Sunday, March 30, 2008

می گه اسپایدر من، دو تا اسم داره! اسم اصلیش اسپایدر من ِ و اسم دیگه اش مرد عنکبوتی !!


می گم اسم من چیه؟
می گه نمی دونم! گفته بودم که.. اسمت سخته! چند بار می پرسی؟

Thursday, March 27, 2008

بوی طبیعت


زیستن در طبیعت موهبتی ست!
وقتی بوی پهن گاو و گوسفند می گیرد.. از بوی طبیعت هم می شود خفه شد !!
حالا فضای این عکس را می تونید با بوی اطرافش تصور کنید :دی

Tuesday, March 25, 2008

حکم






Saturday, March 22, 2008

هر کی مثل من دیروز وقت نکرده تبریک تولد بگه، حسین امروز هم تبریک قبول می کنه فکر کنم!

چشم امیدش به کارت و هدایای شما هم هست!

انشالله به زودی بیزینس جدیدش را شروع می کنه و خودم اطلاع رسانی می کنم تا دختران جوان و دم بخت بتونن از پکیج هاش استفاده کنن! CD رایگان و هدایای ویژه عید هم دارن تازه !

فعلن خودم قراره انتخاب کنم و اگه خوب بود مشتری بقیه ی خدماتشون هم بشم ولی چون هنوز انتخاب نکردم کدوم را اول می خوام، نمی تونم فعلن لو بدم و از جزئیات بنویسم که یه وقت رقیب پیدا نشه واسه خودم :دی

حالا اینا رو ولش.. بروید تبریک بگویید به حسین شبنویسانه !

Wednesday, March 19, 2008

نو روز

می شه من تک تک ای میل نفرستم و کامنت نذارم و یکباره همینجا به همه تبریک سال نو را بگم؟
من واقعن تنبلم تو ای میل فرستادن و شرمنده ی همه ی دوستان.. این روزها هم زیاد فرصت نمی کنم کامنت بذارم پس عذرخواهی مرا بپذیرید.

سال نوی همگی مبارک !

امیدوارم بهترین لحظه ها را در سال جدید داشته باشید.

Tuesday, March 18, 2008

کول کول چارشنبه بدر، سال بدر، ماه بدر، سينزه بدر *

امروز سحر " آيين پريدن از روی سال کهن " را برای جمیع دوستان! از جمله من و فیروزه قرائت می کرد..

آقای علی بالایی لنگرودی که از سنت های چهارشنبه سوری در لنگرود در این متن نوشته، ما را شدیدن به این فکر انداخت که ایشون لابد خیلی وقته یا لنگرود نرفته، یا فضای حال حاضر شهرها براش هنوز جا نیفته، یا توی کتابها سیر می کنه و یا در خاطرات گذشته و به گونه ای از این سنت ها نوشته که داشت باورمون می شد که در حال حاضر هم بدین گونه ست فقط ماها خبر نداشتیم!
یه کلمه ی "در گذشته " را هم گاهی اضافه می کرد به جمله هاش بد نبود یا اینکه افعال زمان گذشته را جایگزین افعال زمان حال می کرد که از هر گونه شبهه جلوگیری بشه..
حالا لنگرودی ها نیان دعوا که تو سر پیازی یا تهش؟ من لنگرودی نیستم ولی به جبر زمانه!!!! با لنگرودی ها فامیلیم - شوهر خواهر فامیل حساب می شه؟! - :دی

مثلن در این متن آمده:
زنان پيش از فرونشستن آفتاب، بر ايوان خانه می نشينند و سبزی و پياز را روی تخته مي ريزند و با آهنگ بلند آن را ساتور می کوبند. آهنگ زدن ساتور روی تخته بايد بلند باشد و در شهر بپيچد. در اين روز از همه شهر، آهنگ ساتور و تخته بلند است.

نمی دونم با این فضای شهری و آپارتمان نشینی و کمبود ایوان!! و اینهمه شلوغی و ترافیک دم عیدی که صدا به صدا نمی رسه، صدای ساتور و تخته در این شهر چجوری به گوش می رسه؟

و بنا بر گفته ی این متن - راست و دروغش با آقای علی بالایی لنگرودی - مادران ، دختران دم بخت را با جارو و به گونه ای نمايشی از خانه بيرون مي کنند و سپس يکی از بستگان ميانجيگری مي کند و او را به خانه بازمی گرداند (تا در سال نو به خانه شوهر رود).

و نمی دونم چرا امروز صبح (شاید هم ظهر!) دست سرنوشت منو انداخته بود وسط جمعی که آدم مجرد دیگه ای برای گیر دادن نیافته بودن و سحر تأکید فراوان داشت حتمن امشب به مامانم بگم منو بندازه بیرون، حتمن هم با جارو باشه!!! بعد هم تماس بگیرم باهاش! گفت درسته از بستگان نیست ولی قول داد خودش میاد وساطت می کنه تا مامانم اجازه بده برم خونه!
یک راه دیگه هم برای بخت گشایی در این متن آمده که هر چی سحر اصرار کرد و فیروزه راهکارهایی ارائه داد ولی راه نداشت دیگه.. نمی شه! بند تنبانم کجا بود؟!

* دزدیده شده از همینجا !

Sunday, March 16, 2008

هزار و سیصد و هشتاد و هفت !! هوم؟

عروسک پشمالوی نرم و دوست داشتنی را می ده دستم تا روی کارت کوچولویی که به گوشش آویزونه بنویسم و کادو پیچش کنه و هدیه بده به دوستش..
می نویسم :
تولدت مبارک!
منا
اسفند 85

با چشمان متعجب نگام می کنه و می گه دنیا توی چه سالی هستیم؟ خوابی مگه؟ چند روز دیگه 87 می شه!

و من هنوز گاهی یادم می ره سال چندم هستیم و در عجبم از گذر زود زمان که هنوز به 86 عادت نکرده ام، باید یادم باشد از چند روز دیگر بنویسم 1387 ..

Thursday, March 13, 2008

چگونه وبلاگ بسازيم؟

زمان : همین ده دقیقه پیش
من در حال راهنمایی و کمک به دوستی که در بلاگر می خواست وبلاگ بسازه: راستی بلاگر را می تونی بذاری روی تنظيمات فارسی و قسمتی از مشکلت حل می شه .
اون - :-* :-*
اون - چطوری؟
من : خوبم! مرسی..
اون - نه ! چطوری ميشه اين کار کرد؟
من : منو بگو فکر کردم داری احوال پرسی می کنی !
اون - آها ديدم گذاشتم رو زبان پارسی

Wednesday, March 12, 2008

رفع و رجوع سوتی در سه سوت !

شماره ای که روی صفحه ی گوشی افتاده از همین شهر شهید پرورمان می باشد! جواب می دم و تا صدای اون ور خط می گه سلام دنیا می گم: سلااااااااااام! چه عجب خانوم.. افتخار دادی به شهر ما! چه عجب اومدی بالاخره..
اون ور خط با تعجب: تو از کجا فهمیدی؟
من: خب خنگه! تو که از خط ثابت زنگ زدی، کد شهر می افته.. به نظرت نباید می فهمیدم اینجایی؟
اون ور خط بازم با حیرت: درست می گی! ولی از کجا فهمیدی برگشتم تهران؟

من تازه دو زاری کجم جابجا می شه اینی که اون ور خطه اصلن "شبنم" نیست و "شکوفه" ست.. و نمی دونستم چجوری بگم بعد از یه عمر اشتباه گرفتم!

می گم: خودت نگفته بودی؟
شکوفه: نه! فکر نمی کنم..
من: فکر کردم خودت گفتی..
شکوفه: نه! من چیزی بهت نگفتم..
من: کلاغه خبر آورد !
شکوفه می خنده..
من: خب حدس زدم این یکی دو هفته که هیچ خبری ازت نبوده دوباره برگشتی تهران لابد! وقتی صدات در نمی آد اینجا نباید باشی دیگه..
شکوفه: ببخشیییییید ! زنگ زدم عذرخواهی کنم یه عالمه.. قرار بود هماهنگ کنم با میهن و یه قرار بذاریم ولی خب رفتم و تازه اومدم..
من: از تو بیشتر از این انتظاری نمی شه داشت آخه!! من چی بهت بگم؟
شکوفه: منتظر بودم تا سلام کردم، فحش بدی!
من: آخرش هم من باید برنامه ها را هماهنگ کنم دیگه.. یه بار توی این چند سال قرار شد تو اینکارو کنی که ول کردی رفتی..
شکوفه: ببخشید بازم. زحمتش بازم می افته رو دوش تو! حالا اگه می خوای من به میهن زنگ بزنم؟
من: نه! دوباره می ترسم بری، گم و گور شی. خودم باهاش هماهنگ می کنم و بهت خبر می دم.
شکوفه: باشه.. من منتظرم.
من: باشه.. پس فعلن
شکوفه: خداحافظ

من: خداحافظ

Tuesday, March 11, 2008

دوباره می سازمت وطن؟

دیروز صبح توی خواب و بیداری و بیهوشی و بی حسی و گیجی!! .. صدای تلویزیون و برنامه ی مردم ایران سلام به گوشم می رسید گاه گداری..

و تعجب کردم از شنیدن ترانه ای که خواننده ی گرامی با ریتم تقریبن تند و قر داری بدون اون صلابت و موزیکی که انتظار داشتم و بدون اون صدای بم که این ترانه را توی ذهن من حک کرده بود می خوند:
دوباره می سازمت وطن / اگرچه با خشت جان خویش .. ستون به سقف تو می زنم / اگر چه با استخوان خویش

دینا جلوی در اتاق ایستاده.. می پرسم این چی داره می خونه؟ می گه چطور تلویزیون داره اینو پخش می کنه؟

می گم اتفاق جدیدی هم نیست.. یهو دست می ذارن روی یه ترانه ای که لابد بگن این مال ما هم هست و خاص ِ دسته ای نیست و نباشه.
چند سال قبل که یهو "ای ایران" فقط به گوش می رسید از صدا و سیما. بعدتر " یار دبستانی " .. از دو سال پیش هم گلسرخی شد عزیزشون.. حالا هم روشون نشد این ترانه را با صدای داریوش پخش کنن! اگه راه داشت این کار رو هم می کردن..
از سفر برگشتم دیروز ولی با درد و مریضی و دسته گل جدید! بارآخری که رفتم آمل با آنفولانزای شدید برگشتم و این بار با مسمومیت غذایی..

خانم نارنج افتخار دادن و از این به بعد اینجا خواهند نوشت. البته این به معنی ننوشتن من نیست! طبق گفتگویی که داشتیم یه قسمت جدید بازگشایی کردیم و از همه ی کسانی که بعد از تایید خانم نارنج - ثابت شده ایشون پیشکسوت ما هستن! - به اندازه ی بیشتر از نصف عمرشون سوتی و شوتی ! داشته باشن، ازشون دعوت به همکاری می شه.

یه ذره حالم بهتر شه منم خواهم نوشت..

Thursday, March 06, 2008

سلام. من نارنجم.

دل همه آب. دنیا پسوورد رو به من داد.

من با تعریف بعضی واقعیتهای شگفت‌انگیز زندگیم دنیا را مجاب کردم پسوردش را بدهد به من تا در این‌جا از آنها بنویسم. این واقعیتها درباره این است که ما خیلی از ما (منظورم دخترها است) در رابطه‌مان با اونها (معلومه منظورم کیاست دیگه نه، بابا پسرا رو می گم دیگه) به چه چیزهایی عجیبی بر می‌خوریم. اونها چقدر می‌توانند ما را حیرت‌زده و ما چقدر می‌توانیم آنها را متعجب کنیم. چطور؟ مثلا این‌طور.

فکرش را بکنید یکی از اونها بیشتر از شش ماه به هر طریقی شده (ایمیل، اس ام اس، کامنت، نامه، پیغام، واسطه کردن بقیه، علامت دادن به شما به شیوه سرخپوستان یعنی از طریق دود، صحبت کردن با باباتون برای اثبات جدی بودن قضیه، ایستادن سر راه عبور شما و آه‌های سوزناک کشیدن و ...) به یکی از ما ابراز عشق آتیشی بکند بعد یکی از ما به خودش بگه شاید راس می‌گه، شاید این‌بار دیگه راست باشه، و بهش بگه خیلی خوب باشه بیا یه قرار با هم بذاریم و یکی از اونها از ذوق این‌که فردا همدیگرو می‌بینید تا صب به یکی از ما اس‌ام‌اس بزنه. فردا یکی از اونا بگه خوب کجا؟ و یکی از ما جواب بده (مکانها فرضی است، این نقاط رو می‌گم که شما یه چیزی تو ذهنتون داشته باشید) ونک. یکی از اونا بگه، نه ونک دوره، رسالت. بعد یکی از ما بگه رسالت برای من دوره، بیا هفت تیر. بعد اون بگه نه رسالت. بعد یکی از ما بگه خوب گیشا. بعد اون بگه نه رسالت. یکی از ما: ولیعصر چی؟ یکی از اونا: نه رسالت. یکی از ما: سید خندان چی؟ یکی از اونا: نه رسالت. یکی از ما با تمام نازی که بلده: ببین من نمی‌تونم بیام رسالت. نمی‌شه تو بیای یکی ازاینجا ها هر کدومش رو که دوست داشتی برات راحتتر بود؟ بعد اون بگه: به درک که نمی تونی بیای. و تق تلفن رو قطع کنه. و این رابطه در همین جا تموم بشه. تموم تموم.

از تمام یکی از اوناها می‌خوام به این سوال جواب بدن چون یکی از اونا همیشه داره به این سوال فکر می کنه. آیا در تمام این شش ماه سر کار بود؟ یا آن آقا واقعا در همان لحظه به آن نتیجه رسید؟

Sunday, March 02, 2008

من پسورد وبلاگم را بذارم اینجا که هر کی دلش خواست توش بنویسه چه اتفاقی می افته؟!


پ.ن: می روم سفر

Saturday, March 01, 2008

ترانه بازی

جوزف عزیز دعوتم کرده به بازی ترانه ها..
توضیح: یک ترانه حتمن نباید از جهت مثبت ماندگار بشه! با وجود بی محتوایی و کج و کوله بودن هم توانایی اینو داره که توی ذهن ها باقی بمونه! .. امضاء: یک وحشی مبتذل !

1. اینجوری نگام نکن!
با چشات صدام نکن!
اینجوری نزن به شیشه ی دلم می شکنه
تو اگه می شکنی لالا لالا لالا.. بقیه اش رو بلد نیستم!

شاعر و خواننده و هیچ کدام از اجداد و خانواده اش را نمی شناسم و اصلن نمی دانم از کی و چطور افتاد سر زبانم!

2. پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت..

من این ترانه را تاکنون نشنیده ام! ولی همینکه اسم استاد عباس قادری به عنوان خواننده اش مطرح می شود این ترانه را خود به خود ماندگار می کند! با توجه به ارتباط قوی که با مذهب و اعتقادات و فعل زیارت دارد. و همین خلوص نیت و صفای باطن در ذهن ها حفظش می کند.

3. خوشگلا باید برقصن
نبینم که باز نشستی
منتظر چی هستی؟
تو جشن شب نشینی (روز هم شد موردی ندارد!)
باید پاشی برقصی

شاید نیاز به توضیح نداشته باشد که این ترانه ی ماندگار که در هر مجلس و بزمی به گوش می رسد را اندی خوانده و ترانه سرایش نمی دانم کیست. ولی چون اصولن حس وظیفه شناسی همه را بیدار می کند و نهیب می زند "خوشگلا !! آره با توام! خود خودت.."
روی وجدان و حس مسئولیت حاضرین در مجلس در قبال خوشگل بودن اثر شایان توجهی می گذارد! باعث می شود ملت صحنه را خالی نگذارند و تا آخرین قطره ی خون پایمردی کنند.

4. آلبوم جدید لیلا فروهر را شنیده اید؟ من مانده ام کدام ترانه اش را انتخاب کنم! شماره 4 را اختصاص می دهم به این آلبوم.. و گوشه هایی اش را در ادامه می آورم

- ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه

در اینجا شاعر به نکته ی مهم و قابل تأملی اشاره کرده که من به پاسخ سؤالات فلسفی و انسان شناختی تمام عمرم پی بردم! هر کی از این به بعد سؤال معروف " تو کی (چه زمانی؟) می خوای آدم شی؟ " و یا جمله ی معروف " تو آخرش آدم نمی شی " را نثار بنده کرد حواله اش می دهم به این که شاعر گفته " اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه ! "
احتمالن من به حد کافی غصه نداشته ام!

- قطره به دریا می رسه
پاییز به یلدا می رسه
به گوش دنیا می رسه
مجنون به لیلا می رسه

اول از همه خدا آخر و عاقبت همه ی مجنونین عالم را به خیر کند..
ظاهرن چون جدیدن قطره ها سرازیر دریا می شوند و بعد از پاییز، خانم یلدا سر می رسد و دنیا هم مشکل شنوایی ندارد دیگر شک و شبهه ای باقی نمی ماند که مجنون به وصال می رسد!
مبارکه به سلامتی..

- از تو بهتر مگه می شه پیدا ؟

چی صدا کنم تو رو ؟ چه بگویم در وصف ترانه؟

5. سلام عزیزم، عزیزم سلام
دوستت دارم، عاشقتم یک کلام (؟)

یکی از شاهکارهای خواننده ی ملی آقای شهرام صولتی!

6. هیپ هاپ هیپ هاپ هاپ
دست بزنید برای خواننده ی تاپ

حدس می زنم شاعر همون خواننده اش باشه یا خواننده (سندی - شهرام آذر) همون شاعر باشه!


7. این ترانه را باید شنید! قابل نوشتن هم نیست.

پ.ن: من هیچ مسئولیتی بابت فحش خوردن بعدش قبول نمی کنم ها !


دعوت می کنم از فرناز ، امیر ، ترگل ، ستایش ، مرجان ، دزدکی و بابا اگه حوصله اش برگشت برای نوشتن، کدئین اگر انتخابات مجالی بهش داد.

برای اطلاع از قواعد بازی و اینها هم می تونید به منشاء اولیه مراجعه کنید.

Thursday, February 28, 2008

تولدت مبارک رفیق !
عکس خودت را تقدیم می کنم به خودت.. شاید خنده دار باشد ولی این روزها که این مدادرنگی ها جلوی چشمم هست، شاید بیشتر از همیشه مرا به یادت می اندازد.
لحظه هایت مثل این مداد رنگی ها با طراوت، زیبا، رنگی رنگی و شاد باد..

پ.ن: احتمالن فیس بوک و اورکات را گذاشته اند برای آدمهایی مثل من که روز تولد ملت را در کمال اعتماد به نفس جابجا نکنن!! و در کمال پرویی نگن: باور کن به تاریخ اینجا امروز تولدته!!!!
کاری که ندارد تاریخ نوشته را یک روز می برم جلو :دی

Sunday, February 24, 2008

تحول

مشغول آرایش صورتش می گه جدیدن اصلن حوصله ی آرایش کردن ندارم. می بینی صورتم همش ماست و بی رنگ و رو شده؟
می گم مممممم، منم جدیدن فکر می کنم صورتم داره خش پیدا می کنه!! البته اصولن زیادم کاری با صورتم نداشتم هیچ وقت..
مکث می کنه و می گه دیگه می خوام همه ی اینا – با اشاره به لوازم آرایشی که دورش پهن کرده – را بریزم دور!
با تعجب نگاش می کنم! می خوای همش رو بریزی دور؟ یعنی واقعن .... و توی ذهنم گیجم از اینهمه تحول و تغییر!
هنوز سوالم تمام نشده که با خنده می گه خب یه سری جدید خریدم، قبل از عید همه ی اینا رو می ریزم دور !! البته این چند هفته از همینا استفاده می کنم تا موقع عید! آها.. راستی یادت باشه داریم می ریم بیرون یه کیف هم برای لوازم آرایش بخرم، اینو دیگه دوست ندارم. یه ریمل خوب هم باید بخرم..

Saturday, February 23, 2008

شکوه محبت

دختر کوچولو مابین دو زن روی صندلی در سمت دیگری از اتاق انتظار مطب دندانپزشکی نشسته بود و با بسته ی پسته ی در دستش بازی می کرد. بسته را گرفت سمت مادرش و در خواست کرد براش باز کنه. مادر یه دونه پسته در آورد، پوست کند و دختر کوچولو که شاید 2 ساله بود پسته را با خوشحالی گرفت و گذاشت دهنش.
هنوز روی صندلی در حال وول خوردن بود، تقریبن با زحمت پاهاش را رسوند به زمین و ایستاد جلوی مادرش و با اصرار بسته ی پسته را از دستش گرفت. اومد سمت من، بسته را گرفت جلوی من. با لبخند و خوشحالی ازش تشکر کردم و گفتم خودت بخور عزیزم. ولی یک قدم هم عقبتر نرفت. مادرش گفت دستش را رد نکنید. یه دونه پسته برداشتم و تشکر کردم. لبخند زد و بسته را گرفت جلوی زنی که چند صندلی آنور تر نشسته بود.
نگاهی به اتاق انداخت. کس دیگری نبود.. برگشت و مابین مادر و خاله اش روی صندلی جای گرفت. بسته را دوباره داد به مادرش..

Wednesday, February 20, 2008

شخم زدگی

خوشحالم!
خوشحالم در فضایی درس خوندم که با وجود تمام محدودیت هاش، با وجود تمام سخت گیری های عجیب و غریب و کمبود ها که ذهن کودک، نوجوان و جوان من به سختی باهاشون کنار می اومد ولی....
ولی در دوره ی وزارت یکی از نوابغ قرن! جناب آقای علی احمدی تحصیل نمی کنم.

نمایندگان مجلس را چه شده؟ با وجود اینهمه ایراد به قول خودشان با رأی ناپلئونی* رأی اعتماد داده اند.
فکر نمی کنن این تصمیم فقط تأثیر یک روز و دو روزه نخواهد داشت و تک تک بچه هایی که به قول خودشون آینده ی این مملکت را قراره بسازن تحت تأثیر قرار می ده؟
آدمی که وزارت تعاون را جرأت نکردن بهش بسپارن ولی یکی از مهمترین و تأثیر گذارترین مسئولیت که رابطه ی مستقیم با آینده ی تمام محصلین داره را می شه بهش سپرد؟
خنده دار نیست؟ شاید هم بیشتر تأسف برانگیز باشه.

خوشحالم!
خوشحالم که نه از نسلی هستم که در حال حاضر داره درس می خونه و نه از نسل مادرانی که فرزندش در یکی از این مدارس در حال تحصیل هست و معلوم نیست تا سال دیگه چه بلایی سر سیستم آموزشی بیاد با این پیشنهادات عجیب آقای احمدی در زمانی که سرپرست آموزش پرورش بوده، اظهار کرده و همچنان روی عقاید تفکیک جنسیتی، تغییر کتاب های درسی، خصوصی و طبقاتی کردن مدارس پافشاری می کنه..
در کدامین نقطه ی جهان ِ امروز، کسی می تونه به این راحتی سخنان بدون کارشناسی و احمقانه بزنه و پست وزارت آموزش پرورش را بهش تقدیم کنن؟
آدمی با لیسانس مهندسی مکانیک و مدرک دکترا - بعید می دونم کسی که تحصیلات آکادمیک داشته باشه، در فضایی که سر و کارش با منطق و فرمول و نظریه های تأیید شده هست انقدر بدون فکر و پشتوانه ی علمی و کارشناسی شده حرف بزنه - در طول مدت تحصیلاتش و بعد از آن چه تفاوتی بین علوم ریاضی و شیمی و فیزیک دیده که حس کرده باید برای دخترها و پسرها کتابهای مجزا تدریس بشه؟

معلم تاریخ و جغرافی سه سال راهنمایی من خانمی بود که جمله ی معروفی داشت و هیچ کدوم فراموشش نکرده بودیم، هر سال موقع تدریس، مثلن قسمتی از درس بود که حذف کرده بودند یا از حذف بودن ملغی شده بود ایشون می گفت حالا من اینها را بهتون می گم چون معلوم نیست تا موقع امتحان چه اتفاقی بیفته؟
اینها شب می خوابن، صبح بخشنامه ی جدید می دن و معلوم نیست کدوم بخش را حذف کنن یا پشیمون بشن از حذف کردنش..

و فکر می کنم معلم های امروز به بچه هایی که پشت این میز و نیمکت ها نشستن چه خواهند گفت موقع تدریس؟ در مملکتی که با عوض شدن رئیس جمهور و کابینه ی دولت زیر و رو می شه.
کتابها تغییر می کنن، نظام آموزشی متحول می شه، ممیزی ها عوض می شه، با رفتن یکی و آمدن دیگری قوانین و شیوه ها و دستور العمل ها هم تغییر می کند.
در مملکتی که نمی دانی به کدام قانون و به کدامین ساز باید پیش روی و برقصی.. و به کدامین حرف اعتماد کنی؟
حداقل تا قبل از این، هر چهار سال یک بار و گاهی هر هشت سال مملکت و قوانین و کابینه متحول می شد تا دوره ی بعد که گروه دیگری برای شخم زدن مملکت اقدام کنن ولی حالا شاهد زیر و رو شدن و شخم زدن هر روزه هستیم تا غافلگیری هر روزه در انتظارمان باشد.


* هر چه صفحه ی دوم روزنامه ی اعتماد را می گردم خبری که در روزنامه ی امروز مبنی بر وزارت آقای احمدی و انتقادهای نمایندگان بود یافت نمی شود. اصطلاح رأی ناپلئونی از متن همین خبر آمده. تمام خبرها هست غیر از این. چنین متنی در سایت یافت نمی شود. سرچ هم کردم، نبود..

Tuesday, February 19, 2008

فرش ایرانی

به سفارش مرکز ملی فرش ایران، 15 اپیزود کوتاه توسط 15 کارگردان مطرح تحت عنوان "فرش ایرانی" ساخته شده.
دیروز صبح بهروز افخمی مهمان برنامه ی مردم ایران سلام - شبکه دو - بود و فیلم کوتاه 5 دقیقه ای که افخمی درباره ی فرش عشایر ساخته، پخش شد.
امروز صبح هم کمال تبریزی مهمان همین برنامه بود و "فرش زمین" ساخته ی این کارگردان پخش شد.
فکر می کنم با پیشینه ای که کمال تبریزی با فیلم "فرش باد" داره، تار و پود و ذات شاعرانه ی فرش را بهتر می شناسه. موسیقی و تصویر بی نیاز از کلام به خوبی حرفهاش را می زد.
ساخته ی افخمی معرفی کوتاهی از زیبایی فرش عشایر را لابلای تصویرها منتقل می کرد ولی نریشن، یه جورایی روی اعصاب بود. به شخصه اون صدا را دوست نداشتم.
کلام و تصاویر آغازین در مورد بزرگترین صادر کننده ی فرش عشایر، ساخته ی افخمی را بیشتر شبیه یک اثر تبلیغاتی می کرد.

امروز مجری برنامه عنوان کرد که 5شنبه ی همین هفته قسمت دیگری از فرش ایرانی را پخش خواهند کرد ولی در مورد قسمت هایی بعدی زمان دقیقی را متأسفانه عنوان نکرد. پیشنهاد می کنم از دست ندید.

در ستون پیشنهاد روز روزنامه ی اعتماد چشمم خورد به مطلبی که داوود سینایی در همین مورد نوشته و اطلاعات دقیق تری را در مورد فیلم، اسامی کارگردان ها و زمان و مکان اکرانش در سینما به همراه داره.