به سمت بالا حرکت کردیم. راهنمایمان چنان سریع و چابک از صخرهها بالا میرفت که تا سر برگردانی سر از نقطهی جدیدی در آورده بود. کمی دور خودمان گشتیم که گفت صبر کنید. از یک سوراخی داخل رفت و سر از جای دیگری درآورد. کمی بعد جای" یخچال بزرگ" را بین سنگها پیدا کرد و برگشت تا ما را همراه خود ببرد. گودالی بین صخرهها بود که با آرامش تمام نشسته بود لبهاش. یک لحظه ترسیدم پرت شود پایین. گفت تابستان با دوستانش میرود آن پایین و نگرانش نباشم. به نقل از مادرش تعریف کرد اینجا قبلن آب بوده و جریان داشته ولی بعد از زلزله سنگها روی هم آمدهاند.
Sunday, June 06, 2010
روستای ملومه - 2
به سمت بالا حرکت کردیم. راهنمایمان چنان سریع و چابک از صخرهها بالا میرفت که تا سر برگردانی سر از نقطهی جدیدی در آورده بود. کمی دور خودمان گشتیم که گفت صبر کنید. از یک سوراخی داخل رفت و سر از جای دیگری درآورد. کمی بعد جای" یخچال بزرگ" را بین سنگها پیدا کرد و برگشت تا ما را همراه خود ببرد. گودالی بین صخرهها بود که با آرامش تمام نشسته بود لبهاش. یک لحظه ترسیدم پرت شود پایین. گفت تابستان با دوستانش میرود آن پایین و نگرانش نباشم. به نقل از مادرش تعریف کرد اینجا قبلن آب بوده و جریان داشته ولی بعد از زلزله سنگها روی هم آمدهاند.
روستای ملومه - 1
Thursday, May 27, 2010
Sunday, May 23, 2010
بعدش خواست برگرده زمین، دید زمین هم چیزی نیست جز یه سطل وارونهی تو خالی. پسرک خیلی تنها شد، نشست و زد زیر گریه، اون هنوز هم اونجا نشسته و خیلی تنهاست. "
نمایشنامه ویتسک؛ گتورک بوشنر؛ ناصر حسینیمهر؛ نشر ققنوس
Friday, May 07, 2010
گفتم: دیگر کار از کار گذشته. دوستم بلیط گرفته و باید بروم.
خودم را آماده کردم یک تئاتر بد ببینم. و برعکس انتظارم خوب بود و راحتتر توانستم خوبیهای کار را ببینم و بدیها آنقدر توی ذوقم نزد.
پروفسور بوبوس یک کار فانتزی ست. با طراحی لباس و گریمی که بیشتر بر این امر صحه میگذارد. اولین تصوری که با آمدن مادر (فاطمه نقوی) و دو دخترش (لیلی رشیدی و ستاره پسیانی) روی صحنه برایم شکل گرفت، دیدن نامادری سیندرلا و دخترانش بود. با همان هوش اندک و قیافههای زشت که میخواهند پسر پادشاه - مرد پولدار و صاحب منسب قصه (آتیلا پسیانی) - را تحت تاثیر قراردهند تا از ازدواج با سیندرلا - دختری از طبقهی اجتماعی پایین اما زیبا (هانیه توسلی) - خودداری کند و یکی از دخترها را برگزیند.
در کنار این رقابت برای ازدواج و فریب مرد پولدار، پروفسور بوبوس قصهی قیام ست و آدمهای اشتباهی که درگیر سیاست میشوند. ما آدمهای بعد از انتخابات آدمهای حساسی شدهایم. هر چیزی که اندک شباهتی به زندگیمان داشته باشد ما را به وجد میآورد و سریعن شاخکهایمان را تکان می دهد. و شاید از دلایل استقبال از این نمایش قسمتهایی ست که انگشت میگذارد روی همین نقاط حساس. مثل وقتی که پروفسور بوبوس (رضا کیانیان) خطاب به بازیگر مقابلش (بابک حمیدیان) میگوید: من هر وقت از عدالت حرف میزنم، اینا می خندن. و او جواب می دهد: چون ندیدن!
یا وقتی که رضا کیانیان به زنی که ادعا می کند دکترای فلسفه دارد (فاطمه نقوی) می گوید: نکنه تو هم دکترات را از آکسفورد گرفتی؟
اگر قصد دارید به دیدن این تئاتر بروید، توصیه می کنم انتظار دیدن شاهکار نداشته باشید. بی توقع بروید تا توی ذوقتان نخورد و از دیدن این نمایش 2 ساعته خسته نشوید.
Saturday, March 20, 2010
Tuesday, March 16, 2010
Friday, January 08, 2010
و طبق تقویم 26سال پیش" دنیا " هم متولد شده..
Wednesday, October 07, 2009
Tuesday, September 22, 2009
زمانهی ما
آذر و امجدیه؛ ویدا مشایخی؛ انتشارات خجسته
حرفهای این داستان مربوط به 1343 ست و احتمالن تا الان بارها مشابهاش را شنیدهایم. زمان ما و زمان پدر مادرهایمان. امنیت و آرامش آن موقع و گرگهایی که حال به کمین نشستهاند.
مادری به دخترش که میشود همسن و سال مادرم و مادرم به دخترش گفته.. چیز جدیدی نیست..
فقط موقع خواندنش یک لحظه فکر کردم 20-30 سال بعد، ما هم به فرزندانمان می گوییم - یا میتوانیم بگوییم - زمان ما شهر امنتر بود؟ اینهمه ناامنی نبود؟ آسایش بود؟ امنیت بود؟ آرامش بود؟ بیشتر و بهتر از حال؟
Monday, July 20, 2009
دلم پرت شدن وسط برف میخواهد. دلم زمستان میخواهد و خنکی باد.. دلم سرما میخواهد..
گرم ست خیلی
Friday, June 26, 2009
بیانیهی جمعی از وبلاگنویسان در رابطه با انتخابات ریاست جمهوری و وقایع پس از آن
۲) ما قانون شکنیهای پیشآمده در انتخابات ریاست جمهوری و وقایع غمانگیز پساز آن را آفتی بزرگ بر جمهوریت نظام میدانیم و با توجه به شواهد و دلایلمتعددی که برخی از نامزدهای محترم و دیگران ارائه دادهاند، تخلفهای عمده وبیسابقهی انتخاباتی را محرز دانسته، خواستار ابطال نتایج و برگزاریی مجددانتخابات هستیم.
۳) حرکتهایی چون اخراج خبرنگاران خارجی و دستگیری روزنامهنگاران داخلی،سانسور اخبار و وارونه جلوه دادن آنها، قطع شبکهی پیام کوتاه و فیلترینگ شدیداینترنت نمیتواند صدای مردم ایران را خاموش کند که تاریکی و خفقان ابدی نخواهدبود. ما حکومت ایران را به شفافیت و تعامل دوستانه با مردم آن سرزمین دعوتکرده، امید داریم در آینده شکاف عظیم بین مردم و حکومت کمتر شود.
پنجم تیرماه ۱۳۸۸ خورشیدی
بخشی از جامعهی بزرگ وبلاگنویسان ایرانی
Statement by a group of Iranian bloggers about the Presidential electionsand the subsequent events
1) We, a group of Iranian bloggers, strongly condemn the violent andrepressive confrontation of Iranian government against Iranian people'slegitimate and peaceful demonstrations and ask government officials tocomply with Article 27 of the Islamic Republic of Iran's Constitutionwhich emphasizes "Public gatherings and marches may be freely held, providedarms are not carried and that they are not detrimental to the fundamentalprinciples of Islam."
2) We consider the violations in the presidential elections, and their sadconsequences a big blow to the democratic principles of the Islamic Republicregime, and observing the mounting evidence of fraud presented by thecandidates and others, we believe that election fraud is obvious and we askfor a new election.
3) Actions such as deporting foreign reporters, arresting local journalists,censorship of the news and misrepresenting the facts, cutting off the SMSnetwork and filtering of the internet cannot silence the voices of Iranianpeople as no darkness and suffocation can go on forever. We invite theIranian government to honest and friendly interaction with its people and wehope to witness the narrowing of the huge gap between people and thegovernment.
A part of the large community of Iranian bloggers
June 26, 2009
Saturday, June 13, 2009
از چه می ترسید؟
Friday, June 12, 2009
لطفن
Saturday, June 06, 2009
Monday, June 01, 2009
به پیشنهاد همان دوست قسمتی از این گفتگو را که باید به خواست استاد بی کم و کاست، بدون هیچ ویراستاری و دست بردن به لحن و جملات مکتوب می شد.. می گذارم اینجا. حرفهای ما بعد از اولین برنامه ی تلویزیونی میرحسین موسوی ست..
من- بیا به روز کمی صحبت کنیم. من داشتم فکر میکردم که یه قسمت از اون مکالمه ای که ما اون روز در مورد انتخابات انجام دادیم. سوژه ی خوبیه..
او : کدوم بحثش؟
من- اونکه من با این سوال شروع کردم، از تو پرسیدم که از اوضاع انتخابات چه خبر؟ اینجا من نه اینترنت دارم و روزنامه و تلویزیون و کلن از جهان بی خبرم.
او : گفتی که فضای اونجا خیلی سرده و خبری توی اون شهر دانشجویی نیست.
من- آره. من چیزی نمی بینم. حتی تو لاهیجان هم من امروز بودم..
او : آها! مایلم وسط بحث بگم که استاد ما می خواست بیاد شهسوار عروسی.
من- خب؟
او : استاد ما خودش رشتیه و می خواست بیاد شهسوار عروسی. بعد ما خوشحال بودیم که کلاس را می پیچونه.. بعد دیدیم پنجشنبه پا شد اومد و گفت دوماد چون زن دوم داشت، عروسی بهم خورد.
می خندم و می گویم خیلی باحال بود! الان این عروسی زن دومش بود یا اولش؟
او : نه.. دوماد نگفته که یه بار عروسی کرده و حتی بچه ها شایعه کردن یه بچه هم داشته.
من- پس اینطور
او : خب.. داشتی می گفتی که توی تنکابن هیچ خبری از انتخابات نیست.
من- بله! قرار شد ما یه بحث جدی کنیم با هم.. ( و می خندیدم)
او : به نظرت ما تو این مدتی که با هم حرف می زنیم، هیچ وقت بحث جدی داشتیم؟
من- چرا.. دقیقن وقتهایی که ما قرار نبوده بحث جدی داشته باشیم، بحث جدی داشتیم اگه توجه کنی
او : یعنی الان بحث جدی مون نمیاد.. مشکل اینه که این بوقه هی به ما یادآوری میکنه
من- به خاطر اینکه خیلی وقتها در مورد همین نت، در مورد انتخابات، در مورد اجتماع و اتفاقات، در مورد دغدغه ها و در مورد خیلی چیزها صحبت کردیم و خیلی هم بحث به خوبی پیش رفت.
او : آره. مشکل جدی اینه که بخشی از اونها کله پاچه بار گذاشتن آدمهای مختلفه.
من- نه! غیر از اون.. می گم همین بحث انتخابات را پیش ببریم و اینکه اوضاع خیلی بده کلن.
او : من همین الان یه نت توی فیس بوک و وبلاگم گذاشتم. دیشب میرحسین موسوی خیلی بد صحبت کرد به نظرم. یعنی بعد از 20 سال از اینکه به گفته ی خودش از تلویزیون محروم بود.. اومد و در نیم ساعتی که در اختیار داشت و تلویزیون مفت در اختیارش گذاشته بود، شروع کرد یه سری مزخرفات در مورد پرتقال، برنج باسماتی و نمیدونم.. از این چیزها گفت. یه 7-8 دقیقه ی اولش که تشکر کرد. 6-7 دقیقه اش هم که مثلن پرتقال و کیوی کارهای شمال و اینها را برگشت گفت. بعد 15 دقیقه ی باقیمانده را شروع کرد هر چی به ذهنش می اومد را میگفت. الان این آقام محسن رضایی که این جلو نشسته و بلد هم نیست از رو بخونه لااقل یه کاغذ دستش هست که از روی اون داره میخونه. آقام میرحسین دیشب خیلی بد صحبت میکرد.
ببین من در این دو ماه داشتم پیگیری می کردم ببینم میرحسین چی میگه. میرحسین نه تنها هیچ اسمی از خاتمی و اصلاحات.. چرا خیلی خنده دار ته صحبتش گفت که من مشاور آقای خاتمی بودم. امیدوارم راه اصلاحات ادامه پیدا کنه. در صورتی که باید اصلن به نظر من، من به عنوان یه دانشجوی بی سواد ارتباطات معتقد بودم که این امشب میاد و میگه من میرحسین موسوی ام. نخست وزیر دوره ی جنگ، توی روزهایی دارید اینو می شنوید که خرمشهر موضوعش دوباره تازه شده به خاطر سالگردش. من اینم.. توی 20 سالی که گذشته، من توی سوراخ قایم نشده بودم. فلان جا بودم. فلان جا بودم و مهمتر از اون اگه 2 بار قبلی از من خواستن، التماس کردن من به این دلیل نیومدم و الان که از من خیلی نخواستن خودم اومدم به گفته ی کروبی و یا یه سری از دور و بری های خاتمی.. من به این دلیل اومدم ولی هیچ کدوم از این ها را نگفت و شروع کرد یه سری خاطره ی پرت و پلا گفتن از سیگار و نمیدونم.. شاه عباس تاجر ابریشم بوده و امیرکبیر نمیدونم فلان کارو کرد و بعد یهو از هر چی هم که تو ذهنش اومد یه سری کلیات گفت و قضیه را تمام کرد، رفت. من حس کردم این بعیده که مشاورهای روابط عمومی و اینها.. تبلیغات دور و برش نباشه. حدس زدم این همه رو پیچونده و اومده نشسته اینجا داره گپ میزنه و احساس کرده که خب الان زده حسابی پای چشم رقیبش را کبود کرده، رفته. در صورتیکه تحلیل من این بود، دیشب هم توی فیس بوک نوشتم، طرفدارهای موسوی که من خودم هم هنوز جزءشون ام، اومدن به من توپیدن و حتی بعضی هاشون مسج شخصی گذاشتن که تو داری همه را ناامید می کنی با این حرفت ولی من گفتم اولن این آدم برای من مقدس نیست.
من- دلیل نداره تعصب کور داشته باشیم نسبت بهش..
او : خیلی خب. اگه نتونیم به میرحسین هم، مثل اینکه نمیتونیم به احمدی نژاد انتقاد کنیم، به این هم نتونیم انتقاد کنیم که بهتره احمدی نژاد بمونه. این یک.. مهمتر اینکه این آدم واقعن داره ما رو ناامید می کنه و اگر قرار باشه با گفتمان احمدی نژاد صحبت بکنه که احمدی نژاد خودش 4ساله استاد این گفتمانه.
من- و تازه بیشتر هم به نتیجه داره میرسه.
او : و خیلی با صراحت بیشتر، با 4 سال تریبون بیشتر، با شناخته شدگی بیشتر .. بنابراین این آدم باید بیاد و بگه من اگه 20 سال نیومدم برای این نیومدم و اگه الان اومدم برای این اومدم ولی هیچ خبری از این حرفها نبود. شروع کرد یه سری کلیات گفتن و تقریبن داشتم به این فکر میکردم که اگه مثلن روزنامه کیهان بخواد میرحسین را خراب کنه کافیه سوتیترهایی که از حرفهای دیشبش در میاره رو خیلی ساده برجسته کنه و بگه بله شاه عباس تاجر ابریشم بود. امام گفت سیگار را گرون نکنید چون جبهه ها خلوت میشه. از این جور چیزها.. هیچ نیازی به طنز و طعن و مسخره کردن نیست. این صحبت ها به نظر من به اندازه ی کافی خنده دار بودن و فضا خیلی ناامید کننده ست. واقعن ناامید کننده ست.
من- و خب داره عملن ... ناامیدمون کرد دیگه، دیگه چه کار میخواست کنه؟
او : همون.. باز من با این وجود.. مثل کبک سرم را میکنم زیر برف تو این روزهای گرم و میگم که بهتره مثلن ما بهش فرصت بدیم تا 17 خرداد که مناظره اش با کروبی و احمدی نژاد تموم شده. و من به طرز عجیبی حس میکنم که این له میشه توی اون دو تا مناظره. به ویژه جلوی احمدی نژاد. چون حتی از اون پررویی و صراحت لهجه ای که اون 2 تا آدم دارن، برخوردار نیست. و اتفاقی که می افته اینه که این آدم به شدت جلوی مردم کوچیک خواهد شد. ولی امیدوارم که این اتفاق نیفته.
پ.ن: با «او» امروز هم حرف زدم؛ میگوید فیلم مستند موسوی هم ناامیدیهایش از شنیدن حرفهای تازه را بیشتر کرده است؛ اما هنوز امیدوار است.
Sunday, April 26, 2009
Friday, March 27, 2009
زیر انبوهی از زباله دفن خواهیم شد
دیگر زمانه ی هانس و گرتل گذشته که با خرده های نان علامت می گذاشتند که نصیب پرندگان شود و یا با سنگ ریزه هایی که محو شود درمیانه ی طبیعت..
حالا رد انسان را از روی زباله ها می توان یافت. در صعب العبور ترین جاده ها، آنجا که فکر می کنی تو کاشف تازه ای و پای بشر نمی توانسته به اینجا برسد، زباله های باقیمانده یادآوری می کند نه ! تو اولی نیستی.. انگار انسانهای اولیه خواسته اند ردشان را برای قرن ها باقی بگذراند که مبادا فکر کنی اینجا گوشه ی دنج و زیبای همه ی لحظه ها می تواند باشد.
آدمیزادی که نه رحم می کند به شکوفه ها و نه به شاخه های نو رس و تازه سر بر آورده.. نه سبزه ای در امان ست و نه آب جاری.. هر جا و هر مکانی چه وسط جاده ی آسفالت و وسط اتوبان باشد و چه در کنار رودخانه و درختان، زباله نثار همه مان می کند.



