Wednesday, July 30, 2008

یک دست !

من: مهرشاد مگه نگفتم تیکه تیکه رنگ نذار؟ باید یکدست باشه عزیزم

قلمو را برمی دارم و می زنم توی آب و روی کاغذ می کشم در جهت ماسمالی!!

من: ببین مهرشاد.. اینجوری باید همه جاش یه رنگ باشه. یکدست رنگ بزن. یک دست باید باشه..

با تعجب نگاهم می کند، یک دستش را می گیرد جلوی صورتم و می گوید : یعنی اینجوری خانم؟

Sunday, July 27, 2008

روستای پیرکوه - دیلمان


این عکس از داخل ماشین در حال حرکت گرفته شده..

Wednesday, July 23, 2008

همینجوری خوبه


می گویم: چشمهاش را رنگ نکردی..
سر تکان می دهد و می گوید " همینجوری خوبه "
می گویم: چشمهای خودت رنگ نداره؟ چه رنگیه؟
کمی مکث می کند و می گوید " فکر کنم سیاه باشه "
می گویم: بذار نگاه کنم.. قهوه ای پر رنگ ه ! چشمهای من چه رنگیه؟
خیره می شود به چشمهایم و می گوید " سفید داره، وسطش.. اینجا سیاهه ! - و کم مانده انگشتش را فرو کند در چشمم. با انگشت اشاره می کند به وسط چشمم -
می گویم: فقط همین؟ رنگ دیگه ای نیست؟
با دقت بیشتری نگاه می کند و می گوید " قهوه ای هم هست"
می پرسم: دیگه چه رنگی؟ دوباره نگاه می کند و می گوید " قرمز هم هست "
می گویم: غیر از اون سیاه و سفید و قرمز.. رنگ دیگری نیست؟
می گوید " گفتم که!! قهوه ای هم هست"
بی خیال می شوم. مویرگ های قرمز داخل چشمم و چند خط قهوه ای این میانه را دیده ولی اینهمه رنگ سبز را نمی خواهد ببیند!
می گویم: امین! چشم های این هم رنگ می خواد پس..
می گوید " همینجوری خوبه. مامانم کی میاد؟ "

Tuesday, July 22, 2008

برگی از کلاس ادبی

اگر همه دنیا دست من بود به همه جا سفر می کردم مثل بندر اباس، اوروپا ترکیه
بعد برمی گشتم و یک شغل انتخاب می کردم مثل سبزی فروشی، لباس فروشی و سوکت مارکت.

سینا میم - ٧ ساله

Sunday, July 20, 2008

بارونس های درخت نشین "یا" دو بلاگر بر درخت *


حسابی در طی بالا رفتن و پایین آمدن از این درخت خندیدیم. دینا هم تمام مدت داشت فیلم می گرفت و الان یک فیلم کمدی هم داریم :دی

تا ساعتی بعد سرفه و عطسه دست از سرمان بر نداشت. نمی دانم روی شاخ و برگ این درخته چه بود که از وقتی رفتیم آن بالا افتادیم به سرفه کردن.

پ.ن: یادم آمد مادرم یک بار هم نگفت مواظب خودت باش و نیفتی و ... فقط نگران شاخه های درخت بود و می گفت مواظب باش شاخه ها را نشکنی!


* عنوان از اون یکی خانوم بلاگر

Thursday, July 17, 2008

مهربونی !!

این ویدئوی پویا را دیده اید؟ امروز اتفاقی دیدم..

آقای خواننده می فرماید: البته که زیبایی / زیبا مثل گلهایی و ...
ولی بیشتر از اینها

مهربونیت را دوست دارم / خانومیت را دوست دارم / با وفا بودنت را / با صفا بودنت را / دوست دارم
خانم میز غذا را حاضر می کند و غذا می ذاره روی میز!

آقا می فرماید: مهربونیت را دوست دارم / خانومیت را دوست دارم و ...
خانم میز را تمیز می کنند و دستمال می کشند.

آقا می فرماید: مهربونیت را دوست دارم / خانومیت را دوست دارم و ...
خانم لباس ها را اتو می زند..


به پیشنهاد دوستی عزیز ، اینجا ساخته شد..

و قراره ساخته و پرداخته های ذهنم را بنویسم. به نوعی روایت هایی از زاویه ی دید خودم به عکس ها و تصاویر..

Tuesday, July 15, 2008

پدر

امروز به پیشنهاد آناهیتا موضوع نقاشی و کلاس ادبی "پدر " بود. اینم چند تا از نقاشی های شاگردهام..

نقاشی آریا ی 6 ساله.. آریا پدرش را در مرکز کشیده و ماشینش را در سمت راست. سمت چپ -بالا- عروسکی که پدرش براش خریده و خیلی دوستش داره، سمت چپ -پایین- فوتبال دستی که پدرش براش خریده را کشیده که براش یادآور پدر هستند.


نقاشی مهدی 6 ساله که پدرش و ماشینش را کشیده


نقاشی پوریا ی 9 ساله..

نقاشی علی که فکر کنم 8 سالش باشد. پدرش را روی مبل و جلوی تلویزیون در حال تماشای فوتبال کشیده. می گفت پدرش خیلی فوتبال دوست دارد.

نقاشی سالار 7 ساله. دریا کشیده چون پدرش خیلی دریا را دوست دارد
..
برای دیدن سایز بزرگتر می تونید روی عکس ها کلیک کنید.
.
چند تا نقاشی دیگه را اینجا می تونید ببینید.

Monday, July 14, 2008



لاهیجان
.
.
پ.ن: برای دیدن سایز بزرگتر می تونید روی عکس ها کلیک کنید.

پی نوشت دیرهنگام

من الان یادم افتاد یه توضیح در این مورد بدهم! ظاهرن دوستان اشتباه تصور کرده اند!
والا بنده هنوز که هنوزه تو آرایش کردن خودم موندم چه برسه به اینکه رو صورت کس دیگری بخوام نقش و نگار بزنم.. مسلمن آرایشگری آخرین گزینه ای خواهد بود که یه زمانی از فرط بیکاری و فشار زندگی بخوام بهش رو بیارم!!
این متن هم از روی کارت ویزیت همکلاسی سابق دانشگاه و دوست عزیزم نوشته شده ست!

Saturday, July 12, 2008

برمی گردم ! حتمن

چهارشنبه صبح رسیدم خانه با مهمانی خیلی عزیز..

لپ تاپ را سپرده بودم دست پسرعموهه ولی یکباره رفته بود سفر.. امروز ظهر موقتن لپ تاپم را گرفتم و باید پسش بدم که نه فارسی و نه هیچ برنامه ای رویش نصب نیست..

حال من خوب ست و حسابی خوش گذرانده ام این روزها را و جای خالی اینترنت و تکنولوژی هم هیچ احساس نشد! :دی

Wednesday, July 02, 2008

چند روزی می روم تَرک !!

فعلن..

Tuesday, July 01, 2008

می شود آیا؟!

Monday, June 30, 2008

این روزها خواب آلوده و گیج و گنگ می گذرند..


تقریبن بی ربط: آدمی که دوستش داری یا آدمی که دوستت دارد؟

ایهام

از دنیا باید ترسید !

Friday, June 27, 2008

بعضی روزها خدا یک بغل ِ نرم و گنده ست که منو در آغوش گرفته..
ابتدای خواب دیشبم یادم نمی آید.. یادم هست کمی پیش از بیدار شدنم درباره ی محسن نامجو و سبک موسیقی و آثارش برای خاله جانم صحبت می کردم!


پ.ن: از پارسال که سینا یه سی دی آهنگهای نامجو داد بهم، فکر کنم فقط یکی دوبار چند تا تراکش را گوش کردم.

Thursday, June 26, 2008

توجه کرده اید به انتهای این پست ها؟ همین پایین نوشته ها..
بلاخره ی بالاخره به مدد این آقای مهربون کامنتدونی هالواسکن هم اضافه شد این زیر.

Tuesday, June 24, 2008

روزهای خیس و خنک

من عاشق این هوای نامتعادل ِ معتدل هستم! که حتی وسط گرمای تابستان هم می تواند سرد شود، مثل پاییز شرشر و یکریز باران ببارد، سبزی گرد و غبار گرفته از گرمای طاقت فرسای تابستان رنگی دوباره بگیرد و مجال دلبری کردن بیابد.

Sunday, June 22, 2008

ذکر مصیبت !!

این آقاهه بالاخره دیروز زنگ زد که می خواهد بیایید مشکلات اینترنتیمان را حل کند ولی هم من لپ تاپم یهو افتاده بود به روغن سوزی و تازه داده بودم به پسرعمو جان و هم کامپیوتر را داده بودیم که مشکلاتش را مرتفع کند و هم من سر کار بودم و منزل تشریف نداشتم و خلاصه همه چیز در عدم همکاری بود و کنسلش کردم برای روز بعد تازه بعد از ساعت 7و نیم.
فکرش را هم نمی کردم انقدر آدمهای مهربان و خوش قولی باشند.. رأس ساعت که تازه داشتم جور و پلاسم را جمع می کردم تا از کانون بزنم بیرون و خودم را به فیروزه برسانم تماس گرفت که من دارم میام!
بدو بدو رفتم لپ تاپ را پس گرفتم با همه ی عیب و ایرادش، آقای برق کار که از صبح قرار بود تشریف بیاورند را پیدا کرده ام که زود بیا یه سیم تلفن برسان به اتاقم و باز همه چیز پیچیده بود به همدیگر..
ولی من و آقای اینترنتی و آقای برقکار تقریبن با هم رسیدیم خانه..
ولی خدا نیامرزد سازندگان ویروس را که معلوم نیست چه بلایی سر لپ تاپم آورده اند که صدایش گوشخراش شده و ریپ می زند..
حالا که مشکل بی اینترنتی مان حل شد، معلوم نیست کی لپ تاپم دوباره زنده شود..

اصلن این روزها خوب نیست. همه چیز در کمال ناهمانگی ست و حسابی شلوغ ست.