Tuesday, July 31, 2007
Monday, July 23, 2007
حواست هست؟
رز به لاک پشتی که خودش درست کرده می گه:
" این دون دونه ها که دارم می ذارم، برای اینه که خوشگل بشی..
می شنوی؟
خوشگل می شی.. "
" این دون دونه ها که دارم می ذارم، برای اینه که خوشگل بشی..
می شنوی؟
خوشگل می شی.. "
Labels:
photos
Thursday, July 19, 2007
Wednesday, July 18, 2007
زیر باران باید رفت؟!
توی این روزهای بارونی که بوی روزهای پاییزی می ده نه تابستون.. جواب اکثر تاکسی تلفنی ها مشابه ست! "ماشین نداریم!"
راننده آژانس زیر لب غر می زنه و می گه از 20 تا ماشین، 15 تاش خوابیدن. امروز و فردا ما هم بیکار می شیم.
با ناراحتی می گه* امروز نیم ساعت منتظر تاکسی بودم، آخرش هم یکی پیدا شد و گفت کرایه 1100. هر کی می خواد سوار شه! منم مجبور شدم سوار شم، دیرم شده بود.
می گه* قبلاً که کرایه 600 تومن بود هر ماه 56هزارتومن هزینه ی رفت و آمدم می شد. همینجوری پیش بره هر بار باید دو برابر کرایه بدم و می شه ماهی 112هزار تومن، با حقوق ماهی 130هزارتومن!
بشینم تو خونه بهتره.. اینهمه وقت و انرژی دارم صرف می کنم و این مسافت را هر روز می رم و میام که همش می شه هزینه ی رفت و آمدم..
می گم حق داری..
چی می تونم بگم؟!
پ.ن: سیاست بوی ماهی شور میدهد..
* می گه یعنی من نمی گم.. یعنی دارم نقل قول می کنم! یعنی این مشکل من نیست.
راننده آژانس زیر لب غر می زنه و می گه از 20 تا ماشین، 15 تاش خوابیدن. امروز و فردا ما هم بیکار می شیم.
با ناراحتی می گه* امروز نیم ساعت منتظر تاکسی بودم، آخرش هم یکی پیدا شد و گفت کرایه 1100. هر کی می خواد سوار شه! منم مجبور شدم سوار شم، دیرم شده بود.
می گه* قبلاً که کرایه 600 تومن بود هر ماه 56هزارتومن هزینه ی رفت و آمدم می شد. همینجوری پیش بره هر بار باید دو برابر کرایه بدم و می شه ماهی 112هزار تومن، با حقوق ماهی 130هزارتومن!
بشینم تو خونه بهتره.. اینهمه وقت و انرژی دارم صرف می کنم و این مسافت را هر روز می رم و میام که همش می شه هزینه ی رفت و آمدم..
می گم حق داری..
چی می تونم بگم؟!
پ.ن: سیاست بوی ماهی شور میدهد..
* می گه یعنی من نمی گم.. یعنی دارم نقل قول می کنم! یعنی این مشکل من نیست.
Monday, July 16, 2007
حرف راست!
می گم دادمهر جان کمتر سر و صدا کن.. سرم درد می کنه. یه امروز رو یه ذره آرومتر باش!
می گه خانوم می خواستین دوا بخورین که سرتون درد نگیره و بعد بیاین!
می گه خانوم می خواستین دوا بخورین که سرتون درد نگیره و بعد بیاین!
Wednesday, July 04, 2007
من اگر جامعه شناس بودم حتمن عمرم را میگذاشتم در مورد تاثیر تاکسی بر روحیه جمعی ملت ایران. جالب نیست که ما فقط وقتی یاد حقمان میافتیم و این که دارد کسی ترتیب حقمان را میدهد که توی تاکسی هستیم و سر کرایه داریم جر و بحث میکنیم؟
اینکه از صبح تا شب دارند با حقوق مسلممان جز البته انرژی هسته ای، آن کار دیگر میکنند به هیچ جایمان نیست اما به تاکسی و راننده تاکسی که میرسیم یکهو دچار باد حقانیت میشویم و میخواهیم جر بدهیم خودمان را برای دفاع از حقوق حقه مان..
اختصاصی: تولد این خانوم عزیز هم مبارک باشه!
اینکه از صبح تا شب دارند با حقوق مسلممان جز البته انرژی هسته ای، آن کار دیگر میکنند به هیچ جایمان نیست اما به تاکسی و راننده تاکسی که میرسیم یکهو دچار باد حقانیت میشویم و میخواهیم جر بدهیم خودمان را برای دفاع از حقوق حقه مان..
اختصاصی: تولد این خانوم عزیز هم مبارک باشه!
Monday, July 02, 2007
روزگار جالبی ست..
گشتم بین روزنامه ها، خبر را پیدا نکردم.. یکی از مقامات نیروی انتظامی گفته بود مواظب بچه هاتون باشید. حتی موقع مدرسه و دانشگاه رفتن!! و توصیه های دیگر در باب مواظبت از فرزندان خود!!! که انگار منظورش گروه سنی خاصی هم نبوده!
خبر را مامان با صدای بلند می خواند و اینکه مقام مسئول فرموده اند بچه هاتون را تنها دانشگاه هم نفرستید و مواظب ورود و خروجشون باشید و حواستون خیلی بهشون باشه!
بابا می گه وقتی به تاکسی ها هم دیگه نمی شه اعتماد کرد.. یکی از همین روزها یکی از این تاکسی های بی سیم (133) را به جرم تجاوز چند تا زن و دختر بازداشت کردن. می گفتن یه باند بودن که با همکاری این تاکسی های بیسیم زن ها و دخترهای تنهای مسافرشون را اذیت می کردن.
بهار نوشته : دیروز از اماکن اومدن شرکت و به حجاب خانمهای شرکت گیر دادن و امور اداری هم عصر دیروز اعلام کرد که از این به بعد باید مقنعه بپوشید.
و نوشته: میگفتن دوباره دیروز میدون ولیعصر بگیر بگیر بوده و دخترا رو سوار ماشین میکردن..
نیروی انتظامی که تمام تمرکزش را گذاشته تا تار مویی بیرون نباشه، مبادا اسلام به خطر بیفته، اگه قراره پدر و مادرها بچه هاشون را تو خونه حبس کنن و 24 ساعت دنبالشون راه بیفتن، شما چه کاره اید اونوقت؟ برای چی حقوق می گیرید؟ حقوق می گیرید تا کسی مانتوی کوتاه نپوشه؟ که اگه مورد تجاوز قرار گرفت مشکل از خودش و پوششش بوده؟!
خبر را مامان با صدای بلند می خواند و اینکه مقام مسئول فرموده اند بچه هاتون را تنها دانشگاه هم نفرستید و مواظب ورود و خروجشون باشید و حواستون خیلی بهشون باشه!
بابا می گه وقتی به تاکسی ها هم دیگه نمی شه اعتماد کرد.. یکی از همین روزها یکی از این تاکسی های بی سیم (133) را به جرم تجاوز چند تا زن و دختر بازداشت کردن. می گفتن یه باند بودن که با همکاری این تاکسی های بیسیم زن ها و دخترهای تنهای مسافرشون را اذیت می کردن.
بهار نوشته : دیروز از اماکن اومدن شرکت و به حجاب خانمهای شرکت گیر دادن و امور اداری هم عصر دیروز اعلام کرد که از این به بعد باید مقنعه بپوشید.
و نوشته: میگفتن دوباره دیروز میدون ولیعصر بگیر بگیر بوده و دخترا رو سوار ماشین میکردن..
نیروی انتظامی که تمام تمرکزش را گذاشته تا تار مویی بیرون نباشه، مبادا اسلام به خطر بیفته، اگه قراره پدر و مادرها بچه هاشون را تو خونه حبس کنن و 24 ساعت دنبالشون راه بیفتن، شما چه کاره اید اونوقت؟ برای چی حقوق می گیرید؟ حقوق می گیرید تا کسی مانتوی کوتاه نپوشه؟ که اگه مورد تجاوز قرار گرفت مشکل از خودش و پوششش بوده؟!
Friday, June 29, 2007
یکی از هزاران
خیلی قبل از اینکه صف های بنزین تو ذوق بزنه.. اینجا صف های بلند و طولانی جلوی دستگاههای خودپرداز بانک جلب توجه می کرد. اتفاق عجیب و بی سابقه ای که شاید به ندرت مشاهده می شد..
ولی چند هفته ای هست که می تونی مطمئن باشی اگه جلوی یکی از عابر بانک ها اثری از آدمی نیست، با پیام "دستگاه موقتا کار نمی کند" مواجه خواهی شد..
گویا به همه ی کشاورزا یه کارت دادن که پولشون را از عابر بانک بگیرن!! کشاورزایی که اکثراً نه سواد درست حسابی دارن و نه کار با دستگاه خودپرداز را بلدن..
دیگه عملاً باید کارت ها را گذاشت کنار. بعد از زمان زیادی که توی صف ایستادی یا کارتت گیر می کنه تو دستگاه و پشیمونت می کنه که چرا اینهمه منتظر موندی و کاش بی خیالش شده بودی.. یا اینکه پیام خطا ظاهر می شه که دستگاه سرش گیج رفته و نمی تونه پول بده..
وقتی که هنوز دستگاههای خودپرداز جوابگوی مشتریان فعلی خودشون نمی تونستن باشن، اضافه کردن اینهمه آدم جلوی خودپرداز ها کار عاقلانه ای نبود..
البته چی تو این مملکت عاقلانه ست که این باشه؟!
پ.ن: این را هم ببینید.
ولی چند هفته ای هست که می تونی مطمئن باشی اگه جلوی یکی از عابر بانک ها اثری از آدمی نیست، با پیام "دستگاه موقتا کار نمی کند" مواجه خواهی شد..
گویا به همه ی کشاورزا یه کارت دادن که پولشون را از عابر بانک بگیرن!! کشاورزایی که اکثراً نه سواد درست حسابی دارن و نه کار با دستگاه خودپرداز را بلدن..
دیگه عملاً باید کارت ها را گذاشت کنار. بعد از زمان زیادی که توی صف ایستادی یا کارتت گیر می کنه تو دستگاه و پشیمونت می کنه که چرا اینهمه منتظر موندی و کاش بی خیالش شده بودی.. یا اینکه پیام خطا ظاهر می شه که دستگاه سرش گیج رفته و نمی تونه پول بده..
وقتی که هنوز دستگاههای خودپرداز جوابگوی مشتریان فعلی خودشون نمی تونستن باشن، اضافه کردن اینهمه آدم جلوی خودپرداز ها کار عاقلانه ای نبود..
البته چی تو این مملکت عاقلانه ست که این باشه؟!
پ.ن: این را هم ببینید.
Wednesday, June 27, 2007
Friday, June 22, 2007
Wednesday, June 20, 2007
Tuesday, June 19, 2007
Labels:
photos
Saturday, June 09, 2007
در حاشیه
دست آقای سینا هم درد نکنه بابت عکس ها..
هر چی فکر می کنم یادم نمیاد اجازه گرفتم یا نه؟!
پ.ن: در مورد نوع کار و توضیحات بیشتر در این مورد بعدا خواهم نوشتم.. الان خسته ام
لطف کنید نظری هم دارید جسارت نوشتن اسمتون را داشته باشید. اینجا کسی را سلاخی نمی کنن!!
Labels:
photos
Monday, June 04, 2007
Friday, June 01, 2007
دیدار
شماره موبایل که ازش ندارم.. بی هیچ نشونه ای. نمی دونم چجوری باید پیداش کنم! حتی نمی دونم چه شکلی می تونه باشه. با تردید پله ها را می رم بالا و به آدمها نگاه می کنم. فکر می کنم باید روی پرجمعیت ترین میز نشسته باشه.. نمی دونم چرا یه حسی می گه این چند نفری که درست روبروی من هستند نباید باشن و بقیه هم دو به دو کنار هم نشستن! هیچشکی هم توجهی به من نمی کنه..
و قبل از اینکه داد بزنم من کتی می خوام!! پیداش کردم..
کتی جان قرار بود شرح دیدارمون را بنویسه که هنوز خبری نیست.. مابقی را کتی زحمتش را خواهد کشید.
پ.ن: اینم نوشته ی کتی.. در حاشیه هم قبل از اینکه این آقا دست به قلم ببره، خودم اعتراف کنم که ایشون فکر کردن (شاید هم مطمئن شدن!) که من خیلی گیجم.. هی هم سوال های سخت می پرسیدن!
و قبل از اینکه داد بزنم من کتی می خوام!! پیداش کردم..
کتی جان قرار بود شرح دیدارمون را بنویسه که هنوز خبری نیست.. مابقی را کتی زحمتش را خواهد کشید.
پ.ن: اینم نوشته ی کتی.. در حاشیه هم قبل از اینکه این آقا دست به قلم ببره، خودم اعتراف کنم که ایشون فکر کردن (شاید هم مطمئن شدن!) که من خیلی گیجم.. هی هم سوال های سخت می پرسیدن!
Friday, May 18, 2007
Sunday, May 13, 2007
Monday, May 07, 2007
نگرانی های تمام نشدنی
وقتی گفتم تماس گرفتم و می خوام عضو کمپین بشم. مامان گفت دنبال این کارا نرو. گفتم ترجیح می دم برای عقایدم قدمی هم بردارم. حق ندارم برای خودم تصمیم بگیرم؟
تمام خبرهای این مدت را تحول خودم داد! گفتم خوبه این اطلاعات را هر روز بهتون دادم که یه جایی بر ضد خودم ازشون استفاده کنی. گفتم اینجا همه بابا را می شناسن و به پشتوانه بابا امنیت دارم. گفتم نترس! بابا نمی ذاره دخترش تو زندان بمونه.. نگرانیت بی مورده.
بابا گفت عموت رفت و جونش را داد. بی خیال دنیا! دیگه حوصله نداریم.. گفتم من کار سیاسی نمی خوام کنم! کاری به سیاست ندارم.
دنیا جان تو که هزار و یک گفتگوی صدای آمریکا را گوش نکرده بودی.. امشب هم روش!
اسم خانومه هم یادم نیست! گفت چند نفر را به به دادگاه احضار کردن و زینب پیغمبرزاده روانه اوین شد. دانشجوی فعالی که قبلاً هم به خاطر جمع آوری امضا توی مترو بازداشت شده بود.
مامانم می گه اونوقت تو بگو هیچ خطری نداره. می گم قرار نیست منم سر از اوین در بیارم. مطمئن باش به زودی آزاد می شه..
می گه بالاخره که مدام دارن دستگیر می کنن. می گم نگران نباش! یکی هست که تلاش کنه برای آزادیشون.. نمی ذارن اونجا بمونه.
مهمان برنامه می گفت تمام اعضای کمپین را تهدید می کنن. گفت در خونه ها می رن و بهشون اخطار می دن و ...
بعد از پایان هر جمله اش هم مامان جان می گفت می شنوی دنیا خانوم؟!
گفتم خب؟! من تهران نیستم! اینجا مسئله فرق داره..
خانوم ه گفت در یکی از شهرهای شمالی....
کانال را عوض می کنم. می ذارم pmc ... مامان می گه چرا کانال را عوض کردی؟ می گم چون داشتم می رفتم.. می گه مگه ندیدی دارم گوش می دم؟!
پ.ن: به عبارتی هر چه رشته بودم در چند دقیقه نابود شد!
تمام خبرهای این مدت را تحول خودم داد! گفتم خوبه این اطلاعات را هر روز بهتون دادم که یه جایی بر ضد خودم ازشون استفاده کنی. گفتم اینجا همه بابا را می شناسن و به پشتوانه بابا امنیت دارم. گفتم نترس! بابا نمی ذاره دخترش تو زندان بمونه.. نگرانیت بی مورده.
بابا گفت عموت رفت و جونش را داد. بی خیال دنیا! دیگه حوصله نداریم.. گفتم من کار سیاسی نمی خوام کنم! کاری به سیاست ندارم.
دنیا جان تو که هزار و یک گفتگوی صدای آمریکا را گوش نکرده بودی.. امشب هم روش!
اسم خانومه هم یادم نیست! گفت چند نفر را به به دادگاه احضار کردن و زینب پیغمبرزاده روانه اوین شد. دانشجوی فعالی که قبلاً هم به خاطر جمع آوری امضا توی مترو بازداشت شده بود.
مامانم می گه اونوقت تو بگو هیچ خطری نداره. می گم قرار نیست منم سر از اوین در بیارم. مطمئن باش به زودی آزاد می شه..
می گه بالاخره که مدام دارن دستگیر می کنن. می گم نگران نباش! یکی هست که تلاش کنه برای آزادیشون.. نمی ذارن اونجا بمونه.
مهمان برنامه می گفت تمام اعضای کمپین را تهدید می کنن. گفت در خونه ها می رن و بهشون اخطار می دن و ...
بعد از پایان هر جمله اش هم مامان جان می گفت می شنوی دنیا خانوم؟!
گفتم خب؟! من تهران نیستم! اینجا مسئله فرق داره..
خانوم ه گفت در یکی از شهرهای شمالی....
کانال را عوض می کنم. می ذارم pmc ... مامان می گه چرا کانال را عوض کردی؟ می گم چون داشتم می رفتم.. می گه مگه ندیدی دارم گوش می دم؟!
پ.ن: به عبارتی هر چه رشته بودم در چند دقیقه نابود شد!
مسافر
نشسته ام وسط این بهم ریختگی ها.. مامان که دیشب آمد، وحشت کرد! می گفت گفتم جمع کنید نه اینکه بهم بریزید..
تمام دیروز فقط یک کارتن کوچک را پر کردم از مجسمه ها و رویش بزرگ نوشتم "احتیاط! .. شکستنی! "
کارتن بزرگتر را گذاشته اند برای کتابهای من. که همه اش هم جا نخواهد شد. غمم گرفته. باید همه چیز را جمع کنم تا قبل از رفتنم. اتاقم را خالی کنم و بروم...
زنگ می زنه، قرارداد بستیم.. sms می فرستم به مهسا. همسایه شدیم!
فردا 8صبح باید راهی شوم.. خسته ام، خیلی خسته...
تمام دیروز فقط یک کارتن کوچک را پر کردم از مجسمه ها و رویش بزرگ نوشتم "احتیاط! .. شکستنی! "
کارتن بزرگتر را گذاشته اند برای کتابهای من. که همه اش هم جا نخواهد شد. غمم گرفته. باید همه چیز را جمع کنم تا قبل از رفتنم. اتاقم را خالی کنم و بروم...
زنگ می زنه، قرارداد بستیم.. sms می فرستم به مهسا. همسایه شدیم!
فردا 8صبح باید راهی شوم.. خسته ام، خیلی خسته...
Subscribe to:
Comments (Atom)
