Saturday, December 27, 2008

یادواره ی پرواز

عکس از آزاده
عنوان از پوریا


پ.ن: من همراهی می کردم آزاده را و با هم کشف و شهود می کردیم!

Friday, December 19, 2008

جاده فریاد می زنه..

حتی اگر شلوغ ترین و پرهیاهو ترین آدم روی زمین باشی و پر از بالا و پایین پریدن..
حتی اگر هنوز به خانه نرسیدی تلفن به دست برای 48 ساعتی که هستی برنامه ریزی می کنی که حتمن دوستانت را ببینی و با بقیه باشی..
حتی اگر تو پر حرف ترین دنیای عالم باشی که مدام جیغ جیغ می کند و هیجان زده ترین دنیا می تواند باشد..
حتی اگر خوشحالانه ترین دنیا باشی که وقت عصبانیت هم بخندی..
حتی اگر....
باز لحظه هایی دلت تنهایی می خواهد فقط و تنهایی.. لحظه هایی که تو هستی و جاده و فقط خودت باید باشی

Saturday, December 06, 2008

وقتی خودمان آموزش کتاب نخواندن می دهیم..

انگار ماه آذر را ماه امتحانات اعلام کرده اند.. روزهایی که خانواده ها به استقبال امتحانات می روند و یا بهانه ای به اسم امتحانات فرزندانشان، تقدم دارد.

خانم مسئول کتابخانه از دخترک که روپوش و مقنعه اش نشانی از دبستانی بودنش دارد و کتابهایش را با دو هفته تاخیر آورده، می پرسد الان کتاب نمی خوای؟ می تونی باز هم کتاب امانت بگیری ولی یک هفته اجازه داری نگهش داری.
دختر به مادر نگاه می کند و مادر زودتر جواب می دهد که حالا باشه تا بعد از امتحاناتش.. الان وقت نمی شه!

نگاه می کنم به دو کتابی که دخترک آورده. کتابهای باریک با چند خط و بیشتر تصویر که یک ساعت هم برای خواندنشان اضافه ست!

در همان فاصله ی یک ساعتی که برای دیدن دوستانم به کانون پرورشی رفته ام.. بدون استثناء هیچ کودکی بعد از پس دادن کتابها - که وجه مشترک همه شان تأخیر و پایان یافتن مهلت امانت بود - بین قفسه ها سرک نکشید تا کتاب دیگری انتخاب کند و همراهش ببرد و باز این پدر یا مادر همراهشان بودند که سریعن می گفتند الان فصل امتحاناست و حالا باشه بعد از امتحانا..

سرانه ی مطالعه مان کم ست؟ چرا نباشد؟ امتحان باشد یا نباشد تماشای تلویزیون و بازی تعطیل رسمی اعلام نمی شود. فقط شاید حد آن کمتر شود و ساعتی که به آن اختصاص می یابد..
چرا با کتاب هم این برخورد نمی شود؟ این بار به جای دو تا کتاب یکی ببر. به جای اینکه عجله کنی برای خواندنش.. روزی نیم ساعت و یا اصلن 10 دقیقه وقت بگذار. ولی پدر و مادرهای عزیز به جای اینکه این مدیریت و برنامه ریزی را از همین سن به بچه هایشان یاد بدهند که می شود مدت مطالعه را کم کرد ولی حذفش نکرد، خب چه انتظاری ست؟

و هر اتفاقی در آن سوی کره ی زمین هم حتی بیفتد، ما امتحان داشته باشیم یا پسر همسایه ی سمت راستی -شاید سمت چپی- و یا مسابقات جهانی گل کوچیک وسط محله باشد، کتاب دم دستی ترین و اولین گزینه برای حذف و فراموشی ست.

Thursday, November 20, 2008

سعادتمند ترین انسان ها ؟

روزی مادر ِ دو جوان آرگوسی - کلئوبیس و بیتون- ، که کاهنه ی هرا در آرگوس بود می بایست برای مراسمی به معبد برود. چون گاوها دیر کرده بودند این دو برادر او را در گاری نشاندند و حدود پنج مایل گاری را کشیدند. مادر وقتی به معبد رسید از هرا تشکر کرد که چنین پسران وظیفه شناسی به او داده است و دعا کرد که بهترین چیزی که می توان به آدمیان داد به آنها داده شود.
دو برادر آن شب در معبد خوابیدند تا روز بعد مادر را برگردانند اما دیگر از خواب بیدار نشدند.
سولون - سیاستمدار آتنی - این دو را سعادتمند ترین انسان ها خواند.


فرهنگ اساطیر کلاسیک (یونان و روم)؛ مایکل گرانت. جان هیزل؛ مترجم رضا رضایی؛ نشر ماهی

Saturday, November 15, 2008

"‌طبیعت سرشار از عجایب است
اما انسان شاهکار این طبیعت است" ×

× آنتیگونه - سوفوکل

Sunday, November 09, 2008

نکته ای که باید در آموزش کودک توجه کرد

یک چیزی که بسیار شایع هست بین پدر و مادرها و حتی بین دسته ای از مربیان و معلمان هنری کودکان، بهره بردن از الگوها و روش های سنتی ست. روش هایی که کاملن منسوخ شده و مانع رشد و خلاقیت کودک می شود. با گذر زمان و تداومش فضای ذهنی کودک را می بندد، کودک را مقید به داشتن الگو می کند و قوه ی تفکر و خلاقیتش کم و محدود می شود.
امروز یک کتابی توسط یکی از مؤسسان مدرسه به دستم رسیدم که سابقه ی همکاری با هم داریم.

فکر می کنم این کتاب را بهترست هر پدر و مادری بخواند و داشته باشد و این روش های سنتی، اجباری و الگو های از پیش تعیین شده را بریزد دور و بدین ترتیب کمک بیشتری به کودک کند. حداقل اگر این آگاهی را والدین داشته باشند وقتی مربی از روش های سنتی - داشتن الگو و کشیدن از روی الگوی تعیین شده و رنگ آمیزی مطابق نظر مربی- پیروی کند می توانند مانع بشوند و اجازه ندهند این روش تداوم پیدا کند.

این کتاب به اسم "آموزش مقدمات نقاشی" توسط انتشارات کارگاه کودک منتشر شده. تألیف و تدوین: فریبا کیهانی - چاپ اول: تابستان 1385 - 58صفحه - قیمت: 1000تومان
متأسفانه در قسمت معرفی کتابهای این انتشارات شرحی از این کتاب نبود و ظاهرن سایت اینها هم دچار معضل به روز نشدگی و خاک گرفتگی می باشد چون در صفحه ی اصلی، قسمت تازه های انتشارات به تاریخ 16/10/86 به چاپ این کتاب اشاره شده.

در مقدمه ی این کتاب آمده " کتابی که در دست دارید راه ها و روش های نقاشی با کودکان صفر تا 7 سال را به شما آموزش می دهد. برای هر دوره ی سنی فعالیت های مختلفی پیشنهاد شده است."

و چند نکته ی خیلی خیلی مهم که در صفحه ی 6 این کتاب آمده و من همیشه سفارش اکید دارم در این زمینه:
* برای کشیدن نقاشی به کودکان خود الگو ندهید.
* به آنها نگویید چه بکشند و یا چگونه بکشند.
* کودکان را مجبور نکنید تا چیزی را بکشند که شما دوست دارید.
* در نقاشی کودکان دست نبرید و به جای آنان رنگ آمیزی نکنید.
* هرگز برای آموزش نقاشی به کودکان از مدل نقاشی استفاده نکنید.
* وسیله های مختلف را در اختیار کودک قرار دهید و او را تشویق کنید تا هر چه دوست دارد بکشد.

امیدوارم این توصیه را از کسی که چند سالی ست با بچه ها سر و کار دارد بپذیرید و در حق کودکانتان با کشتن قوه ی خلاقیت و گرفتن آزادی تفکرش، ظلم نکنید.

Saturday, November 08, 2008

باران که ببارد..

فقط باران باریده اینجا.. فقط باران..
خوش به حالمان که خیابان ها را آب می گیرد و مسدود می شود..
خوش به حالمان که برای یک مسیر نزدیک مجبور می شویم تمام خیابان ها را دور زنیم و دور زنیم تا در گودال آب و رودخانه ها و کانال های سر ریز شده فرو نرویم..
خوش به حالمان که آسفالت خیابان ها شسته و برده شده و تا اطلاع ثانوی پر از چاله و چاله و چاله خواهد بود..
خوش به حالمان که تا باران نبارد، تا خیابان ها از آب انباشته نشود، تا ترافیک نشود، تا خیابان ها مسدود نگردد.. هیچ کس به فکر پاییز و زمستان نمی افتد تا پیشگیری کند.
رودها طغیان می کنند. جاده ها شسته می شود.. راهها مسدود می شود.. مدارس تعطیل می شود و ...
می دانی که؟ باران باریده! "باران"

خوش به حالمان که باران می بارد اینجا.. بارها و بارها ولی همیشه هرز می رود و همیشه بحران آب خواهیم داشت.

انتظار داریم نه باران ببارد، نه برفی و نه سرمایی که نه جاده ای مسدود شود، نه خرابی به بار بیاید و نه گاز قطع شود..
بعد انتظار داریم پاییز و زمستان را که بدون تهدید گذراندیم، تابستانمان پر آب باشد و نه بحران آب باشد و نه کمبود برق! کلن خوشحالیم.. برنامه ریزی و مدیریت معنی ندارد.
" جهان ما سرشار از خدایان ناسازگار است که با هم سر آشتی ندارند"


از مقدمه ی افسانه های تبای* - شاهرخ مسکوب، انتشارات خوارزمی


* غیر از این مقدمه ی چهل و اندی صفحه ای که جناب مترجم نوشته. این کتاب متشکل از 3 نمایشنامه اثر سوفوکل می باشد.

Saturday, October 18, 2008

هاه

چند خط از داستان غول غمگین را برایشان می خوانم تا با توجه به ویژگی هایی که در داستان آمده، غول غمگین را نقاشی بکشند.

می گویم: امیر حسین به داستان توجه کردی؟ می گفت یه آدم خیلی خیلی گنده که همه ازش می ترسیدند. چرا اینی که کشیدی انقدر کوچولوئه؟ غول داستان دستهاش دراز و بزرگ بوده.. قدش خیلی بلنده.. موهاش مثل یه جنگله. مژه های بلندی داره و ...
وقتی قراره داستان را نقاشی بکشیم. نباید تغییرش بدیم. پس با دقت بهشون توجه کن.

می روم و دوباره بر می گردم. یه غول کمی بزرگتر کشیده با نیش تا بناگوش باز! می گویم امیر حسین اسم قصه چی بود؟ "غول غمگین" هیچ کسی دوستش نداشته.. همه می ترسیدند ازش.. این غول ه هم غصه می خوره..

می روم و دوباره برمیگردم. غول همچنان لبخند به لب مانده! می پرسم: می دونی غمگین یعنی چی؟
می گوید: یعنی بزرگتر بکشم؟ و پاک کن به دست می گیرد..
می گویم نه! پاکش نکن..
می پرسم: مدرسه رفتی، درسته؟ کلاس چندمی؟
می گوید کلاس اول! می رم کلاس دوم..
می گویم: خب.. تا حالا شده تو مدرسه خانم معلم ازت درس بپرسه و بلد نباشی؟ یا نمره ی خوبی نگرفته باشی؟ اونوقت چی شده؟
با تردید می گوید: اخمالو؟

به این نتیجه می رسم این بچه حالات چهره و احساس را نمی داند.. مقوا را برمیگردانم تا پشتش تمرین کنیم. اسمش را حتی درست ننوشته.. در حالیکه از پیش دبستانی نوشتن اسم را به بچه ها آموزش می دهند.

صورتم چین می خورم، ابروهایم در هم می رود، می خندم، گریه می کنم، اخم می کنم، می ترسم، تعجب می کنم.. تا یک به یک حالت های چهره را ببیند و رسمشان را به ساده ترین شکل ممکن یاد بگیرد.
می پرسم امیرحسین حالا فهمیدی؟ متوجه شدی؟

:( را نشان می دهد و می پرسد یعنی اینجوری بکشم؟

Saturday, October 11, 2008

تنها..


Sunday, October 05, 2008

ما مجرمین همیشگی

جلوی مدرسه شلوغ و پر از ماشین بود.. جای پارک به سختی پیدا می شد. میدان را دور زدم و در ردیف سوم قرار گرفتم. کار از دوبله گذشته بود! ماشین ها در سه ردیف جلوی مدرسه ایستاده بودند و منتظر..

صدای زنگ مدرسه که آمد انگار دخترها پشت در ورودی به انتظار ایستاده بودند تا به محض شنیدن این صدا از در بپرند بیرون.. با چشم خواهرم را جستجو می کردم.

مرد به سختی در حال جابجا شدن بود. باید ماشین ردیف دومی هم کنار می رفت و منم کمی جلوتر می رفتم تا بتواند از پارک بیرون بیاید و بگذرد. دستش را گذاشته بود روی بوق و انگار شدیدن عجله داشت. ماشین در ردیف دومی اندکی عقب رفت. من هم ماشین را روشن کردم و جلوتر رفتم تا از پشتم بگذرد. از پارک بیرون آمد و ماشینش را موازی ماشین من نگه داشت و داد زد:"خانم کی بهت گواهینامه داده؟ اینجا جای پارکه؟ اینجا جای موندنه؟"
از آینه نگاه کردم به صف ماشین هایی که هم ردیف من پارک کرده بودند. و خیابان آنقدر پهن بود که ماشین های دیگر به راحتی از کنارمان بگذرند.

صدای بلندش را می شنیدم " خانم رانندگی بلد نیستی، چرا پشت فرمون می شینی؟ برو اول رانندگی یاد بگیر"

لبهایم انگار دوخته شده بودند به هم.. چند بار سعی کردم از هم جدایشان کنم تا مطمئن شوم اینها دوخته نشده اند و باز می شوند. حرفم نمی آمد. سخنان آشنا و تکراری مرد را می شنیدم و هیچ کلمه ای پیدا نمی کردم برای جواب.. فقط گوش می دادم و مرد داد می زد. هیچ لزومی برای جواب دادن پیدا نمی کردم.

نگاهم روی دخترکش بود که کنار پدر نشسته بود و همراه تمام آدمهای اطراف.. تماشاگر نمایش قدرتمندانه ی پدرش بود.

فقط یک لبخند نشست روی صورتم محض تمام کردن این غائله ی مضحک.

و مرد و دخترش رفتند..

با خودم گفتم" ای مرد قوی با صدای رسا که همه ی نگاهها را به سوی من برگرداندی، چرا از مردان دیگر نپرسیدی از کجا گواهینامه گرفته اند و چرا اینجا پارک کرده اند؟"

فکر کردم به دخترک که شاید از قدرت پدر لذت می برد و افتخار می کند امروز.. یک سال؟ دو سال؟ شاید هم چند سال دیگر که خواست در این شهر، در این کشور رانندگی کند؛ از روز اول هزاران نفر مثل پدر را خواهد دید که بوق ها و فحش ها و سوال ها را حواله اش خواهند کرد تنها به جرم "زن بودن".. آنقدر که شاید بعد از سالها مثل من پوستش کلفت شود و دلیلی برای جواب دادن پیدا نکند.. شاید هم مثل خیلی های دیگر یک اعتماد به نفس سست و رانندگی لرزان نصیبش شود. تنها به سبب قانون نانوشته ی مردان که " هیچ زنی نمی تواند راننده ی خوبی باشد"

Monday, September 29, 2008

این جاده های پرخطر

در باب وضعیت جاده های مملکت گل و بلبلمان همین بس که هنگام بارندگی، لاین سرعت به رودخانه ای بدل می شود که نیاز به قایق و پارو دارد تا بتوان به سلامت از آن گذر کرد.. وگرنه حس اسکی بازی را خواهی داشت که یک باره به جای برف، روی یخ لیز بخوری..

در لاین سرعت هم نباشی، ماشین کناری که این دریاچه ی بی بدیل را از دور ندیده و یکباره غافلگیر می شود.. شما را با آبشاری از آب و گل که یکباره از مسیرش خارج شده، روبرو خواهد کرد..

جاده ها هم بیشتر شبیه یک لحاف چهل هزار تکه ی پوسیده است که مدام به دست رفوگر سپرده شده تا با وصله پینه های ناموزون سر پا نگه داشته شود.

Saturday, September 20, 2008

برای نفس کشیدن هم اجازه

در راستای این نوشته و در راستای اینکه نمی دانم چرا طبق یک قانون مسخره و مزخرف همه ی زنان این سرزمین نیاز به اجازه، ولی، قیم، بزرگتر و کسی که تأییدشان کند دارند..

در فرم های ثبت نام دانشگاه آزاد، یک فرم مخصوص "خواهران" موجود است که باید از سوی یکی از والدین دانشجو تکمیل شود. نوعی تعهد نامه ست که ولی دانشجو امضاء می دهد مواظب رفتار و کردار دخترش باشد و سوء رفتار اجتماعی و فرهنگی و ... در این محیط ازش سر نزند!
نمی دانم سوء رفتار فقط مخصوص دخترهاست؟ یا هیچ پسری رفتار غیر اخلاقی و غیر اجتماعی ندارد در هیچ زمانی که خطری هم بابتش احساس نمی کنند؟ یا مسبب همه ی بدبختی ها و مشکلات و ناهنجاری ها دختران می باشند؟


زن به سختی راه می رفت.. روی صندلی نشست و پسرش - میانسالی را پشت سر گذاشته بود- کارهایش را انجام می داد. مردی که مدارک دریافت پاسپورت را چک می کرد از پسر ِ پیرزن پرسید: زنته؟
پسر جواب داد: نه! مادرم ه
مرد نگاهی به مدارک انداخت و گفت: اجازه ی شوهر
پسر: خیلی سال ه فوت کرده.. می خوام مادر را بفرستم کربلا
مرد مکثی کرد و گفت: پس گواهی فوت شوهرش لازمه..

اینها تا لب گور هم دست از سر زن برنخواهند داشت! می ترسم برای مُردن هم طلب اجازه نامه کنند..


پ.ن: طرح جدید مجلس «الزام دانشگاه ها به پذیرش دانشجویان دختر در محلی که سکونت می کنند»
چرا در این مملکت فکر می کنند دخترها باید تا ابد تحت نظر خانواده و چسبیده به پدر و مادرهایشان و بعد هم شوهر زندگی کنند؟ چرا سعی نمی کنند استقبال کنند از امکانی که به زنان اجازه می دهد روی پای خودشان بایستند و با خیلی از مشکلات به تنهایی روبرو شوند؟ چرا باید این فرصت سلب شود؟
چرا نباید حق انتخاب داشته باشیم؟

Wednesday, September 17, 2008

ترس و لرز

" وقتی بچه بودم، می خواستم خدا شوم. اما خیلی زود فهمیدم آرزویم محال است و کوتاه آمدم و قانع شدم مسیح شوم. بزودی متوجه شدم که این هم عملی نیست. پس تصمیم گرفتم وقتی بزرگ شدم "شهید" شوم.
بزرگ که شدم، با خودم گفتم نباید تا این حد بزرگ بین باشم و در نتیجه مترجم شرکتی ژاپنی شدم. افسوس، از سرم زیادی بود و یک درجه پایین تر آمدم و حسابدار شدم. ولی تنزل شغلیم دیگر تمامی نداشت. و در نتیجه به هیچی رسیدم. متأسفانه - البته باید حدس می زدم- هیچی هم برای من زیادی بود و این بود که آخرین سمتم شد: نظافتچی دستشویی.
این سیر تنزلی از مقام ربونیت به دستشویی هیجان انگیز بود. می گویند وقتی خواننده ی اپرایی بتواند از سوپرانو به کنترالتو برسد، حتماً صدایش وسعت زیادی دارد. حتماً من هم استعدادهای بی شماری داشتم که توانسته بودم در تمام گوشه های موسیقی آواز بخوانم. بتوانم گاهی خدا باشم و گاهی آفتابه چی. " *


* ترس و لرز؛ آملی نوتومپ، شهلا حائری؛ نشر قطره

Tuesday, September 16, 2008

اس ام اس فرستاده: وبلاگ تیگلاط یا همچین چیزی را می شناسی؟
تعجب می کنم از سوالش.. این دوست دنیای حقیقی تا جایی که می دانستم میانه ای با وبلاگ و این جریانات نداشت. می پرسم تیگلاط؟ مشهدیه؟ محمدرضا؟

زنگ می زند و حرف می زنیم.. فکر می کردم محمدرضا سربازی اش تمام شده و یا خیلی وقت باید گذشته باشد.. معلوم می شود بعد از 7-6 ماه که در یک پادگان هستند. حرف از وبلاگ می شود.. انگار آرش قبلش گفته بوده هر وقت خواستی بیایی شهر ما خبر بده من از شهر خارج شم! بعد محمدرضا هم گفته یکی را می شناسد این حوالی و این یک نفر می شود من!

آرش با تعجب می گوید "عجب دنیایی.. فکر کن اینجا اونم بعد از چند ماه که باهم هستیم یکباره دوست مشترک پیدا کردیم."

Sunday, September 14, 2008

Thursday, August 28, 2008

زندگی چه قدر خوبه تا وقتی فردا هست *


* دزدیده شده از وسط حرفهای آناهیتا آروان

Sunday, August 24, 2008

Friday, August 22, 2008

می گویند ظهور نزدیک ست

کم کم علم و تکنولوژی در این سرزمین آنقدر پیشرفت می کند که ای میل آدرس امام زمان را هم در اختیار ملت خواهند گذاشت تا ارتباط آسانتر میسر گردد..


پ.ن: در این سرزمین هیچ چیز بعید نیست!

Wednesday, August 20, 2008

بار دیگر برای شهری که دوست می دارم..

آقای اهری عزیز در باب این نوشته "توصیه" کرده اند:
" به نظرم
دور شهرتان خندق بکنید. آب دریا را هم بفروشید به روسها! بردارند و ببرند. آن استخر طویل را هم تخلیه کنید و آب شیطان کوه را بخشکانید (یک چوب پنبه بزرگ میطلبد البته ) جاده منتهی به جنگلهای محل استقرار چریکهای اسبق راهم نرده بکشید. کارخانه کلوچه نوشین و نادری و قس علیهذارااز کار بندازید .( میتوانید از رییس مالیه تان ، اگر همشهریتان بود بخواهید که مالیات آنها را چشم بسته چندین برابر کند- این کار شدنیست و منتج به نتیجه خواهد بود ) کاری ندارد که! و آن هتل آنور شهر و مهمانسرای گردشگری داخل شهر را به فروشید به چادر نشینان و مردان پیژامه پوش. تا دلتان تازه شود . یکی دو درخت تنومند را هم با نیم لیتری نفت " کنار ریشه اش " میشود راحت کرد
البته
آنوقت نمیدانم از لاهیجانتان چه چیزی برای خودتان باقی خواهد ماند!
راستی بَبَم جان
شما فک میکنید این مسافرین ِولو در خیابانهای اطراف شهرتان چقدر پول از نوع رنگهای مختلف " سبز-زرد-آبی-و حتا چک پول رابه سرزمین سبزتان هدیه آورده اند؟ میدانید؟
در هر حال ما مصمم شدیم منبعد هرگز به غیر از کمربندی لاهیجان، از لاهیجان نبینیم!
زنده باشی مهماندار "

آقای اهری نمی دانم چرا این دردل خاطرتان را مکدر کرد و فکر کردید عقده گشایی کرده ام که با خندق کندن دور شهر و نابود کردن درخت ها دلم تازه می شود..
آقای اهری من اعتراضی به آمدن مهمان ندارم ولی همانطور که مهمانداری رسم و رسومی دارد، مهمانی رفتن هم آدابی دارد و ادب حکم می کند مهمان خاطر میزبان را آزرده نکند.

تا حال مهمانی داشته اید که نهارش را بردارد و سر کوچه در مسیر رفت و آمد هر روزه ی شما تناول کند؟ با همان لباسی که حتی اگر در خانه باشی و کسی درب منزل را بزند به احترام مهمان جامه ای بهتر بر تن می کنید، تکیه بزند بر متکا و پشتی اش درست زیر تابلویی که رویش نوشته شده " وارد فضای سبز نشوید!" و وسط پیاده رو چرت نیم روزش را بزند؟

تا حال شده ساعت 3 صبح خسته از جاده و سفر به منزل برسید و لحظه شماری کنید برای خواب ولی چشمتان به چادر زیر پنجره ی اتاق بیفتد و تا صبح از صدای خروپف مهمان خواب به چشمهایتان نیاید؟

آقای اهری هیچ ساعت 7صبحی کسی زنگ منزلتان را نواخته و شما را از خواب بیدار کرده تا از دستشویی استفاده کند؟

تا حال برای پیاده روی یا ورزش صبحگاهی یا دوچرخه سواری به محل هر روزه که اکثر مردم شهر برای همین منظور استفاده می کنند رفته اید و جنبش بدن های زیر ملحفه و در هم تنیدنشان در گوشه ی همان استخری که می گویید تخلیه اش کنید را دیده اید؟

هیچ صبحی رفته اید کرکره ی مغازه تان را بالا بکشید و کار را شروع کنید ولی چادر و مسافران خفته ببینید جلوی مغازه؟ -متاسفانه دوربین همراهم نبود تا عکسی ضمیمه کنم از این چادری که جلوی مغازه دیدم و صاحب مغازه نمی توانست کرکره را بالا بکشد! شما که خود اهل بازارید و این باید برایتان قابل لمس باشد.. -

تا حال شده مهمانتان شهر را با زباله دانی اشتباه بگیرد؟ لابد چون شهر "ما" خانه ما ست و این شهر "او" نیست؟
تا حال شده کوه را در همسایگی تان ببینید که کم کم به جای بوته های چای و درخت و گیاه رویش درختهای زباله کاشته باشند؟

تا حال مهمانتان ظرف و ظروف و دیگ و قابلمه اش را جمع کرده و گوشه ی خیابان شسته و بعد با سبد ظرفهایش از این سر خیابان تا آن سر خیابان قدم زده تا به وسیله ی نقلیه شان برسد؟

و قبل از شست وشو در حالیکه با فاصله های خیلی کم در این شهر سطل زباله موجود هست، باقیمانده ی غذا را نثار خیابان کرده؟ گفته اند مواد غذایی جذب طبیعت می شود ولی فکر نمی کنم این گفته شامل فضای شهری شود؛ فقط باعث پروار کردن موشها می شود و بوی گند و تهوع ارمغان می آورد!

شما هیچ وقت به بچه تان اجازه می دهید گوشه ی خیابان قضای حاجت کند در مقابل دیدگان رهگذرانی که در عبور هستند؟ - گیرم که پشتان را کرده باشید به آنها و فکر کنید که چون من نمی بینمشان، آنها هم مرا نمی بینند -
شما شاهد این اتفاق باشید زیر لب غرغر نخواهید کرد؟

آقای اهری عزیز اینها ذکر چند نمونه ست فقط.. ترافیک و بی توجهی و موزیک گوشخراش و حرمت شکنی ها و مصایب دیگری هم هستند.

آقای اهری مهمان خوب ست و قدمش روی چشم حتی اگر یک اسکناس بی رنگ و مچاله هم در شهر خرج نکند.. ولی وقتی مخل آسایش شود و دردسر درست کند برای اهالی و ضرر برساند.. میلیون ها پول به چه کار شهر من آید؟ برای پاک کردن چهره ی شهر و زیبا سازی اش و جمع آوری اینهمه زباله چقدر باید هزینه داد؟ این اسکناس ها کفافش را می دهد؟ نگاه رهگذری که شاید یک بار از این شهر عبور کرده باشد و این تصاویر نازیبا را دیده، چه؟ می شود عوض کرد؟
من برای پسردایی که شاید هر چند سال گذرش می افتد به این سرزمین و خانه ی عمه اش.. و با تعجب پیاده رو ها و خیابان ها را نگاه می کند و عکس می گیرد تا سوغاتی ببرد برای دوستان آلمانی اش چه جوابی خواهم داشت ؟ بگویم عزیزم این همان فرهنگ ایرانی ست که ازش تعریف می کنند؟ این همان روحیه ی تخریب کردن و آسیب رسانی ست که انگار در ذاتمان ریشه دوانده که اگر چیزی مال ما نیست یا تعلق خاطری بهش نداریم، مجازیم نابودش کنیم؟

من قبول دارم که شهرداری کم کاری کرده و در این شهر و اطرافش کمپینگ وجود ندارد ولی آقای اهری، آقای شیخ، سبزه خانوم، ترنج بانوی نازنینم و ... قسمت عمده ای برمیگردد به فرهنگ و رفتار ما.. به نمک خوردن و نمکدان شکستن. به مهمانی رفتن و حرمت میزبان را نگاه نداشتن..

دوست ندارم وقتی گله می کنم و از درد می گویم بشنوم "ما ایرانی ها..." یا "ایرانی جماعت..." درد دو چندان و صد چندان می شود. به جای راهی برای چاره و اصلاح اشتباهات، نوعی توجیه می ماند که یعنی بیخیال شو دختر و این درست شدنی نیست.
چرا یک تجدید نظر نمی کنیم در رفتارمان؟ در شهر خودمان هم اینگونه می رویم و می آییم و رفتار می کنیم؟ یا جلوی دوست و آشنا و فامیل در لباس فردی متجدد و با فرهنگ و ادب خودمان را قالب می کنیم؟