Sunday, September 23, 2007

تولدت مبارک گل دختر

پ.ن: نقاشی از آرسام 6 ساله.. از نقاشی های محبوب منه.

Friday, September 21, 2007

علیرضا گفت چند روز پیش یکی از دوستام را اتفاقی دیدم. فوق لیسانس کشاورزی داره، فکر می کنی چه کاره است؟
به شوخی می گم نکنه اومده همکار شده باهات، طراحی داخلی می کنه؟!
می گه نه.. پارکبان ِ.. قبض می نویسه می ده دسته مردم..

Thursday, September 20, 2007

کیسه هایی برای دفن شدن

ابتدایی جگری، راهنمایی قهوه ای و دبیرستان طوسی..
فرقی نمی کنه پارچه ی مانتو و شلوار مدرسه را از کجا بخری.. همه یک جنس و یک قیمت!
فرقی نمی کنه کدوم تولیدی براتون بدوزه.. همه یک مدل و با هزینه دوخت یکسان!
- تا اینجا هیچ مشکلی نیست -
مانتو ده سانتیمتر پایین زانو، گشاد، بدون مدل و بسیار ساده.. چیزی شبیه یک کیسه گشاد و بلند..
مقنعه ی بلند تا روی آرنج..

خانوم ک یکی از مربی های کانون پرورشی می گه امسال از هر بچه ای می پرسم قیافه اش می ره تو هم تا اسم مدرسه را می شنوه.. ما ها خوشحال می شدیم تعطیلات تمام می شه و می ریم مدرسه ولی اینا تا اسم مدرسه میاد آه و نالشون در میاد..
می گه بچه ها امسال خیلی از مانتوشون ناراضی هستن. اشاره می کنه به آتنا و می گه مثلن این با این جثه ی کوچیک و لاغرش مانتوی بلند و گشاد بپوشه که گم می شه توش!
می گه مگه پارسال چه عیبی داشت که هر مدرسه یک رنگ مانتو داشت. بعضی هاشون هم چقدر خوشرنگ و شاد بودن..

سحر از یکی از بچه ها می پرسه مانتوت چه رنگیه؟ می گه کالباسی تیره !! و می گه من دادم برام دوختن و اشاره می کنه به دوستش و می گه ولی این آماده خریده.
می گه خانوم هیچ فرقی نمی کنه. همشون یک شکلن! اصلن نمی پرسن چه مدلی می خوای، خودشون همه را یه شکل می دوزن! مثل کیسه ست..
اون یکی می گه مقنعمون هم یه صورتی بدرنگه، خانوم..

مامان به خانوم خیاط گفته مانتوی منا را کوتاهتر کنه، خیاط گفته برای من مسئولیت داره، اگه خودتون قبول می کنید کوتاهش کنم! جلسه ای که برامون گذاشتن گفتن اینجوری باید باشه..
مامان می گه با کلی اصرار راضیش کردم یه ذره از حالت کیسه درش بیاره، قبول نمی کرد یه ذره از گشادیش را بگیره.. تازه گفته با مسئولیت خودتون!

Wednesday, September 19, 2007

انگار زمین می لرزید..

از خواب می پرم، می نشینم روی رختخوابم.. همه جا تکون می خوره و سر و صدای شیشه ها و پنجره ها..
صدای مامان میاد که بابا را صدا می زنه..
همه جا آروم می شه .. دوباره دراز می کشم. ساعت 7 و ده دقیقه ست..
زود خوابم می بره..

پ.ن: مامان امروز تمام خبرها را گوش کرد تا بفهمه مرکز زمین لرزه کجا بوده؟ هیچ خبری در این مورد نبود..
می گم شاید خواب دیدیم!
دینا می گه خواب؟! لابد همه هم با هم؟!
می گم خب بعید که نیست.. نمی شه همه یه خواب ببینن؟
مامان می گه منکه بیدار بودم!
می گم مگه نمی شه تو بیداری، خواب دید؟
می گه لابد ایستاده؟ پای اجاق گاز، خواب می دیدم؟!

Monday, September 17, 2007

ماهی سبور

با کمی شیطنت تقدیم به آقای آزادنویس


پ.ن: باور کنید منم هر چند سال یک بار، از این دست غذاها گیرم میاد.. ماهم اینجا ماهی جنوب نداریم.

Friday, September 14, 2007

Sunday, September 09, 2007

بی خیال سی یا ست


عکس و ظهور و چاپ از خودم..
این خانومای نازنین هم، هم کلاسی های سابق هستن! مکان هم مینی بوس دانشگاه که داشتیم می رفتیم برای بازدید از یک چاپخانه..

Wednesday, September 05, 2007

مسلمونی یا نه؟

در هفته ی دولت که از در و دیوار شهر پرده های رنگ وارنگ با شعارها و سخنان جور واجور آویخته بودند.. این جمله در مرکز شهر به چشم می خورد:
طرفداری از دولت، طرفداری از اسلام است !!

برداشت و ترجمان و این حرفا با خودتان.. آزاد است!

Monday, September 03, 2007

کمک کنید ماه پیدا شه..

گروه های تخصصی و کارشناسی برای رویت هلال ماه به دستور مقام معظم انقلاب در تمامی استان ها تشکیل شده است.
موحد نژاد عضو ستاد ویژه رویت هلال ماه رویت هلال ماه در کشورمان در مقایسه با سایر کشورهای اسلامی و اروپایی منحصر به فرد خواند و گفت: رویت هلال ماه در ایران با توجه به امکانات علمی، تیمهای تخصصی و دست اندکارا در این زمینه در مقایسه با سایر کشورها صحیح تر و علمی تر است.

فقط خواجه حافظ شیرازی نمی دونه و یا فراموش کرده که هر سال چه اوضاعی سر پیدا کردن ماه وجود داره و اولش با یوم الشک همراهه و آخرش هم مطمئن نیستن عید هست یا نیست و همیشه تقویم جابجا می شه!

موحد نژاد گفت: گروههای استهلال از افراد با تجربه و آموزش دیده تشکیل و گزارش های علمی این گروهها به ستاد استهلال دفتر مقام معظم رهبری منعکس می شوند.
به گفته وی در ستاد استهلال با تجربه ترین افراد در رویت هلال که رکورد داران بی المللی رویت هلال هستند گزارش ها را بررسی کرده و سوالات دقیقی از رصدگران می پرسند تا از صحت آنها اطمینان حاصل کنند. گرازش های علمی بعد از دسته بندی به مقام معظم رهبری ارائه و بعد از تایید ایشان اول ماه اعلام می شود.

کسی می دونه گروه استهلال عضویت قبول می کنه یا نه؟

پ.ن: مشروح خبر را نتونستم تو سایت جام جم پیدا کنم..

Monday, August 27, 2007

موجود خیالی

یه عالمه حرف و سوژه و گفته برای نوشتن دارم که زمان می گذره و تنبلی و فراموشی مانع نوشتن می شه.
این کلاسها و پروژه و نامزدی دوست گرامی هم بگذره تا من از اینهمه کار و سردرگمی رهایی یابم و با خیال راحت بنویسم..
این نقاشی خوشگل با موضوع "موجود خیالی" که پرنیان کشیده را هم فعلن داشته باشید تا بعد..

پ.ن: مریم مقدس !!

Sunday, August 26, 2007

پویا


پویا تمام یازده جلسه ی گذشته قسمت بیشتر نقاشیش را خطوط مدوری تشکیل می داد که حتمن خودش باید دربارشون توضیح می داد تا هر خط مفهموم پیدا کنه.. حالا امروز که جلسه ی آخر کلاسش بود کاملن متفاوت تر از قبل بود.. این نقاشی را خیلی دوست می دارم!

از چپ: جاده ای که به مهدکودک منتهی می شه.. اون دونفر هم دوستاش هستن کنار مهدکودک.
خونه در سمت راست و مامانش که اون گوشه ایستاده..

پ.ن: تا هفته ی دیگه همه ی کلاسها تمام می شه.. تازه داشتم عادت می کردم به بودنشون!

Sunday, August 19, 2007

Monday, August 13, 2007

:)


چهارسال هم تمام شد!! .. پير شديم رفت ;)

Saturday, August 11, 2007

دوباره شروع


تولدت مبارک دوست ِ غایب من..

Monday, August 06, 2007

کاش...

Saturday, August 04, 2007

منشاء گناه !!

" امام جمعه مشهد خواستار برخورد قاطع تر نيروی انتظامی در راستای اجرای مرحله دوم طرح ارتقای امنيت اجتماعی با بی حجابی و بدحجابی در جامعه شد.
«سيداحمد علم الهدی» در خطبه های نماز جمعه مشهد گفت: برخی جوانان با ديدن مظاهر بی حجابی و بدحجابی، شهوت در درون شان شعله ور شده و به اراذل و اوباش در جامعه تبديل شده و به دنبال کارهای فساد در جامعه مي روند و امنيت ناموسی جامعه را مختل می کنند.
وی گفت: نيروی انتظامی بايد در کنار برخورد با اراذل و اوباش، برخورد با معضلات بی حجابی و بدحجابی را سرلوحه اقدامات خود در استمرار اجرای طرح ارتقای امنيت اجتماعی قرار دهد. " *

* جوانان با ديدن بدحجاب ها اراذل می شوند..

Tuesday, July 31, 2007

بی تیتر

Monday, July 23, 2007

حواست هست؟


رز به لاک پشتی که خودش درست کرده می گه:
" این دون دونه ها که دارم می ذارم، برای اینه که خوشگل بشی..
می شنوی؟
خوشگل می شی.. "

Thursday, July 19, 2007

رنگی دیگر


این خوش رنگ ترین نقاشی یکی از شاگردامه که رنگ مشکی را هر جلسه از پاستلش برمی دارم تا یک فضای تیره و مشکی روی کاغذش نباشه. هنوز نتونستم از توی آبرنگش هم رنگ مشکی را حذف کنم تا نقاشی هاش رنگ سیاهی نگیره..

Wednesday, July 18, 2007

زیر باران باید رفت؟!

توی این روزهای بارونی که بوی روزهای پاییزی می ده نه تابستون.. جواب اکثر تاکسی تلفنی ها مشابه ست! "ماشین نداریم!"
راننده آژانس زیر لب غر می زنه و می گه از 20 تا ماشین، 15 تاش خوابیدن. امروز و فردا ما هم بیکار می شیم.

با ناراحتی می گه* امروز نیم ساعت منتظر تاکسی بودم، آخرش هم یکی پیدا شد و گفت کرایه 1100. هر کی می خواد سوار شه! منم مجبور شدم سوار شم، دیرم شده بود.
می گه* قبلاً که کرایه 600 تومن بود هر ماه 56هزارتومن هزینه ی رفت و آمدم می شد. همینجوری پیش بره هر بار باید دو برابر کرایه بدم و می شه ماهی 112هزار تومن، با حقوق ماهی 130هزارتومن!
بشینم تو خونه بهتره.. اینهمه وقت و انرژی دارم صرف می کنم و این مسافت را هر روز می رم و میام که همش می شه هزینه ی رفت و آمدم..
می گم حق داری..
چی می تونم بگم؟!

پ.ن: سیاست بوی ماهی شور میدهد..


* می گه یعنی من نمی گم.. یعنی دارم نقل قول می کنم! یعنی این مشکل من نیست.

Monday, July 16, 2007

حرف راست!

می گم دادمهر جان کمتر سر و صدا کن.. سرم درد می کنه. یه امروز رو یه ذره آرومتر باش!

می گه خانوم می خواستین دوا بخورین که سرتون درد نگیره و بعد بیاین!

Monday, July 02, 2007

روزگار جالبی ست..

گشتم بین روزنامه ها، خبر را پیدا نکردم.. یکی از مقامات نیروی انتظامی گفته بود مواظب بچه هاتون باشید. حتی موقع مدرسه و دانشگاه رفتن!! و توصیه های دیگر در باب مواظبت از فرزندان خود!!! که انگار منظورش گروه سنی خاصی هم نبوده!
خبر را مامان با صدای بلند می خواند و اینکه مقام مسئول فرموده اند بچه هاتون را تنها دانشگاه هم نفرستید و مواظب ورود و خروجشون باشید و حواستون خیلی بهشون باشه!

بابا می گه وقتی به تاکسی ها هم دیگه نمی شه اعتماد کرد.. یکی از همین روزها یکی از این تاکسی های بی سیم (133) را به جرم تجاوز چند تا زن و دختر بازداشت کردن. می گفتن یه باند بودن که با همکاری این تاکسی های بیسیم زن ها و دخترهای تنهای مسافرشون را اذیت می کردن.

بهار نوشته : دیروز از اماکن اومدن شرکت و به حجاب خانمهای شرکت گیر دادن و امور اداری هم عصر دیروز اعلام کرد که از این به بعد باید مقنعه بپوشید.
و نوشته: میگفتن دوباره دیروز میدون ولیعصر بگیر بگیر بوده و دخترا رو سوار ماشین میکردن..

نیروی انتظامی که تمام تمرکزش را گذاشته تا تار مویی بیرون نباشه، مبادا اسلام به خطر بیفته، اگه قراره پدر و مادرها بچه هاشون را تو خونه حبس کنن و 24 ساعت دنبالشون راه بیفتن، شما چه کاره اید اونوقت؟ برای چی حقوق می گیرید؟ حقوق می گیرید تا کسی مانتوی کوتاه نپوشه؟ که اگه مورد تجاوز قرار گرفت مشکل از خودش و پوششش بوده؟!

Friday, June 29, 2007

یکی از هزاران

خیلی قبل از اینکه صف های بنزین تو ذوق بزنه.. اینجا صف های بلند و طولانی جلوی دستگاههای خودپرداز بانک جلب توجه می کرد. اتفاق عجیب و بی سابقه ای که شاید به ندرت مشاهده می شد..
ولی چند هفته ای هست که می تونی مطمئن باشی اگه جلوی یکی از عابر بانک ها اثری از آدمی نیست، با پیام "دستگاه موقتا کار نمی کند" مواجه خواهی شد..
گویا به همه ی کشاورزا یه کارت دادن که پولشون را از عابر بانک بگیرن!! کشاورزایی که اکثراً نه سواد درست حسابی دارن و نه کار با دستگاه خودپرداز را بلدن..
دیگه عملاً باید کارت ها را گذاشت کنار. بعد از زمان زیادی که توی صف ایستادی یا کارتت گیر می کنه تو دستگاه و پشیمونت می کنه که چرا اینهمه منتظر موندی و کاش بی خیالش شده بودی.. یا اینکه پیام خطا ظاهر می شه که دستگاه سرش گیج رفته و نمی تونه پول بده..
وقتی که هنوز دستگاههای خودپرداز جوابگوی مشتریان فعلی خودشون نمی تونستن باشن، اضافه کردن اینهمه آدم جلوی خودپرداز ها کار عاقلانه ای نبود..
البته چی تو این مملکت عاقلانه ست که این باشه؟!

پ.ن: این را هم ببینید.

Wednesday, June 27, 2007

من نمی دونم کامنتدونی اینجا چه مشکلی داره و چجوری درست می شه! فقط می دونم به سختی می شه کامنت گذاشت و گاهی غیر ممکن می شه!
کسی می دونه چه کار باید کرد؟!

پ.ن: فکر کنم مشکل از فیلتر بودن بلاگر تو بعضی از شهر ها باشه، شاید.. کاری از دست من ساخته نیست!

Friday, June 22, 2007

Wednesday, June 20, 2007

در حاشیه سفر

بیشتر از چند روزی مهمون سمیرا و دخترش! بودم.. دلم تنگیده برای دوستم!

خانم شیلوی خواب آلوده!

محل تردد خانم شیلو

Tuesday, June 19, 2007

چقدر خوبه خونه.. دلم تنگ شده بود. سفر هم کمش خوبه!!

Saturday, June 09, 2007

در حاشیه

سومین رور نمایشگاه ما به پایان رسید و فقط یک روز باقی مونده..
دست آقای سینا هم درد نکنه بابت عکس ها..
هر چی فکر می کنم یادم نمیاد اجازه گرفتم یا نه؟!

پ.ن: در مورد نوع کار و توضیحات بیشتر در این مورد بعدا خواهم نوشتم.. الان خسته ام
لطف کنید نظری هم دارید جسارت نوشتن اسمتون را داشته باشید. اینجا کسی را سلاخی نمی کنن!!

Monday, June 04, 2007

نور افکن!

نمایی از دور


نمایی از نزدیک

Friday, June 01, 2007

دیدار

شماره موبایل که ازش ندارم.. بی هیچ نشونه ای. نمی دونم چجوری باید پیداش کنم! حتی نمی دونم چه شکلی می تونه باشه. با تردید پله ها را می رم بالا و به آدمها نگاه می کنم. فکر می کنم باید روی پرجمعیت ترین میز نشسته باشه.. نمی دونم چرا یه حسی می گه این چند نفری که درست روبروی من هستند نباید باشن و بقیه هم دو به دو کنار هم نشستن! هیچشکی هم توجهی به من نمی کنه..
و قبل از اینکه داد بزنم من کتی می خوام!! پیداش کردم..

کتی جان قرار بود شرح دیدارمون را بنویسه که هنوز خبری نیست.. مابقی را کتی زحمتش را خواهد کشید.

پ.ن: اینم نوشته ی کتی.. در حاشیه هم قبل از اینکه این آقا دست به قلم ببره، خودم اعتراف کنم که ایشون فکر کردن (شاید هم مطمئن شدن!) که من خیلی گیجم.. هی هم سوال های سخت می پرسیدن!

Friday, May 18, 2007

می دونم یه روزی حذف کردن اینجا هم آسون می شه.. تا اون روز فقط به یه سری تغییرات بسنده می کنم..
هر کاری می تونی و از دستت برمیاد انجام بده. برام هیچی مهم نیست..

Sunday, May 13, 2007

Monday, May 07, 2007

نگرانی های تمام نشدنی

وقتی گفتم تماس گرفتم و می خوام عضو کمپین بشم. مامان گفت دنبال این کارا نرو. گفتم ترجیح می دم برای عقایدم قدمی هم بردارم. حق ندارم برای خودم تصمیم بگیرم؟
تمام خبرهای این مدت را تحول خودم داد! گفتم خوبه این اطلاعات را هر روز بهتون دادم که یه جایی بر ضد خودم ازشون استفاده کنی. گفتم اینجا همه بابا را می شناسن و به پشتوانه بابا امنیت دارم. گفتم نترس! بابا نمی ذاره دخترش تو زندان بمونه.. نگرانیت بی مورده.
بابا گفت عموت رفت و جونش را داد. بی خیال دنیا! دیگه حوصله نداریم.. گفتم من کار سیاسی نمی خوام کنم! کاری به سیاست ندارم.

دنیا جان تو که هزار و یک گفتگوی صدای آمریکا را گوش نکرده بودی.. امشب هم روش!

اسم خانومه هم یادم نیست! گفت چند نفر را به به دادگاه احضار کردن و زینب پیغمبرزاده روانه اوین شد. دانشجوی فعالی که قبلاً هم به خاطر جمع آوری امضا توی مترو بازداشت شده بود.
مامانم می گه اونوقت تو بگو هیچ خطری نداره. می گم قرار نیست منم سر از اوین در بیارم. مطمئن باش به زودی آزاد می شه..
می گه بالاخره که مدام دارن دستگیر می کنن. می گم نگران نباش! یکی هست که تلاش کنه برای آزادیشون.. نمی ذارن اونجا بمونه.
مهمان برنامه می گفت تمام اعضای کمپین را تهدید می کنن. گفت در خونه ها می رن و بهشون اخطار می دن و ...
بعد از پایان هر جمله اش هم مامان جان می گفت می شنوی دنیا خانوم؟!
گفتم خب؟! من تهران نیستم! اینجا مسئله فرق داره..
خانوم ه گفت در یکی از شهرهای شمالی....
کانال را عوض می کنم. می ذارم pmc ... مامان می گه چرا کانال را عوض کردی؟ می گم چون داشتم می رفتم.. می گه مگه ندیدی دارم گوش می دم؟!

پ.ن: به عبارتی هر چه رشته بودم در چند دقیقه نابود شد!

مسافر

نشسته ام وسط این بهم ریختگی ها.. مامان که دیشب آمد، وحشت کرد! می گفت گفتم جمع کنید نه اینکه بهم بریزید..
تمام دیروز فقط یک کارتن کوچک را پر کردم از مجسمه ها و رویش بزرگ نوشتم "احتیاط! .. شکستنی! "
کارتن بزرگتر را گذاشته اند برای کتابهای من. که همه اش هم جا نخواهد شد. غمم گرفته. باید همه چیز را جمع کنم تا قبل از رفتنم. اتاقم را خالی کنم و بروم...

زنگ می زنه، قرارداد بستیم.. sms می فرستم به مهسا. همسایه شدیم!

فردا 8صبح باید راهی شوم.. خسته ام، خیلی خسته...

Saturday, May 05, 2007

رسم زمانه

هیچ خبری ازش نیست. حوصله ندارم از رختخواب بیام بیرون. زنگ می زنم.. صداش گرفته ست! باید می دونستم نمیاد. به روی خودم نمیارم. می گم اینجوری خبر می دن؟ صبح زودت الانه؟! تو که هنوز حرکت نکردی..
باید می دونستم نمیاد.. ولی سه هفته ست برای این چند روز برنامه ریختم. کجا باید بریم؟! کجاها را وقت نشده بود بار قبل بریم و .... چقدر حرف بود که باید می گفتیم و تمام این روزهای دور از هم را تعریف می کردیم.
ولی نمیاد. می گم زندگیت را بهم نریز. اشکال نداره عزیزم. لجبازی و دعوا نکن. عصبانیتش تمام شد باهاش حرف بزن و دلیل بخواه و برای همیشه مشکل را حل کن. نه اینکه از سه هفته قبل بگی دارم می رم سفر و مخالفت نکنه ولی وقتی داری می ری ترمینال بگه نباید بری!

حالم گرفته ست.. چند هفته بود که منتظر این شنبه بودم.

می گم سه هفته سر کار بودیم! خب از اول می گفتی دلم نمی خواد بری. نه اینکه موقع حرکت بهت الهام بشه که نباید بره! می گه خب حق داره! زنشه.. دلش نمی خواد تنها بره.
می گم از قبل نمی تونست بگه؟ می گه لابد الان صلاح دیده!

مامان می گه دوستت کی می رسه؟! غرغرهام سر باز می کنه انگار.. با دلخوری می گم حالا وقت شوهر کردنت بود؟! مگه بد داشتی زندگی می کردی؟ مامان بابات کار به کارت داشتن؟! اینهمه آزادی، اینهمه اعتماد.. هنوز خونه ی باباشه ولی یکی دیگه تصمیم می گیره و گند می زنه.. آقا اجازه ندادن بیاد. گفته بری دیگه نباید اسم منو بیاری!

خانوم ک با خنده می گه دنیا جان منکه بهت گفتم دور این دوستای متأهل را خط بکش! اینا دیگه برای تو دوست نمی شن. تو هم برو یکی واسه خودت پیدا کن.
می گم دارم زندگیم را می کنم! جام خوبه..
می گه دنیا هر چی دوستای دور و برش بیشتر ازدواج می کنن و محدودیت های اونا را می بینه مطمئن تر می شه برای ازدواج نکردن..

به قول امیر انگار به سرعت نور در اطرافمان آدمها دارند ازدواج میکنند .. جدا میشوند .. بچه به دنیا می آورند.
و انگار قانون شده دوستانی که اسم یکی دیگه میاد تو زندگیشون دور و دوتر می شن. اینو سمیرا خیلی قبل تر گفته بود.. الان بیشتر لمسش می کنم. وقتی که دوستان نزدیکم انقدر دور می شن.
از کسی انتظاری ندارم. فقط دلم تنگ می شه برای تمام روزهای خوبی که باهم داشتیم.

Friday, May 04, 2007

روزگار..


رامسر.. کنار ساحل. روزهای آخر آذر 1385
مینای صورتی: بیرون سرد بود و بچه ها اومدن تو ماشین..
مینای آبی: داریم می ریم لاهیجان.
و مینای صورتی با خنده اضافه می کنه: داریم می ریم شمال!!
مینای آبی: اینم از سفر مجردیمون.. انشالله که دفعه ی دیگه خدا قسمت کنه با آقا و بچه ها..
مینای صورتی: ذلیل باشه آدم همین می شه دیگه.. هیچ اتفاقی نمی افته!
صدای مینای آبی که می گه حمید جووووون..
مینای صورتی: تو با حمید جون بیا.. من مجردی میرم. انقدر حال می ده که نمی دونی چقدر زیاد..

آخرین روز فروردین 1386
نمی دونم کی خوابم برده.. با چشمهای نیمه باز sms مینای صورتی را می خونم..
خواب از سرم می پره!
- دنیا یه خبر.. دیروز عقد کردم!

Tuesday, May 01, 2007

آرزو

بابا جانمان چندی خیلی قبل!! دعوتم کرده بود از آرزوهایم بنویسم.. ولی هی ننوشتم تا الان..

1. آرامش زندگیم را هیچ طوفان و اتفاقی نتونه برهم بزنه.
2. مامان و بابا و خانواده ام تا همیشه باشن و همیشه این جمع گرم و صمیمی برقرار باشه.
3. تنها و مستقل و با استقلال کامل زندگی کنم.
4. همیشه جوون و سرحال باشم! دلم نمی خواد پیر و از کار افتاده بشم هیچ وقت.
5. گاهی بتونم جمجمه ام را بشکافم و بذارم مغزم هوایی بخوره و خنک شه..

بقیه ی آرزوهام هم باشه برای خودم.. الان که شروع به نوشتن کردم دریافتم که کم هم نیستن!!
و دعوت می کنم از سمیرا، منا، پانته آ، مهتاب و دعوت آخر هم مشترکن تعلق می گیره به: صالح، عادل مشرقی، امیر، حسین شبنویس، آرین و علی

Sunday, April 29, 2007

خواب!


پ.ن: کپی رایت کشف این سوژه به سحر تعلق داره!

Saturday, April 28, 2007

Thursday, April 26, 2007

چه شده ما را؟!

سعید مرتضوی دادستان تهران گفت: اکثر زنانی که به صورت مانکن های مبتذل در معابر عمومی ظاهر می شوند متصل به باندهای تبهکاری هستند که امنیت و حیثیت جوانان را هدف گرفته اند.
(آفتاب یزد. سه شنبه 4 اردیبهشت1386. صفحه 1)

فرمانده ناجا در بررسی بازخورد اجرای طرح در سطح گفت: طی سه روز گذشته، حدود 150 تن به مراجع از پیش تعیین شده به دلیل نامناسب بودن پوشش هدایت شدند که این افراد با حضور خانواده هایشان توجیه شدند و با اخذ تعهد پس از انجام کار روانشناسی آزاد شده اند.
(آفتاب یزد. پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386. صفحه 9)

203 نماینده مجلس با امضا نامه ای خطاب به احمدی نژاد از مقابله با مفاسد اجتماعی و ناامنی های اخلاقی حمایت کردند.
در بخش های از این نامه که در صحن علنی مجلس قرائت شده، آمده است: اقدام وزارت محترم کشور و نیروی انتظامی در اعمال وظایف قانونی خود در مقابله با ناهنجاری های اخلاقی و ناامنی های اجتماعی و پدیده شوم بی عفتی مورد حمایت مردم و مجلس بوده و مراتب تقدیر از این اقدام بجا و ضروری را ابراز می داریم.

14 نماینده مجلس طی تذکری مکتوب به وزیر کشور نسبت به دستگیری و برخورد نامطلوب با جوانان تحت عنوان "مبارزه با بدحجابی" انتقاد کردند.
(آفتاب یزد. پنجشنبه 6 اردیبهشت 1386. صفحه 2)

بعضی از مسئولین هم از حمایت 85درصد مردم از طرح مبارزه با بدحجابی نقل کرده اند.

بابا می گفت به یکی از اینا گفتم چرا می گیرید؟! اینجوری برخورد نکنید.. گفته ما هروز باید آمار تحویل بدیم! مجبوریم..
می گم برای آمار خودشون هم که شده منتظرن یکی یه حرفی بزنه و جوابشون را بده تا دیگه ولش نکنن! مامان می گه یه وقت جلوت را گرفتن چیزی نگی. بحث نکنی باهاشون!!

چند وقت پیش با عموی نازنینم صحبت می کردم.. و گفتم برام جالبه که همه مخالفن! همه گله و شکایت دارن. همه هم زندگیشون را دارن می کنن و انگار هر چی سخت گیریها بیشتر می شه ملت کنار می یان. حتی ذره ای تکون نمی خورن و با اوضاع جدید همزیستی می کنن.
و ایشون به نکته خوبی اشاره کرد.. بی تفاوتی!! و نوشته بودند:

"فرجام بی‌تفاوتی‌ها، هميشه ويرانگری‌ست"

از این همه بی تفاوتی شرمم میاد و حالم بهم می خوره.. نمی دونم چقدر دیگه باید به شعور و شخصیت و هویتمون توهین بشه..

و این سؤال منم هست.. " چه به روزگارشان آمده که همه تماشاگر شده‌اند؟ "


پ.ن: لینک خبرها را پیدا نکردم..

Wednesday, April 25, 2007

من و دوستم

.
.
پ.ن: با تشکر از دوست نازنینم که این عکس را گرفته و خیلی دوست می دارمش.
پر از خاطرات خوبه..
پ.ن2: من عذر می خوام از دوستانی که حتی حداقل اسمی از شهرشون!!!!! نبردم و فکر کردم پر واضح است که این عکس نمایی از لاهیجان را نشون می ده..
شهرتون!! هم خیلی قشنگه! راست می گی.. من خودم عاشقشم.

Sunday, April 15, 2007

باز باران..




از هفته ی دوم فروردین بارش بارون شروع شد.. کم شد، شدید شد، رعد و برق و ... ولی قطع نشد یا اگه هم خسته شده و نباریده! در اولین فرصت تجدید قوا کرد و با شدت بیشتری ادامه داده..
غیر از این دو تا جمعه ی آخر.. که هوا کاملاً بهاری شد و خورشید مجال خودنمایی پیدا کرده.. و از جمعه ی پیش تا این جمعه یک روز بدون بارون نبوده.
و از شنبه هم باز بارون و بارون...
زیادم بد نیست! یه بوی خوبی داره هوا و یه نم و سرمای دوست داشتنی.

Wednesday, April 11, 2007

دگر معجزه ای نیست..

نمی خوام از چاله بپرم تو چاه.. پاهام را روی زمین محکم تری خواهم گذاشت.
و سعیم را می کنم..

تو هم منتظر معجزه نباش! معجزه ای نیست..
به خودت تکیه کن..


پ.ن: خیلی مسخره ست! من نمی فهمم چرا باید وبلاگ امیر، مهتاب، احسان و وارش فیلتر بشه!
پ.ن 2: و همچنین وبلاگ عمو اروند، حبه حرفهای روزانه، افق آزادی و دری وری..

Tuesday, April 10, 2007


Sunday, April 08, 2007

.


Thursday, April 05, 2007

این روزها..


Tuesday, April 03, 2007

Sunday, April 01, 2007

نتیجه گیری!

هیچ وقت ویندوز تعویض نکردم. قبلن پیش های خیلی قبل که هنوز 98 تو بورس بود سهیل جان کلاس عملی برایمان گذارد و تحت نظارت ایشون یکی، دوبار ویندوز نصب کردم ولی باز همیشه ایشون بود و هرگونه ایرادات را مرتفع می کرده تا کنون!
و هنوز هم هربار یکی بهمان می خندد که هنوز یه ویندوز بلد نیستی نصب کنی؟ جواب یکیست! نصب کردن برنامه کاری نداره ولی خب وقتی سهیل جان هست که همیشه جدیدترین برنامه ها را دارد چه نیازیست که خودمان این کار را انجام دهیم؟!
این یکی، دوساله هم همیشه یکی بوده که با یه تلفن مشکلات اینترنتی و وبلاگی را حل کرده و در 95% مواقع هم آنلاین بوده و سریعاً به دادمان رسیده..
و حالا که نیست به این نتیجه رسیدم که تا وقتی خودم یاد نگرفته ام هر آنچه در ذهن دارم را اجرا کنم، بهتره هوس قالب جدید هم نکنم!
باشد که مفید واقع گردد..

خیلی خیلی ممنون از آقای محمد که خیلی مزاحمشون شدم و بسیار زحمت کشیدن.
و ممنون از همه ی دوستانی که همیشه لطف دارند.

Thursday, March 29, 2007

موقتی*

می خوام بنویسم!
ولی نیاز به یک طراح قالب دارم. عینهو خنگ ها هر چقدر بالا و پایین رفتم درست نشد که نشد. روم هم نشد زنگ بزنم به دوست گرامی مان (نکه خیلی کم رو تشریف دارم!!) طفلک انقدر که همه ی کارها را انجام می داد بد عادت شده ام و حالا که دست از اینترنت شسته و ترک اعتیاد کرده مانده ام در چیزی مثل گل!
دست یاریتان را زودتر نشان دهید اگه امکان داره وگرنه یه فکر دیگه ای کنم..

* این پست خود به خود بعد از پیدا شدن یک استادکار وارد بهHTML پاک خواهد شد!

Monday, March 19, 2007

بهار شاد شور افکن*


تو سبز سبز بمان ای دوست
همیشه باد بهارانت! *
با بهترین آرزوها

پ.ن: شاید عکس های بهاری بهتری می شد برای این پست انتخاب کرد ولی... این را دوست دارم....
برداشت از عکس آزاد است!


* سیمین بهبهانی

Friday, March 16, 2007

در خواب نازی.. (2)




.
پ.ن: این عکس در انتهای نوشته ی علی آقا را ببینید! به قول ایشون:
"این کوتاه ترین تعریف از یک سرزمین و از یک حکومت است."

Tuesday, March 13, 2007

شمارش معکوس

می گه: خسته شدم.. پس کی عید می شه؟!
فردا باید برم مدرسه و فرداش..
و شنبه و دوشنبه!

Monday, March 12, 2007

وسط روزمرگی ها

چشمهام را می ذارم روی هم و دلم می خواد بخوابم.. از لای در خونه سرش را میاره بیرون و می گه نمی یای بالا؟! می گم بیام، دیگه برنمی گردم..
می گه خب چرا تو ماشین؟! بیا تو.. می گم بیام سر پله ها بشینم که یخ کنم؟!
می گه فقط یک صفحه ی دیگه مونده. صبر کن..
چشمهام را می ذارم رو هم.. خسته ام.
می زنه به شیشه! می گه چیزی نمی خوای برات بگیرم؟! پفک می خوری؟ بیسکوییت چی؟ شکلات بگیرم برات؟ ابروهام را می دم بالا .. می گه می خوای برم بالا برات ساندویج درست کنم و بیارم؟ می گم نه!
می گه اون بالا هیچ خبری نیست. باور کن! شام که هنوز حاضر نشده. مامان هم تو آشپزخونه ست. دینا هم پای کامپیوتره که زودتر تحقیقم تمام شه. بابا هم که سرگرم کارشه. می خوای بیای بالا چکار؟! حوصله ات هم سر می ره. تلویزیون هم هیچی نداره! همینجا جات خوبه.. موزیک گوش کن!
می گم یه پفک بخر خب! می دوه سمت مغازه ی سر کوچه و پفک را می ده دستم. می گه تا اینو بخوری، کار منم تمام شده و میام..
چند تا دونه می خورم. حالم را بهم می زنه..
چشمهام را می ذارم رو هم و یادم می افته خیلی وقته ازش خبر ندارم.. کی میاد؟! زنگ می زنم.. می خنده و صدای خنده هاش توی گوشم می پیچه.. چقدر دلم تنگ شده بود براش.
دوباره میاد. شیشه را می کشم پایین و می گم تمام نشد؟! می گه نه! خراب شد، انقدر عجله کردیم. می گم در پارکینگ را باز کن تا ماشین را بیارم تو.. می گه نه! صبر کن. الان می رم حاضر شم..
چشمهام را می ذارم رو هم. چشمام درد می کنه. سرم را می چسبونم به پشتی صندلی..
پیاده می شم و زنگ می زنم. اگه تا الان مغازه ای باز بوده، بسته حتما تا حالا.. از پشت آیفون می گه صبر کن تو رو خدا! تمام می شه الان.. بیشتر از نیم ساعته صبر کردم.
می دوه و میاد سوار می شه.

شام حاضره، همه خوردن و فقط ما دو تا موندیم. می رم بالا تا بخوابم.. از صبح که از رختخواب کشیدنم بیرون پشت فرمون بودم. می گه این صفحه را هم بنویس. انقدر عجله کردی و هولم کردی که یادمون رفت منابع را تایپ کنیم..
گوشی جدیدش را می ده دستم که تنظیمات کدوم را تغییر بدم که فقط ویبره باشه..
بابا می گه تا تکون بخوری و بیای من کارم را تمام کردم. کمک نخواستیم اصلا! می گم صبر کن خب..
.
.
می خزم زیر پتو. "دنیا" تو گوشم می پیچه.. پتو را می کشم سرم، من خوابم میاد. دوباره صدا میاد. دینا می گه مامان داره صدات می کنه. "دنیا"
پتو را می زنم کنار. بغضم را می خورم و می رم به سمت صدا..

Friday, March 09, 2007

بی دلیل تو این مدت نمی نوشتم و هنوز هم نمی دونم خواهم نوشت و یا جسته و گریخته..

حرف زیادی از دستگیر شدگان امروز نیست و امیدوارم کسی یادش نره که برای آزادی اونها هم تلاش کنه..

دو نفر از 33 نفر باقی موندن.. به اضافه ی نفرات جدیدی که هنوز معلوم نیست کجا هستن..

پ.ن: وبلاگستان و هشتم مارس

پ.ن2: تولدت مبارک!

Monday, March 05, 2007

برای آزادی

حتماً تا الان خبرهای دستگیری فعالین زنان را خوندید و شنیدید. نمی خوام حرفهای بقیه را تکرار کنم. فرناز خبرها را نوشته و تکمیل می کنه. لوا و آذر هم همینطور و لینک نوشته های بقیه را هم گذاشته. مریم هم آخرین خبرها و نوشته ها را گذاشته و خیلی های دیگه...
فکر می کنم بهترین کار در حال حاضر اطلاع رسانی باشه که حداقل کاریه که می شه انجام داد.

فقط خواستم یادآوری کنم اگه تا حالا امضا نکردید، امضا کنید لطفاً !


پ.ن1: وبلاگستان و دستگیری فعالین زنان .. که مرتب آپدیت می شه..

پ. ن2: هشت نفر از بازداشت شدگان آزاد شدند

Monday, February 05, 2007

نقطهء صفر

دنبالم نگرد

Saturday, February 03, 2007

بالاخره تنبلی را گذاشتم کنار و رفتم دکتر برای گوش نازنینم که چند روزی ست درد می کند.. دکتر هم گفت سالمه!! دندون درد یا درد گلو نداری؟! که جفتشون را داشتم و گفت بهتره بری دندون پزشکی!
کلی هم سفارش کرد در باب خوردن مایعات و نخوردن هر گونه غذای تند و ترش و هر چیزی که امکان داره گلوم را تحریک کنه! و در معرض هوای سرد هم قرار نگیرم..
من دلم نمی خواد برم دندون پزشکی!! چرا دندونم درد می گیره آخه؟! مسواک می زنم. مواظبش هم هستم.. هی خراب می شن ولی! آخه اینم شد دندون؟!

فردا باید برم آمل و پس فردا انتخاب واحد. با اینکه می تونم کارآموزی را همینجا بگیرم ولی شاید مثل احمق ها بجاش کلاس بگیرم و این ترم را هم بمونم و درس بخونم مثلاً !! دلم نمی خواد کنکور بدم بازم! چرا هیشکی نمی فهمه؟! دانشگاه خوب بدون کنکور سراغ ندارید؟

Wednesday, January 31, 2007

خسته شدم!

اگه شنیدید به دیار باقی شتافتم! بدانید و آگاه باشید که بر اثر سرماخوردگی، آنفولانزا و امثالهم بوده..
بعد از دو روز تازه تبم قطع شد و امیدی هم نیست که دوباره برنگرده.. قرص ها را هم سر وقت می خورم. موقتی خوب می شم - اونم نه کاملاً! از شدتش کم می شه-
و باز روز از نو... دوباره با یه باد.. یه سرمای کوچیک که در مجاورتش قرار بگیرم و دلایل خیلی ساده به سختی مریض می شم.

Sunday, January 28, 2007

موقع اومدن انقدر حالم بد بود که بارها تصمیم گرفتم اومدنم را به تأخیر بندازم.. با اشک جرعه جرعه چایم را سر کشیدم و به وسایلم نظم دادم و سعی کردم فقط چیزهای ضروری که تا موقع انتخاب واحد بهش نیاز دارم را همراهم بیارم.. قرار بود صبح زود حرکت کنیم، مامان نهار منتظر بود.. ولی به زور تونستم از رختخواب جدا شم و نزدیکای ظهر از خونه زدیم بیرون..
قرار بود پنج شنبه که امتحانا تمام شد، جمعه با بچه های دانشگاه و دو تا از استادا بریم خارج از شهر، شنبه و یکشنبه به عمه و دخترعمو سر بزنیم و بعد بریم خونه.. ولی با وضعی که برای بابا پیش اومد باید زودتر بر می گشتم خونه..
غروب که رسیدیم و تو بغل مامان جا گرفتم، تمام دردهام تمام شد.. چه حس خوبی داره خونه..
از ساعت 8 صبح تا 8 و نیم شب ساعت کاری امروزم بود!! عاشورا در مرخصی خواهم بود و گفتن می تونم تا هر وقت که خواستم بخوابم!
بعدازظهر بابا را بردیم دکتر و گفت خوشبختانه لخته ی خون از بین رفته و چشمش را باز کرد ولی باید خیلی مواظب باشه و هوای چشمش را داشته باشه. تا اطلاع ثانوی هم بنده در نقش راننده انجام وظیفه خواهم نمود..
فعلاً تو مسیرها با بابا دچار اختلاف نظر شدیم. می گه ثابت کردی هنوز بچه ی اینجا نیستی! می گه بریم فلان جا و بعد می گه چرا از این مسیر؟ از فلان جا می تونستی بری! می گم پدر من مهم اینه که برسی به مقصد که من می رسونمت، چه فرقی می کنه حالا؟!
بعد از چند ماه شروع کردم به کتاب خوندن.. حس خوبی داره، دلم تنگ شده بود...

پ.ن: الان این خبر را خوندم.. نمی دونم چی باید گفت و چه کار می شه کرد؟! حالم گرفته شد..

پ.ن2: پرستو نوشته آزاد شدن و این خبر خوبیه..

Wednesday, January 24, 2007

گفته بودم از پدر ورزشکارم..
اینبار توپ خورده به چشمش و خونریزی کرده. دکتر گفته باید استراحت کنه فقط، تا کار به عمل چشم نکشه..
این فوتبالی که بابا اینا بازی می کنن احتمالاً یه ورژن جدیده که همیشه مصدوم و زخمی داره!
خدا این بار را هم بخیر کنه..

Friday, January 19, 2007

ای خدایی که اگه هستی.. هستی؟!
صدای منو می شنوی؟!
نگاه کن منو.. حرفهام را بشنو..

Tuesday, January 16, 2007

دو تا صندلی را با فاصله می زاره کنار هم و دنبال پارچه ی مشکی.. مانتوی مشکی را از بینشون آویزون می کنه. میز را می ذاره روبرو..
دوربین را تنظیم می کنه به مرکز سیاهی..

می گم من دیگه مدل نمی شم..

بی خوابی

ساعت از 4 صبح هم گذشت.. خوابم نمی بره. درس خوندنم هم نمیاد. 8 صبح هم امتحان دارم!
تقریباً بیشتر از 24 ساعته که نتونستم غذای درستی بخورم و اصلاً قابل تحمل نیست این امر (همانا غذاخوردن!)! فقط از فرط تشنگی و خشک شدن گلو، برای رفع عطش چای خوردم. که در حالت عادی هیچ وقت چای باعث بیخوابی من نشده که اینبار باعث و بانیش باشه.. شب قبل هم وقت نکردم بخوابم!
سرم گیجه و دلم خواب می خواد..
یک جزوه هم مونده رو دستم که نیاز به تمرکز بسیار داره! فکر کنید یک کتاب حجیم را خلاصه کنن بدن دستتون. شاید حجمش کم باشه و خوشحالتون کنه ولی پر از نکته ست..
حالا حکایت جزوه هنر در تمدن اسلامی بنده ست.. از اول تا آخرش ویژگی معماری و هنری و صنایع دستی و ... دوره های مختلف تاریخی ست! هر چی هم که تو جزوه نیست و استاد همینجوری (توضیحات اضافه؟) سر کلاس گفته را من از برم به اضافه ی هر چی که مربوط هنرش نبوده. مثل پادشاهان و نقل و انتقالات حکومتی و پایتخت ها و ...

تکنولوژی!

می نشینه روی صندلی جلویی و می گه خوب بلدی دیگه؟! .. می گم هر چی خونده بودم، قبل از اینکه بیام، بالا آوردم!

تا برگه سؤال را از روی زمین برداشت و نگاه انداخت بهش، گفت: اینهمه درس خوندیم، فقط همین؟!
برگه ی سؤالم را نگاه کردم. نوشته بود از سه سؤال زیر فقط به دو تا جواب دهید.. و هر سؤال 3نمره. - بقیه اش را باید تحقیق تحویل می دادیم! -

تحقیق را تحویل استاد می دم.. می شینم روی جدول های کنار باغچه.. می گم چرا موندی؟! می گه منتظر عَر فانم .. می پرسم امتحان داره؟! می گه آره، دینی!!
دینا می گه منظورش معارف ه..
عرفان با خوشحالی میاد! می گم خوب بود؟! دستش را به طرف بالا می بره و می گه عالی.. می گم معلومه!! از اینایی که کف دستت نوشتی هم سؤال اومده بود؟! می گه آره، یکی.. و گوشیش را از جیبش در میاره و به طرف مسعود می گیره.. دم مهدی گرم! همش را برام نوشت!
می گم sms داد بهت؟! سرش را تکون می ده. می گم سؤال را براش نوشتی اونم جواب را فرستاد ؟!
می گه آره. کتابم را داده بودم بهش و زود فرستادمش خونه! دو روز تمرین کردم با دست چپ و از تو جیبم sms بنویسم!
می گم همه ی سؤال ها را پرسیدی؟! می گه نه! یکی که کف دستم بود.. 3 تا از مهدی پرسیدم و بقیه اش را هم خودم بلد بودم. و با خوشحالی اضافه می کنه تو هیچ امتحانی همه ی سؤال ها را ننوشته بودم!

Saturday, January 13, 2007

افسانه چای

در مورد مصرف اولیه چای در ژاپن افسانه ای وجود دارد بدین صورت که؛ کشیشی به نام بودهیدهارما در هنگام مراجعت از چین به ژاپن خواب بر او غلبه کرد، پس از بیدار شدن برای تنبیه خود مژه های خود را کند و بر روی زمین ریخت، این مژه ها در خاک ریشه داد و تبدیل به درخت چای شد. از آن به بعد برای مبارزه با خواب از این گیاه استفاده نمودند.


چای (کاشت، داشت و برداشت) . تألیف دکتر سید محمود اخوت، مهندس دانش وکیلی. انتشارات فارابی

Friday, January 12, 2007

می کشمت!

حقیقتاً می تونم بکشمت!
یک غلطی کردیم و بدتر از خر پشیمان شدیم که پرینتر را دادیم به شما تا کارتریجش را تعویض کنی. فرمودی چرا تعویض؟! شارژش می کنم و یادم نیست چقدر طول کشید تا دوباره پرینتر را تحویلمون دادی و بدتر از این نمی تونست باشه. از روی ناچاری با همون ساختیم و استفاده کردیم تا ترم تمام شد و برش گردوندیم خونه و کاش می کوبیدمش بر سرت!! که انقدر سنگین هست که بتونه سرت را نابود کنه..
تابستان که تمام شد و وقت برگشتن یادم افتاد یه پرینتری هم داشتم که داده بودم گندی که زده بودی را درست کنی.. چند ماه برای پاک کردن گندت کافی بود؟ یک ماه؟ دو ماه؟ سه ماه؟ بعد از 5 ماه که هی رفتم و آمدم و آخرش با تهدید که بده و نمی خواد درستش کنی.. هنر کردی و تحویلش دادی اونم بدون سی دی راه انداز!!
سی دی کجاست؟!
- من ندارم!!
نداری؟! خودم دادم.. چجوری نداری؟! بگرد پیدا کن..
یک هفته بعد با تماس های هر روزه و پسرعمو جان که بهت گفت یا سی دی را می دی یا دخترعموم من و تو را به سی دی تبدیل می کنه و حرف حالیش نیست.. یک سی دی کپی تحویل دادی..
که دستت درد نکنه با این همه آی کیو!! یک مدل پایینتره و قبول نمی کنه اصلاً و پرینتر مونده رو دستم و پایان ترم و کارهای عقب افتاده..
می تونم از یه پرینتر لیزری بگذرم ولی خالی بشم و بکوبمش رو سرت..
تقصیر بابا جان منه که به تو اعتماد کرد و انقدر حرصمون دادی..

پ.ن: با تشکر از بابک عزیز که آدرس نمایندگی hp را برام پیدا کرد.. فردا باید یه سری بزنم شاید CD را داشت و تونستم تجدید نظر کنم و از خیر کشتنش بگذرم!

پ.ن2: مشکل حل شد به سلامتی با همین آدرسی که بابک داد و یک کپی از سی دی را تحویلمان دادند.

Thursday, January 11, 2007

خوش شانسی!!

شب یلدا با تب لرز گذشت و نذاشتن هیچی بخورم!! روز بعد هم با دوپینگ خودم را سرپا نگه داشتم تو عروسی دخترعموجان که یک ماهی تمام آخر هفته ها را به خاطرش رفته بودم خونه و به همین علت همه ی مشق هام مونده تا شب امتحان..
حالا که از شنبه امتحانا شروع می شه و کارهای عقب افتاده خودنمایی می کنه.. باز تب کردم و تمام بدنم درد می کنه با سرفه های بسیار که چند دقیقه گرمم می شه و رو به خفگی و بعدش سردم می شه!

Wednesday, January 10, 2007

پاییز



لونک . گیلان – آذر 85
.
پ.ن: لونک. تابستان 85 (می تونید روی این لینک کلیک کنید و یه عکس از تابستون همین جا ببینید.)

Monday, January 08, 2007

لطفاً با کادو وارد شوید!

23 سال هم تمام شد..
اصلاً هم پیر نشده ام!

پ.ن1: از آنجایی که راننده بودن تولد و غیر تولد نمی شناسد دینا جان دیروز امر فرمودند برویم صنایع دستی! منم اطاعت امر کردم. و فرمودند انتخاب کن و آخرش انگشت گذاشتم روی یک گلدان!!
منا چند روز پیش تماس گرفت که اسم چند تا کتاب از لیستت را بگو که برایت هدیه بگیرم! منم نگفتم کتابهای نخوانده ام روی هم جمع شده. اسم 3 تا کتاب را گفتم که هر کدام را پیدا کرد هدیه دهد. پریشب که رسیدم خانه هنوز نخریده بود و کتابی که در گردون پنج، امیر جان معرفی کرده بود را افزودم به لیست و آخرش هم خودم را فرستادن کتابفروشی!! و بعد هم گرفتنش سریعاً که کادو پیچش کنن و امروز تحویلم دهند.
مامان جان هم هی گفتن زود تصمیم بگیر! منم هول کردم و هیچی یادم نمی اومد..
آخرش یادش آمد چند وقت پیش یک بلوز خریده بود و نشانمان داد و منم پسندیدم و قرار شد هدیه دهد بهمان!
مینا هم فعلاً خوشحال است که کادویی که با شوورش خریده را نمی دانم من و منم به روی خودم نمی آورم که می دانم!
کمی سورپریز لطفاً !!

پ.ن2: از همه ی دوستای گلم ممنون بسیار..

پ.ن3: جناب جواد نظام الدوله یه آدرسی از خودتون بر جا می گذاشتید که دعایمان به مقصد برسد!


و در آخر تبریک ویژه به عروس خانم گل با کلی آروزهای خوب براش..

Sunday, January 07, 2007

دختر عمو جان پیغام گذارده اند در مسنجر :
" خوبی عزیزم؟ دلم برات تنگ شده. تا سال دیگه که من بیام ایران قول بده عروس نشی. می خوام تو عروسیت زیاد برقصم "

پ.ن: لطفاً اگه خبری از داماد دارید پیغام دخترعمو جان را بهش برسونید!

Saturday, January 06, 2007

نشکنید دلشون را خب..

امروز موقع خونه اومدن راننده رادیوی ماشین را روشن کرد و یهو خانمه گفت: چرا وبلاگ و سایتتون را ثبت نمی کنید؟ حالا یه کاری ازتون خواستنا.. برید ثبتش کنید دیگه. هی ایراد نگیرید! دلمون کوچیکه.. می شکنه !!!
"موزیک چند ثانیه ای"
دوباره خانمه گفت: گفتن نمی خواد دیگه وبلاگ و سایت ها را ثبت کنید!

Friday, January 05, 2007

من هنوز کشف نشدم!!

Wednesday, January 03, 2007

بالاخره ده دقیقه مانده به 9 از دانشگاه برگشتیم.. 4نفر بودیم در آتلیه ای که فقط زمان سر ناسازگاری داشت و برای اولین بار می شد در آرامش کار کرد..
یک مقدار از نگرانی هام کم شد. حداقل الان چند تا عکس دارم که تحویل استاد بدم ولی کارگاه چاپ همچنان تعطیله و نمی دونم چه کار باید کرد! فقط خیالم راحته تا 5 بهمن وقت دارم.

پ.ن: اگه حوصله داشتید این نوشته ی تقریباً طولانی را بخونید..

Tuesday, January 02, 2007

روزمره

دیروز تا جایی که دارو بود و می شد، کار کردیم.. داروها تمام شده.. استاد فقط هفته ای یک روز میاد و حالا که اومده بود خبری از دارو نبود. در حالیکه کلاس ما روزهای دیگه اجازه ی استفاده از تاریکخونه را بدون حضور استاد نداره و بنابراین ما هم از نبود دارو بی خبر بودیم..
یادم افتاد یک بسته داروی ظهور و ثبوت خریده بودم برای وقتی که فرصت کار کردن تو تاریکخونه نبود و بتونم تو خونه فیلمم را ظهور کنم.. و بردمش دانشگاه که امروز بتونیم کار کنیم.
تا قبل از ظهر با اینکه وسایل کم بود و تعداد زیاد ولی همه با هم کنار اومده بودیم و مشکلی هم نبود و تا جایی که می شد با کمک هم کار می کردیم.
ظهر بچه های مرمت که بعضی هاشون از صبح تو کارگاه بودن و از مواد و وسایل ما استفاده می کردن سر و کلشون پیدا شد و بعد هم استادشون و رسماً انداختنمون بیرون..
استاد با مسئولین صحبت کرده و قبول کردن تا موقع امتحانا تاریکخونه باز باشه و دارو هم تهیه بشه.. که معلوم نیست چقدر به قولشون عمل کنن! فعلا که داروی ظهور و ثبوت نداریم.
بچه ها یک عکاسی پیدا کردن که با قیمت مناسب عکس هاشون را چاپ می کنه.. دوست ندارم عکس هام را بدم کس دیگه ای چاپ کنه. نمی دونم جایی قبول می کنه از آگراندیسور ش استفاده کرد و خودم عکس ها را چاپ کنم؟!

امروز هم کارگاه چاپ را تعطیل کردن و دیگه نخواهند گذاشت ازش استفاده کنیم چون یکی از بچه ها چند قدمی با کفش های آغشته به رنگ در راهرو قدم زده و رد پاش مونده! کارگاهی که دو ماه بعد از شروع ترم راه افتاد و لطف کردن بدون تهویه و با حداقل امکانات در اختیارمون گذاشتن.. حالا هم تعطیل!

هیچ وقت و هیچ وقت در یک دانشگاه تازه تأسیس که اولین ورودی اش خواهید بود ثبت نام نکنید!

در ضمن برای هیچ کدوم از بلاگ های پرشین نتونستم کامنت بذارم. کد ندارن!! هر چی هم روشون کلیک کردم و دوباره باز کردم و کد الکی وارد کردم فایده نداشت!

Sunday, December 31, 2006

یه غریبه اومد از راه..

قبل از ظهر رفتیم محضر.. ساعت 11 و نیم.
.
.
.
امیدوارم زندگی خوبی داشته باشی خواهر کوچولوی من..

Thursday, December 28, 2006

روزهای برفی

اینجا که برف میاد آدم یاد غم و غصه هاش می افته.. تمام لذتش را کوفتت می کنن و می ذارن رو دلت. هنوز برفی ننشسته و ذرات ریزش با باد میاد و می ره برق ها قطع می شه.
صبح باید بری طبقه ی پایین و دست و صورتت را با فشار کم آب تو تاریکی بشوری و به فکر این باشی نکنه آب هم قطع بشه..
از تلفن خبری نیست چون برق نیست! نون تازه هر صبح هم در سفره نخواهد بود. سماور خاموش، خونه نیمه روشن و سکوت.
می تونی امیدوار باشی هیچ کس درب این خونه را نزنه تا مجبور نشی تو سرمای راه پله ها دوطبقه را بدوی پایین و در را باز کنی..
مامان از 6 صبح بیداره و خبری از برق نبوده.. ظهر برق وصل می شه.. چند ساعت بعد قطع می شه.. دوباره و دوباره..
هنوز داره می باره..
هیچ کدوم نمی خوایم دو سال پیش را دوباره تجربه کنیم..

پ.ن: صبح چشمانمان را به روشنی آفتاب باز کردیم و اثری از بارش برف و هوای خراب روز قبل نبود..

Tuesday, December 26, 2006

سرما و سرفه های پی در پی را بهانه کرده ام برای دانشگاه نرفتن.. روزهای آخر کلاس هاست و خبری هم نیست.. ولی فقط خودم می دانم بهانه ست برای خانه ماندن.. همش از پی بهانه ست...

باز مثل هفته های گذشته! فکر کردم این هفته دیگه امکان نداره این راه را برم ولی باز کوله ام را جمع کرده ام.. پنج شنبه تولد میناست و اصرار داره بریم تهران.. ولی اگه برم خونه فیروزه را بعد از مدتها می بینم. می تونم برم پیش نگین.. می تونم با مهسا باشم که این دوهفته اصلاً نشد ببینمش.. می تونم برم کانون.. دلم برای شیما و سحر تنگ شده..
کادوی مینا را هفته ی بعد که دیدمش می دم.. می رم خونه!

Sunday, December 24, 2006

آی بازی، بازی، بازی

چند روزی دور از اینترنت و بی خبر بودم، حالا که اومدم دیدم بازیه! صالح، پردیس، آینه و پویه هم دعوتم کردن به بازی! منم که عاقش بازی!! دعوت دوستان را لبیک می گویم..
1. با وجود پرحرف بودنم (که شاهدان شدیداً شهادت می دن!) و شلوغی اطرافم ولی ته دلم سکوت دلش می خواد و تنهایی.. شاید هم برای همینه که وقتی دلم می گیره و دعوام می شه و یا حالم را می گیرن دلم می خواد به گوشه ی تنهایی پناه ببرم و برای همیشه تنها باشم ولی... نمی شه!! اصلاً نمی شه!
2. بعضی وقتها آرامش و خونسرد بودنم در کارها دینا را عصبی می کنه. منم لبخند می زنم و حرصش بیشتر در میاد!
3. زود رنجم.. بیشتر از تعداد تارهای موهام در این دو سال و اندی با این آقاهه دعوا و قهر و آشتی کردم !!
4. طبق عادت وقتی ماشین دستمه کفش نمی پوشم و خواهر این دختره بعد از سلام می گه باز دمپایی پوشیدی؟!
5. چند سال پیش چند تا سوسک مرده داخل جعبه ای که خواهرم محض شوخی برای تولدم درست کرده بود گذاشته بودم. همون خواهرم دیگه جرأت نزدیک شدن به اتاقم را نداشت و برای ترسوندنش استفاده ی مفید می کردم از جعبه و سوسک داخلش!

منم سمیرایی، علی کوچیکه، بابا جان، عروس خانوم، ورونیکا و دن ملنیوم را به بازی دعوت می کنم..

Monday, December 18, 2006

امروز استاد عکاسی بر خلاف این چند جلسه که یه راست سر از تاریکخانه در می آوردیم گفت در کلاس جمع گردیم و می خواد صحبت کنه. بعد از اینکه از برنامه ی آتی و ژوژمان و ... صحبت کرد. گفت هفته ی قبل فهمیدم تو کارگاه چاپ از ریکاردر استفاده می کنید و انقدر از مضراتش گفت که همه به فکر شیمی درمانی افتادن!
کارگاه چاپ چنان بوی بدی می ده که از جلوش هم نمی شه رد شد.. تهویه نداره و هم زمان ریکاردر، بنزین و وایتکس توش استفاده می شه و بوی اینا مخلوط عجیبی می سازه که نتونستم تا حالا مدت زیادی تو کارگاه بمونم و دو جلسه مونده تا پایان ترم یک کار هم آماده نکردم. هر بار رفتم داخل کارگاه و برگشتم بیرون از شدت حالت تهوع و سرگیجه..
استاد چاپ هم هر هفته این مواد را می ده دستمون! خیلی از بچه ها هم تماس مستقیم داشتن باهاش و خودشون را شستن داخلش..


باز دوشنبه شد و فردا سه شنبه و باید برویم خانه.. خسته شدم از هر هفته تو این جاده رفتن و آمدن..

Saturday, December 16, 2006

آخر هفته

سه شنبه با مینا و مینا و مینا و دینا رفتیم خونه.. اولین بار بود که بدون مامان این جاده را می رفتم و قول داده بودم بالای 100 تا نرم!! خیلی آروم و با احتیاط هم می رفتم فقط نمی دونم چرا مجبور شدیم 45 دقیقه رامسر توقف کنیم که احیاناً صدای مامان هم در نیاد..

همه جا پاییز بود یه عالمه..

Monday, December 11, 2006

!





Sunday, December 10, 2006

خسته ام.. سه شنبه شب رسیدم، شنبه برگشتم.. باز سه شنبه باید برگردم خونه، جمعه برگردم اینجا.. دوباره سه شنبه برم خونه و شنبه برگردم..
حتی وقت نکردم به دوستام زنگ بزنم و یا ببینمشون. تلفن هم قطع بود و اینترنت تعطیل!
یکی دیگر داره عروسی می کنه، پنج شنبه هم بله برون یکی دیگه بود.. بدبختی هاش مال منه!!
شیما می گه خب نوبت تو هم بشه خواهرت کمکت می کنه! می گم اون موقع بچه اش را نسپاره دست من مواظبش باشم، شاهکاره!!
هنوز برام قابل هضم نیست اضافه شدن یه غریبه به خانوادمون..
غریبه همیشه غریبه ست..

Monday, December 04, 2006

یه اشتباه ساده !!

مامان پرسید خبر داری تو برنامه افتتاحیه قطر ابوریحان و بوعلی سینا را قطری معرفی کردن؟!
با تعجب پرسیدم قطری؟! نه، هیچ خبری ندارم..
گفت تو برنامه ی افتتاحیه از ابوریحان و بوعلی اسم بردند و بعدش هم مشاهیر جهان.. دیروز تو یکی از این برنامه های ارتباط مستقیم با خبرنگارشون در قطر، مجری برنامه از خبرنگار پرسید که تیم اعزامی ایران هیچ واکنشی نشون نداد و اعتراض نکردند نسبت به اینکه دانشمندان ایرانی را قطری معرفی کردند؟
و خبرنگار محترم ابراز بی اطلاعی کرده از این موضوع و حتی نمی دونست در افتتاحیه چنین اتفاقی افتاده..

رئیس جمهور محبوب هم که در مراسم حضور داشتند و احتمالاً حواسشون به مسائل مهمتری بوده..
انگار دیگه عادی شده از این دست اتفاقات !!

Saturday, December 02, 2006

در خواب نازی..




.
.
لوای عزیز در باب نوشتن رزومه تله کنفرانسی در تهران دارند.. می تونید پوستر برنامه و اطلاعات بیشتر را اینجا ببینید.

Friday, December 01, 2006

پینگ کنید وبلاگتان را !!

خیلی وقته کتاب نخوندم.. کتابها روی هم جمع می شن و هیچ کدوم باز نمی شن که خونده شن.

اگه زیاد خوابیدن هم جزء بیماری ها محسوب بشه، من جدیداً سخت بیمارم..

حوصله ی ناراحتی و غصه خوردن را ندارم! خسته ام کردی..

لینک ها را منتقل کردم به بلاگرد و گذاشتمشون اینجا.. حالا که بلاگ رولینگ کار نمی کنه، حداقل وبلاگهاتون را اینجا پینگ کنید که بشه از این لیست هم استفاده کرد..