Wednesday, June 28, 2006

مثل همیشه

من خواستم. سعیم را کردم و می خواستم بشه ولی نشد..
همیشه یه اتفاقی می افته. این اولین نبود و بعید می دونم آخریش باشه..
آخریش نخواهد بود. می دونم..
همیشه درست وقتی که فکر می کنی همه چیز داره خوب پیش می ره و مو لا درز برنامه ات نمی ره یه چیزی آروم آروم و بی صدا می یاد و همه چیز را خراب می کنه.. به همین راحتی!!
همیشه همینطوره فقط هر بار شکلش با بار قبل فرق می کنه که حتی قابل پیش بینی هم نباشه.
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه یه اتفاقی می افته..

پ.ن: ازم نپرسید چه اتفاقی که مجبور می شم بگم مهم نیست! در حالیکه مهم بوده برام.. پس نپرس!

Monday, June 26, 2006

اخطار

پ. ن: برای همسر آینده
اگر خيال بدخلقی يا گوش شيطان كر كتك زدن من به سرت زد... بدان و آگاه باش كه من آن زن همسايه مان نيستم كه به جيغ زدن وكمك خواستن از همسايه ها اكتفا كنم.
كمر بندت را برخواهم داشت و آنقدر تازيانه بر تو خواهم نواخت كه عبرتی شوی برای ساير همجنسانت... فهميدی؟؟

Sunday, June 25, 2006

یه زمانی مثل هم زمانی امتحانا و جام جهانی که همه غر می زنن و از وقت نداشتن و دوست داشتن و ندیدن فوتبال و اینا می گن.. تو می تونی یه لبخند بزنی و بگی منکه زیاد اهل فوتبال دیدن نیستم ولی با این حال تلویزیون روشن و حتی دیدن فوتبال مزاحمت ایجاد نمی کنه!
یه زمانی مثل وقتی که دوستت از کتاب 300 صفحه ای که باید خط به خطش را حفظ باشه و یکی دیگه از جزوه ی هوار صفحه ای و اصطلاحات وحشتناک و امتحان طاقت فرسا می گه و تو یاد کتابهای مدرسه می افتی که در گذر زمان چند برابر شدن و با اصطلاحات و لغات غیرقابل فهم تر.. می تونی ایضاً لبخند بزنی، اظهار همدردی کنی و بگی خوشبختانه همه ی کارام را طول ترم تمام کردم و فقط چند تا کار کوچیک مونده.
حتی یه زمانی که استاد مساعدت نمی کنه و نمی ذاره قبل از شب امتحان کارات تمام شه.. باز هم می تونی لبخند بزنی و امیدوار باشی که چاپخونه یه ساعته هم کارا را بهت تحویل می ده و به خودت دلداری می دی. که البته من هنوز هم دارم در این مورد به خودم دلداری می دم!!
حتی وقتی که اصلاً دلداری نمی دن بلکه دلت را هم می سوزونن که امتحانشون زودتر تمام می شه.. باز می تونی لبخند بزنی دوباره!! که هیچ شب امتحانی با کلی واژه و فرمول و برهان و .. تنها نبودی که مغزت هم هنگ کنه..
براتون آرزوی موفقیت می کنم.

Friday, June 23, 2006

حالم بهم می خوره ازت استاد

می دونی استاد امروز یکی می گفت تو هنوز اینو نشناختی؟ هیچ کس را آدم حساب نمی کنه.. و شاید هم راست می گفت.
آدمی که من تو دانشگاه می دیدم با اینی که حالا زورش میاد جواب ای میل بده اونم در صورتیکه خودش گفت کارا را براش بفرستیم و همه را نگاه می کنه، فرق داره.
اونهمه کار فرستادم جواب هیچ کدوم را ندادی، اونوقت جواب یکی را فقط می دی و می گی حرفهای من یادت نمونده؟! هر چه زودتر برو یاد بگیر؟
آخه من چی بگم بهت استاد؟ خودت فرموده بودی عکس هایی که تو پوستر قراره استفاده کنیم بهت نشون بدیم تا اونی که بهتره را انتخاب کنی و روی همون کار کنیم.. حالا که برات فرستادم، چی برم یاد بگیرم؟
دو روز منتظر موندم مزخرف بشنوم؟ خب حالا سه تا پوستر که فقط منتظر تأئید نهایی هستن که بره برای چاپ کو؟ بدون تأئید شما که نمره ای هم نخواهد بود.. تا کی باید منتظر بمونم افتخار بدی و جواب بدی؟

پ.ن: اصلاً قرار بود از اومدن یه روزه ی مامان بنویسم و از چیزهای خوب.. ولی حالا که اول چک میل کردم.. حالم اساسی گرفته شد.

Tuesday, June 20, 2006

از امتحان

صبح تا بعدازظهر دانشگاه و مشق مشق.. و آخرش کارهایی که برای استاد می فرستی و با وجودیکه حجم فایلها را کم کردی استاد در جواب می نویسه حجمش زیاده و طبق چیزی که از قبل اعلام کرده بود، مسلماً وقتی صرف نمی کنه و زحمت باز کردن هیچ کدوم را نمی کشه.
درست وقتی که فکر می کنی داری جلو می افتی و کارات رو براهه و به موقع تمام خواهد شد باید دوباره فایل ها را بفرستی با حجم خیلی خیلی کمتر و دو روز دیگه صبر کنی چون استاد گفته یک روز در میون چک میل می کنه و بدون تأئید نهایی استاد هیچ پوستری نمی تونه بره برای چاپ..
خسته و عصبی ام این روزا با استرس مضاعف..
با این همه من خوبم..

Saturday, June 17, 2006

بمیرم، راحت می شی؟
مامانم را می خوام و بابا و منا..
خونه و اتاق و تختم.. و حتی دیدن عروسکها و کتابهام که تو قفسه ی کنار تختم حتما خاک روشون نشسته.. از اول اردیبهشت تا حالا..
پنجره و بالکن رو به کوه را می خوام با سبزی و طراوت بی پایانش در دور دست..
خیابونها و کوچه ها و آدمهای آشنا..
همه با هم و دور هم، کنار هم.. یه خانواده...

پ.ن: خوبه دینا و مینا اینجا هستن که دلم برای اینا هم تنگ نشه!!

Thursday, June 15, 2006

یکی پر

فقط ثبت یه لحظه تو یه زمان خیلی کوتاه
.
.
هفته ای که بیشترش در دانشگاه و لابلای کاغذ و چوب و فلز آمیخته با بوی نفت و تینر و رنگ گذشت، تا امروز..
باز شب بیداری و عجله و عجله که با چند تا A و یه B+ شاید جبران شد و خونه ای که دیگه جای راه رفتن به زور پیدا می شه..
اولیش که به خیر گذشت.. فقط 5 تا دیگه مونده!

Wednesday, June 14, 2006

چاپ دستی



یه عکس دیگه از کارگاه را می تونید اینجا ببینید.
و اینم یه عکس از کاشان

Tuesday, June 13, 2006

گل های دانشگاه ما



پ.ن: نمی دونم با وجود انواع و اقسام فیلتر شکن، فیلتر کردن چه ضرورتی داره؟ مسخره تر از همه فیلتر کردن اینجاست.. اونم ساعتی!! الان عکس ها را می شه دید، شاید چند ساعت بعد دیگه اثری ازشون نباشه.. دیشب فکر کردم فهمیدن اشتباهی فیلتر کردن ولی امروز انگار پشیمون شدن!

Monday, June 12, 2006

: فکر می کنی فراموشم کرده؟

- دوستی مثل ایستادن روی سیمانِ خیسه. هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر می شه و اگر رفتی جای پات برای همیشه به جا می مونه.
آرزو کن همیشه خوشبخت باشه..

: آرزویی غیر از خوشبختی و موفقیتش ندارم..

Sunday, June 11, 2006

عمو مهران sms فرستاد که چی تو این دنیا بیشتر از همه باعث می شه تو به یاد من بیفتی؟
منم که هنوز گیر جواب بودم، sms را Forward کردم برای ملت!

اینم جوابها به همون ترتیبی که رسید..
سمیرا: دنیا! و... دریا!
مهسا: خود کلمه دنیا
سحر: وبلاگم
حمید: خودم..
نرجس (دخترعمه ام): وقتی آلبوم بچه گیهام را نگاه می کنم و جای خالی عکسی را که دزدیدی می بینم!
(عکس خودم بود! نداشتمش خب.. جلوی چشم خودش برداشتم.)
صالح: رنگ فیروزه ای
میثم: خواهرزاده ام. آهنگ آرش یا بنیامین یا آصف
شادی: آخر هفته جواب می دم!! ..
بعد هم گفت می تونی به اینجا مراجعه کنی.
یک ساعت بعد هم sms داد که جواب شما در "روز جمعه" و در این کلمه نهفته.
(جمعه برای منم یادآور شادی ست و قرار هر هفته.. )
کاوه (پسر عمه ام): دیدن حیات وحش
مهرنوش (دختر عمو): دنیا
کتایون (دختر عمه ام): من اصلاً دلم نمی خواد به یادت باشم. سعی می کنم بهت فکر نکنم!
جواد: فکر کنم اسمت، چون همه چیز تو همین دنیا خلاصه می شه. و در ضمن وقتی کسی رو می بینم که از زیره شیرینی دادن در می ره
(این همکلاسی ما از دی ماه تا حالا همش همینو یادآوری می کنه که شیرینی تولد بهش ندادم!)
نگین: هر وقت یه آدم متکی به نفس را می بینم یاد تو می افتم.
زهرا: نقاشی! و چشمان سبز!
شکوفه: لاهیجان!
نزهت: سلام ناناز. من هر وقت اسم "دنیا" را می شنوم (به منظورهای مختلف) نمی دونم چرا تو میای جلو چشمم.
شیمن: گوگوش!
(هنوز خودم هم این وجه شباهت را نفهمیدم! قبلاً هم اینو گفته بود)
میهن: وقتی که می رم سل تی تی. یا جمعه که شوهر عمه و دخترعمه ات را تو اتوبوس دیدم.
(دنیا، شکوفه، شبنم، میهن و شادی.. اکثراً می رفتیم کافی شاپ سل تی تی. دلم برای اون جمع و اون لحظات خوب تنگ شده)
میناهه: وبلاگ، دریا
کیوان (پسرعمه ام): ابر سیاهی که رعد و برق می زنه و ازش بارون تند با قطره های درشت می باره!
پرسیدم خب چه ربطی به من داره؟
گفت: تو باید بفهمی!
- تکلیفه من که نمی فهمم چیه؟
: جراحی مغز.
- مرسی

برای عمو مهران هم نوشتم: من همیشه به یادتون هستم.. و جواب گرفتم: منم همینطور، خصوصاً این روزا.
نفهمیدم این روزا چه خبره؟ نکنه واسم ماشین همه کاره پیدا کرده، خودم خبر ندارم!!

پ.ن: ستیغ خانوم: (دیشب مسجم failed می شد دوستم) بذار ببینم! مثلاً شعرهایی که توش دنیا داره. (دنیا دیگه مثل تو نداره..)، لاهیجان.

Friday, June 09, 2006

بی حرف

به آدمهایی که نمی تونن حرف بزنن حسودیم می شه..
هیچ وقت و هیچ زمانی هیچ کس وسط حرفش خمیازه نکشیده، بی اعتنا نبوده و آخرش هم نگفته سرم را بردی..
هیچ کس هیچ وقت و هیچ زمانی بهش نگفته خیلی حرف می زنی و یا طوری رفتار نکرده که بی خیال بقیه ی حرفاش بشه..
و یا وقتی خوابه هیچ کس هیچ وقت و هیچ زمانی بهش sms نداده که وقتی بیداری نمی ذاری حرف بزنم. حالا که خوابی حرف می زنم!!
هیچ وقت هم با کلامش یاعث سوءتفاهم نمی شه.. وقتی هم سکوت می کنه کسی سین جیم نمی کنه چرا حرف نمی زنی؟ چرا ساکتی؟ چرا چیزی نمی گی؟ اذیت نکن..
آخرش هم بهش نمی گه شوخی کردم.. نمی شه باهات شوخی کرد؟


پ.ن: هیچ وقت هم نمی گه دوست ندارم حرف بزنم که یکی هم بگه نزن!

لطفاً برای این نوشته کامنت نذارید.. نمی دونم چجوری می شه فقط کامنت یک نوشته را بست.

Thursday, June 08, 2006

3


یادم نیست اسمش چی بود ولی کوچه پشتی باغ فین بود!! سرچشمه ی آبی که وارد باغ می شه.

پویه نازنین و عزیز تولدت مبارک!

Wednesday, June 07, 2006

2

خانه طباطبایی ها - کاشان


بامداد جون نازنین تولدت مبارک باشه یه عالمه..

Wednesday, May 31, 2006

1


اثر مهناز هاشمی اقدم


قرار به برگشت نبود.. ولی می دونم می شه اینجا را با همه ی تعلقاتش کنار گذاشت.


پ.ن: مرسی از اسمشو نبر (گفت اسمشو نگم!!) بابت قالب. دستت درد نکنه جوون!

Sunday, May 07, 2006

0

دیگه دنیایی نیست
هیچ جا نیست.. نه در این دنیای مجازی و نه در دنیای حقیقی
مهرواژ هم به انتها رسید
.
.
پ.ن 1: نمی خواستم کسی را نگران کنم.. چند روز بدی را گذروندم و کلی عذرخواهی به خانواده، دوستان و اطرافیانم بدهکار شدم.. ولی حالا خوبم. ممنون

پ.ن 2: مرسی آقای اوحدی.. کلام شما همیشه دلنشین و دوست داشتنیه. خوشحالم که فرصتی شد و تونستم دوباره ببینمتون

پ.ن 3: و با تشکر از مامانم که بانی خیر شد و به زور یه روزه فرستادم تهران تا منم کمال استفاده را کنم و روحمان شاد شود

Saturday, May 06, 2006

156

شعر هایم را خواب می بینم
.

Wednesday, May 03, 2006

155

نمی فهمم زندگی را
- - -
خسته ام. خسته شدم. دلم تنوع می خواد.. نیاز به یه تنوع دارم! آخرین باری که شدیداً حس تنوع طلبی ام گل کرده بود تو آرایشگاه بودم و تنها کاری که اون لحظه از دستم بر اومد کوتاه کردن موهام بود

دلم می خواد حرف بزنم.. نه تو نوشته هام. نه پشت تلفن. کاش امروز یکی از همون چهارشنبه هایی بود که می تونستم بیام پیشتون. دلم تنگ شده براتون. باید حرف بزنم

Tuesday, May 02, 2006

خاش والیسی *

گفتم 115 تا تصویر نگارگری پیدا کردم. عکسهایی که استاد دیروز از روی کتابش نشون داد هم بود. زوار کتابش در اومده.. عکسها را زدم رو سی دی و بهش دادم
می گه تو هم راه افتادی.. پایان ترمت را بیمه کردی؟
می گم تو این 3ترم هیچی یاد نگرفتیم کلاس عملی و عینی روشهای شیرین عسلی و پاچه خواری به میزان کافی برگزار شده. این یه کار را تو عمرم انجام نداده بودم که حالا اگه کاری هم انجام بدم اینجوری تعبیر می شه چون همه همین کار را می کنن. برای نمره و اینکه کارشون گیر نباشه انواع روشها را به کار می برن
می گه تقصیر خودته! باید منعطف باشی.. یه روز یکی یه چوب کبریت را از دو سر لای انگشتاش گرفت و مغزی خودکار را در آورد با اون یکی دستش گرفت.. ازم پرسید فکر می کنی کدوم مقاوم تره در مقابل فشار ؟ گفتم چوب کبریت.. فشارش داد و از وسط شکست.. مغزی خودکار را فشار داد. گره اش زد، هیچیش نشد.. گفت بهتره مثل این باشی تا اینکه مثل چوب کبریت از وسط بشکنی

پ.ن: امروز پسرا با شیرینی و گل اومدن سره کلاس.. آخر هر جملشون هم روز معلم را به استادا تبریک می گفتن.. به قول یکی از استادا این تنها شهادتی که جشن می گیرن

*
در گیلکی خاش یعنی استخوان، والیس هم به معنی لیسیدن .. استخوان لیسیدن کنایه از چاپلوسی کردن
این کلمه را تو مدرسه یادگرفتم. اولین باری که تو خونه از دهنم در اومد، مامانم با تعجب نگام کرد و گفت یعنی چی این؟ و نمی دونستم

Monday, May 01, 2006

با طعم مسکن

بیخود نیست می گن خدا یه پیرمرد ریشوی بداخلاقه! اگه نمی گن هم، من می گم! حتما یه مرد ه !! هر چقدر هم زور بزنه و بگه من می فهمم دروغ می گه
لعنت به این زندگی که باید به زور مسکن تحملش کرد. برو بمیر خدای بد ه بی جنبه که نمی دونی از قدرتت چجوری استفاده کنی.. خیلی نامردی
خوشت می یاد هی اشک منو در بیاری و گند بزنی به زندگیم؟

پ.ن: هیچ کس هم حق نداره دعوام کنه و بگه کفر نگو و بی ادبی و این حرفا! سگم اساسی.. پاچه می گیرم

152

متأسفانه و متأسفانه همیشه دیر شروع می کنم و تا در لذت کار غرق میشم باید سریع تمامش کنم و پرونده اش را ببندم. شاید هم لذتی نیست جز خستگی و استرس تمام شدن کار.. شب و روز وقت می ذارم و توی کمترین زمان ممکن به بهترین نتیجه ای که شاید به معجزه شبیه باشه دست پیدا می کنم
از قبل از عید تا حالا باید اتود پوستر می زدم و حالا درست وقتی که باید تا هفته ی دیگه کار را تمام کنم شروعش کردم و در کمال ناباوری چند ساعت زود بیدار شدن امروز به نتایج خوبی رسید. تصمیم گرفتم شبا بخوابم و صبح زودتر بیدار شم که انگار تصمیمی سخت تر از تصمیم کبری ست!! ولی خب این روزها فرصت صبح خوابیدن و تنبلی هم نیست
موضوع کنفرانسم "نقاشی قهوه خانه" ست و به مطالب خوبی رسیدم که فکر می کنم مثل ترم پیش نمره ی کامل از تحقیق را می تونم بگیرم و این هم از لذتهایی که همیشه دیر بهش می پردازم. جمع آوری مطالب، جمع بندی و نتیجه گیری.. در همین راستا به اینجا رسیدم. منبع تصویری خوبیه

Thursday, April 27, 2006

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

خدا خیلی نامرده :

چرا پویان* جان؟ -

چون نمی یاد من ببینمش :


پویان چهار سالشه *

Tuesday, April 25, 2006

ز شب هراس مدار این هنوز آغاز است
بیا که پنجرهء رو به صبحدم هنوز باز است


سمیرایی تولدت مبارک

Sunday, April 23, 2006

روزگار خوب

همراه با پیچ و تاب جاده دل و روده ی دنیا پیچ و تاب خورد تا رسیدیم دیلمان و نفسی کشیدیم و از هوای عالی و مناظر زیبا لذت بردیم.. تا داشتم قر (حرکات موزون!) می دادم و همخوانی می کردم با خوانندهه! باز دل و روده دنیا چین خورد و قاطی شد و متوقف شدیم تا گند نزنه به حال بقیه و بابا محکومم کرد تا وقتی نرسیدیم چشمهام را باز نکنم! تا گوشه ی پلکم را باز می کردم صدای بابا بلند می شد چشمت را ببند! الان می رسیم خونه.. و چشم دنیا بسته ماند به روی زیبایی های اطراف
هوار بار این جاده را اومدم و رفتم اینجوری نشده بودم. نکه اینبار مهمون داشتیم! باید حالش را بد می کردم
بعد از ظهر و جاده ی دوست داشتنی کوه بیجار.. نم نم بارون، بودن کنار دوستان و دنیا که با سکوتش!! فضا را پر می کرد
شب و چمخاله .. دریا و هوای طوفانی.. دریا گم شده بود میون سیاهی ها و سفیدی موج ها که خود نمایی می کرد. و باد که داشت ما را با خود می برد.. ولی نبرد!! باد دلپذیری بود که به دل پیچه های دنیا که در راه داشت اعضا و جوارح داخلی اش یکی می شد، پایان داد
و شبی که صدای ما سکوت را شکافت و صبح شد و نذاشتید دنیا بخوابد!! فقط خدا رحم کرد اتاقهامون جدا بود از هم وگرنه اون چند ساعت هم نمی ذاشتی بخوابم!! چقدر حرف می زنی؟

پ. ن: یه وقت فکر نکنی از بدجنسیمه که اینجا نوشتم چون امکان دفاع نداری!! شاهدی هم نیست شهادت بده منم شریک جرمم

Thursday, April 20, 2006

حریم

تمام هفته منتظر آخرش بودم. منتظر بودم بیام. کلی برنامه داشتم و مطمئن بودم آخر هفته ی خوبی را کنار دوستام خواهم داشت. ولی هیچی انگار سر جاش نیست. برنامه ها ریخته بهم و اساسی حالم را گرفته و حتی نمی تونم ناراحتیم را پنهان کنم و لذت ببرم

اینجا هم دلگیر شده. مسخره ست که راحت نوشتن هم دردسر شده. اینکه مدام اینجا چک بشه که چی نوشتم و چی پاک کردم و چرا و چطور و چرا.. و مؤاخذه و تهدید بشم. حالم را بد می کنه. اینجا مال منه. حریم شخصی من که حالا نمی تونم اونجور که می خوام باهاش دردل کنم و حرف هام را بنویسم

بذارید اینجا مال من باشه. نذارید خودسانسوری کنم که دیگه چه فرقی می کنه اینجا یا جای دیگه؟
مهرواژ حریم داره. با کلمات آلوده اش نکنید. با اینکه دوست ندارم کامنتی را پاک کنم ولی از این به بعد هر کامنت بی ربطی پاک می شه. انتقادی هم وارد نیست

Monday, April 17, 2006

باز هم دیوار

روزی از این دیوار
بالا خواهم رفت
تا از آن بالا
عمق این واقعه را اندازه بگیرم
پستی اش را
و قامت آسمان را ستایش کنم
هیبتش را
که ایستاده است
بی هیچ دیوار

واهه آرمن

Sunday, April 16, 2006

اعتراف

بالای سرم نشست. انگشت اتهامش را به سمت سرم گرفت و گفت چه فکر پلیدی این توئه؟
حق به جانب گفتم: هیچی این تو نیست! هیچی

Friday, April 14, 2006

145

خاله می گه براشون ماشین لباس شویی خریدم استقاده نمی کنن! اسماعیل لباسها را می شوره
عمو اضافه می کنه البته اسماعیل می گه سحر یه ماشین همه کاره داره، نیازی به ماشین لباسشویی نیست. ماشینش لباس می شوره، اتو می کنه، سشوار می کشه، ظرف می شوره، همه کار می کنه
کیسه ی لباسهای نشسته را دادم دست مامان که آخر هفته رفتم خونه شسته تحویل بگیرم. عمو پرسید چرا تو هم یه همه کاره نمی گیری؟ گفتم بودجه اش را ندارم
گفت درست تمام شد. برات می گیرم.. درست را تمام کن

نمی دونم طبق چه قانونی تا سرماخوردگی تصمیم داره تمام شه دوباره سرما می خورم! واقعاً نامردیه.
و کمال بی انصافی اینه که از این هفته نیم ساعت زودتر کلاسها شروع می شه. به جای اینکه ساعت را تغییر بدیم مثل بدبختا خودمون را باید تغییر بدیم! رئیس جمهور تخم دو زرده کرده

Thursday, April 13, 2006

بر مدار هیچ

صبح می گی برو
ظهر می گی بمون
بعدازظهر می گی خداحافظ
شب می گی ببخش منو! دوست باشیم

پ.ن: یکی از همین رفتنها بدون بازگشته .. یکی از همین قهرها بدون آشتی

Saturday, April 08, 2006

143

آخر همه ی قصه ها غصه ست

Sunday, April 02, 2006

142

در اتاق باز شد و هجوم صدای تلويزيون.. گفتم در را ببند. صدای تلويزيون خيلی بلنده. پرسيد خوابيدی؟ گفتم نه! کتاب می خونم.. بعد از چند لحظه رفت و باز در را باز گذاشت پشت سرش..

بلند گفتم تو که باز درو نبستی بچه! .. حواسش به من نبود. صداش می اومد که به بابا می گفت بالشتم را بده. و صدای بابا که می گفت چرا؟

- می خوام بخوابم!

- رو تختت که دنيا دراز کشيده.. اين مال منه! خريدمش.

- اذيت نکن عمو! بالشتم را بده. می خوام بخوابم.

بلند شدم و در را بستم. صدای دخترخاله ی کوچولو هم به صدای بلند تلويزيون اضافه شده بود.. گاهی صداش بلند می شد. غر می زد. ناله می کرد و بابا هم سر به سرش می ذاشت. فقط بالشت خودش را می خواست.

دوباره در باز شد.. سرم را برگردوندم طرفش. بالشت بغل با لبخند پيروزی بر لب کنار تخت ايستاده بود. گفت سرت را بلند کن و بالشت را گذاشت زير سرم.

- مگه نمی خواستی بخوابی؟

- نه! برای شما می خواستم. يه بالشت ديگه دادم به عمو و اينو برات آوردم..

و رفت و در را پشت سرش بست.

Friday, March 31, 2006

141

اينجا پر از شکوفه و گل و زيبايی شده. جای همشهری نازنينمون خالی..

قبلاْ هم نوشتم بهترين دوستها را داشتم و دارم و يکی از بزرگترين شانس های زندگيم اين بوده و هست که بهترينها کنارم بوده و هستن. بايد هر روز و هر لحظه به خاطر چنين نعمت بزرگی شکر گزار باشم.

هميشه می گن ماه پشت ابر نمی مونه و دروغگو رسوا می شه.. و بر اين باورم طلا که پاکه چه منتش به خاکه؟!

تعطيلات داره تمام می شه ولی هنوز اين مهمون بازيها تمام نشده! امروز صبح بيدار شدم، صدام در نمی اومد. نمی دونم وقتی خواب بودم کی اومده و صدام را دزديده! و باز سرماخوردگی..

Thursday, March 30, 2006

با اعمال شاقه

يه سيستم که فارسی روش نصب نيست. کيبوردی که بايد جای حروف را حدس بزنی! هوای نوشتن و هوس می کنی بنويسی و اجباراْ مديريت کابر پرشين بلاگ را انتخاب می کنی و ....


و با همه ی اوضاع موجود می نويسی و می نويسی اما..


يهو همش نيست و نابود می شه و اصلاْ نمی فهمی چی بر سرش اومد.


زندگی مون شده يه چيزی تو مايه های اين ولی به نوع ديگه و يا شايد هم بدتر.. همچنان مهمون بازی و ديد و بازديد ادامه داره.. خسته شدم! به هيچ کدوم از کارام نرسيدم.. هيچ دوستی را نديدم. دلم تنگ شده و در انتظار ساعتی که مال خودم باشه..

Monday, March 20, 2006

به پرستو‌‌ به گل به سبزه درود



 


سال نو مبارك!


سال خوبی داشته باشيد

Wednesday, March 15, 2006

شب بخير

اولش آخرش را می گم! بعد از يك ماه دارم می رم خونه و شايد تا بعد از تعطيلات نتونم آپ كنم. پس عيدتون مبارك!


چيزهای ديگه هم می خواستم بگم كه اصلاً يادم نيست.. امشب ديگه تصميم دارم قبل از اينكه صبح بشه بخوابم.

Sunday, March 12, 2006

می تونی بگی نه

يك روز يكشنبه نامزدش زنگ زد و با نگرانی پرسيد ازش خبر نداری؟


گفتم تازه باهاش حرف زدم. خوب بود..


گفت كی؟


گفتم آخرين بار جمعه با هم حرف زديم.


گفت جمعه؟!!! من 10 دقيقه پيش باهاش حرف زدم. ولی الان نه گوشيش را جواب می ده، نه تلفن خونه..


چند دقيقه بعد معلوم شد كه دختره دستشویی بوده!


سخت يا راحت.. ولی چه زود از چشمم افتاد. با اينكه روز اول از انتخاب دخترك متعجب شدم ولی پسر شد عضوی از خانواده. چه زود از چشمم افتاد و تمام علاقه و احترام فرو ريخت. نمی دونم چرا حالا كه يك هفته مونده يادش افتاد كه بايد عوض دو تا، هزارتا چشم قرض بگيره و دور اين دختر نازنين حصار بكشه تا مبادا كسی نگاهش كند. مبادا كسی حرفی بزند. ديشب كه شنيدم يادم افتاد بچه ست. خيلی بچه.. و حتی فكر نكرده وقتی بين بهتر از خودش انتخاب شده بايد اعتماد كنه و نترسه. حالا كه دختر، بودن و موندنش را هديه داده بايد قدر بداره نه از چيزی به نام عشق و علاقه حصار بسازه..


برام هميشه قابل احترام و ستودنی بودی نازنين. استقلالت، شهامتت، روی پا ايستادن و يك تنه مبارزه كردنت با مشكلات، دختری ستودنی در ذهنم ساخته بود و حال در عجبم كه چطور اين مردك به خودش اجازه داده كه بگه نبايد بری سر كار و ترس و شك را وارد زندگيت كنه. وقتی شنيدم صبح به صبح مياد و سوئيچ ماشين را ازت می گيره و می برت و ميارتت خوشحال شدم كه ماشين به اسم خودت نيست. خوشحال شدم كه حداقل مادرت هست و می تونه اجازه نده كه پس فردا آقا ماشين را به بهانه ی ماشين من كه هست، اينو برای چی می خوای! ازت بگيره و يا بفروشه. و تعجب كردم به جای تو ، چرا بايد مامانت جلوش بايسته و سوئيچ را پس بگيره. نازنين هنوز فرصت داری. هنوز هيچ قانونی وجود نداره تا تبعيت از مرد را بهت منگنه كنه.


پ.ن: يه روز يكی گفت يه نطر من، مردی كه به زنش نگه چی بپوش و چی نپوش و چه كار كن و چه كار نكن! زنش را دوست نداره!! يعنی اصلاً زنش براش مهم نيست.. شايد بقيه اين رفتارها را به عشق تعبير كنن ولی تو گول اينی كه به اسم عشق و ترس از دست دادنت، بهت قالب می كنه را نخور. چشمهات را باز كن و ديواری كه به سرعت داره ساخته می شه را ببين. تو از اول دروغ نگفتی. خود واقعيت بودی. پس به كسی مديون نيستی. خودت باقی بمون.

Monday, March 06, 2006

ياد باد


برای دنيا


كه يادمان باشد ،


روزهای خوش با هم بودن.


 


پ.ن: مرسی

Saturday, February 25, 2006

135

كتاب هم تمام شد. منتظر بودم بر گردی ولی همون بهتر كه اين موقع شب نيومدی. وگرنه تا صبح بايد چشم می دوختم به ساعت تا صحيح و سالم برسی. فكر می كردم امشب تا صبح حرف می زنيم. از مدرسه، از شيطنتهامون، از روزهای پر از خنده و خاطره و چقدر جای میم خالیه..

شد چند سال؟ از اولين روزی كه رفتی و ديدارهای هر روز به ساليانه تبديل شد. چقدر دلم تنگ شده برات و برای جمع ۳ نفره ای که خيلی وقته دور مونده..

شايد دو تایی می تونستيم از پسِت بر بيايم و نذاريم بری. ولی نه.. فقط خودت بايد بخوای. وگرنه باز همين لبخند دوست داشتنیت را تحويلمون می دادی و حق را به ما و می گفتی آره خب! حق داريد. و من باز دمپاييم را از پا در می آوردم و آروم می زدم به پات و می گفتم ديوونه، ديوونه، ديوونه .. و باز می خندیدی و می گفتی همه به اين نتيجه رسيدن.

سرم را نزديك تر می آوردم و با نگرانی و درماندگی بهت می گفتم كی می خوای آدم شی؟! تو رو خدا منطقی باش و تو باز يه شعر از شعرهایی كه از بر بودی را تحويلم می دادی و من با حرص می گفتم شعرات را تحويل يكی ديگه بده. چرا نمی خوای بفهمی؟ تو رو خدا برای يك بار در عمرت هم كه شده سعی كن منطقی باشی. جون دنيا بی خيال شو.. و تو جدی می شدی و می گفتی قسم نخور. بايد برم..

و رفتی بدون توجه به اصرارهای من، حتی نذاشتی همرات بيام. و من كه باز بهت گفتم خيلی بد شدی. دو تایی بايد ادبت كنيم و زنگ زدی به میم و گفتی منم می خوام حرف بزنم، همش كه تو گفتی. و گفتم من و میم درد مشترك داریم.. و میم گفت زمان می خواد.. نااميد شده بود ازت؟ نه.. زمان می خواد. زمان شايد سره عقل بيارتت. گفتم بچه كه نيستی. 22 سالته دختر. دلم می خواست بزنم زير گريه و می دونستم از هر بچه ای، بچه تری..

خوابم نمی بره. نگرانم. نمی دونم نگران تو يا يكی ديگه.. و يا هر دو .. نمی دونم

Sunday, February 19, 2006

فراخوان مشاركت عمومی

موقع انتخاب واحد با ترديد كارگاه 2 را با استادی كه ترم پيش مبانی رنگ و طراحی را باهاش گذرونده بودم برداشتم. می دونستم با اين علم بايد سر كلاسش حاضر بشم كه اميدی به نمره ی بالا نداشته باشم و بعيد نيست اين درس 4 واحدی را با نمره ی زير 15 بگذرونم. در حاليكه اگه با استادی كه ترم قبل كارگاه1 را باهاش داشتم برمی داشتم احتمالاً زير 19 نصيبم نمی شد. كارگاه 1 را كه 20 داده بود و اكثر نمره ها هم بالا بود.


امروز صبح با كلی شك و تردید راهی كلاس شدم. ولی همه ی شك و ترديدها به يقين تبديل شد. چون هيچ كدوم از استادهای حاضر در اين به اصطلاح دانشگاه اطلاعات و سطح دانش اين استاد را نداره. و به نظرم 10 گرفتن سر اين كلاس ارزش بيشتری داره تا 20 بگيری و چيز زيادی ياد نگيری. ولی ياسمن كه با هم انتخاب واحد كردیم حتی بعد از كلاس هم همون شك و تردیدها را با شدت بيشتری داشت. من اصلاً احساس بدی از تكاليفی كه بهمون داده بود نداشتم و حتی به خاطر ياسمن از استاد فرصت بيشتری گرفتم. تازه امروز كلی خوش گذشت و خوب بود.


چون جلسه اول بود و هيچ كاری غير از حرف زدن نمی تونستيم انجام بديم، استاد كارتون شهر اشباح را آورده بود و با هم ديديم تا با دقت بيشتری به طراحی، رنگ و عناصر گرافيكش توجه كنيم.. از اين به بعد بهانه هم داریم برای كارتون ديدن و بازی كردن حتی در شب امتحان. باور كن دارم درس می خونم! حواسم را پرت نكن!!


ولی قسمت كمابيش سخت هفته ی آينده پيدا كردن پوستر می باشد. بايد سه تا پوستر (فرهنگی، ورزشی، تجاری) با ابعاد واقعی (پرينت و اينا قبول نيست. بايد اصل كار باشه) ببريم سره كلاس. نقد و بررسی كنيم. بعد طرح پوستر بزنيم برای همون موضوعات. يعنی انتخاب موضوع و پوستر مرتبط، بسيار مهم است كه چه بسا بعد مغزت هنگ كنه و نتونی يه طرح خوب بزنی برای موضوع.


و هم اكنون نيازمند ياری سبزتان هستيم! پذايرای هر گونه آدرس و منبع و پوستر می باشم.


پ.ن: ترجيحاً درباره سازمان انتقال خون، گردشگری، محيط زيست، شهرداری نباشد.

Saturday, February 18, 2006

*روز عشق

طبق گاهشماری ايران باستان روز اسفند از ماه اسفند (پنجم اسفندماه) با نام روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان" روز عشق ايرانيان - با قدمت بيست قرن پيش از ميلاد - است كه به علت شش ماه سی و يك روزه در سالنمای كنونی ايران، اين روز با تفاوت 6 روز از 5 اسفند به 29 بهمن منتقل شده است.


در فرهنگ ايران باستان، اين روز به عنوان روز زمين، روز مادر، روز زن و به طور كلی روز عشق ناميده شده است (همه اينها در يك يا چند ويژگی و مشخصه به هم ربط پيدا می كنند). مطابق عقايد زرتشتيان، زمين گستراننده، مقدس، فروتن و نماد عشق است. چرا كه با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد و زشت و زيبا را به يك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. زمين نماد عشق و همانند زن، زاينده و آفريننده است.


در اسطوره ها اين روز به ايزدبانوی نگهبان زمين، يعنی "اسپندار مذ" (اسفندار مذ، سپندار مذ، سپنته آرمئيتی يا آرميتی) تعلق دارد. سپنته آرمئيتی با نمادی زنانه، دختر اهورامزدا، چهارمين امشاسپند و همچنين چهارمين مرحله از راه عرفان است. وی در عالم معنوی، مظهر عشق، تواضع و فروتنی و در عالم مادی، نگهبان زمين و زنهای درستكار و عفيف و شوهر دوست است و تمام خوشی های دنيا در دست اوست.


شادی، تفريح، عشق ورزی، قدردانی، هديه و پيشكش دادن و ياری رساندن به خصوص در مورد زنان، به دوش گرفتن وظايف زنان توسط مردان و استراحت كامل آنان از كار و تلاش به پاس تلاش يك سالشان از مهمترین مشخصه های اين جشن است.


روز عشق و دوستی مبارك!


 


* برگرفته از "غوغای ولنتاين بيگانه در برابر كهن آيين مهرورزی" - آمنه حسن زاده

Friday, February 17, 2006

روز از نو

شب و بی خوابی. عذاب بيدار شدن و سر وقت رسيدن. زنگ و زنگ و دنيا جون پاشو عزيزم.. ديرت می شه گلم. چشم و چشمهایی كه دوباره بسته می شه..


خانومی بيدار شدی؟ و صدایی كه امتداد داره تا خواب از سر دنيا بپره و مطمئن شه دنيا بيداره.


صورت شسته و چای و بيسكوييت و عجله.. و باز زنگ و دنيا داری می ری؟ حركت كردی؟


باز شروع كلاسها و ساعت 8 صبح و صدایی در دور دست كه همش نگرانه مبادا دنيا خواب بمونه. كلاسها را دودره نكنه. درس بخونه! تكاليفش درست و سر وقت انجام بشه و دلشوره های شب امتحان كه خيلی بيشتر از دنيا حرص و جوش دنيا را می خوره .. استرس و اميد و دلداری.. نمره چه ارزشی داره دنيایی؟ مهم اينه كه تلاشت را كردی. فدای سرت. و پا به پای دنيا تا وقتی كه امتحانها تمام بشه و بتونه برای مدتی نفس راحت بكشه!


نمی دونم كی ساعت خوابم درست می شه كه شب ها بی خواب نباشم و صبح خواب! از يكشنبه شروع كلاسها و باز تكرار اين قصه.. و ناجی كه بارها از خواب موندن و غيبت خوردن نجاتم داده!


پ.ن: می دونم گناه داری!!

Wednesday, February 15, 2006

در نمای روشنفكری

بين حرفاش از لفظ "مريم ما" يا "مريممون" استفاده می كنه. فكر می كنم داره از خاله اش حرف می زنه ولی بعد تازه دوزاريم می افته كه "مريمشون" دوست برادرشه. كه ديگه خيلی عادی از دايره ی اطلاع خانواده بيرون رفته و كل فاميل هم اگرچه نديدنش ولی به اسم می شناسن و همه خيلی نرمال برخورد كردن.


گوشيش زنگ می زنه. بعد از تمام شدن مكالمه می گه خوب شد اينجا بودم. به مامانم چی می گفتم؟ می گفتم دوست پسر دوستم زنگ زده؟ يه وقت فكر می كرد نكنه دوست خودمه! بعد بيا و درستش كن..

Monday, February 13, 2006

هميشه محكوم


15 سالشه. ظريف اندام و چشمایی با رنگ خاص. صدایی با مزه و خنده ای شيرین. با اينكه در سن بلوغ است ظرافت و لطيفی پوستش هيچ آسيبی ندیده. به من نزدیك می شه و می گه: چقدر اين لنزا بهتون میاد! لباستونم خيلی قشنگه! منم دلم می خواست لباس حلقه ای بپوشم، مامانم نذاشت. تو رو خدا تو باهاش صحبت كن. من نمی خوام از اين لباسهای زنونه بپوشم. بدم میاد.


عين اين مكزيكيا كه بالای لبشون يه سبيل سياه رنگ ِ نازك میذارن و توی فيلمهای وسترن قدیمی ديدم ... يا مثل سبيل DJ Aligator به همون باریكی و به همون سياهی.


وقتی ديدمش كلی دلم به حالش سوخت. فكرشو بكن يه دختر چقدر بايد طاقت داشته باشه و خانواده ش بايد چجوری باشن و چقدر بهش سخت گرفته باشن كه اينجوری باشه.


من كه پسرم تو خيابون كلی متلك می خورم. چه برسه به ...


از ديروز شروع كردم به وبگردی. اينا هم حرفای جدیدی نيست ولی هيچ وقت هم كهنه نمی شه. ياد دختر دانشجویی افتادم كه وقتی پدرش فهميد دوست پسر داره از تحصيل محرومش كرد و تبعيد شد به كنج خونه! خانواده اش هم يه جوری نبودن. پدرش مدعی روشنفكری و فهميم بودن بوده و هست ولی به گفته ی خودش از اين بی آبرویی! هيچ وقت نمی تونه چشم پوشی كنه. و در نگاهش دختر پاكش ديگه با فاحشه و هرزه تفاوتی نداره.


خسته شدم از فرياد زدن و در خلوت اشك ريختن. دردناكتر هم وقتیه كه با يه حساب سر انگشتی می بينی وضعت از خيلیها بهتره. خيلی بهتر..

Monday, January 23, 2006

فعلاً

نمی دونم چرا هنوز باورم نمی شه تمام شد! ولی انگار واقعاً اين ترم هم تمام شد و می شود اميدوار بود كه هيچ درسی را نمی افتم و همه پاس می شود شكر خدا!


از فردا يه 20 روزی می رویم استراحت و زنده گی! كتابهایی كه اين مدت فرصت نكردم بخونم را همرام می برم. دوستان هم كه اكثراً برگشتن و يا تا آخر هفته بر می گردن.


می دونم دلتون تنگ می شه برام!! ولی كامپيوترمان را نمی بریم و مهرواژ هم تعطيلات بسر می برد.


روز های خوبی داشته باشید..

Saturday, January 21, 2006

128

دلم برای شبهای امتحان تنگ می شه!


پ.ن: فقط يه شب ديگه مونده


پ. ن 2: من واقعاْ از حرف ديشبم پشيمونم!! حرفم را پس می گيرم!

Tuesday, January 17, 2006

من و سوسك و معارف

عصبانی ام!! عصبانی! .. چرا می خوام گير بدم؟ چرا؟! هه.. حداقل يه سؤال ديگه می پرسيدی كه حالم را خرابتر نكنه و به اين اطمينان نرسم كه بهتره سرم را بكوبم به ديوار!


ساعت سه و نيم صبح! تو حال و هوای خودت.. يكی تو سر خودت می زنی و يكی تو سره مشقات كه چرا تمام نمی شه؟ يهو در بزنن و خانم صاحبخونه را جلوی در رؤيت كنی و بگه چرا انقدر سر و صدا؟ فكر كردم سوسك ديديد و دارید بدو بدو می كنید!! و به اين فكر كنی چجوری حاضر شده اون هيكل را تكون بده و اينهمه پله را بياد پائين؟ تازه از رختخوابش بياد بيرون و از خوابش بزنه !! .. سوسك جيغ داره مگه؟  اصلاً وسط يه خروار كار جایی واسه جيغ زدن هم می مونه؟ گريه داره فقط..


امتحان معارف و به حرف بقيه گوش كردم و كتاب معارف2 را نخريدم! البته استاد هم گفته بود فقط از داخل جزوه ای كه گفته سؤال طرح می كنه. ساعت 11 صبح امتحان داشتم و ساعت 7 شروع كردم به خوندن و متعجبم چجوری يونس هفته ی پيش دو دور اين جزوه را خونده بود و باز می گفت خوب نخوندم!! يا من خيلی باهوشم يا اون خنگه!


آخرين جلسه طبق روال هر جلسه استاد عنوان مطلبی كه قراره جلسه ی بعد بگه را گفت. مثل اين كارتونا كه آخرش يه خلاصه از قسمت بعدش می دن كه شما فكر می كنيد چی پيش می ياد؟ قهرمان داستان حالا چكار می كنه؟! .. وقتی رسيدم به آخرين عنوانی كه چون جلسه ی بعدی در كار نبود توضيحی هم نداشت بهم الهام شد كه حتماً ازش سؤال می ياد و .. (ادامه ی داستان تا هفته ی آْينده!)


معلومه ديگه! استاد هم نامردی نكرد و از همون سؤال داد. روی ورقه خطاب به استاد محترم نوشتم آخه حواست كجاست؟ تو كه نگفته بودی. (نقل به مضمون!) سؤال آخر هم كه اصلاً معلوم نبود از كجا بود! تيترش را هم نگفته بود كه حداقل بدونيم چه خبره! ۲ تا سؤال هم تو جزوه کلاس ما نبود و بقيه ی کلاسها داشتن!!


بعد از امتحان جزوه بدست دنبال استاد كه جناب اين چه وضعشه آخه؟ اونم قيافه ی فيلسوفانه و محزونی گرفت و فرمود يه كاريش می كنم!


شايد تنوع وسط امتحانات بد نباشه! ولی مطمئنم باز شب شنبه و يكشنبه بايد با بدبختی مثل خر بشينم سره درس و مشقم. آخه نونت كم بود؟ آبت كم بود؟ وقت شوهر كردنت بود الان؟

Monday, January 16, 2006

delete

می نويسم و پاك می كنم.. اين هم چندمين نوشته ی امشب بود كه به صبح رسيد..


حرفها روی دلم مانده و هيچ نوشته ای نه آرامم می كند و نه راضی كه Delete نصيبش نگردد.

Sunday, January 15, 2006

125


سر انگشت اشاره دست راستم خراب شده! بايد عوضش كنم.

Thursday, January 12, 2006

S.O.S


دارم ركورد بطری تو نخوابيدن را می شكنم! فقط دردم اينه كه در قبال اينهمه وقتی كه سره هر كار می ذارم هر كدوم فقط "نيم نمره" نصيبم می كنه! دارم می سوزم و كار می كنم.. نتيجه ی تمام نخوابيدن ديشب فقط "يك نمره" بود.


به يك نيروی كمكی نياز دارم كه يكی، دو ساعت وقت بذاره و مطالبی كه با كمك دوستان جمع آوری شده را سر و سامان بده و يك نوشته ی درست درمون از توش دربياره تا شنبه صبح به استاد تحويل بدم. اين ديگه 4نمره داره و نمی تونم از خيرش بگذرم. اونم با وجود اينكه برای 15 نمره ی بقيه هنوز لای جزوه را باز نكردم و گذاشتم برای شنبه صبح كه قبل از رفتن سره جلسه، بخونم. فقط اميدوارم اين همه كار را كه بايد شنبه بعدازظهر تحويل بدم را برسم تمام كنم.


يك نمره بقيه سير هنر هم به حضور سره كلاس تعلق داره كه با وجود 3 جلسه غيبت به من تعلق نمی گيره!


فكر كن اينهمه وقت می ذاری برای كارگاه گرافيك تا يك كار كه فقط نيم نمره داره را تمام كنی اونوقت استاد گرامی برای حضور سره كلاس 2نمره اختصاص داده!


كی می شه اين روزها تمام شه خدايا؟

Wednesday, January 11, 2006

از همه جا


گفته بودم از كيك خبری نيست.. گفت می ره از دوستش جزوه بگيره. با كيك و شمع برگشت! گفت كبریت را جاگذاشتم!! می خواستم روشنش كنم بعد بيام تو.. گفتم مگه نگفتم كيك نمی خوام؟ گفت اگه 22 را فوت نكنی تمام نمی شه! و شمع ها را روشن كرد و گذاشت روی كيبرد و گفت يادت نره آرزو كنی. بعد فوتش كن..


دينا امروز برگشت. اين چند روز رفته بود خونه. لحظه شماری می كنم برای تمام شدن امتحانا و شروع زندگی! 20 روزی فرصت دارم نفس بكشم و زنده گی كنم.


از وقتی پسرعمه جان بابا شده گوشی تلفن دستشه و طبق خبرهای واصله از دينا هی زنگ می زنه به مامان! يه بار بچه اش شير كم می خوره. يه بار خس خس می كنه. يه بار شيرش را بالا آورده. يه بار گريه می كنه.. خلاصه شده سوژه ای واسه خودش! هفته ی ديگه موفق می شم اين شازده را ببينم كه اينهمه بابا و مامانش را گذاشته سره كار.


هديه ی مامان را دينا برام آورد. يه كلاه و شال خيلی خوشگل. شبيه همونی كه منا داشت و می دونستم مامان ديگه اين مدلی پيدا نكرده بود كه برای منم بخره. با تعجب از دينا پرسيدم مامان چجوری پيدا كرد؟ گفت ندارن كه! .. دينا جان هم فرمود كه همه ی مغازه ها را گشتن و شال گردنهاشون آب رفته بوده و چيز جالبی نبودن! مامان هم تصميم گرفت خودش ببافه! اونم بعد از سالها كه بافتنی نكرده بود. خلاصه شب تا دير وقت و صبح زود پا شده و چند روز كار و زندگی را ول كرده و هی بافته و شكافته! تا نتيجه اش شده اين.. و كلی هم انگشتاش درد گرفته.


كادوهه خيلی اساسی چسبيد بهم.. بسيار خوش خوشانم شد. هيچ وقت يه كلاه و شال گردن نمی تونست انقدر برام عزيز و دوست داشتنی بشه. مامان جونم مرسی!


از شادی جونم مرسی بسيار..

Tuesday, January 10, 2006

فسيل


"چادرتو بکش سرت! زشته جلو نامحرم "


پسرك فسقلی رو به خواهرش* گفت! البته چادر هم سره دختره بود.


خانه دل. سه شنبه ساعت 22:30 ( ساعت ۲۳:۵ داد). شبكه 3


هر پنج دقيقه هم تبليغ اين فيلم جذاب و زيبا و مهيج را از شبكه 3 می تونيد ببينيد.


* اصلاح می شه! پسرك فسقلی به مادرش!!! گفت. تازه بعدش آقاهه ی فيلم هم گفت چه پسر با غيرتی دارید!

Sunday, January 08, 2006

اشتباه كردم

باز زنگ زد به گوشی مينا شاكی و عصبانی كه اين چه بازیه امروز در آوردی؟ دوستات زنگ می زنن خونه، چی بهشون بگم؟ همه را نگران كردی. مامان سحر زنگ زد گفت هر وقت sms می فرستادم سریع جواب می داد. بابای سحر هم sms فرستاده برات. نگرانت بود. خاله مريم هم همينطور. حداقل بگو منم بدونم! چی شده؟ چرا و چرا و چرا..


اين تلفن، اينم گوشيم.. روشنه! مشكلت حل شد؟ خيالت راحته الان؟ ..


20 تا sms سرازير شدن. يكی يكی خوندم و تشكر كردم. ميهن فكر كرد sms اش ساعت 12 شب نرسيده و يا خواب بودم و دوباره فرستاده بود.. نگين نوشته بود چند بار زنگ زده، خونه هم زنگ زده و باز زنگ می زنه! تا جواب sms زهرا را دادم، زنگ زد. اونم از صبح چند بار زنگ زده بود. به مهسا زنگ زدم گفت دعا می كنه عاقل شم! و گفت شيمن عصبانيه!! با احتياط sms دادم و زنگ زد. گفت می دونی از كی تا حالا حواسم به تقويم هست كه يه وقت يادم نره؟ كلی به مامان سفارش كرده بودم كه يادآوری كنه..


سعيد فكر كرد قهر كردم! مهرنوش فكر كرد ناراحتم و دلخور..


تو ديگه چرا؟ منكه قبل از اينكه گوشيم را خاموش كنم sms فرستادم و گفتم 24 ساعت خاموشه! تو چرا گوشيتو خاموش كردی؟ حالا چجوری تو رو پيدا كنم از دلت در بيارم؟


تازه داره sms اونایی مياد كه از روشن كردن گوشيم نااميد شدن! و نمی دونم چه كسایی فقط زنگ زدن.


غلط كردم.. ببخشيد. قصد ناراحت كردن كسی را نداشتم. الان دارم گند ترین ساعتهای امروز را می گذرونم. تا وقتی گوشيم خاموش بود تو بی خبری بودم و اصلاً فكر نمی كردم كسی را رنجونده باشم.. به خدا قصدم توهين و بی ادبی و سركار گذاشتن و نگران كردن كسی نبود. ديگه تكرار نمی شه. ديگه ی ديگه عمراً اگه روز تولدم گوشيم را خاموش كنم. ببخشيد..


 


پ.ن 1: يكی بگه مگه دختر مريضی كاری كنی كه بعد مجبور شی هی عذرخواهی كنی و كلی شرمنده ی بقيه بشی؟! و همه به عقلت شك كنن!


پ.ن 2:  22 (سال) تمام شد


نقطه


سر خط (شروع 23)


كجا بار منفی داشت؟


پ. ن 3: نكته ای كه بسيار تعجب انگيزه، نبود خبری از فيروزه ست. بين دوستان هم تنها كسی بود كه می تونست پيدام كنه! شماره ی دينا و مينا را داره.. نگرانت شدم! زنده ای؟


پ.ن 4: آخيييييييش گوشيش روشن شد! تو چقدر خوبی. مرسی. بهترینی.. احوال "دنيا" خوب ست الان!

22

تمام شد


نقطه   سر ه خط

Friday, December 30, 2005

كمی نبودن


خونه ی خالی.. يه فرصت تنهایی.. هر چند كم! برای رهایی اشكهایی كه حبس شدن و حبس شدن به اميد رهایی.. اشكهایی كه عادت كردن به اسيری و رهایی براشون دست نيافتنی شده. حتی حالا..


حوصله ی اينجا را ندارم. حوصله ی مهرواژ دوست داشتنی ام كه بيشتر از دو سال ثبت كننده ی لحظه هام بود را ندارم.


حوصله ی اين دنيای بهانه گير و خسته را هم ندارم. اين دنيای دنيا نيست.


نمی نويسم.. شايد تا هيچ وقت و شايد هم تا فردا.. نمی دونم!



 


پ.ن: فقط نمی دونم چرا اينجا نوشتم! حالا شايد خودش بياد و پاکش کنه..

Thursday, December 29, 2005

118

می بینی؟ چشمهام را نبستم.


نرفتی.  گفته بودی از حریق باید گریخت..

Tuesday, December 27, 2005

117

لابلای تصوير پوسترهایی كه رو ديوار نقش می بست، استاد توضيح می داد و درباره اش بحث می كردیم. بد و خوب را تفكيك می كردیم كه اگه اينجوری بود بهتر بود و چه افتضاحیه اين و چه خوب كار شده اين يكی..


استاد گفت اگه در تكنیكی مهارت دارید. مثلاً خطاط خوبی هستيد و يا مجسمه ساز توانایی و يا به رنگ و سبكی بيشتر علاقه دارید از تواناییتون در جهت بهتر شدن كار استفاده كنيد. شما بايد سوار مهارتتون بشيد نه اون سوار شما! و وقتی به طرح نگاه می كنن بدون اينكه حتی شما را بشناسن در نگاه اول متوجه می شن شما خطاط يا نقاش هستيد نه گرافيست!!


حالا حكايت اكثر ما اينجوریه. يا از اين ور بوم می افتيم و يا اونور.. يا احساس ازمون سواری می گيره و يا عقل! سعی نمی كنيم اگه حس لطيف و زيبایی داريم در جهت زيباتر شدن زندگی و لحظاتمون ازش استفاده كنيم و انقدر درگيرش می شيم تا ضربه بخوريم و تا جایی سواری می ديم كه چشمهامون را به روی واقعيت ببنده.


و اين دفاعيه هم هميشه داريم كه آدم احساساتی هستم!! خيلی حساسم و ..


و يا برعكس خيلی منطقی ام و احساس را قبول ندارم!


بدون اينكه سعی كنيم عقل و احساس را هدايت كنيم. در كنار هم و در جهت درست..

Sunday, December 25, 2005

تا كه رفتيم همه يار شدن


فردا يك سال ديگه هم تمام می شه.. همه جا نوار مرثيه و قرآن گذاشتن. همه يه دسته گل دستشونه. يه شهر در تدارك فرداست.. يه شهر سياهپوش شده..


 


و زندگی هنوز جريان داره

Saturday, December 24, 2005

در بلندای شب يلدا

ساعت يك آماده حركت!! .. ساعت دو جلوی خونه هستم. از شركت دير رسيدم خب! .. ساعت دو و نيم و صدای ترمز ماشين جلوی خونه..


الی خواب آلود كه هر لحظه هم دردی به دردهاش اضافه می شد و معجزه بود كه سالم رسيديم خونه با رانندگی الی جان جان!


آش رشته ی خوشمزه مامان جان كه به محض ورود داد دستمون خستگی و گشنگی را از يادمون برد و بعد هم رسيدن مهمونا و غذاهای خوشمزه ی خوشمزه! و يه جمع خيلی صميمی..


با نوای سه تار اسماعيل و هم خوانی خانم و پدر خانمش شب يلدامون رنگ و بوی ديگه پيدا كرد و آوایی كه يكی شد و هم نوا شديم.. فال دسته جمعی كه همه نيت كردیم و مادربزرگ سحر برامون خوند.


و به علت اينكه سحر و اسماعيل قصد سفر داشتن شب يلدامون ساعت يك بعد از نيمه شب موقتاً به اتمام رسيد و از مامان و بابای سحر قول گرفتيم كه فردا شبش بيان و شب يلدا را امتداد بديم!


پنج شنبه شب و يه عالمه خنده و خنده.. فكر كنم همه برای سالها خاطره ی اين شب را جزء بهترین شبها حفظ كنن. به قول بابا كلی به عمرمون اضافه شد!


و مرسی از خودم! با اينكه به علت مشغله ی بسيار كه حتی موقع شام هم نشد از ورزش دست بكشم و حركات موزون جدا نشدنی بود! فقط موقع بازی، فيلم گرفتم ولی يادگاری به جا گذاشتم كه به عنوان فيلم طنز سال و شكار لحظه ها می تونه ثبت بشه! .. تازه تصميم داشتيم روز بعد كه عمو از 8 صبح تا 10 شب كلاس داره سر كوچه بايستيم و فيلم را به شاگرداش بفروشيم!!


جمعه ظهر و برگشت اجتناب ناپذير! قيافه های دمق و درهم و سكوت..


 


پ.ن: ای دنيا آرامم كن .. ديوانه ام رامم كن / سفر خوش عزيزم.


امشب بابای سحر اين sms رو فرستاد. بر وزن شعر پر طرفداری كه شب يلدا تقريباً همه حفظ شديم انقدر كه خونديم و پيوست به خاطره شب يلدا!


ای ساقی آرامم كن .. ديوانه ام رامم كن / گمگشته ای در خويشم .. ساقی تو پيدايم كن.

Tuesday, December 20, 2005

STOP !!

نوشته ها رو پاك كردم و كامپيوتر پاكسازی شده. شايد هم ديگه مهم نباشه كه بعد از من نوشته هامو بخونن با اينكه اكثرشون تو آرشيو اينجا يافت می شه.. sms ها هم delete شد. و ديگه كسی پيدا نمی شه sms ات را بخونه و دعوام كنی. و به اين فكر كنم صداقت زياد هم می تونه آرامش را بهم بزنه !! و گوشی كه نمی دونم اين روزها چرا همش گم می شه و بايد سراغش را از بقيه بگيرم و يا ازم بپرسن گوشيت را نمی خوای؟ چيزی گم نكردی؟ و لطف كنن بدن دستم و يادآوری كنن ديگه روی ميز و لابلای وسيله ها جاش نذارم.


نفهميدم كی از اين قطار معروف افتادم پائين و نمی دونم چرا هواپيما نبود كه زودتر سقوط كنه! با اينكه فكر نمی كنم كسی اسم شهيد را پيشوند اسمم كنه. تركيب جالبی هم نمی شه! .. بهش فكر نكن!


از نمی دونم كی و طبق چه قانونی سوار اين اتوبوس زوار در رفته شدم كه هر لحظه امكان فروريختنش هست و صدای تكه هایی كه انگار با مرارت به هم وصل شده و سر پا نگهش داشته و اميدوارم قبل از اينكه سقف فرو بريزه پاش را بذاره رو ترمز و پياده شم..


آهای تویی كه اون بالایی، بازی را تمام كن! نگه دار.. می خوام پياده شم..


 


پ.ن: مرسی سميرايی. مرسی.. نازنينم ممنون..

Sunday, December 18, 2005

سوژه های تمام نشدنی

امروز نوبت يكی ديگه بود كه خط كشش را برداره و مانتوی دخترای مدرسه! را سانت بزنه. به دينا گفت نمی تونی بری. مانتوت كوتاهه! گفتیم ديروز اون يكی خانم ايراد نگرفتن، گفتن مشكل نداره. بعد از كمی مكث به اين نتيجه رسيد كه مانتوی دينا دكمه كم داره و بهتره امروزه را با يك سنجاق قفلی سر كنه..


غير از قد مانتو ، كم بودن دكمه ها و يا فاصله ی بينشون هم از مشكلات موجوده و گريبان خيلی ها را گرفته!


نمردیم و لبخند را به ملت هديه كردیم! هر بار از كنارم رد شد زد زيره خنده! می گم به شماها كه گير نمی دن. تا دلت می خواد بخند.. می گه گفتن بلند، نه به اين بلندی .. مانتوی من فقط از بالای زانو شده زيره زانو! همين.


من فهميدم مانتوی بلند چرا خوبه؟! ديگه موقع طراحی شلوارامون سياه و كثيف نمی شه!!


امروز دنبال پسری می گشتن كه بدون هماهنگی با يكی از مؤسسين كه پنج شنبه اومده بود دانشگاه صحبت كرده و به گوششون نرسيده بود كه دختری هم بوده !! خانومه تعجب كرده بود كه گرافيكيها هستن! می گفت به من گفتن امكان ديدن شماها تو روز پنج شنبه نيست..


تصميم گرفتم سره كلاس معارف حرف نزنم ديگه! نمی دونم چرا اكثر گفتگو ها و بحث ها بين من و استاد می گذره. البته بر خلاف ترم قبل دعوامون نمی شه و استاد نظراتم را تأييد می كنه و يا نظرم را در مورد موضوعاتی كه درس داده می پرسه. و هنوز هم نفهميدم چرا وقتی سر بعضی از موضوعات تأكيد می كنه و ازمون می خواد كه برداشتمون را بگيم باز كسی حرف نمی زنه غير از من.


دو، سه هفته پيش بود.. گفت جات سره معارف خيلی خالی بود! گفتم مگه اينكه سره كلاس معارف جام خالی باشه! می گه هر كی ندونه فكر می كنه چه روشنفكر و اهل مطالعه هستی تو! نمی دونن فقط زبونت خيلی درازه!

Saturday, December 17, 2005

حرمتهای شكسته

برگشتم.. به همين راحتی!


رام ندادن.. از اون هم راحت تر!


در ورودی را بسته بودن و دخترا پشت درهای بسته موندن.. به همين راحتی!


يكی از مسئولین آموزش ايستاده بود و تشخيص می داد چه كسی صلاحيت وارد شدن داره! جالبه كه به سرعت اين خانم را در پی اعتراض های بچه ها كه چرا آقايون بايد سر تا پامون را برانداز كنن مسئول اين كار كردن.. در حاليكه اين ترم هم داره تموم می شه و هنوز از كارنامه ی ترم قبل خبری نيست! فهميدم چرا مسئولين آموزش هيچ وقت نمی رسن مسئوليت های خودشون را درست انجام بدن!


چادرش را هم داد به يكی از دخترای معماری و اجازه ورود براش صادر كرد..


بعد از منت و خواهش و اعتراض، رفتن و با مانتوی بلند برگشتن.. به همين راحتی!


دانشگاه به چه قيمتی؟!


غيبت های زبان شد 4 جلسه و احتمالاً حذف.. به همين راحتی!


غيبت های هندسه می شه 4 تا و حذف.. به همين راحتی!


غيبت های مبانی رنگ می شه 3 تا و تنها درسی كه می شه اميد داشت استاد حذفم نكنه..


برعكس بقيه ترجيح می دم بشينم پای كامپيوتر و بعد هم به فكر درست كردن نهار باشم به جای اينكه با مانتوی بلند برگردم..


راحت هم نيست..

Friday, December 16, 2005

بنگاه شايعه پراكنی

خب بگو، آخه كی حرفت را باور می كنه؟


- كی؟ الان برو بهشون بگو خليلی (معاون دانشگاه) 2 تا زن داره. همشون باور می كنن!


عجب سوژه ای! بيا رو همين كار كنيم!


- خيال كردی! به همه می گم..


- ميثم! دنيا متأهله! باور می كنی؟


: آره! .. دنيا من بايد از دهن بقيه بشنوم؟ واقعاً آدم را نااميد می كنی. حداقل می اومدی يه مشورتی با دوستات می كردی..


می گم: تو جداً حرف نادر را باور می كنی؟


: چرا كه نه؟ قبولش دارم!


- دنيا متأهله! باور می كنی؟


+ آره! .. يادت نره ما رو هم دعوت كنی!!!


- ديدی دنيا خانوم! فرهاد باور می كنه.


- دنيا متأهله! باور می كنی جواد؟


= نه!! درست مثل اينه كه بگی فرهاد 2 كيلوئه! .. آخه بنده ی خدا حالا كه داری شايعه می سازی يه چيز درست درمون بساز كه طرف خودش هم باورش بشه. مثل ما كه خود مرتضی هم داشت باورش می شد!


بيچاره يك هفته كلاسها را تعطيل كرده بود و رفت خونه. همخونه ایهاش با چنان مهارتی به همه گفتن كه بی سر و صدا رفته سره سفره ی عقد و چنان شاكی بودن از دستش كه حتی دوستای نزدیكش را دعوت نكرده كه همه باور كردن! و نزدیك بود پسر بيچاره جونش به خطر بيفته و قبل از اينكه به گوش دوست دخترش برسه همه چيز را ماسمالی كردن!


- تو باور نكن ولی دنيا متأهله!


= حداقل بيا يه دوره كلاس واست بزاريم كه انقدر ضايع شايعه نسازی.. دنيا روتو برگردون! نگاه نكن ..


منم اصلاً نفهميدم كه به نادر گفت آخه كدوم بدبختی خر می شه بياد ... ؟!!

Tuesday, December 13, 2005

روزهای خاطره

ساعت 9  و وقت خواب و سه تا دختر كوچولو گاهی با حرف و گاهی بی حرف راهی اتاقشون می شدند..


ساعت 9 و صندلی خالی جلوی اتاق كه هميشه انتظارش را می كشيد. می اومد شب بخير بگه و يه داستان يا چند تا خاطره از شيطنتهای كودكيش سهم دخترا بود.


ساعت 9 و صدای خنده ی دخترا كه به جای خوابيدن خواب از سرشون می پريد! و مامان كه يا بهش اخطار می داد و يا از اتاق بيرونش می كرد تا دخترا بخوابن.


ساعت 9 و از اول با دخترا طی می كرد زياد سر و صدا نكنن تا مامان دعوا نكنه..


بعدازظهرا و درس پرسيدن ها .. ديكته گفتن ها .. انشاهایی كه "بايد" نبايد توش می اومد..


بعدازظهرا و خاطرات خوب..


 


خبر عالی و خوبيه پدر شدن ِ رفيق و شفيق دوران كودكی و دوست نازنينت! آقا كوچولو فقط به بابا و مامانت نبايد تبريك گفت. به تو هم به خاطر اينكه دو تا از بهترينها را در كنارت داری بايد تبريك گفت..


فقط برات متأسفم! چون تلافی تمام نيشگونهایی كه بابات ازم گرفته را بايد سرت بيارم كوچولو.

Saturday, December 10, 2005

به فاصله ی موزائيك

روز خوبی بود. از همون اول كه چشمام را باز كردم.. از همون وقتی كه متهمم كردی..


روز خوبی بود. از همون وقتی كه با اعصاب خراب و بغض، اشكهام به انتظار نشسته بود..


روز خوبی بود و از لحظه ای كه وارد دانشگاه شدم بهتر شد. درست از وقتی كه دربون جلومون را گرفت و گفت بايد تعهد بديد! .. چرا؟  .. پوششتون نامناسبه! امروز آيه از آسمان نازل شده بود و تازه يادشون افتاده بود! زير يه برگه را امضاء كردم و دويدم سمت كلاس و توی راهرو با ديدن آقای رضازاده داد زدم اگه غيبت بخورم تقصير شماست!!


چند اسم مونده به دنيا.. به موقع رسيدم. نفس نفس زنان دستم را بالا بردم تا حضورم را اعلام كنم!


امروز روز بهتری شد. از همون وقتی كه يه منفی ديگه جلوی اسمم اضافه شد! .. گيج و عصبانی رفتم تمرين حل كنم و فهميدم می شه درس بلد بود و اشتباه نوشت. می شه به سادگی گيجی را لابلای خطوط قاطی كرد و منفی گرفت..


لحظه شماری برای تمام شدن اين كلاس لعنتی و خطوط كج و حرفهای استاد كه روی يك كلمه اش هم نمی تونستم تمركز كنم. فقط می دونستم اگه رضازاده را ببينم تمام عصبانيتم را هوار می كنم رو سرش!


اولین مقصد اتاقش بود. شانس آورد نبود. به عسگری می گم می خوام تعهدم را پس بگيرم! می گه برو پيش آقای خليلی.. آقای خليلی هم پيدا نمی شه. هيچ بشری برای جوابگویی نيست. يكی از بچه ها می گه برو آموزش! می گم از كی تا حالا مسئول اينم شدن؟ می گه اونا هم مثل رضازاده از اينان! و يه نخود از تو ظرف برمی داره و نشونم می ده.


از محسن می پرسم خليلی را نديدی؟ می گه فاصله را رعايت كن! حداقل ِ فاصله دو موزائيك! و می پرسه تو كه قصد نداری از فردا مانتوت را عوض كنی؟ اصلاً نبايد تعهد می دادی .. می گم اگه تو هم 3 جلسه غيبت داشتی فقط به اين فكر می كردی كه بدون تأخير برسی سر ه كلاس تا غيبتت 4 تا نشه!


از فردا می خوام چادر سر كنم! .. يونس می خنده و می گه تو ؟!!


اتفاقاً تصميمم را گرفتم. به فكر پوشيه هم هستم. می گه تو چادر سرت كن! من كل دانشگاه را شيرينی می دم!


خدا پدر مادر مسئولين اين مؤسسه غيرانتفاعی و غير دولتی را بيامرزد كه سوژه ی جديدی را درست كردن. بعد از تعطيل كردن كلاس طراحی و عوض شدن استاد  سوژه خونمان كم شده بود.

Thursday, December 08, 2005

همين

كلی حرف داشتم ولی حال و حوصله ی نوشتنش نيست...


..


.

Wednesday, December 07, 2005

سخاوت

 


- ببخش


: بخشيدم .. دنيا مال تو !


 


 


Jungle Night

Monday, December 05, 2005

بدون تصویر

با اصرار فراوان دو خط شعر را منسوب كردم به حميد مصدق در حاليكه از فريدون مشيری بود! خيلی سوختن داشت!! مخصوصاً در برابر اونهمه اطمينان. ولی خب.. انسان جايز الخطاست! می گه شما دخترها با اصرار اشتباه می كنيد و عقب نشينی هم نمی كنيد. اگه من بودم ديگه روم نمی شد حرف بزنم!


پسرهای دانشگاه ما همه از دم دكترن! حق همشون را خوردن. اشتباهی سر از گرافيك در آوردن. تا با يكيشون 2 بار سلام عليك می كنی به غذا و مريضی و سلامتی ات گير می دن و انواع توصيه ها را تو آستينشون دارن! از اول ترم هم تجويز همشون برای من غذا خوردن بودنه. مخصوصاً وقتی تايم نهار منو می بينن انگار يادشون می افته.. اين همينه ديگشون هم منو كشته! همينه ديگه...


هر كی ندونه فكر می كنه من چه موشی ام يا اونا چه هركول هایی هستن.


می گه تو همين قدری بمون! شانس آوردیم.. همينجوری كه هممون را حريفی، اگه بزرگتر بودی كه ديگه هيچی.. كاتر را نشون می ده و می گه زبونت از اين هم تيزتر و برنده تره!


استاد گفت خواهرت خيلی فعال تره! مهدی سرش را تكون داد و گفت يه ذره خجالت بكش! مثل اينكه تو نگام خوند كه واسه چی؟ اضافه كرد با خودم بودم! بايد خجالت بكشم.. سرم را انداختم پائين و لابلای كادرهایی كه برای تصوير سازی كشيده بودم به نوشتن ادامه دادم تو صفحه ی سفيدی كه پر شده بود از كلام بدون تصویر..


پ. ن: من خيلی صبورم! خيلی صبور.. نه سخت می گیرم و نه اهميتی می دم. ولی پدر ژپتو های كلاسمون زياد شدن!


پ. ن 2: رسماً از طرف خودم، فيروزه، شيما و دوستان بی معرفتتون كه در كمال شرمندگی روز تولدتون را يادمون رفت عذرخواهی می كنم. اميدوارم بدونيد كه چقدر دوستتون داریم و چقدر برامون عزيز هستی. آرزو می كنم امسال يه سال خوب و بهتر از هميشه باشه براتون..


تولدت مبارك

Sunday, December 04, 2005

ظلم مضاعف

 


چه دردیه زن بودن


 

Saturday, December 03, 2005

104

تو خونه موندن لذت بخش تر از برگشتن به اينجاست.. غر زدن كمكی نمی كنه ولی زندگی اينجا هم جذابيتی نداره.....


دلم يه مهمونی و جمع دوستانه می خواد.


فعلاً هيچ كاری نمی شه كرد. نمی ذاره ماشين را بيارم.. بايد بسوزم و بسازم!! بابا می گه تقصير خودته. چقدر بهت سفارش كردم وقتی باهاش هستی مثل آدم رانندگی كن؟ .. ولی مامان نمی خواد قبول كنه بدون ماشين سخته، خيلی هم سخته.. كسی نمی خواد يه ماشين هديه بده؟ تولدم نزديكه.. به بابا جان كه سفارش دوربين دادم و برای راحتی كارش مدل و قيمتش را هم اطلاع دادم! اگه مشاوره خواستيد در خدمتم..


كار زير كه كار سختی هم نيست. با نشاسته و رنگ و آب درست شده. نشاسته را با آب مخلوط كنيد و توی سينی يا يه سطح صاف بريزيد و رنگهایی كه دوست دارید را اضافه كنيد. به راحتی می تونيد تركيبهای زيبایی بسازید. بعد كاغذ يا مقوا را بذاريد روش و بردارید. يه كاغذ تو مايه های ابر و باد خواهيد داشت.. هر چی ضخامت نشاسته كمتر باشه بعد از خشك شدن از مقوا جدا نمی شه.


اگه روی تصوير اسكن شده كليك كنيد و در اندازه ی بزرگ ببينيد متوجه می شيد كه جاهایی كه قشر نشاسته ضخامت بيشتری داره (سر انگشتها) ترك خورده.


من اصلاً فكر نكردم هنرمندم! اندازه ی اين حرفها نيستم. نقاشی ام هم زير خط فقره.. خلاقيت لازم برای يه "گرافيست موفق" شدن را هم ندارم. هنرجوی درست درمونی هم نيستم! فقط از قضای روزگار عنوان دانشجوی گرافيك را يدك می كشم.


تك و توك كارهایی هم كه دارم يه "خب كه چی؟" هميشه دنبالش می ياد! مثل كارایی كه حتی نمی دونم می شه اسم آبستره روش گذاشت يا نه و مامانم سالی يكی هديه می گيره ازم.


 


ممنون..