و برم را نگاه می کنم، اثری ازش نیست.
و هنوز فکر می کنم چه عکس العملی باید نشون می دادم در مقابل این آدمهایی که تجاوز می کنن به حریمها و همیشه هم به این راحتی ها نمی روند.

Friday, December 14, 2007

زاغ ِ سیاه من

لطفن زاغ ِ سیاه مرا چوب نزنید!
زاغ ِ سیاه من دردش می گیرد. غصه روی دلش جمع می شود و شاید اشکی قلپ قلپ از چشمانش سرازیر شود.
زاغ ِ سیاه من که با کسی دشمنی ندارد. زاغ ِ سیاه من همیشه سرش به کار خودش جمع ست و کاری به کسی هم ندارد.
زاغ ِ سیاه من حواسش هم هست که اشتباهی پایش را در کفش کسی فرو نکند ولی نمی داند چرا خیلی وقتها پای بقیه داخل کفشش است. زاغ ِ سیاه من که نمی تواند هی پرواز کند و برود دورتر و دورتر، کفش جدید بخرد تا کسی باز پایش را سهون یا عمدن توی کفشش نکند و حس مالکیت خودش و کفشش را نداشته باشد.
زاغ ِ سیاه طفلکی من چه گناهی مرتکب شده ست مگر؟
زاغ ِ سیاه من دلش به تلنگری می شکند، چینی نازک تنهایی اش کدر می شود و با صدای جیرینگی می ریزد، بعد آشوب می شود در دلش و هوای رفتن بی تابش می کند.
لطفن زاغ ِ سیاه مرا چوب نزنید. زاغ ِ سیاه من روحش آشفته می شود..

Thursday, December 13, 2007

پیشنهاد منطقی و عالی !

در راستای طرح جدید زمستانه:
فاطمه آليا رئيس فراکسيون زنان هم به خانم ها پيشنهاد کرد که با پوشيدن يک لباس گشاد مانند چادر يا مانتو اين مشکل را حل کنند تا بتوانند زير آن چکمه راحتي با شلوار کوتاه بپوشند.

من واقعن در عجبم از اینهمه هوش و فراست ! چرا به فکر ما نرسید؟ بیخود هی در بوق و کرنا کردید که چکمه هایتان را مجبورید فقط تماشا کنید، این هم راه حل !
حالا دیگر مشکلتان چیست؟! خوشی زده زیر دلتان وگرنه چکمه که همش بهانه ست. مگر کسی با نپوشیدن چکمه از دنیا می رود؟ چرا انقدر وقت این مسئولین محترم را با انتقادات بی موردتان می گیرید؟
" به قول رئيس جمهور منتقدان عينک خودخواهی و بدبينی را بايد بردارند "
رئیس جمهور عزیز که باز هفته ی آینده عازم سفر هستند، خدا خیرشان بدهد که هیچ وقت، وقت ندارند و دایم در سفر هستند. من از آن روزی می ترسم که ایشون خدای نکرده وقت اضافی پیدا کنند تا باز نظریه های عجیب و غیر قابل جبران ارائه کنند. آن وقت همینهایی که مدام انتقاد می کنند به سفر های جناب رئیس آن موقع می توانند کاری کنند؟!

Saturday, December 08, 2007

پشت تلفن عمومی

خواهرم دوستان کمی داره. خیلی محدود.. با هیچ کدوم از دوستان دوران مدرسه اش در حال حاضر ارتباطی نداره و حتی شماره تماسی هم ندارن از هم. حلقه ی دوستاش محدود می شه به چند تا از دوستان نزدیک من و چند تا همکلاسی دانشگاه (که 10 نفر هم نمی شن). بنابراین شماره موبایلش که از اول هم به اسم خودش بوده و از شخص دیگری خریداری نشده، را یه تعداد فامیل و چند تا دوست دارن.
از چند ماه پیش مزاحمت ها شروع شدند. آدمهایی که با مریم خانم کار داشتن ولی با یکی دو بار گفتن اینکه "اشتباه گرفتید" "این شماره ی مریم نامی نیست و لطفن مزاحم نشید " خاتمه پیدا کرد.
بعد سر و کله ی سهیلا پیدا شد. آدمهای جدید با سهیلا خانم کار داشتن که به همون ترتیب بالا، اینا هم از سر باز شدند.
حالا یه آدم جدید پیدا شده که اسمی نمی آره ولی مطمئنه که اشتباه نگرفته! چند روز دایورت بودن شماره روی گوشی بابا و حتی فحش خوردن اون آدم هم نتیجه ای نداد. همچنان روزی چند بار تماس می گیره با اینکه مامان جواب می ده و حتی بهش گفت تو همسن و سال بچه ی من هستی ولی آقای مزاحم فرمودند براش مهم نیست! خاموش بودن چند روزه گوشی و جواب ندادن هم نتیجه ای را در بر نداشت.
به فکر شکایت کردن افتادیم چون آقای مزاحم بهشون بر خوره بود که کسی جوابش را نمی ده و تهدید فرموده بودن شماره را توی تمام باجه های تلفن شهر های اطراف خواهد نوشت و امروز اولین مزاحمی که شماره را توی باجه ی تلفن دیده بود هم سر و کله اش پیدا شد که با حرفهای زننده ای مامان را مورد عنایت قرار دادن که زبونش بند اومده بود و فقط قطع کرد.

مامان زنگ زد 110 که بپرسه قابل پیگیری هست کسی که از تلفن عمومی مزاحمت ایجاد می کنه یا نه؟! آقای پلیس اول پیشنهاد کرد می تونید از طریق دادگستری شکایت کنید ولی وقتی فهمید این آدم فقط از تلفن عمومی زنگ می زنه راهکارهای دیگه ای ارائه داد!

پیشنهادات پلیس وظیفه شناس:
شمارتون را عوض کنید
ببینید کی باهاتون خصومت داره
شوهر دارید؟ با هماهنگی شوهرتون قرار بذارید با این آدم و برید سر قرار ! تا به محض اومدنش شوهرتون دستگیرش کنه و تحویل ما بدید.

به این نمی گن سلب آرامش و آزار روحی ؟! جرم محسوب نمی شه که قابل پیگیری باشه؟

Tuesday, December 04, 2007

فلاش بک

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا ،
یا من تو را می کشم یا
تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
که انسان کودک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلن این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر عقب
که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود که می بود در دشتهای دور
آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و
پرندگان به زمین
زمین!
نه به عقب تر برگرد
بگذار خدا دستهایش را دوباره بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت


گروس عبدالملکیان

Saturday, December 01, 2007

نپرس چرا

نوشته " جلوه جواهری بازداشت شد " .. نمی پرسم چرا؟
چرایی وجود ندارد.. لابد دلیلی هر چند ساده و بی اهمیت برای بازداشت آدمی پیدا می شود.

مگر کسی هزاران "چرا" ی دیگر را پاسخی یافت؟ پاسخگویی هم مگر هست؟

می ترسم از این سرزمین..

Sunday, November 25, 2007

قشر تحصیلکرده

همون جلسه ی اول که پسر رفته بود دختر را ببیند، دختر هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت حق طلاق می خواهم و حق حضانت! پسر هم کمی فکر کرده بود و گفت باشه!
تماس ها برای آشنایی بیشتر شد و حرفهای مشترک و علایق مشترک و ... کنکاش شد تا پسر رسمن با خانواده رفت منزل ِ دختر برای خواستگاری.
و تازه بعد از آن خانواده ی پسر مطلع شدند از موافقت پسرشان برای حق طلاق و همگی به مرد 30 ساله ! تشر زدند که چرا بدون مشورت و اطلاع ما موافقت کردی!
خواهر ِ متأهل پسر(پزشک ِ شاغل در پزشک قانونی تهران) فرمودند همه ی اونایی که حق طلاق گرفتن، بعدن طلاق می گیرن!
خواهر ِ کوچک پسر(دانشجوی دندانپزشکی ِ دانشگاه تهران) هم متعاقبن با حق طلاق مخالفت کرده اند!
ازدواج هم معلق شده تا اطلاع ثانوی!

یکی می گفت دختر هایی که در فلان روستا و فلان جا و فلان کوره دهات زندگی می کنن چه می فهمن از این حق و حقوق؟ اگه راست می گی برو همونجا! یک روز هم حاضر نیستی اونجا زندگی کنی..
یکی بگوید وقتی قشر تحصیلکرده یمان استدلالش این ست هر که حق طلاق گرفت زندگی اش از هم می پاشد، چه انتظاریست از دخترک روستایی که شاید تا حال گذرش به اینترنت و کتابخانه نیفتاده و روزنامه به کوره دهاتشان که شاید روی هیچ نقشه ای نیست، نمی رسد..

Wednesday, November 21, 2007

ریشه ی طلاق

شبکه یک برنامه ای پخش می کرد درباره ی ریشه های طلاق. مابین گفته های کارشناس برنامه، افراد دیگه ای هم به اظهار نظر می پرداختند و هر کدوم یکی، دو عامل را به عنوان دلیلی اصلی عنوان می کردند.
خانمی می گه: "ماهواره" ! ابتدا که وارد خونه می شه متوجه اش نمی شن ولی یکباره خانم یه خودش میاد و می بینه چه ضربه ای به زندگیش وارد شده..
و تصویری از دیش های روی پشت بام – احتمالن برای اینکه دقیقتر متوجه بشید – به نمایش در می آد.

Monday, November 19, 2007

اینهمه ترس چرا؟

من دلیل اینهمه ترس را نمی فهمم.. امثال دلارام و مریم چه خطری می تونن برای این امنیت ملی داشته باشن که باید با شلاق و زندان این به ظاهر امنیت را از خطر رهانید؟

امنیت ملی چیه که با کارهای داوطلبانه و آگاهی دادن به این مردم به خطر می افته و به فنا می ره؟ این امنیت چیه که با شلاق و تازیانه و حبس و ارعاب به دست میاد؟

آقایان خونسردی خودتون را حفظ کنید.. نیازی به اینهمه لرزیدن نیست..

پ.ن: بازداشت مریم حسین خواه غیر قانونی است

Friday, November 16, 2007

منم دوستت ندارم

يک کودک زنجانی در مسابقه يی با عنوان «نامه يی به رئيس جمهور» نوشته بود؛ «من رئيس جمهور را دوست ندارم، اما اگر برايم يک دوچرخه بخرد او را دوست دارم.»
اندکی بعد از سوی نهاد رياست جمهوری و از طريق استانداری دوچرخه یی برای اين کودک ارسال شد.

منم آقای رئیس جمهور را دوست ندارم! ولی هر چی فکر کردم هیچ چیزی باعث نمی شه که دوستش داشته باشم..
فقط اگه لطف کنه بی خیال رئیس جمهور بودن و گند زدن بشه، شاید کمتر بدم بیاد ازش.

Wednesday, November 14, 2007

قهرمان؟ الگو؟ نمونه؟



این روزها در هر بخش خبر ورزشی چهره ی پسرک مو سیخ سیخی مدال آور به چشم می خوره. مخصوصن اگه پدرتون مشتری ثابت خبر ورزشی ساعت 13:15 شبکه 3 باشه و شما هم توفیق اجباری پیدا کنید گاهی..
این یکی، دو روزه هر بار یه خبر از مسابقات جهانی ووشو پخش کردن، امکان نداشته از مدالی که آقای فرشاد عربی مقدم گرفته حرفی زده نشه و یه مصاحبه ی حداقل چند ثانیه ای را دوباره و چند باره پخش نکنن.
هر بار که قیافه اش را دیدم یاد این افتادم که ایشون با این مدل مو و ابروهای تمیز شده اش تا حال از جلوی ماشین های گشت ارشاد رد شده؟!
.
.
پ.ن: عکس بهتری پیدا نکردم. یکی از بخش های خبر ورزشی را مشاهده بفرمایید که دوربین زوم شده روی صورت این قهرمان!!