Saturday, October 15, 2005

بدون شكر

ساعت از يك گذشته.. 8 صبح و زبان. تمرینهایی كه انگار گفته بود حل كنید و من كه كتابم را جا گذاشتم! اصلا يادم نبود كه از روی همین درس می ده..


نمی دونم چرا وقتی باید طراحی ياد بگیریم، با يه خط توضیحی كه دادی و يه مداد هم دستت نگرفتی تا كسی را راهنمایی كنی.. بايد 3 تا كوبيسم كار كنیم.. تازه حتی نگفتی كوبيسم! وقتی كه بعد از 4 ساعت نصف بچه ها نفهمیدن چی باید بكشن! و از همون يه خط توضيح به این نتیجه رسيدیم كه چيزی ست در مايه ی كوبيسم!!


این روزهایی كه كلاس نداشتم و 6 – 5 صبح خوابیدم وقتی چشمام را باز می كردم كه حتی به خاطر نمی آوردم كه كی گوشی زنگ زده و كی قطعش كردم!! و قرصهای ساعت 7:15 كه به جای 12 ساعت هر 24 ساعت خورده می شه.. شاید فردا هم خواب بمونم..


باید صورتم را با صابون می شستم و نيم ساعت بعد كرمی كه كه انگار هیچ وقت دست نخورده را می مالیدم روی صورتم.. سماور يادم رفت. كی روشنش كرده بودم؟!


چای يا نسكافه؟!


ويتامين C روزی يك عدد! ساعت از 12 گذشته.. پس باشد برای بعد. دیروز كه تمام شد..


كادرهای مبانی، رنگهای ساخته نشده.. تا صبح باید بیدار بمونم. حوصله ندارم يا خ‍یلی تنبل شدم؟!


سياه .. خاكستری .. سفید . سفید .. زرد .. سياه . سياه .. آبی .. سفید . سفید .. قرمز .. سياه .


منتظرم این روزها همرا با تنبلی و خستگی و خواب آلودگی ها بگذره.. تا آخر هفته..


يادم رفت از متین بپرسم هنوز هم 4 شنبه ها ارشاد هستن؟! .. شايد هم كلاسهای نقاشی فقط برای تابستون بود!


.. نپرسيدم ماه منظر اینا نمايششون به اجرا رسيد يا نه. كار آرش كه رد شد..


اول باید برم كانون پرورشی. پيش مربی و دوست قدیمی..


چند تا 4 شنبه به نواب قول دادم می رم انجمن سينمای جوان؟! و همیشه يه چيزی پيش اومد و نرفتم.. آخرین بار موقع بزرگداشت نجدی دیدمش..


اتاق ِ تاریك و چشمهام را می بندم.. يه ذره هم می شه احساس مسئولیت داشت نسبت به تكالیف عقب افتاده؟! ..


صبح با صدای بارون بيدار شدم. ياد مانتو و مقنعه ای كه نصف شب شسته بودم!! .. خشك می شه تا صبح؟!


چی شد يه دفعه؟! .. دینا می پرسه و سرفه ها امان جواب دادن نمی ده. شيشه ی شربت را سر می كشم.. این شيشه هم تمام شد!


شنبه، يك شنبه، دو شنبه .. سه شنبه شب روی تختم، توی اتاقم می تونم دراز بكشم.. منا جون مدرسه هم می برمت! مثل قبل.. بين خواب و بیداری!! و مامان كه می پرسه مطمئنی بيداری؟! . این هفته كه از انشاء نوشتن معاف بودم!! .. خانم شما امر بفرما! ما كه يه خواهر كوچولوی ته تغاری بيشتر نداریم كه راه به راه دلمون براش تنگ بشه..


دارم فكر می كنم كه شايد دنيا را جا گذاشتم.. با تمام خنده ها و شيطنت ها و شلوغیش..

Friday, October 14, 2005

83

يه عالمه حرف اومد و رفت و نوشته نشد.. و نوشته شد و پاك شد.. انگار اون چيزی نبود كه می خواستم بگم و يا اون جمله ای نبود كه دوست داشتم..


می دونی هميشه گفتم بهترین دوستها را داشتم و دارم و به جرأت می تونم بگم هیچ وقت از آشنایی و دوستی با كسی پشيمون نشدم.. شعار نيست. يه حقيقته!


همیشه آدم نمی تونه این شانس را داشته باشه كه دوستی مثل فیروزه يا مهسا داشته باشه.. و يا يكی مثل زهرا باشه كه هر وقت می بینتش و يا يادش می افته آرامش را براش به ارمغان بیاره. يه شیمن مهربون و خوشگل داشته باشی كه وقتی از زمین و زمان شاكی هستی و بعد از مدتها می بینیش همه چيز فراموشت بشه و فقط خاطرات خوش توی ذهنت باقی بمونه و يا رفیق ناباب ِ ارغوان باشی!!


هميشه نمی شه خیلی اتفاقی با يكی آشنا بشی كه يه زمانی كوه غرور بود و با كلی اختلاف نظر.. ولی به بهترین دوستت تبدیل بشه و با صبوری به تمام غرغر هات گوش بده و تمام بداخلاقی هات را تحمل كنه.. و پر از خوبی باشه و خوبی .. توی زمونه ای كه خودت هم می دونی خیلی سخت می شه اعتماد كرد.


همیشه نمی شه شانس اینو داشت كه بی معرفت ترین دوستای آدم كسایی مثل میهن و شبنم و شادی و شكوفه (البته اين درجه ی معرفتش بيشتره!) باشن كه سالی يه بار اونم روز تولدت بهت زنگ می زنن و موقعی كه فرصت می شه دور هم جمع بشيم هم هدیه می ديم و هم می گیریم!! (كادوها يك باره تحويل داده می شه!!) .. البته فكر كنم اگه بيشتر از سالی يكی، دو بار با هم بریم بيرون دیگه هیچ كافی شاپ و رستورانی توی شهر راهمون نده!!


و يا دوستایی داشته باشی كه حتی يه خط off line و يا sms شون هم خوشحالت كنه..


حالا كه شروع به نوشتن كردم يه عالمه دوستای خوب هستن كه حالا حالا ها می تونم ازشون بنويسم و شايد يه رو‍زی ازشون نوشتم..


وبلاگم را دوست دارم نه به خاطر اینكه می نويسم.. بيشتر به خاطر اینكه باعث شده دوستای خیلی خوبی داشته باشم و با آدمهای بيشتری آشنا بشم و فاصله های مكانی و زمانی بينمون به حداقل رسيده.


و كلی دوست گل تر از گل!


می بینی شادی من حتی جا و وقت كم میارم واسه اسم بردن از دوستام حالا چه برسه به اینكه بخوام از تك تكشون بنويسم.. و قبول دارم حق با توئه! و باید روزنه های امید را پيدا كرد و شاد بود..


می دونم شادی، می دونم ..


می دونم دردم چيه و نمی دونم.. می دونم درمونم چیه و نمی دونم.. می دونم مشكل از كجاست و نمی دونم.. می دونم چرا و نمی دونم.. می دونم چه كار باید كرد و نمی دونم..


.. می دونم و نمی دونم...


حرفهات برام عجيب نيست.. و ازت ممنونم دوست خوبم


می شه دور بود ولی نزدیك..



پ. ن اختصاصی با تبريكات ويژه:


" تولد يرقان نويس اول مبارك باشه!! "



پ. ن : بدترین چيز اينه كه عمر خوشحالی و آرامشت بيشتر از يك روز نباشه!! درست وقتی كه ساعت به يازده و نيم نزديك می شه و يادت می افته ديگه آموكسی سيلينی نیست كه مجبور باشی بخوری، خيالت راحت می شه.. اونم وقتی كه به نظرت خوب شدی و آثار سرما خوردگی خیلی وقته محو شده..


و از امروز صبح باز گلو درد و آبريزش بينی و يه بدن کوفته..

Wednesday, October 12, 2005

دلم گرفته

ديگه يادم نيست چند بار تا حالا گفتم نمی خوام!!


می دونم انقدر تكراری شده كه ديگه هر بار می گم، می پرسی "باز چی شده؟!" .. حالا گيرم با پسوند يا پيشوند نازكشی!!


و می دونی هیچ كدومش هم به مرحله ی عمل نمی رسه و فقط حرف باقی می مونه..


نه به خاطر دوری از مامان و بابا .. نه استادای مزخرف .. نه دانشگاه بی در و پيكر .. نه دوری و دلتنگی .. نه دوستایی كه ندارم.. نه به خاطر رشته و دانشگاه و شهر .. و نه غذاهای شور يا بی نمك مینا!! حداقل بی نمك را می شه نمك ریخت. غذاهای شور را فقط می شه نخورد!! ..


.. نه و نه و نه ...


به خاطر هيچ كدوم نيست..


 


پ.ن: نوشتم به خاطر هیچ كدوم نيست ولی به اين معنی نبود كه نمی دونم!

Tuesday, October 11, 2005

اندر خم يك كوچه

وقتی گشنه و تشنه و خسته برگشتی خونه و تازه بايد به فكر غذا باشی و يه چيزی سرهم كنی (خوشبختانه خورشتی پخته نمی شه و فقط بايد گرم بشه!) .. بعد از خستگی غش می كنی و وقتی بيدار شدی به فكر كلاس فردا باشی.. ظرفهای نشسته توی ظرفشویی، خونه ی به هم ریخته و اینكه شام چی بخورید.. تازه قبل از اینكه بيای خونه باید بری خرید، نون بخری و توی صف موندن را هم تجربه كنی..


اونوقت استقلال و مستقل شدن و این چيزها دیگه يادت نمياد.. وقتی از صبح تا بعدازظهر يكسره دانشگاه هستی و فقط می گی روزه نيستم در حاليكه تنها فرقت اینه كه ساعت 7 صبح يه ليوان چای و كلوچه خوردی.. و ساعت 7:30 قرصهایی كه حالت را به هم می زنه..


برعكس احساس بدی كه نسبت به صاحبخونه ای كه ترم پيش داشتیم و فضولی هاش حالم را بد می كرد، اصلا از سؤال كردن و كنجكاوی های زن صاحبخونه ی جدیدمون ناراحت نمی شم و با حوصله جوابش را می دم. احوالپرسی هر روزه و سر زدن هاش هم آزارم نمی ده.. با اینكه امروز وقتی اومد و از شيرينی كه پخته بود برامون آورد خواب بودم و خونه هم كه ...


شهریور كه همه ی نمره هام را گرفتم نمره ی هندسه مناظر مرايا نداشتم و نوشته بود غائب!! مسئول آموزش گفت نگران نباش!! پيگيری می كنم.. از وقتی اومدم هر روز رفتم آموزش و اثری از نمره نیست در حالیكه الان سر كلاس هندسه 2 می شينم. دیروز بالاخره ورقه ها را آورد و ورقه ام نبود.. حالا هی برم آموزش و يادآوری كنم ليست حضور و غیاب سرجلسه را نگاه كنه و يه فكری به حال ورقه ی مفقود شده و نمره ام كنن كه من به هیچ عنوان حاضر نیستم دوباره سر كلاس هندسه 1 بشينم در حالیكه مطمئنم نمره ی قبولی را می گرفتم. 8 نمره اش كه به قول استاد پروژه بود و هیچ ایرادی نداشت. مهدی می تونه تضمین بده چون همه را خودش نوشته بود.. جالب هم اینجاست كه این ترم استادی كه باهاش هندسه 1 داشتم نمیاد و دسترسی به استاد هم نمی باشد.. كلی شاهد  هم دارم كه سر جلسه حضور داشتم. حداقلش يادمه جواد جلوی من نشسته بود و اطمینان كامل بهم داده بود كه نگران نباشم و بهم می رسونه در حالیكه دریغ از يك نقطه!!


مثلاً هم كل كلاس هندسه 1 پاس كردن در حالیكه استاد جدید مجبور شده مبحث های هندسه ی 1 را دوباره درس بده چون بدون تسلط روی اونا نمی تونیم مبحث جدید را ياد بگیریم.. و همه چيز تازه قابل فهم شده!!

Saturday, October 08, 2005

احوالات گره خورده ی من با زن برادر استاد

پرسيد كسی كلاس طراحی را با گروه D تغيير می ده؟ تا يكی از اون گروه بياد.. با اینكه حرفش رو به جمع بود فقط نگاهش را دوخته بود به من..  دیگه واسم مهم نبود اتفاق ترم قبل تكرار بشه يا نه! می دونستم اينبار هم جوابش را نمی دم ولی با این تفاوت كه ناراحت هم نمی شم و با يه بغض از كلاس نمی رم بيرون..


جواد گفت رفته عروسی برادرش! برای همین این هفته كلاسش تعطيله. گفتم فكر كردم برادرش زن گرفته كه اینهمه پشت سرش حرف می زد.. گفت این هفته عروسيشه! فقط می تونی امیدوار باشی بهش بد نگذره..


اواسط ترم قبل مثل هميشه بدون حرف كارام را گذاشتم سر ميزش تا طرح هام را ببينه. پرسيد لاهيجانی هستی؟ گفتم آره. گفت از الان يه منفی داری.. گفتم چرا؟! گفت چون لاهيجانی هستی!! بعد كلاس لاهیجان شناسی راه انداخت البته در باب دخترهای لاهیجانی فقط!! .. گفت هرچی به برادرم گفتم من شاگردهای لاهیجانی داشتم اینجوری هستن! حرف گوش نكرد كه نكرد!! ..


منم محترمانه از كلاس رفتم بيرون و روز بعد پيش رئیس دانشگاه!!


امروز اواسط كلاس پرسيد كسی نوشهری هست؟! و با جواب منفی مواجه شد.. انتهای كلاس كه داشت با يكی از بچه ها حرف می زد، گفت برادرم نوشهر زندگی می كنه. برای همين می خواستم به بچه های نوشهری نمره بدم!! هم به نوشهریها و هم لاهیجانی ها!!!! همسرش لاهیجانیه..


گفت فقط و فقط به خاطر زن برادرم رفتم عروسيشون. كل هفته ام پر بود و اصلا وقت نداشتم.. نمی خواستم برم! فقط به خاطر خانومش رفتم..


سمانه می گه فقط كافیه از دستش ناراحت بشه يا اختلافی پيش بياد تا منفی ها را برات ردیف كنه..


و من فقط می خندم ..


 


پ.ن : مگه دلیلی واسه غصه خوردن وجود داره كه غصه بخورم؟! اصلاً هم غصه نمی خورم!! مضحك تر از اونه كه حتی بشه ذره ای ناراحت شد.. حداقل كلاسهامون از يكنواختی در میاد و پر از سوژه ست!! مطالب آموزنده هم داره.


تازه پسرهای‌ گرامی وقت را مغتنم شمارید كه مثل استاد ما عمراً اگه نصيبتون بشه. پس تا پسرهای دانشگاه ما در خواب غفلت هستن بشتابيد كه پشيمانی سودی ندارد..

Friday, October 07, 2005

مرا به خانه ام ببر

گوش به زنگ و منتظر صدای ماشینی كه جلوی خونه متوقف بشه. با صدای عبور هر ماشين از جام بلند می شم و ناامید به عقب برمی گردم.. نگاهی به هر گوشه می اندازم. كاری نیست كه سرم را گرم كنه و زمان بگذره.. همه چيز به ظاهر درست و مرتبه..


مثل اینكه وسيله ها پايانی نداره. از هر گوشه و كنار ماشين يه چيزی در مياره و می ده دستم. می گم چه خبره؟ بابا می خنده و می گه بده اينا رو آوردیم براتون؟! . مامان انگار برای تا پایان ترم غذا پخته! سریع همه را توی فریزر جا می ده به اضافه ی سفارشاتی در باب خوردنشان كه ضميمه می كنه!


.. به سرعت خونه شلوغ می شه. پر از سر و صدا و سكوت شكسته می شه..


چند روز پيش زنگ زد و موضوع انشاء را خوند و امر فرمود بنويسم و هر چه زودتر تا قبل از 5 شنبه براش فكس كنم! .. دینا می گه شدی 19!! می گم چرا؟ مامان می گه به منا گفتم درست و آروم بخون ولی تند خونده .. همین چند روز كافی بود مخالفت نكنم با انشاء نوشتن (بگذريم که از زيرش هيچ وقت نتونستم در برم !!) و حالا كه با مامان و بابا اومده بود توی تكالیفش كمك كنم.. خواهر كوچولو دلم برات تنگ شده بود..


چه زود زمان می گذره.. فقط چيزی حدود 24 ساعت سهم ما بود.. باز كلی سفارش و مامان كه تا لحظه ی آخر هم توی آشپزخونه ست.. با اصرار از كنار ظرفشویی بايد دورش كنم و برای بار چندم بگم تمام بعدازظهر بیكارم و خودم می شورم و باز بگه زيادن و بالاخره تا نصفش را نمی شوره راضی نمی شه!


باز سكوت سنگینی می كنه.. به همون سرعتی كه شكسته شد دوباره برگشته و باز سكوت و سكوت..

Thursday, October 06, 2005

تحت درمان

هشت صبح، چهار بعد از ظهر، دوازده شب .. دوباره و دوباره.. برای اولین بار بدون پشت گوش انداختن و فراموش كردن و بی خیالی طی كردن و شاید حتی بدون لج كردن و شنیدن صدای كسی كه یادآوری كنه و خواهش كنه و شايد هم دعوا.. مرتب و سر وقت همه ی قرصها را خوردم تا از شر درد بدن و آبریزش بینی راحت شدم و صدام از خفگی در اومد.. ولی این سرفه ها هنوز شرش را كم نكرده..


پنج، شش كیلویی باید وزنت كم باشه.. سرم را به علامت تائید تكون دادم و اضافه كردم تقریبا 8 كيلو! .. و شروع كرد به توضیح دادن اینكه بدنم طاقت بیماری را نداره و اگه بهش نرسم كم میاره و چی بخورم و بخورم و...


گفت فكری برای سرفه هات كن. پشت گوش ننداز! گفتم قرصهام تمام شده .. دفترچه را دوباره گرفت و گفت آمپول میزنی؟ گفتم نه! و شروع كرد به نوشتن و زیر نسخه ای كه تقریبا دیگه جا نداشت دو تا قرص و شربت دیگه هم اضافه كرد..


به دخترعموم می گم برای صورتم رفتم. برای مو و سرفه ها و كمبود وزنم هم دارو نوشت و توصيه كرد! دیگه جا نبود وگرنه ویتامینها را هم ردیف می كرد..


و حالا يه كیسه دارو دارم كه باید قرصها سر وقت خورده بشه و كرم و محلولهایی كه باید طبق دستور به صورتم بزنم تا 20 روز آينده.. و نمی دونم مثل دفعه های قبل ازشون خسته می شم و يا ادامه می دم..


از وقتی اومدم يك خط هم ننوشتم، انقدر دور بوده كه از خيال بيرون نيومده و جایی نخواستم و يا نتونستم ثبت كنم و بین ثانيه ها گم شده و حل شد و گذشت.. و زمان كه می گذره و نمی گذره و روزهایی كه سنگین تر و گذراتر از قبل آرام و گاهی پر شتاب عبور می كنن.. كتابهای نخونده ای كه خونده شدن و كتابهایی كه دوباره دوره می شن و حالا آروم تر از هر وقت ديگه ای می خونم..


راستی با پوزش از اينکه نمی تونم کامنت بذارم! دلم برای همتون يه عالمه تنگ شده..

Sunday, September 25, 2005

بايد رفت، زود خوب شو دنيا


برای اولین بار بدون اینكه كسی بگه و اصرار كنه و كار به خواهش و حتی التماس و دعوا برسه دفترچه بيمه ام را برداشتم و تنها راهی مطب دكتر شدم..


دیروز میون تاریك روشن صبح از خواب پریدم. روی تخت نشستم و به پنجره خیره شدم كه باد سرد ازش به سمتم می اومد.. گلو درد و آغاز سرما خوردگی را حس كردم و دوباره دراز كشیدم و خوابیدم.. امروز با گلو درد شدیدتر و سرفه از خواب بیدار شدم. از بیرون كه برگشتم صدام دیگه گرفته بود، زانوهام درد می كرد و آبریزش بینی ام قطع نمی شد. ظهر تمام بدنم سست و كوفته بود.. در كمتر از يك روز و نیم داشتم از پا می افتادم و اگه همینجوری پیش بره سه شنبه با این دردی كه تمام بدنم را پر كرده نمی تونم تا آمل رانندگی كنم..


منشی مطب ازم خواست چند لحظه صبر كنم تا مریض بياد بيرون و بعد من برم.. پرسيد دیپلم گرفتی؟ گفتم آره، دانشجو هستم.. گفت چقدر پیر شدیم.. می خواستم بگم از وقتی يادمه شما همین شكلی بودید و تغييری نكردید.. ولی نگفتم! ..


مریض وفاداری هستم!! بعد از 21 سال باز پيش همون متخصص اطفالی كه از بدو تولدم زیر نظرش بودم می رم..


به مامان نگفتم دكتر گفته بهتره سه شنبه نری و خوب استراحت كنی! با اینكه اهمیتی نمی دم كه كلاسهام از شنبه شروع شده ولی سه شنبه می رم با اينكه حالم خيلی بده..


زهرا برای من تجلی آرامشه!! از مطب دكتر اومدم بیرون رفتم دنبالش و بعد از مدتها يك ساعتی با هم بودیم.. گفت تو یادآور تمام شادیهام هستی.. چرا شادیهات را انقدر محدود كردی؟!

Saturday, September 24, 2005

و با سر خورديم زمين

حتی مثل بچه های كلاس اولی كه تا اسم مدرسه به گوششون می خوره اشك توی چشماشون جمع می شه و دو دستی مادرشون را می چسبن، نمی تونم به جایی چنگ بزنم به امید پناهی و سرم را به علامت منفی تكون بدم و اشكهام صورتم را پر كنه به امید اینكه شاید بفهمه چی می گم و هلم نده به سوی دور دست نزدیكی كه شاید در نگاهم عذاب آوره..


اون موقعی كه شاید از نگاه بقیه منطقی بود و كسی متعجب نمی شد اشك نریختم، لج نكردم. سرم را با افتخار بالا گرفتم، كوله ام را انداختم پشتم، از مامانم جدا شدم و خندیدم به كوچولوهایی كه با اشك و آه پشت ميزهای مدرسه جا گرفتن..


و من با لبخندی به پهنای صورتم و با سری افراشته و نگاهی پر غرور پا به كلاس گذاشتم.. شاید فتح را لای كتابها و بزرگ شدن را در بدون كمك مادر كتاب خوندن.. و میون نمره های 20 معنی می كردم..

Thursday, September 22, 2005

 


اشتباه كردم


 

Wednesday, September 21, 2005

شبی كه پائيز بود


در افسون برگهای خزان زده، در هجوم  شور انگیز باد در لابه لای شاخه های درختان زرین فام، در تلألو زرین برگ های میان آسمان، در خود، در زمین، در وجود و در همه چیز و همه کس از خود بیخود گشتم..


خيلی اتفاقی چهارشنبه ها شده روز من و تو.. بهترین خاطرات را به خودش اختصاص داده و حتی بدترین رو..


دلم تنگ شده برای اون جمع 4 نفره.. برای اون بعدازظهر دوست داشتنی.. برای شب زيبایی كه برگ ریزون بود و "دنيا" زیبا شده بود..

Monday, September 19, 2005

بازنده

دوباره و دوباره می شمارم.. چهارشنبه، پنج شنبه، ...

اشتباهی در كار نیست. مثل آدمی كه تازه بیدار شده و به واقعیت پی برده به انگشتهام زل می زنم و جلوی هق هقم را می گیرم..

باز در این بازی نابرابر مغلوب زمان شدم..

Friday, September 16, 2005

Wednesday, September 14, 2005

راه بسيار ست


از سفر نوشتنم نمیاد..


ممنون از موش موشك دوست داشتنی ام و مهرنوش نازنینم.. دو، سه روزی كه تهران بودم حسابی بهشون زحمت دادم و كلی مشعوف گشتیم از بودن در كنارشان. و تبریك ویژه به میناهه جون خوشگل و نازم كه فوق قبول شده و فرصتی شد كه بتونیم ببینیمش.


الان يه لحظه دلم خواست كاش منم كنكور داشتم و رشته ای كه دوست داشتم قبول می شدم و با خوشحالی می نوشتم قبول شدم!! مثل فاتح شدن.. اونوقت می تونستم با مسرت به ثبت نام و درس و دانشگاه فكر كنم. نه اینكه امروز زنگ بزنم دانشگاه (بدتر از مدرسه!) كه چرا برنامه كلاسیمون مشخص نیست؟ اگه شهریه ثابته چرا متغيير شده و اضافه اش كردید؟ چرا تاریخ حذف و اضافه مشخص نیست؟ چرا و چرا و چرا ؟!


تولد سعید خان جان هم مبارك! يكی نیست بهش بگه چقدر خودت را لوس می كنی؟ بعد از هر جمله، 2 بار نوشته فرقی نداره و امروز هم مثل روزهای دگر.. نبايد حتماً سقف پائین بیاد يا باران شهاب سنگ توی اتاقت بشه كه روزی مثل روزهای دیگه نباشه..

Saturday, September 03, 2005

70

دیگه عادت شده در آخرین لحظه و تند تند وسايلم را جمع كنم.. حتی اگه مامان از روز قبل سفارش كرده باشه چیزی جا نذاری.. عروسی پسر مامان ِ و باید بریم شيراز.. خب همه يه زمانی گوشاشون دراز می شه و پسر خاله ی عزیز هم كم طاقت و عجول.. این هم از مزايای دانشگاه رفتن!!


از فردا تا اطلاع ثانوی در سفر خواهم بود..

Tuesday, August 30, 2005

ناراحتم بسی

از ميون جاده ی مه گرفته بگذری.. جاده ی پر پیچ و خم را طی كنی تا به جایی برسی كه بارون نمی باره و زمین هنوز خشكه.. كوههای مه گرفته را زیر پات ببینی و هوای فوق العاده و تا چشم كار می كنه زیبایی ببینی و زیبایی.. و درد آورتر و حسرت بارترین چیزی كه در این لحظه وجود داره جا گذاشتن دوربین عكاسیه!! و وقتی غصه ات شده يه عالمه بابا جان خبر مسرت بخشی بهت بده كه دوربینش توی ماشین هست..


تازه وقتی از دریچه ی دوربین اتوماتیك نگاه میكنی به عمق فاجعه پی می بری!! ولی خب به این فكر می كنی كه از هیچی كه بهتره..


با هر مشقت و حرص خوردنی كه هست عكس می گیری و اونقدر سوژه هست كه نمی فهمی كی يك حلقه فیلم تمام شد!! .. و امیدواری عكسهای خوبی بشه..


لعنت و لعنت به دوربین اتوماتیك!!


تمام عكسهایی كه از نزدیك گرفتم فنا شده! حالگیری بدتر از این نمی تونست وجود داشته باشه! .. يه حلقه فیلم نابود شد تا من عبرت بگيرم دیگه دوربین جا نذارم!!

Monday, August 29, 2005

68

از این كوچه به اون كوچه و از این خونه به اون خونه و بالاخره قرارداد امضاء شد. يادم افتاد كمتر از يك ماه دیگه باید برگردم اینجا و روز از نو، روزی از نو.. و تا بخوام دوباره به این شرايط عادت كنم... فكر آمل موندن هم حالم را بد می كنه.


خوش به حال خودمون! حداقل خوبی دانشگاه مزخرف ما اینه كه مجبور نیستی برای يه انتخاب واحد از 10 صبح تا 3 بعدازظهر از این ور به اون ور بری و بیای و بدو بدو كنی تا كارت راه بیفته.. و دنیای خسته ی خواب آلود توی ماشین حوصله اش سر بره..


امروز موقع برگشت يه سر رفتم نمره هام را گرفتم!! ولی نفهمیدم چرا نمره های من و دینا تقریبا يكسانه!! همه ی امتحانا هم يا با فاصله نشستیم و يا سری سوالهامون با هم فرق می كرد.. استاد هندسه مناظر مرايا هم نمی دونم با چه انگیزه ای منو غايب فرض كرده !!



در راستای زندگی!!


hi man ye pesare mojarade kar doroste hamechi tamamaam (!!!!!!) mikham ba shoma gharo ghach besham mishavad aya ? ya na???? man adreseto az … dozdidam. ba man tamas begir ta donya be kamet beshe. man yani zendegani ( etemad be nafs!! ) .. felan

Wednesday, August 24, 2005

اندكی كاش

كاش می فهمیدی.. كاش می فهميدی فقط خودت نیستی.


كاش می فهمیدی فقط خودت قربانی حماقتت نمی شی.. كاش می فهمیدی بيشتر از خودت نگرانتیم..


كاش می فهمیدی بچگی ات فقط به خودت ضرر نمی زنه..


كاش می فهمیدی بی فكریت دیگران را هم آزار می ده.. كاش می فهمیدی...


كاش می فهمیدی..


 

Tuesday, August 23, 2005

پراكنده

شاید جرأت نمی كنی.. شاید جسارت و توانش را نداری.. شاید هم می ترسی.. نمی تونی بگی خسته ام! نمی تونی بگی بریدم!! و يا شاید هم بهش نزدیك می شم.. توان گفتنش را نداری كه بگی روی مرز داری راه می ری.. نزدیك فرو افتادنی.. شاید از دیوار فرو بیفتی به پائین ترین و شاید هم از مرز عبور كنی.. بری آن سوی خط، آن سوی دیوار، بر بلندای جدیدی..


شاید اعتراف به آشفته بازار درونت يعنی شكست، يعنی حرفهایی رو به زوال.. و درهم ریختن تصویر مستحكمت در نگاه دیگران.. اون وقت شنیدن حرفهای خودت از دهن دیگری يعنی چی؟ حرفهای تو كه در باور يكی دیگه بهش ثبات بخشیدی و حالا جسارت نداری.. نمی تونی بگی منم رسیدم به جایی شبیه آنچه تو بودی. حرفهایی كه سعی كردم از خاطر تو پاك كنم و بهشون رنگ امید بدم. باوری كه نقش دیگه ای بهش زدم و تقدیمت كردم..


سعی كردم.. سعی كردم انرژی داشته باشم و نگم خسته ام.. شاید وقت فكر كردن بهش هم نبود. شايد جرأت و يا جسارت اعتراف را نداشتم.. شاید و شاید و شاید.. بیهوده ست.. اسير شايدها و اگر و اماها شدن..


مثل يه دین؟ يه وظیفه؟ ولی سراسر وجودم را انباشته، ریشه گرفته .. باید حركت كرد.. باید بود، باید رفت، باید ماند.. تا آخرین بازمانده های خودم! چرا لذت آوره حتی در اوج خستگی؟ چرا از ته مانده های وجودم هم نمی گذرم؟ بازی با يه ذهن آشفته چه كمكی می كنه؟ اعتراف به وجود درهم از درون تهی؟ دژ مستحكمی در ظاهر؟ و فقط حرف و حرف؟


 


پ.‌ن: با پوزش از نوشتن پی نوشت و دادن توضیح اضافه برای قابل فهم بودن و از گنگی در آوردن نوشته هام معذورم!! .. هیچ توضیحی هم نمی تونم بدم كه آشفتگی نوشته هام را نظم ببخشه..


 


تولد علی آقای عزیز هم يه عالمه مبارك باشه!! .. اگه هنوز تبریك نگفتی بدو برو زودتر تبریك بگو..

Sunday, August 21, 2005

مقصر اصلی

دوسش دارم ولی نه با نابود شدن خودم


دوسش دارم ولی نه با دور شدن از خودم.. اين از خود به خود رسیدنه..


دوسش دارم ولی نه با خورد شدن و از دست رفتن شخصیتم. نه با فراموش كردن خواسته هام! نه با فراموش كردن اینكه چی بودم، چی هستم و چی می خوام.


دوسش دارم، شاید هم بیشتر.. چون همونی كه هستم منو می بینه! خودم را براش بازی نمی كنم. سكوت نمی كنم! می خوام همونی كه هستم زنده‌گی كنم.


دوسش دارم ولی گاهی لازمه سفت و سخت بایستی! گاهی لازمه برای اثبات حرفت با عزیزترینت هم بجنگی.. اگه همونی ِ كه باید باشه مسلما خوب می فهمه!


دوسش دارم ولی دلیل نمی شه حرف حرف اون باشه!! به این نمی گن احترام، نمی گن از خودگذشتگی، نمی گن فداكاری، نمی گن عشق! از حماقته كه زنده‌گی و هدف و خواسته هات را اشتباهاً به اسم عشق فراموش كنی و دیگه ندونى كى هستى! اگه خودت نباشی با يه عروسك نازنازی چه فرقی داری؟ می خوای عروسك خوشگلی باشی كه نازش را بكشن و هر چی گفتن بگه چشم؟! يه عروسك كوكی؟! .. گاهی غرور هم خوب چیزیه! با زورگویی و دیكتاتوری اشتباه نگیر.. وقتی ندونی كی هستی دیگه چه فرقی می كنه عاشق باشی يا نباشی؟


دوسش دارم.. ولی با كوتاه اومدن و چشم گفتن و سكوت كردن اثباتش نكردم! مثل يه خمیر نباش كه هر جور می تونن و دوست دارن بهت شكل بدن .. گاهی این خود مائیم كه باعث رفتار اشتباه دیگران می شیم و بد عادتشون می كنیم!


نگو به تو چه؟! .. چرا باور نمی كنی زندگیت برام مهمه؟! چرا نمی خوای بفهمی گرگ ها همیشه در كمین آدمهای پاك و ساده و مهربونی مثل تو هستن؟ چرا اشك میریزی؟ به خدا ارزشش را نداره! اون آدم زبون باز خیلی راحت يه طعمه ی دیگه پیدا می كنه. تو حیفی.. به خدا حیفی..


گوش كن! با تو ام .. از ماست كه بر ماست!


 


پ‌.ن: این حرفها برای دختر كوچولوی ساده و مهربونی كه فكر می كنه بزرگ شده نوشته شده.. با اینكه اینجا را نمی خونه ولی زیادن دخترهایی مثل اون كه بدون اینكه بفهمن اجازه می دن غبار روی درونشون را بپوشونه و كم كم به عروسك تبدیل بشن.. شاید خیلی طول بكشه تا به اونجا برسی ولی اجازه نده دخترك.. يه روز به خودت می يای كه دیر شده و فرصت به خود رسيدن را هم نداری.. خودت را درست بشناس.. قصد موعظه ندارم ولی نگرانتم.. خيلى نگرانتم..


 

Wednesday, August 17, 2005

63

در جام بین المللی چهارجانبه!! سنگ، كاغذ، قیچی با كلی خنده به مقام سوم نائل شدن.. دیدن نقاشی های خنده دار بچه های نیم وجبی! ..


ولگردی پریروز بعد از مدتها .. رفتن به اون جاده ی خوشگل كه پارسال پاتوق همیشگی بود.. فالوده اخته ای خوشمزه.. سر به سر گذاشتن بر و بچ! آخرش هم كه خودمون خودمون را مهمون كردیم ..


تازه دارم می فهمم انگار تابستونه..

Tuesday, August 16, 2005

حرفهایی كه گم شد

از تمام این لحظات بدم می یاد.. از تمام لحظاتی كه احساس نیاز می كنم.. از تمام لحظاتی كه...


فیروزه خانم!! به شما هم خواهم رسید كه باعث شدی يك عدد منا بالای سرم بایسته اینجا و نذاره بنویسم و من دارم بردباری می كنم كه همچنان می نویسم و سعی می كنم واسه خودم نذارم و نشنوم!! بچه حق داره خب!! تو این خونه ست اونوقت می ره كانون و میاد چیزهای جدید می شنوه! و همچنان كنارم بایسته و بگه هی! با تو ام!! مگه نمی شنوی؟ .. جریان اعتصابت چیه؟! .. وقتی هم كه می پرسم چی شنیدی؟ چی گفتن؟ بگه منم كم از تو ندارم!! حرف نمی زنم..


ما كه فردا همدیگرو خواهیم دید..

Monday, August 15, 2005

روی خط

 


دلم می خواد سرم را بكوبم به دیوار !! محكم ِ محكم ..


 

Saturday, August 13, 2005

دو سالگی

مهرواژ هم 2 ساله شد..


خوشحالم كه مهرواژ باعث شد دوستای خوبی پیدا كنم. از همتون ممنونم و دوستون دارم..


اگه باعث ناراحتی كسی شدم لطفاً زود اعتراف كنید تا از دلتون در بیارم. اصلاً دوست ندارم كسی ازم دلگیر باشه. خودم بیشتر ناراحت می شم..


از پذیرفتن مهمون بدون كادو معذوريم! لبخند و شاديتون را هدیه بدید..

Thursday, August 11, 2005

در هياهوی زمان

دوستت دارم .. واژه ی غریبی ست. ولی یاد گرفتیم.


.. و شهامت گفتنش را پیدا كردیم.


 


تولد مهرنوش جون عزيزم مبارك باشه يه عالمه! برات آرزوی بهترینها دارم دختر گل..


 


بعدنش: نمی دونم جدیداً چرا آف لاين ها گم و گور می شه! اگه آف گذاشتید بدانید كه نرسیده به دستم!!

Tuesday, August 09, 2005

گله ای نیست

موندیم، جنگیدیم. اذیت شدیم، خسته شدیم ولی ناامید نشدیم و با وجود همه ی ناملايماتی كه بود كار را اجرا كردیم. تحقیرها و توهین ها را شنیدیم ولی سكوت كردیم. كسی ازمون تشكر نكرد، كسی دستمون را به گرمی نفشرد و نگفت خسته نباشی. حتی سرپرست گروه! گفت تا ساعت 5 كارتون عالی بود و این تنها تعریفی بود كه ازش شنیدیم. ولی در مقابل هجوم كلمات به فراموشی سپرده شد و یادمون رفت برنامه ی صبح را با موفقیت به اتمام رسوندیم و با خیال راحت و پر امید برنامه ی بعدازظهر را شروع كردیم. نگفت چرا برنامه درست جمع نشد. نگفت چرا فرصت نشد به بچه ها ياد بدیم زباله نریزن كه حالا خودمون مجبوریم اینجا را تمیز كنیم و پاكت های چیپس و آب میوه و ویفر و بیسكوئیت از رو زمین جمع كنیم. نگفت چرا بیشتر از نیرو و ظرفیتی كه بود همچنان بلیط فروختن و حتی كسی نبود كه قدرت این را داشته باشه تا به خانواده ها حالی كنه اینجا جای بچه هاست و برای شما انتهای باغ صندلی گذاشتن و مزاحم كار ما نشید!! نگفت.. خیلی چیزها را نگفت و افراد گروه را با خستگی و چشمانی كه توش اشك جمع شده بود تنها گذاشت..


سخت آزرده بود. گفت دیگه چیزی باقی نموند برای كسی مثل من كه از صفر شروع كرده و چند هفته وقت و انرژی گذاشته.. با اینكه كم حرف و توهین نشنیدم ولی سكوت كردم تا كار درست پیش بره. گفت چیزی باقی نموند كه ترغیبم كنه ادامه بدم.


گفتم خودت كه می دونی كم نذاشتی. من هم می دونم. همه ی ما كه كنارت بودیم و با هم كار كردیم می دونیم از جون مايه گذاشتی و چقدر گذشت كردی با اینكه جمعه كنكور هم داری. ولی حرفهای من چه تاثیری داشت وقتی كه یك جمله بلند و رسا به یادش می اومد و اون اینكه افتضاح بود!! افتضاح تمام شد..


كار تمام شد. شاید از نگاه افرادی كه اومدن خوب بود و به بچه ها خوش گذشت. ولی بعید می دونم كسی فهمید چه مرارتهایی كشیدیم تا این برنامه به اجرا رسید. عملگی را هم تجربه كردیم.. يك كارگر هم در اختیارمون قرار ندادن. و صدالبته چون كار ما بود با وسواس بیشتر و بهتر از هر كارگری و مهم تر از اون بدون مزد كار می كردیم. يكشنبه بعد از 12 ساعت سر تا پا خاك رفتم خونه و انگار خاكی چندصد ساله احاطه ام كرده و غبارش سر تا پام را پوشونده بود.


دوشنبه بعد از اتمام كار سراسر رنگی رفتم خونه. حتی موهام هم در امان نمونده بود. با دردهایی كه هنوز ادامه داره. دستهایی كه نای حركت نداره و دچار لرزش شده و راه رفتنی كه از شدت گرفتگی پاهام به سختی صورت می گیره..


كسی ازمون تشكر نكرد، كسی از خودش نپرسید چرا اینهمه زحمت و سختی را بدون اینكه نفعی برامون داشته باشه به جون خریدیم.. كسی به روح افراد گروه توجهی نكرد.. كسی احساس مسئولیت نكرد كه روحی دوباره در گروه بدمه تا برای ادامه ی این راه و شروعی دوباره ترغیب بشن..


گزارشی از جشن نقاشی همراه با گوشه هایی از كار را می تونید اینجا ببینید. البته آقای يارمحمدی ظهر موقع اجرای نمایش اومدن. موقعی كه تقریبا كار نقاشی ِ صبح تمام شده بود.

Friday, August 05, 2005

محبوس زمان


هر روز كلی حرف نگفته باقی می مونه.. می ذارم برای فرصت مناسب تر.. می مونه و می مونه روی هم تا گفته بشه. چند بار به كلام نزدیك می شه ولی... باشه برای يه فرصت بهتر.. توی يه فرصت كم شاید باید حرفهای مهم تری گفت نه از روزمره یا حرفهای ساده.. و روی هم انباشته می شه.


حرفهای ساده ی من به سادگی در زمان گم می شه. باز روی هم جمع می شه و در پستوی زمان به فراموشی نزدیك و نزدیك تر می شه ..


یادم نیست.. چی می خواستم بگم؟ وقت كمه! خیلی خیلی كمه.. حرفهای ساده ام را كنار می ذارم. نه! این مهم نیست!! باید بشنوم.. فرصت گفتن اینها نیست..


و كلام خلاصه می شه در سلام و احوالپرسی..

Thursday, August 04, 2005

كنكور

سال قبل، يه شبی مثل امشب من حتی شماره ی داوطلبی ام را هم نداشتم كه از رتبه ام مطلع بشه!! ولی كسی كه فكرش را هم فكر نمی كردم لطف كرد و شماره داوطلبی ام را پیدا كرد و فهمیدم مجاز به انتخاب رشته شدم!! .. دستش درد نكنه!


خیلی خوشحالم كه تا چند سال آينده كنكور ندارم!! امیدوارم همه بروبچ كنكوری قبول بشن و برن سر بدبختی های تازشون!!


تبریك ویژه هم به زهره جون كه آف گذاشته بود مجاز شده ولی خبری ازش نبود! پس شیرینی كو؟!


امروز معلم دینی راهنماییم را دیدم. يه خانم خشك و جدی بود در دوران مدرسه. ولی امروز فوق العاده خوش اخلاق بود و انقدر قربون صدقه ام رفت كه حسابی شرمنده شدم!! از درس و دانشگاه  و حال و احوالم پرسید.. و هی الهی من قربونت برم و فدات بشم و .. چرا انقدر لاغر شدی؟ من فدات شم و.. روم نشد بگم خیلی وقته وزنم ثابته و تغییری نكرده!!


روی پارچه بزرگ نوشته بود %30 تخفیف، اینترنت پر سرعت، بدون اشغالی!! به دخترعموم كه آمل ISP داره گفتم كارت اینترنت ارزون شده! 10 ساعته را تا هفته ی قبل 3500 می خریدم، این هفته 2500 شده! گفت ارزون؟ من كه خیلی وقته 10 ساعته را می دم 2300 !! .. از سرعتش كه بگذریم بهتر است. يادم نیست چند تا 10 بار شماره گرفت و  همچنان The line is busy بود!!

Monday, August 01, 2005

به آفتابگردان سلام می كنم

بعد از چند ساعت و رفت و آمد بالاخره يه جا دادن بهمون!! از حدود يك هفته قبل تبلیغات شروع شد و آدرس مكانی ذكر شده كه یك روز مونده به شروع كار راهمون ندادن و البته امروز اماكن تعطيلش كرد!! و شهرداری لطف كرد یه قسمت از مسیر عبور و مرور مردم را بهمون اختصاص داد تا برای فردا آمادش كنیم.


از نزدیك ساعت 5 بعدازظهر شروع به كار كردیم. طرح ها زده شد و بعد از تأييد و تمیز كردن يه قسمت از محوطه ی دور استخر*، با اسپری شروع كردیم به نقاشی كشیدن. يه عالمه طرح های خوشگل كه همون لحظه اتودش را زدیم و اجرا كردیم.. يه كار گروهی كه با وجود خستگی زياد حس خوبی بعد از پایان كار برای هممون داشت.


فكر كنم شهرداری استخداممون كنه و بگه شما كه دو، سه ساعته تقریبا نصف اینجا را نقاشی كردید بقیه اش را هم نقاشی بكشید!!


فردا از 7 صبح باید بریم تا 9-8 شب و با يه عالمه بچه ی جینگیلی فینگیلی سر و كله بزنیم! فردا بچه ها از ساعت 9 صبح می یان در جشن نقاشی كه نقاشی بكشن.. البته اگه همه از آدرس جدید مطلع بشن..


 


 


بعدنش: كار تعطیل! شاید در وقتی دیگر


بارون با شدت بارید و بارید .. نقاشی هامون محو و محو شد .. از 5 صبح كار شروع شده بود .. آب از همه چكه می كرد .. اداره ی ارشاد كمال همكاری را باهامون داشت و اندكی هم نسبت به گروهی كه از جون مایه گذاشتن احساس مسئولیت نكرد .. يه كار بزرگ فرهنگی، هنری كه يه عده آدم به عشق بچه ها و هنر تمام تلاششون را كردن و ارشاد و چند تا اداره ی دیگه فقط اسمشون به عنوان برگزار كننده بود بدون اینكه حمایت كنن و كمك كنن اجرا بشه با بارش بارون تعطيل شد.. و خستگی تو تنمون موند. با لباسهای خیسی كه تو تنمون خیس شد و خشك شد و بدنهای كوفته و خسته ای كه اگه سرما نخوریم و بستری نشیم هنر كردیم!


از اداره ی ارشاد كه اومدیم بیرون يه پارچه ی جدید نصب كرده بودن! جشن نقاشی به دوشنبه 17 مرداد موكول شد..


 


* اگه تا حال لاهیجان نیومدید این توضیح را بدم كه این استخر اصلاً مناسب شنا نیست!! خیلی قدیما برای آبیاری زمینهای كشاورزی اطرافش ساخته شده و حالا جزء مناطق تفریحی شهر محسوب می شه و نزدیك كوه و وسط شهره.

Monday, July 25, 2005

رویای فراموشیها

بلند می شم، می شینم.. دراز می كشم، سرم را محكم پرت می كنم روی بالشت.. كتابی كه رها كردم گوشه ی تخت را دوباره باز می كنم. سعی می كنم چند صفحه ی باقیمانده را بخونم. فقط چند صفحه باقی مونده تا سر آقای مورسو به گیوتین سپرده بشه! كتاب را می بندم. راه رفته را باز می گردم. چراغها را خاموش می كنم و باز می گردم.. می خوام بخوابم! خرس قهوه ای را سر و ته می كنم! فشارش می دم، رهاش می كنم. كتابهای روی تخت را به گوشه ای هل می دم.. می خوام بخوابم! باید بخوابم.. موهای نیمه خیسم را روی بالشت ولو می كنم. زمان نمی گذره و من از انتظار بدم می یاد.. و می خوام خوابم..


بلند می شم. چند تا وبلاگ می خونم و بر می گردم روی تختم. با انگشتام ریمل باقی مونده روی مژه هام را پاك می كنم. چشمهام را می بندم. چقدر خسته ام و شاید تو بیشتر از من..


دستم روی تخت جستجو می كنه و پیداش می كنم. توی تاریكی نورش چشمم را می زنه. زمان گذشته ولی زیاد نه! .. گوشه ی چشمم می سوزه. خسته ام! باید بخوابم..


زمان گذشته.. نسبت به دو ساعت قبل گذشته ولی زیاد نه! زمان نمی گذره و من از انتظار بدم می یاد.. خسته ام..


 

Sunday, July 24, 2005

با تو ام! مشترك مورد نظر


برای اولین بار از شنیدن صدای این خانومه خوشحال شدم!! دیگه آلرژی پیدا كرده بودم به Error in connection كه هی روی صفحه ظاهر می شد!


ولی حالا دلم می خواد این خانومه را خفه كنم كه مدام نگه مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد!!


.. صداش حالمو بهم می زنه!


 


پ.ن: زندگی را نمی شه تو sms ها خلاصه كرد..


 

Friday, July 22, 2005

روزهای ابری

تیر ماه هم تموم شد. بيشتر از 20 روزه كه برگشتم خونه و  فقط روزها را گذروندم. تابستون را دوست ندارم!


ماحصل این روزها فقط خوندن یك كتاب بود .. "شهری كه زیر درختان سدر مرد " نوشته ی خسرو حمزوی – رمان برگزیده سال! – چاپ چهارم .. يه كتاب 594 صفحه ای كه قهرمان داستان كمی تا اندكی حرص در آر بود و دوسش نداشتم! .. و دیدن چند فیلم..


امروز رفتيم يه جای فوق العاده زیبا. كه عاشق چنین جاده هایی هستم. فاصله ای با شهر نداشت. همیشه محو این طبیعت بكر می شم. باور كردنی نیست وقتی كه فقط كمی از حیطه ی شهر دور می شی و اینهمه زیبایی را مقابل خودت می بینی..

Thursday, July 21, 2005

51


وقتی يه چيز فوق العاده داری نمی شه نگران نشی.. نگران از دست دادنش. نگران خراب شدن همه چیز..


وقتی همه چیز خیلی خوب و عاليه..


Sunday, July 17, 2005

50


انگار خیلی وقت پيش بود و خیلی ازش گذشته. از همون دقایق آخر دور و دورتر شد و به گذشته تعلق گرفت. گذشته ای كه مثل دیروز و پریروز و يك هفته پیش به خاطر میاد و سعی می كنم حتی جزئياتش از خاطرم نره..


دلم تنگ شده بدجنس! تازه ۲۴ ساعت گذشته ..



جوجه های نوشی پیدا شدن! خوشحالم..

Thursday, July 14, 2005

چهار روايت از يك ماجرا

روايت اول:


اينا (مداد سياه ، فیروزه با افكارش و سمیرای قصه گو!) انقدر حرف می زنن كه نمی ذارن افكارم متمركز بشه و بنویسم!!


 


ادامه ی روایت: گوشی را قطع كرد و مات و متحير گفت: مارال از رشت اومده، گرفتنش! الان كلانتریه.  كمی بعد زنگ زد به باباش كه بره كلانتری و دوستش را نجات بده!!! و ما  به پیاده رویمون ادامه دادیم.


مارال جان منكه بهت گفتم اینجا با رشت فرق می كنه! منكه می دونم تو چجوری لباس می پوشی، با اون سر و وضع بهت گیر می دن دیگه..


گفت از مارال تعهد گرفتن و اومده بیرون. و ما همچنان به پیاده رویمون ادامه دادیم تا رسیدیم به جلوی كلانتری و داشتیم از جلوش رد می شدیم!


شما بیا!!! دو نفر با لباس شخصی تو پیاده رو ایستاده بودن. چند قدم به سمتشون رفتیم و پرسیدن كجایی هستین؟ مال اینجائید؟! .. متعجب جواب دادم آره! از مهرنوش و سمیرا پرسید گفتن نه! .. خیلی محترمانه!! به  مهرنوش گفت برو. باید تعهد بدی .. مات نگاش كردم و گفتم يعنی چی؟ چرا بریم كلانتری؟ گفتن با شما نیستم! این خانم بره، این چه وضعه لباس پوشیدنه؟ گفتم اینها مهمون من هستن! مسئولیتش پای منه. دلیلی نداره برن تعهد بدن. آقاهه عصبانی شد و اینبار مهربانانه تر با داد دعوت كرد بریم داخل كلانتری..


شماره ی بابا را گرفتم و گفتم زود بیا كلانتری


سمیرا شاكی و عصبانی بحث می كرد. يه آقاهه مهربون و با سیمایی زیبا!! هم وارد شد و فقط مهرنوش كه سكوت كرده بود را مؤدبانه دعوت كرد بره تعهد بده!


از در ورودی گذشتیم و منتظر بابا شدم كه بیاد. سربازهای حاضر در صحنه هم زبانشان دراز شده بود و گفتن برید داخل و تعهد بدید!


پشتوانه ی محكمی چون بابا داشتم و می دونستم توی شهر خودم كسی نمی تونه ازم تعهد بگیره و یا بازداشتم كنه  و شاید به همین خاطر با قاطعیت جواب می دادم و مطمئن بودم هیچ غلطی نمی تونن كنن.


بابا را از دور دیدم، تا رفتم سمت در ورودی  يكی سرش را از پنجره ی بالای ساختمون آورد بیرون و داد زد نذارید این خانم بره بیرون!! .. از عجایب بود، خوبه با پای خودم رفته بودم تو و بهم گفتن شما نمی خوای بیای (فقط مدادسیاه می خواستن!!)..


بابا اومد و به قول آقاهای مهربون به احترام بابا و چون از دوستان هستن گفتن برید خونه!! بابا جان هم مرحمت فرمود و برخلاف گفته ی ظهر كه فرموده بود ماشین پلاك و بیمه نداره و تا هفته ی دیگه نمی تونی سوار بشی، سوئیچ ماشین را داد دستم و گفت برید فقط ماشین بیمه نداره مواظب باش.. احتمالا به این نتیجه رسیده دردسرش كمتره!!


.. از اين برنامه ها نداشتیم اینجا


 


در حاشيه: اين مداد سياهه تا بابا را ديد می گه چقدر دماغ بابات قشنگه!! .. هر بار هم كه بابا را می بینه می گه چقدر خوش تیپه بابات!! .. يه فكر و خیال هایی داره انگاری!


 


روايت دوم .. همراه با نكات اخلاقی!


روايت سوم .. شكواییه ی سمیرا

Wednesday, July 13, 2005

كبك گونه

 


_ كسی ندیدت؟!


_ نمی دونم!! سرم را انداختم پائین كه خودم كسی را نبینم..


 

Tuesday, July 12, 2005

47


تا الان همیشه نوشته هام را نوشتم و بعد پست كردم. تنها نوشته ای كه آن لاین نوشتم، با هم نوشتیم. يك خط من، چند خط تو. يك كلمه از من، يكی از تو و شد يك نوشته و فصل رويش!


ساعت نزديكه 4 صبح شده و نمی تونم خودم را راضی كنم كه وقته خوابه. چشم دوختم به این آی كن خاموش و امید بستم به گوشی ای كه شاید روشن بشه. تو می دونی من از بی خبری متنفرم!

Monday, July 11, 2005

دور از آشيان

در ميان سكوت.. در كشاكش میان احساس و قانون! قانونی كه من را نادیده گرفته. تمام حقوقم را و اجازه داده له بشم، ویران بشم و دیگری بر ویرانه ها و ذره ذره های وجودم پایكوبی كنه.. در لحظه هزاران هزار ویران و ناامید می شن. به هر سویی می چرخند تا شاید فقط ذره ای نور امید از روزنی نمایان بشه! ولی كجاست فریاد رسی؟


لعنت به قانونی كه حكم می ده بچه ای دور از زندگی و امید و كودكیش و در حسرت بودن مادر بزرگ بشه.


منتظرم. منتظرم نوشی با خبرهای خوش برگرده..


 


شاهد زنده .. نامه ی نازی


دعای دسته جمعی


نوشي و جوجه هاش

احسان

Sunday, July 10, 2005

سكوت

چقدر سخته وقتی هيچ كاری از دستت بر نمياد و شاهد ناراحتی عزیزت هستی. می دونی ناراحته و هیچ كلامی نداری تا آرومش كنی. نمی دونم چرا باید الان، وقتی كه می تونست خیلی بهتر از از این باشه.. و حتی نمی تونم ناراحتی هاش را پاك كنم.


نگرانم! نگران نازنینی كه همیشه همراهمه و جزئي از منه..


و نگران دوست نادیده ای كه تنها وبلاگ و نوشته هاش پل ارتباطی ما بوده.


ديگه آمار اينكه چند بار رفتم اينجا از دستم در رفته! شايد دنبال معجزه ای بودم تا لبخند را هديه بده..


دعا می كنم.. و مطمئنم بر می گردن. هیچ جوجه ای دور از آشيونش نمی مونه..


 


نقطه ته خط


حمايت مدني، حقوقي و عاطفي از نوشي و جوجه‌هايش

Saturday, July 09, 2005

44


ناعادلانه ست! سهم من ناعادلانه ست.. خیلی خیلی كمه. تو هم مثل من!! .. ناعادلانه ست وقتی كه انتظار داری صدای خنده بشنوی، غم باشه و هق هق گریه.


آهای خدا می شه بپرسم چرا الان؟ چرا امروز؟ چرا وقتی كه امروز می تونست يكی از روزهای خوبمون باشه؟!



امروز كه رفتم اینجا ياد مهرواژ افتادم! دلم يه قالب سفید و روشن می خواد! روم هم نمی شه به بهرام بگم يه قالب دیگه برام طراحی كنه! وبلاگش هم که خيلی وقته آپ نشده.


در ظاهر فقط آدرس و شكل قالب مهرواژ عوض شد. نمی دونم چرا نوشته هام هم تغییر كرده..



هر بار وسواس بیشتری به خرج می دم، بیشتر دقت می كنم. ولی باز حسابی می خوره تو ذوقم و سرخورده می شم! .. و مثل دفعات قبل به خودم می گم دیگه همینجوری هیچی هیچی هیچی براش نمی خرم!

Wednesday, July 06, 2005

پستوی زمان


 


ساعت از 12 گذشت.


لنگه كفش بلورم را جا گذاشتم..


 

Monday, July 04, 2005

خونه ی من

يه حس تعلق و مالكيت.. چيزی كه از حالت موقت و گذرا درت میاره. با اینكه فقط سه ماه فرصت موندن داری ولی باز اینجا مال توست. چه یك روز باشی، چه یك سال.. می تونی ریه هات را پر از هوای آشنا كنی و ذخیره كنی برای تمام روزهایی كه دور از خونه هستی.. چشمهات چیزی را از نظر دور نكنن و این تصویرها را نگه داری برای وقتی كه مجبوری بری.


اینجا مال منه! مال خود خودم. با آدمهایی كه اگرچه نمی شناسیشون و از كنار هم می گذریم ولی آشنان. همه چیز آشناست. آدمها، خیابونها، مغازه ها، صداها، تصویرها، كوهها.. و كوههایی كه اینجا دور نیستن، خاكستری نیستن، همیشه پشت هاله ای از مه گم نشدن.. و می شه لمشون كنی و از رنگ سبزشون سرشار بشی..


اینجا مال منه! .. آدمها، كوچه ها، خیابونها، خونه ها.. با همه ی بدیها و خوبی هاش جزئی از منه.. و همه چیز بوی خوب ٍ آشنایی داره..


 


منكه به اسم يكی دیگه اینجا را آپ نكردم!!