Sunday, July 27, 2008

روستای پیرکوه - دیلمان


این عکس از داخل ماشین در حال حرکت گرفته شده..

Wednesday, July 23, 2008

همینجوری خوبه


می گویم: چشمهاش را رنگ نکردی..
سر تکان می دهد و می گوید " همینجوری خوبه "
می گویم: چشمهای خودت رنگ نداره؟ چه رنگیه؟
کمی مکث می کند و می گوید " فکر کنم سیاه باشه "
می گویم: بذار نگاه کنم.. قهوه ای پر رنگ ه ! چشمهای من چه رنگیه؟
خیره می شود به چشمهایم و می گوید " سفید داره، وسطش.. اینجا سیاهه ! - و کم مانده انگشتش را فرو کند در چشمم. با انگشت اشاره می کند به وسط چشمم -
می گویم: فقط همین؟ رنگ دیگه ای نیست؟
با دقت بیشتری نگاه می کند و می گوید " قهوه ای هم هست"
می پرسم: دیگه چه رنگی؟ دوباره نگاه می کند و می گوید " قرمز هم هست "
می گویم: غیر از اون سیاه و سفید و قرمز.. رنگ دیگری نیست؟
می گوید " گفتم که!! قهوه ای هم هست"
بی خیال می شوم. مویرگ های قرمز داخل چشمم و چند خط قهوه ای این میانه را دیده ولی اینهمه رنگ سبز را نمی خواهد ببیند!
می گویم: امین! چشم های این هم رنگ می خواد پس..
می گوید " همینجوری خوبه. مامانم کی میاد؟ "

Tuesday, July 22, 2008

برگی از کلاس ادبی

اگر همه دنیا دست من بود به همه جا سفر می کردم مثل بندر اباس، اوروپا ترکیه
بعد برمی گشتم و یک شغل انتخاب می کردم مثل سبزی فروشی، لباس فروشی و سوکت مارکت.

سینا میم - ٧ ساله

Sunday, July 20, 2008

بارونس های درخت نشین "یا" دو بلاگر بر درخت *


حسابی در طی بالا رفتن و پایین آمدن از این درخت خندیدیم. دینا هم تمام مدت داشت فیلم می گرفت و الان یک فیلم کمدی هم داریم :دی

تا ساعتی بعد سرفه و عطسه دست از سرمان بر نداشت. نمی دانم روی شاخ و برگ این درخته چه بود که از وقتی رفتیم آن بالا افتادیم به سرفه کردن.

پ.ن: یادم آمد مادرم یک بار هم نگفت مواظب خودت باش و نیفتی و ... فقط نگران شاخه های درخت بود و می گفت مواظب باش شاخه ها را نشکنی!


* عنوان از اون یکی خانوم بلاگر

Thursday, July 17, 2008

مهربونی !!

این ویدئوی پویا را دیده اید؟ امروز اتفاقی دیدم..

آقای خواننده می فرماید: البته که زیبایی / زیبا مثل گلهایی و ...
ولی بیشتر از اینها

مهربونیت را دوست دارم / خانومیت را دوست دارم / با وفا بودنت را / با صفا بودنت را / دوست دارم
خانم میز غذا را حاضر می کند و غذا می ذاره روی میز!

آقا می فرماید: مهربونیت را دوست دارم / خانومیت را دوست دارم و ...
خانم میز را تمیز می کنند و دستمال می کشند.

آقا می فرماید: مهربونیت را دوست دارم / خانومیت را دوست دارم و ...
خانم لباس ها را اتو می زند..


به پیشنهاد دوستی عزیز ، اینجا ساخته شد..

و قراره ساخته و پرداخته های ذهنم را بنویسم. به نوعی روایت هایی از زاویه ی دید خودم به عکس ها و تصاویر..

Tuesday, July 15, 2008

پدر

امروز به پیشنهاد آناهیتا موضوع نقاشی و کلاس ادبی "پدر " بود. اینم چند تا از نقاشی های شاگردهام..

نقاشی آریا ی 6 ساله.. آریا پدرش را در مرکز کشیده و ماشینش را در سمت راست. سمت چپ -بالا- عروسکی که پدرش براش خریده و خیلی دوستش داره، سمت چپ -پایین- فوتبال دستی که پدرش براش خریده را کشیده که براش یادآور پدر هستند.


نقاشی مهدی 6 ساله که پدرش و ماشینش را کشیده


نقاشی پوریا ی 9 ساله..

نقاشی علی که فکر کنم 8 سالش باشد. پدرش را روی مبل و جلوی تلویزیون در حال تماشای فوتبال کشیده. می گفت پدرش خیلی فوتبال دوست دارد.

نقاشی سالار 7 ساله. دریا کشیده چون پدرش خیلی دریا را دوست دارد
..
برای دیدن سایز بزرگتر می تونید روی عکس ها کلیک کنید.
.
چند تا نقاشی دیگه را اینجا می تونید ببینید.

Monday, July 14, 2008



لاهیجان
.
.
پ.ن: برای دیدن سایز بزرگتر می تونید روی عکس ها کلیک کنید.

پی نوشت دیرهنگام

من الان یادم افتاد یه توضیح در این مورد بدهم! ظاهرن دوستان اشتباه تصور کرده اند!
والا بنده هنوز که هنوزه تو آرایش کردن خودم موندم چه برسه به اینکه رو صورت کس دیگری بخوام نقش و نگار بزنم.. مسلمن آرایشگری آخرین گزینه ای خواهد بود که یه زمانی از فرط بیکاری و فشار زندگی بخوام بهش رو بیارم!!
این متن هم از روی کارت ویزیت همکلاسی سابق دانشگاه و دوست عزیزم نوشته شده ست!

Saturday, July 12, 2008

برمی گردم ! حتمن

چهارشنبه صبح رسیدم خانه با مهمانی خیلی عزیز..

لپ تاپ را سپرده بودم دست پسرعموهه ولی یکباره رفته بود سفر.. امروز ظهر موقتن لپ تاپم را گرفتم و باید پسش بدم که نه فارسی و نه هیچ برنامه ای رویش نصب نیست..

حال من خوب ست و حسابی خوش گذرانده ام این روزها را و جای خالی اینترنت و تکنولوژی هم هیچ احساس نشد! :دی

Wednesday, July 02, 2008

چند روزی می روم تَرک !!

فعلن..

Tuesday, July 01, 2008

می شود آیا؟!

Monday, June 30, 2008

این روزها خواب آلوده و گیج و گنگ می گذرند..


تقریبن بی ربط: آدمی که دوستش داری یا آدمی که دوستت دارد؟

ایهام

از دنیا باید ترسید !

Friday, June 27, 2008

بعضی روزها خدا یک بغل ِ نرم و گنده ست که منو در آغوش گرفته..
ابتدای خواب دیشبم یادم نمی آید.. یادم هست کمی پیش از بیدار شدنم درباره ی محسن نامجو و سبک موسیقی و آثارش برای خاله جانم صحبت می کردم!


پ.ن: از پارسال که سینا یه سی دی آهنگهای نامجو داد بهم، فکر کنم فقط یکی دوبار چند تا تراکش را گوش کردم.

Thursday, June 26, 2008

توجه کرده اید به انتهای این پست ها؟ همین پایین نوشته ها..
بلاخره ی بالاخره به مدد این آقای مهربون کامنتدونی هالواسکن هم اضافه شد این زیر.

Tuesday, June 24, 2008

روزهای خیس و خنک

من عاشق این هوای نامتعادل ِ معتدل هستم! که حتی وسط گرمای تابستان هم می تواند سرد شود، مثل پاییز شرشر و یکریز باران ببارد، سبزی گرد و غبار گرفته از گرمای طاقت فرسای تابستان رنگی دوباره بگیرد و مجال دلبری کردن بیابد.

Sunday, June 22, 2008

ذکر مصیبت !!

این آقاهه بالاخره دیروز زنگ زد که می خواهد بیایید مشکلات اینترنتیمان را حل کند ولی هم من لپ تاپم یهو افتاده بود به روغن سوزی و تازه داده بودم به پسرعمو جان و هم کامپیوتر را داده بودیم که مشکلاتش را مرتفع کند و هم من سر کار بودم و منزل تشریف نداشتم و خلاصه همه چیز در عدم همکاری بود و کنسلش کردم برای روز بعد تازه بعد از ساعت 7و نیم.
فکرش را هم نمی کردم انقدر آدمهای مهربان و خوش قولی باشند.. رأس ساعت که تازه داشتم جور و پلاسم را جمع می کردم تا از کانون بزنم بیرون و خودم را به فیروزه برسانم تماس گرفت که من دارم میام!
بدو بدو رفتم لپ تاپ را پس گرفتم با همه ی عیب و ایرادش، آقای برق کار که از صبح قرار بود تشریف بیاورند را پیدا کرده ام که زود بیا یه سیم تلفن برسان به اتاقم و باز همه چیز پیچیده بود به همدیگر..
ولی من و آقای اینترنتی و آقای برقکار تقریبن با هم رسیدیم خانه..
ولی خدا نیامرزد سازندگان ویروس را که معلوم نیست چه بلایی سر لپ تاپم آورده اند که صدایش گوشخراش شده و ریپ می زند..
حالا که مشکل بی اینترنتی مان حل شد، معلوم نیست کی لپ تاپم دوباره زنده شود..

اصلن این روزها خوب نیست. همه چیز در کمال ناهمانگی ست و حسابی شلوغ ست.

Thursday, June 19, 2008

ای گل ریشه ریشه
دوستت دارم همیشه

گل سرخ و سفید و ارغوانی
فراموشم نکن تا می توانی

Tuesday, June 17, 2008

گریم و میکاپ
انواع بافت مو و اکستنشن
طراحی ناخن
کاشت ناخن ، فرنچ دائم
کلیه خدمات مدرن ناخن
تتو با حتا

توسط گرافیست مجرب (!!)

Friday, June 13, 2008

مهزاد نازنین دعوتم کرده به بازی !

خب اگه فقط 24 ساعت به عمر گرانمایه ی بنده باقی بود..

اولین کاری که انجام می دادم، مرتب کردن اتاقم خواهد بود. لباس هام را از روی صندلی و کف اتاق و روی کاناپه جمع می کردم، حتمن مرتب می کردم و همینجوری شوت نمی کردم تو کمد!
کتاب ها و خرت و پرت های دیگه را هم از روی تختم، کف زمین و گوشه کنار اتاق جمع می کنم و می ذارم سر جاشون.
یه سری هم به اقصا نقاط خونه می زدم و مطمئن می شدم زیر میز، روی میز، کنار مبل یا هر جایی که امکان داشته لحظه ای درنگ کرده باشم، لیوان چای جا نذاشته ام که بعد از نبودنم هم داد ِ مامان و دینا را در بیارم.
در این 24 ساعت دو وعده غذا باید بخورم دیگه؟ حتمن سر موقع حاضر می شم که باباهه شاکی نشه که چرا باهاشون نهار یا شام نمی خورم. دیرتر از همه نمی رفتم و زودتر از سر میز پا نمی شدم.
سعی می کنم - هیچ قولی نمی تونم بدم! - هوش و حواس بیشتری بذارم توی خونه و با دقت به حرف همه گوش بدم و از اتاقم بزنم بیرون.
وصیت نامه؟ فکر نمی کنم بنویسم. فقط یادآوری می کردم بیخیال مراسم در مسجد و نوحه و روضه و این برنامه ها بشن حتمن! آگهی ترحیم هم چاپ نکنن.
مسلمن فرصت نمی کنم به همه ی آدمهای زندگیم و دوستام زنگ بزنم و یا خداحافظی کنم. بی خبر و یکباره محو شدن هم خوبه.. شاید آخرین پست ِ اینجا را بذارم. ولی احتمالن به چهار، پنج نفری زنگ بزنم.
اگه ابروهام در وضعیت الان باشه، رفتن به آرایشگاه هم در برنامه ام خواهم گذاشت.
یه سری هم به اداره پست می زنم و چند تا بسته پست می کنم.
و دوش می گیرم. موهام را با حوصله خشک می کنم. همینجوری نمی پیچونم بالای کله ام و یه کلیپس بزنم بهش که هر وقت دلش خواست خشک بشه!
دوست دارم موقع مرگ تر و تمیز باشم.

و
دعوت می کنم از ترنج بانو ، امیر ، جوزف ، آقای دزدکی ، سیاوش ، علی و محمدرضا

Tuesday, June 10, 2008

الهی آمین

خدایا اینهمه ژان والژان و پترس و ریزعلی خواجوی را از ما مگیر

پ.ن: البته ژان والژان حقیقی هنوز دیده نشده. همه در حد همان تعارف بوده وگرنه یک قدم هم برنداشته اند چه برسد به اینکه سطل سنگین آب را در سرمای کشنده از دستی بگیرند!
پترس ها همیشه فراوانی بیشتری دارند. من هنوز هم نمی توانم بفهمم چرا پترس فداکار نامیده شد با وجود اینهمه حماقت!
یک سوراخ به قدر یک انگشت چقدر زمان لازم دارد تا سد - که مسلمن اندازه ی کف دست نیست - را تخریب کند؟ آدم چقدر باید عاقل (!) باشد اگر به فکرش نرسیده با چیزی - سنگ ریزه، گِل، خار و خاشاک، تکه ای پارچه و ... - موقتن سوراخ ( به اندازه ی یک انگشت) را مسدود کند تا رسیدن کمک. حداقل می توانسته به جای اینکه نم نم و خوش خوشان قدم بزند تا خانه که ننه باباش هم نگران نشوند، تا اولین منزل و آبادی بدود و با کمک برگردد.
مسلمن راه هم زیاد نبوده وقتی ننه اش منتظرش بوده شب برگردد خانه. به جای اینکه انگشتش را فرو کند در اولین سوراخی که دید، می توانست مغزش را به کار بندازه !
و بعد از اینهمه سال نمی فهمم چه چیزی در پترس قابل ستایش بوده وگرنه باباش تا رسیده بهش باید یه دونه می زده تو سرش تا مغزش بهتر کار کنه!
یک بار دیگر به انگشتتان نگاه کنید، احتمالن قطور تر از اندازه ی سوراخ آن سد - با توجه به سن و سال آقای پترس- باید باشد. خریت همان فداکاریست؟

باز صد رحمت به ریزعلی خودمان..

Sunday, June 08, 2008

بدتر از این بچه مدرسه ای ها و شاید بدتر از این فسقلی هایی که هنوز مدرسه هم نمی رن و عشقشون اینه که دفتر مشق و مداد و از این خرت و پرت ها داشته باشن.. من هنوز با دیدن لوازم تحریر و این جینگیل بازیها چشمهام برق می زنه و هنوز حتی از داشتن یه دفتر - دفترچه - پر از کاغذ سفید و پاک‌کن نو و تازه ذوق زده می شم.
فکر کنم هنوز چند تا دفتر نقاشی که دلم نیامده استفاده کنم یا چند بسته مدادرنگی که احتمالن نم کشیده شده اند! داشته باشم.
الان وسوسه ی خرید خودکار تازه در وجودم رفت و آمد می کند. باید دوباره یه سری به این مغازهه بزنم.
عاشق به موجودی میگویند صرفا ً دو پا که برای مدتی محدود به نفع یک موجود دیگر دست از عقل میکشد و حرکاتی از خود بروز میدهد که موجبات تعجب و تحییر اطراف و اغیار میشود . البته بدون شک بعدها به این خبطی که کرده پی میبرد و چه بسا پشیمانی از خود نشان دهد.
معشوق همان موجودی است که آن موجود اخیر الذکر به نفع او حرکاتی از خود بروز میدهد فقط حواسش حسابی جفت و جور است !
بنا براین عاشق یک مجرم نیست بلکه یک بیمار است.

از اینجا

Friday, June 06, 2008

انگار که از جبهه نبرد حق علیه باطل به سلامت بازگشته ایم!

لاهیجان – کرج در حالت نرمال 4 ساعت راهه! ولی ما توانایی اینو داشتیم که بعد از 25 ساعت رانندگی مداوم به کرج برسیم. فکر کنم الان به اندازه ی این راننده کامیون های جاده ای کوله باری از خاطره دارم..



پ.ن: سفر نامه نویسی ام حوصله اش نمی آید...

Monday, June 02, 2008

دولت تعطیلات

انگار از زمان روی کار آمدن این دولت عدالت (؟) محور، مهرورز و به شکوفایی و شکفتگی رسیده تا کنون، میزان تعطیلات تقویم هم به طرز شگفت آوری دچار نوآوری شده و تولید مثل می کند.

Sunday, June 01, 2008

این روزها شده برنامه ی هر روزه.. خواهره زنگ می زند و می گه برق نداریم!
وقتی برق قطع بشه، آب هم ندارن..
می گم یه سیم برق بفرستم براتون؟
می گه باز گفتن دو ساعت دیگه وصل می شه.
و در نود درصد مواقع همیشه رأس همان دو ساعتی که وعده می دهند قطعی برق به اتمام می رسد و دلیل قطعی تقریبن هر روزه را هم "کمبود نیرو " عنوان می کنند.

هنوز گرما شروع نشده، این چند روز هم که بارش ِ باران، هوای پاییزی را به ارمغان آورد. هنوز کولرها روشن نشده و مصرف برق بالا نرفته ولی در این شهر به دلیل "کمبود نیروی انسانی" مناطق مختلف نوبتی با قطعی برق مواجه می شوند.

نیروی تحصیلکرده ی بیکار شایعه ست؟ یا کمبود نیروی انسانی عذر بدتر از گناه این روزهاست؟

Saturday, May 24, 2008

شاید بد نباشد قسمتی از وصیت نامه ام را همین امروز بنویسم!
وقتی مُردم هیچ مجلس و مراسمی برایم نگیرید. فکر کنم این مهم ترین - و شاید هم تنها - خواهش ِ بعد از مرگ ِ من خواهد بود.
یعنی شدیدن مخالف این مراسم سوم، هفتم، چهلم و سالگرد هستم که ملت را جمع می کنن در مسجد و یکی هم یک مشت مزخرفات ردیف می کند و وقت خودش و بقیه را می گیرد.

Saturday, May 17, 2008

من : عسل اذیت کنی نمی برمت خونمون. زنگ می زنیم مامان زهره بیاد و خودمون می ریم. شماره ی مامان زهره را بلدی؟
عسل* - زنگ بزنید مامان زهره، شماره اش را بگیرید و بهش زنگ بزنید، زودتر بیاد !!

مامان ِ عسل از پشت تلفن : رفتیم تو " تونل " و قطع شد..
عسل - مامان "توالت" آنتن نداشت؟!

من : عسل تو آشپزخونه نمی ری ها ! جای بچه ها نیست..
عسل - خب فیروزه هم بچه ست. نباید بره تو آشپزخونه
من : فیروزه بزرگه !
عسل - خب اگه بزرگه چرا شوهرش نمیاد ببرتش که بره سر خونه زندگیش ؟

عسل - فیروزه رفته دانشگاه جون کنده شوهر پیدا کرده !! شما هم باید برید دانشگاه جون بکنید، شوهر پیدا کنید !
عسل - فیروزه که رفته، فروزان که ازدواج کنه بعد هم نوبت من می شه !

رضا در حال توضیح دادن شکستکی دماغش و اینها..
عسل - یعنی الان نمی تونی نفس بکشی؟
من : مگه نمی دونستی؟ رضا نفس نمی کشه.
عسل - رضا "عادت کردی نفس نکشی؟"

بعد نوشت:
رضا - عسل مُشتی، لگدی به دماغم نزدی؟ خیلی درد می کنه.
عسل - لگد زدم با پا !!


* دختر دایی 6 ساله ی فیروزه و فروزان

پ.ن: وضعیت اینترنت مان نابسامان ست تا اطلاع ثانوی! خانم نارنج هم که افتخار نمی دهد گاه گداری بنویسد اینجا.. امید بسته ایم که به زودی مشکلات مرتفع شود.

Monday, May 05, 2008

من چهارشنبه بلیط‌ساعت8صبح دینا عمه دیدارهیجان‌انگیز‌بعدازظهر بچه‌ی‌دوست‌داشتنی‌من شهرکتاب نمایشگاه‌آرش‌اینا کاوه نقاشی‌های‌خط خطی بی‌خوابی‌تاصبح پنج‌شنبه فرهاد حمیدرضا اسکان سینماآزادی دایره‌زنگی یه‌تماس‌تلفنی‌سورپرایزانه عادل‌مشرقی‌در‌ایران کافه78 سنکنجبین‌خیارقاطی‌قهوه ساعت8شب‌به‌جای‌8صبح مینای‌آبی آینه‌و‌آرایش‌5دقیقه‌ای مینای‌صورتی حمید دنیا،دینا،مینای‌آبی‌ومینای‌صورتی یه‌شب‌خوب‌با‌یادآوری‌خاطره‌های‌خوب شب‌زنده‌داری جمعه مینای‌آبی باد‌و‌بارون‌5‌دقیقه‌ای حامد گلناز الهام گلناز حامدوخواهرش آقای‌مدیسین‌و‌دوستش نمایشگاه‌کتاب شلوغی کلافگی گم‌و‌گور‌شدن گیجی آرین حسین ارنواز محمدرضا هدا پترس مینای‌آبی شهرکتاب خانم‌وآقای‌میم یاسمن شهرزاد شیلو سمیرای‌خسته شنبه سمیرای‌خواب‌آلود نمایشگاه‌کتاب حمیدرضا جواد هوشنگ چای سمیرا منا‌و‌دخترش‌آیدا* ‌شیلوی‌فراری یاسمن شهرزاد رایا خانم‌و‌آقای‌میم آیدا‌ سمیرا سمیرا سمیرا یکشنبه ‌یک‌ربع‌به7صبح شهرزاد رایا خانم‌وآقای‌میم سمیرا بدرود دلتنگی ‌ هراز‌مسدود جاده فیروزه‌کوه دوستمون‌خوابش‌برد سیستم‌صوتی‌تعطیل ‌دوتاهمسفر‌خواب‌آلود من‌وجاده‌وصدای‌باد ساعت‌یک دانشگاه گواهی‌اتمام‌واحدها آمل خداحافظ ‌4ساعت‌تاخونه خسته‌و‌گشنه‌وتشنه سلام خونه وااااااای!! ‌اسباب‌کشی خستگی خستگی خستگی دنیا لالا شب بخیر !


*ببخشید!! این وبلاگ که فصلی یک بار شاید آپدیت می شد و منا چند خط برای آیدا می نوشت به کجا خدشه وارد کرده که الان فیلتره؟!

پ.ن: آزاده ببخشید! این دختره سمیرا اصلن نبودش و تا سر کوچشون هم باهم نرفتیم حتی! انشالله در فرصت های بعدی خدمت میرسیم.

Monday, April 28, 2008

اولین


Saturday, April 26, 2008

نصب آگهی ممنوع !

شهید چیز عظیم و حقیقت شگفت انگیزی است.

مقام معظم ره‌‌بری


پ.ن: روی دیوار یکی از شهرهای شهید پرور نوشته شده ست!

Friday, April 25, 2008

سال های اول ابتدایی بابت هر نمره ی 20، یک کارت "آفرین" خانم معلم می داد و انگار به فتح بزرگی دست پیدا کردی و شایسته ی تقدیر هستی..
ده تاش را تحویل می دادی و یک کارت "صد آفرین" بهت می دادن
ده تا صد آفرین هم مساوی یک کارت "هزار آفرین" بود

عجب روزهایی بود..

Thursday, April 24, 2008

۵ اردی بهشت!


دلم برای تمام لحظه های با هم بودنمان تنگ ست.. تولدت هزاران بار مبارک دوست من

Wednesday, April 23, 2008

بعد از تعطیلات عید که منا جان منت بر سر ما گذاشتن و رفتن مدرسه.. خبر آورد یکی از همکلاسی هاش عقد کرده و مسئولین مدرسه اجازه ندادن سر کلاس بشینه تا والدینش تشریف بیاورند ولی خب از روز بعد ایشون هم مثل سایر دانش آموزان سر کلاس حضور یافت.
چند روز بعد از این ماجرا باز منا خبر آورد در همین تعطیلات عید، مراسم نامزدی یکی دیگه از همکلاسی هاش بوده..

من – می بینم که داری بوی ترشیدگی می گیری کم کم! بجنب زودتر ، عقب نمونی عزیزم

منا : اتفاقن من اینها را تعریف کردم که تو و دینا خجالت بکشید!!


پ.ن: با بچه های این دوره و زمونه نمی شه شوخی هم کرد. یه جوابی در آستینشون دارن..

Tuesday, April 22, 2008

من : باور می کنی مغز من الان تعطیله؟

اون - این که چیز تازه ای نیست. همیشه تعطیلی شما !

Monday, April 21, 2008

زنان تمام نمی شوند

شش ماه حبس و ده ضربه شلاق برای نسرین افضلی

بغض می آید و درد..

ظرفیت زندان های زنان در این سرزمین چقدر هست؟ همه را می توان دربند کشید؟ شما که از هر حرکتی، از هر حرفی، از هر نگاهی از جانب زنان این سرزمین می ترسید و حکم شلاق بر پیکرش صادر می کنید که تأدیب شود؟! که سکوت اختیار کند؟ که لابد به جایگاه ابدی و ازلی اش – پستوی آشپزخانه و خانه – برگردد؟
ظرفیت زندان زنان چقدر ست؟ یک به یک زنان را در بند کنید، باز حکم شلاق و زندان صادر کنید، ترس و وحشت را حاکم کنید، ..
ولی
همیشه نفر دیگری هست..

Friday, April 18, 2008

تولدش مبارک


آهاااااااااااای فیروزه قشنگه ، تولدت هزار هوار تا مبارک دوست جووووووووونم

Wednesday, April 16, 2008

پیدا شو لطفن !


برای پروانه ی عزیزم که این روزها آسمان دلش ابری ست..


توضیح در باب عکس: مکان - جاده ی بین فومن و ماسوله
زمان - جمعه ، 23 فروردین

Monday, April 14, 2008

آخرین خوانده ها

انگار گفته بودی لیلی – سپیده شاملو – را نفهمیدم دوست داشتم - دارم - یا نه؟ یکی از فصل ها به نظرم خوب بود. بقیه اش را نمی دانم. شاید این مسئله ی مرید و مراد و این حرکات پرواز در آسمان و روح و لیلی زیاد با من سازگار نیست و خب نمی توانم بفهمم چرا مستانه آن زندگی رو به نابودی و تحلیل رفتگی را طی کرد تا به عصیان برسد. یا شراره که بلاخره از علی برید و خواست زندگی جدیدی را شروع کند به ناکامی رسید.

تجربه های آزاد – شهرنوش پارسی پور – را بیشتر دوست داشتم. غیر از طوبی و معنای شب که زمان زیادی برد تا خوانده شود. در کل نثر شهرنوش پارسی پور را دوست می دارم.

پرنده من - فریبا وفی - هم خیلی خوب بود و هم خیلی خوب نبود! خوشم نیامد وقتی که فصل ها از نظر زمانی درست داشت پیش می رفت و برگشت به عقب و گذشته هم درست جا گرفته بود، یکهو فصل بعدی بچهه نوزاد بود، بعد فصل بعد صاحبخانه بودند، فصل بعدی مستاجر بودند، یک فصل بچه ها بزرگ بودند، فصل بعدی آن یکی در حال انگشت مکیدن بود و ... این قر و قاطی بودن اش - که از نیمه های کتاب شروع شد - را خوشم نیامد!
ولی یک چیزهایی داشت مابین این سطور که شاید چند خط را دوباره خوانی هم کردم.

من دختر نیستم - شیوا ارسطویی - ، بزرگ بانوی هستی - گلی ترفی - ، سهراب کشی - بهرام بیضایی - ، اتفاق خودش نمی افتد - بهرام بیضایی - و بوف کور - صادق هدایت - مانده اند روی هم و فعلن حس خواندن هیچ کدام نیست.. به جایش هوس کتاب جدید کرده ام!
خداحافظ گری کوپر هم هست راستی..
باز هم باید کتابهای نخوانده داشته باشم. فعلن در تیررس نگاهم نیستن!

Thursday, April 10, 2008

می گه تو اصلن پرحرف نیستی! فقط ساکت نمی شی!



پ.ن- :))

Tuesday, April 08, 2008

قصه ی عکس

دنبال عکس می گشتم، چشمم خورد به این و کلی خنده ام گرفت! بعد دیدم چندان هم عکس خنده داری نیست! جدا از کیفیت و رنگ و روی نداشته اش.. حکایتش شاید خنده دار بود..
شهریور ماه بابایمان در کمال مهربانی ماشینش را داد برویم دفاعیه به انجام برسانیم. بعد از راحت شدن خیالمان و اتمام جلسه، خوش و خرم در حال برگشت از دانشگاه بودیم که برویم با دوستان نهار صرف کنیم و برگردیم به شهر و دیار خودمان! یکباره تمام چراغ های خطر و اضطراری و هشدار ماشین، روشن شد! ماشین را خاموش کردم و دیگر روشن نشد..
و این آقاهه رفت دنبال مکانیک و ماشین منتقل شد به نزدیک ترین تعمیرگاه. ما هم در کمال خوشحالی رفتیم نهار خوردیم و برگشتیم ولی ماشین مگر درست شده بود؟ بعد از چند ساعت معطلی و ضرر به جیب مبارک - نمی دونم چیش سوخته بود و باید تعویض می شد - ماشین دوباره زنده شد.
حالا این عکس هم مال همون موقع ست که من نشسته بودم توی ماشین و واضح و مبرهن ست که این ماشین تو جاده بوده و اصلن دلیلی نداشته شیشه اش تمیز باشد!

خلاصه که این عکس درسته کیفیت نداره ولی کلی داستان که دارد!
در ضمن این آقای محترم حاضر در عکس که می توان مرد جوان هم خطابش کرد امروز یک سال بزرگتر گشته .. تولدش مبارک باشه!

Sunday, April 06, 2008

کلاس پنجم ابتدایی بودم. دوست صمیمی آن روزها "فاطمه" بود که کنار هم روی یک نیمکت می نشستیم. یادم نیست پیشنهاد کداممان بود که زنگ های تفریح من یا او یک کتاب بیاوریم و با هم بخوانیم. من هم کتابی که مامان به تازگی خریده بود را بردم مدرسه..
اسمش درست یادم نیست. - خیلی بده که کتاب هام دیگر در دسترس نیستند که با یک نگاه هر کدام را می خواهم پیدا کنم - درباره ی چند تا بچه بود در یک دهکده که تصمیم به فرار می گیرند و در جزیره ای همان حوالی ساکن می شوند. و شرح روزگار آنها بود که در آخر والدین دو تا از بچه ها که گمان می کردند در سفر مرده اند زنده و سالم برمی گشتن و همه چیز به خوبی و خوشی تمام می شد.
زنگ تفریح خیلی کم بود و خوانش کتاب به کندی پیش می رفت. کتاب را من می بردم و می آوردم. به نیمه های کتاب رسیده بودیم که من برخلاف قرارمان، همینکه به خانه رسیدم شروع کردم به خواندن بقیه اش..
روز بعد که فاطی خواست شروع کند به بلند خواندن کتاب که منم بشنوم، بعد از کمی این پا و آن پا کردن گفتم می تونی کتاب را ببری خونه، چون من همه اش را خواندم! و هنوز یادم هست که از دستم ناراحت شده بود.
و دیگر این روال ادامه پیدا نکرد و شد اولین و آخرین کتابی که با هم خواندیم.

چند وقت پیش هم آقای فرهنگی پیشنهاد کرد هر کتابی را قصد کردم بخوانم، اطلاع رسانی کنم تا اوشون هم تهیه کند و بخواند، بعد درباره اش گفتگو کنیم!
تعطیلات عید به دید و بازدید و مهمون داری گذشت و فرصت نشد کتابی بخونم. دیروز که 50 صفحه از کتاب را خواندم، یادم افتاد اطلاع رسانی کنم ولی آقای فرهنگی داشت می رفت سفر کاری.

در کل به این نتیجه رسیدم این جریان همزمان کتابخوانی و اینها امکان پذیر نمی شود. هر کی هر وقت دلش خواست کتابش را بخواند دیگر..
اون: فکر کنم کم کم دارم عاشقت می شم. خیلی بده، نه؟

من - آره.. خیلی بد باید باشه. البته به من زیاد ربط نداره ولی خودتو اذیت نکن!

Wednesday, April 02, 2008

سیزده منحوس

خواهر کوچیکه با غم و غصه می گه: این سیزدهم واقعن نحس و مزخرفه! به آدم یادآوری می کنه که تعطیلات تمام شده و باید از فردا بری مدرسه..
من هنوز آمادگیش را ندارم !!!

Sunday, March 30, 2008

می گه اسپایدر من، دو تا اسم داره! اسم اصلیش اسپایدر من ِ و اسم دیگه اش مرد عنکبوتی !!


می گم اسم من چیه؟
می گه نمی دونم! گفته بودم که.. اسمت سخته! چند بار می پرسی؟

Thursday, March 27, 2008

بوی طبیعت


زیستن در طبیعت موهبتی ست!
وقتی بوی پهن گاو و گوسفند می گیرد.. از بوی طبیعت هم می شود خفه شد !!
حالا فضای این عکس را می تونید با بوی اطرافش تصور کنید :دی

Tuesday, March 25, 2008

حکم






Saturday, March 22, 2008

هر کی مثل من دیروز وقت نکرده تبریک تولد بگه، حسین امروز هم تبریک قبول می کنه فکر کنم!

چشم امیدش به کارت و هدایای شما هم هست!

انشالله به زودی بیزینس جدیدش را شروع می کنه و خودم اطلاع رسانی می کنم تا دختران جوان و دم بخت بتونن از پکیج هاش استفاده کنن! CD رایگان و هدایای ویژه عید هم دارن تازه !

فعلن خودم قراره انتخاب کنم و اگه خوب بود مشتری بقیه ی خدماتشون هم بشم ولی چون هنوز انتخاب نکردم کدوم را اول می خوام، نمی تونم فعلن لو بدم و از جزئیات بنویسم که یه وقت رقیب پیدا نشه واسه خودم :دی

حالا اینا رو ولش.. بروید تبریک بگویید به حسین شبنویسانه !

Wednesday, March 19, 2008

نو روز

می شه من تک تک ای میل نفرستم و کامنت نذارم و یکباره همینجا به همه تبریک سال نو را بگم؟
من واقعن تنبلم تو ای میل فرستادن و شرمنده ی همه ی دوستان.. این روزها هم زیاد فرصت نمی کنم کامنت بذارم پس عذرخواهی مرا بپذیرید.

سال نوی همگی مبارک !

امیدوارم بهترین لحظه ها را در سال جدید داشته باشید.

Tuesday, March 18, 2008

کول کول چارشنبه بدر، سال بدر، ماه بدر، سينزه بدر *

امروز سحر " آيين پريدن از روی سال کهن " را برای جمیع دوستان! از جمله من و فیروزه قرائت می کرد..

آقای علی بالایی لنگرودی که از سنت های چهارشنبه سوری در لنگرود در این متن نوشته، ما را شدیدن به این فکر انداخت که ایشون لابد خیلی وقته یا لنگرود نرفته، یا فضای حال حاضر شهرها براش هنوز جا نیفته، یا توی کتابها سیر می کنه و یا در خاطرات گذشته و به گونه ای از این سنت ها نوشته که داشت باورمون می شد که در حال حاضر هم بدین گونه ست فقط ماها خبر نداشتیم!
یه کلمه ی "در گذشته " را هم گاهی اضافه می کرد به جمله هاش بد نبود یا اینکه افعال زمان گذشته را جایگزین افعال زمان حال می کرد که از هر گونه شبهه جلوگیری بشه..
حالا لنگرودی ها نیان دعوا که تو سر پیازی یا تهش؟ من لنگرودی نیستم ولی به جبر زمانه!!!! با لنگرودی ها فامیلیم - شوهر خواهر فامیل حساب می شه؟! - :دی

مثلن در این متن آمده:
زنان پيش از فرونشستن آفتاب، بر ايوان خانه می نشينند و سبزی و پياز را روی تخته مي ريزند و با آهنگ بلند آن را ساتور می کوبند. آهنگ زدن ساتور روی تخته بايد بلند باشد و در شهر بپيچد. در اين روز از همه شهر، آهنگ ساتور و تخته بلند است.

نمی دونم با این فضای شهری و آپارتمان نشینی و کمبود ایوان!! و اینهمه شلوغی و ترافیک دم عیدی که صدا به صدا نمی رسه، صدای ساتور و تخته در این شهر چجوری به گوش می رسه؟

و بنا بر گفته ی این متن - راست و دروغش با آقای علی بالایی لنگرودی - مادران ، دختران دم بخت را با جارو و به گونه ای نمايشی از خانه بيرون مي کنند و سپس يکی از بستگان ميانجيگری مي کند و او را به خانه بازمی گرداند (تا در سال نو به خانه شوهر رود).

و نمی دونم چرا امروز صبح (شاید هم ظهر!) دست سرنوشت منو انداخته بود وسط جمعی که آدم مجرد دیگه ای برای گیر دادن نیافته بودن و سحر تأکید فراوان داشت حتمن امشب به مامانم بگم منو بندازه بیرون، حتمن هم با جارو باشه!!! بعد هم تماس بگیرم باهاش! گفت درسته از بستگان نیست ولی قول داد خودش میاد وساطت می کنه تا مامانم اجازه بده برم خونه!
یک راه دیگه هم برای بخت گشایی در این متن آمده که هر چی سحر اصرار کرد و فیروزه راهکارهایی ارائه داد ولی راه نداشت دیگه.. نمی شه! بند تنبانم کجا بود؟!

* دزدیده شده از همینجا !

Sunday, March 16, 2008

هزار و سیصد و هشتاد و هفت !! هوم؟

عروسک پشمالوی نرم و دوست داشتنی را می ده دستم تا روی کارت کوچولویی که به گوشش آویزونه بنویسم و کادو پیچش کنه و هدیه بده به دوستش..
می نویسم :
تولدت مبارک!
منا
اسفند 85

با چشمان متعجب نگام می کنه و می گه دنیا توی چه سالی هستیم؟ خوابی مگه؟ چند روز دیگه 87 می شه!

و من هنوز گاهی یادم می ره سال چندم هستیم و در عجبم از گذر زود زمان که هنوز به 86 عادت نکرده ام، باید یادم باشد از چند روز دیگر بنویسم 1387 ..

Thursday, March 13, 2008

چگونه وبلاگ بسازيم؟

زمان : همین ده دقیقه پیش
من در حال راهنمایی و کمک به دوستی که در بلاگر می خواست وبلاگ بسازه: راستی بلاگر را می تونی بذاری روی تنظيمات فارسی و قسمتی از مشکلت حل می شه .
اون - :-* :-*
اون - چطوری؟
من : خوبم! مرسی..
اون - نه ! چطوری ميشه اين کار کرد؟
من : منو بگو فکر کردم داری احوال پرسی می کنی !
اون - آها ديدم گذاشتم رو زبان پارسی

Wednesday, March 12, 2008

رفع و رجوع سوتی در سه سوت !

شماره ای که روی صفحه ی گوشی افتاده از همین شهر شهید پرورمان می باشد! جواب می دم و تا صدای اون ور خط می گه سلام دنیا می گم: سلااااااااااام! چه عجب خانوم.. افتخار دادی به شهر ما! چه عجب اومدی بالاخره..
اون ور خط با تعجب: تو از کجا فهمیدی؟
من: خب خنگه! تو که از خط ثابت زنگ زدی، کد شهر می افته.. به نظرت نباید می فهمیدم اینجایی؟
اون ور خط بازم با حیرت: درست می گی! ولی از کجا فهمیدی برگشتم تهران؟

من تازه دو زاری کجم جابجا می شه اینی که اون ور خطه اصلن "شبنم" نیست و "شکوفه" ست.. و نمی دونستم چجوری بگم بعد از یه عمر اشتباه گرفتم!

می گم: خودت نگفته بودی؟
شکوفه: نه! فکر نمی کنم..
من: فکر کردم خودت گفتی..
شکوفه: نه! من چیزی بهت نگفتم..
من: کلاغه خبر آورد !
شکوفه می خنده..
من: خب حدس زدم این یکی دو هفته که هیچ خبری ازت نبوده دوباره برگشتی تهران لابد! وقتی صدات در نمی آد اینجا نباید باشی دیگه..
شکوفه: ببخشیییییید ! زنگ زدم عذرخواهی کنم یه عالمه.. قرار بود هماهنگ کنم با میهن و یه قرار بذاریم ولی خب رفتم و تازه اومدم..
من: از تو بیشتر از این انتظاری نمی شه داشت آخه!! من چی بهت بگم؟
شکوفه: منتظر بودم تا سلام کردم، فحش بدی!
من: آخرش هم من باید برنامه ها را هماهنگ کنم دیگه.. یه بار توی این چند سال قرار شد تو اینکارو کنی که ول کردی رفتی..
شکوفه: ببخشید بازم. زحمتش بازم می افته رو دوش تو! حالا اگه می خوای من به میهن زنگ بزنم؟
من: نه! دوباره می ترسم بری، گم و گور شی. خودم باهاش هماهنگ می کنم و بهت خبر می دم.
شکوفه: باشه.. من منتظرم.
من: باشه.. پس فعلن
شکوفه: خداحافظ

من: خداحافظ

Tuesday, March 11, 2008

دوباره می سازمت وطن؟

دیروز صبح توی خواب و بیداری و بیهوشی و بی حسی و گیجی!! .. صدای تلویزیون و برنامه ی مردم ایران سلام به گوشم می رسید گاه گداری..

و تعجب کردم از شنیدن ترانه ای که خواننده ی گرامی با ریتم تقریبن تند و قر داری بدون اون صلابت و موزیکی که انتظار داشتم و بدون اون صدای بم که این ترانه را توی ذهن من حک کرده بود می خوند:
دوباره می سازمت وطن / اگرچه با خشت جان خویش .. ستون به سقف تو می زنم / اگر چه با استخوان خویش

دینا جلوی در اتاق ایستاده.. می پرسم این چی داره می خونه؟ می گه چطور تلویزیون داره اینو پخش می کنه؟

می گم اتفاق جدیدی هم نیست.. یهو دست می ذارن روی یه ترانه ای که لابد بگن این مال ما هم هست و خاص ِ دسته ای نیست و نباشه.
چند سال قبل که یهو "ای ایران" فقط به گوش می رسید از صدا و سیما. بعدتر " یار دبستانی " .. از دو سال پیش هم گلسرخی شد عزیزشون.. حالا هم روشون نشد این ترانه را با صدای داریوش پخش کنن! اگه راه داشت این کار رو هم می کردن..
از سفر برگشتم دیروز ولی با درد و مریضی و دسته گل جدید! بارآخری که رفتم آمل با آنفولانزای شدید برگشتم و این بار با مسمومیت غذایی..

خانم نارنج افتخار دادن و از این به بعد اینجا خواهند نوشت. البته این به معنی ننوشتن من نیست! طبق گفتگویی که داشتیم یه قسمت جدید بازگشایی کردیم و از همه ی کسانی که بعد از تایید خانم نارنج - ثابت شده ایشون پیشکسوت ما هستن! - به اندازه ی بیشتر از نصف عمرشون سوتی و شوتی ! داشته باشن، ازشون دعوت به همکاری می شه.

یه ذره حالم بهتر شه منم خواهم نوشت..

Thursday, March 06, 2008

سلام. من نارنجم.

دل همه آب. دنیا پسوورد رو به من داد.

من با تعریف بعضی واقعیتهای شگفت‌انگیز زندگیم دنیا را مجاب کردم پسوردش را بدهد به من تا در این‌جا از آنها بنویسم. این واقعیتها درباره این است که ما خیلی از ما (منظورم دخترها است) در رابطه‌مان با اونها (معلومه منظورم کیاست دیگه نه، بابا پسرا رو می گم دیگه) به چه چیزهایی عجیبی بر می‌خوریم. اونها چقدر می‌توانند ما را حیرت‌زده و ما چقدر می‌توانیم آنها را متعجب کنیم. چطور؟ مثلا این‌طور.

فکرش را بکنید یکی از اونها بیشتر از شش ماه به هر طریقی شده (ایمیل، اس ام اس، کامنت، نامه، پیغام، واسطه کردن بقیه، علامت دادن به شما به شیوه سرخپوستان یعنی از طریق دود، صحبت کردن با باباتون برای اثبات جدی بودن قضیه، ایستادن سر راه عبور شما و آه‌های سوزناک کشیدن و ...) به یکی از ما ابراز عشق آتیشی بکند بعد یکی از ما به خودش بگه شاید راس می‌گه، شاید این‌بار دیگه راست باشه، و بهش بگه خیلی خوب باشه بیا یه قرار با هم بذاریم و یکی از اونها از ذوق این‌که فردا همدیگرو می‌بینید تا صب به یکی از ما اس‌ام‌اس بزنه. فردا یکی از اونا بگه خوب کجا؟ و یکی از ما جواب بده (مکانها فرضی است، این نقاط رو می‌گم که شما یه چیزی تو ذهنتون داشته باشید) ونک. یکی از اونا بگه، نه ونک دوره، رسالت. بعد یکی از ما بگه رسالت برای من دوره، بیا هفت تیر. بعد اون بگه نه رسالت. بعد یکی از ما بگه خوب گیشا. بعد اون بگه نه رسالت. یکی از ما: ولیعصر چی؟ یکی از اونا: نه رسالت. یکی از ما: سید خندان چی؟ یکی از اونا: نه رسالت. یکی از ما با تمام نازی که بلده: ببین من نمی‌تونم بیام رسالت. نمی‌شه تو بیای یکی ازاینجا ها هر کدومش رو که دوست داشتی برات راحتتر بود؟ بعد اون بگه: به درک که نمی تونی بیای. و تق تلفن رو قطع کنه. و این رابطه در همین جا تموم بشه. تموم تموم.

از تمام یکی از اوناها می‌خوام به این سوال جواب بدن چون یکی از اونا همیشه داره به این سوال فکر می کنه. آیا در تمام این شش ماه سر کار بود؟ یا آن آقا واقعا در همان لحظه به آن نتیجه رسید؟

Sunday, March 02, 2008

من پسورد وبلاگم را بذارم اینجا که هر کی دلش خواست توش بنویسه چه اتفاقی می افته؟!


پ.ن: می روم سفر

Saturday, March 01, 2008

ترانه بازی

جوزف عزیز دعوتم کرده به بازی ترانه ها..
توضیح: یک ترانه حتمن نباید از جهت مثبت ماندگار بشه! با وجود بی محتوایی و کج و کوله بودن هم توانایی اینو داره که توی ذهن ها باقی بمونه! .. امضاء: یک وحشی مبتذل !

1. اینجوری نگام نکن!
با چشات صدام نکن!
اینجوری نزن به شیشه ی دلم می شکنه
تو اگه می شکنی لالا لالا لالا.. بقیه اش رو بلد نیستم!

شاعر و خواننده و هیچ کدام از اجداد و خانواده اش را نمی شناسم و اصلن نمی دانم از کی و چطور افتاد سر زبانم!

2. پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت..

من این ترانه را تاکنون نشنیده ام! ولی همینکه اسم استاد عباس قادری به عنوان خواننده اش مطرح می شود این ترانه را خود به خود ماندگار می کند! با توجه به ارتباط قوی که با مذهب و اعتقادات و فعل زیارت دارد. و همین خلوص نیت و صفای باطن در ذهن ها حفظش می کند.

3. خوشگلا باید برقصن
نبینم که باز نشستی
منتظر چی هستی؟
تو جشن شب نشینی (روز هم شد موردی ندارد!)
باید پاشی برقصی

شاید نیاز به توضیح نداشته باشد که این ترانه ی ماندگار که در هر مجلس و بزمی به گوش می رسد را اندی خوانده و ترانه سرایش نمی دانم کیست. ولی چون اصولن حس وظیفه شناسی همه را بیدار می کند و نهیب می زند "خوشگلا !! آره با توام! خود خودت.."
روی وجدان و حس مسئولیت حاضرین در مجلس در قبال خوشگل بودن اثر شایان توجهی می گذارد! باعث می شود ملت صحنه را خالی نگذارند و تا آخرین قطره ی خون پایمردی کنند.

4. آلبوم جدید لیلا فروهر را شنیده اید؟ من مانده ام کدام ترانه اش را انتخاب کنم! شماره 4 را اختصاص می دهم به این آلبوم.. و گوشه هایی اش را در ادامه می آورم

- ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمی شه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه

در اینجا شاعر به نکته ی مهم و قابل تأملی اشاره کرده که من به پاسخ سؤالات فلسفی و انسان شناختی تمام عمرم پی بردم! هر کی از این به بعد سؤال معروف " تو کی (چه زمانی؟) می خوای آدم شی؟ " و یا جمله ی معروف " تو آخرش آدم نمی شی " را نثار بنده کرد حواله اش می دهم به این که شاعر گفته " اونی که غصه نداشته باشه آدم نمی شه ! "
احتمالن من به حد کافی غصه نداشته ام!

- قطره به دریا می رسه
پاییز به یلدا می رسه
به گوش دنیا می رسه
مجنون به لیلا می رسه

اول از همه خدا آخر و عاقبت همه ی مجنونین عالم را به خیر کند..
ظاهرن چون جدیدن قطره ها سرازیر دریا می شوند و بعد از پاییز، خانم یلدا سر می رسد و دنیا هم مشکل شنوایی ندارد دیگر شک و شبهه ای باقی نمی ماند که مجنون به وصال می رسد!
مبارکه به سلامتی..

- از تو بهتر مگه می شه پیدا ؟

چی صدا کنم تو رو ؟ چه بگویم در وصف ترانه؟

5. سلام عزیزم، عزیزم سلام
دوستت دارم، عاشقتم یک کلام (؟)

یکی از شاهکارهای خواننده ی ملی آقای شهرام صولتی!

6. هیپ هاپ هیپ هاپ هاپ
دست بزنید برای خواننده ی تاپ

حدس می زنم شاعر همون خواننده اش باشه یا خواننده (سندی - شهرام آذر) همون شاعر باشه!


7. این ترانه را باید شنید! قابل نوشتن هم نیست.

پ.ن: من هیچ مسئولیتی بابت فحش خوردن بعدش قبول نمی کنم ها !


دعوت می کنم از فرناز ، امیر ، ترگل ، ستایش ، مرجان ، دزدکی و بابا اگه حوصله اش برگشت برای نوشتن، کدئین اگر انتخابات مجالی بهش داد.

برای اطلاع از قواعد بازی و اینها هم می تونید به منشاء اولیه مراجعه کنید.

Thursday, February 28, 2008

تولدت مبارک رفیق !
عکس خودت را تقدیم می کنم به خودت.. شاید خنده دار باشد ولی این روزها که این مدادرنگی ها جلوی چشمم هست، شاید بیشتر از همیشه مرا به یادت می اندازد.
لحظه هایت مثل این مداد رنگی ها با طراوت، زیبا، رنگی رنگی و شاد باد..

پ.ن: احتمالن فیس بوک و اورکات را گذاشته اند برای آدمهایی مثل من که روز تولد ملت را در کمال اعتماد به نفس جابجا نکنن!! و در کمال پرویی نگن: باور کن به تاریخ اینجا امروز تولدته!!!!
کاری که ندارد تاریخ نوشته را یک روز می برم جلو :دی

Sunday, February 24, 2008

تحول

مشغول آرایش صورتش می گه جدیدن اصلن حوصله ی آرایش کردن ندارم. می بینی صورتم همش ماست و بی رنگ و رو شده؟
می گم مممممم، منم جدیدن فکر می کنم صورتم داره خش پیدا می کنه!! البته اصولن زیادم کاری با صورتم نداشتم هیچ وقت..
مکث می کنه و می گه دیگه می خوام همه ی اینا – با اشاره به لوازم آرایشی که دورش پهن کرده – را بریزم دور!
با تعجب نگاش می کنم! می خوای همش رو بریزی دور؟ یعنی واقعن .... و توی ذهنم گیجم از اینهمه تحول و تغییر!
هنوز سوالم تمام نشده که با خنده می گه خب یه سری جدید خریدم، قبل از عید همه ی اینا رو می ریزم دور !! البته این چند هفته از همینا استفاده می کنم تا موقع عید! آها.. راستی یادت باشه داریم می ریم بیرون یه کیف هم برای لوازم آرایش بخرم، اینو دیگه دوست ندارم. یه ریمل خوب هم باید بخرم..

Saturday, February 23, 2008

شکوه محبت

دختر کوچولو مابین دو زن روی صندلی در سمت دیگری از اتاق انتظار مطب دندانپزشکی نشسته بود و با بسته ی پسته ی در دستش بازی می کرد. بسته را گرفت سمت مادرش و در خواست کرد براش باز کنه. مادر یه دونه پسته در آورد، پوست کند و دختر کوچولو که شاید 2 ساله بود پسته را با خوشحالی گرفت و گذاشت دهنش.
هنوز روی صندلی در حال وول خوردن بود، تقریبن با زحمت پاهاش را رسوند به زمین و ایستاد جلوی مادرش و با اصرار بسته ی پسته را از دستش گرفت. اومد سمت من، بسته را گرفت جلوی من. با لبخند و خوشحالی ازش تشکر کردم و گفتم خودت بخور عزیزم. ولی یک قدم هم عقبتر نرفت. مادرش گفت دستش را رد نکنید. یه دونه پسته برداشتم و تشکر کردم. لبخند زد و بسته را گرفت جلوی زنی که چند صندلی آنور تر نشسته بود.
نگاهی به اتاق انداخت. کس دیگری نبود.. برگشت و مابین مادر و خاله اش روی صندلی جای گرفت. بسته را دوباره داد به مادرش..

Wednesday, February 20, 2008

شخم زدگی

خوشحالم!
خوشحالم در فضایی درس خوندم که با وجود تمام محدودیت هاش، با وجود تمام سخت گیری های عجیب و غریب و کمبود ها که ذهن کودک، نوجوان و جوان من به سختی باهاشون کنار می اومد ولی....
ولی در دوره ی وزارت یکی از نوابغ قرن! جناب آقای علی احمدی تحصیل نمی کنم.

نمایندگان مجلس را چه شده؟ با وجود اینهمه ایراد به قول خودشان با رأی ناپلئونی* رأی اعتماد داده اند.
فکر نمی کنن این تصمیم فقط تأثیر یک روز و دو روزه نخواهد داشت و تک تک بچه هایی که به قول خودشون آینده ی این مملکت را قراره بسازن تحت تأثیر قرار می ده؟
آدمی که وزارت تعاون را جرأت نکردن بهش بسپارن ولی یکی از مهمترین و تأثیر گذارترین مسئولیت که رابطه ی مستقیم با آینده ی تمام محصلین داره را می شه بهش سپرد؟
خنده دار نیست؟ شاید هم بیشتر تأسف برانگیز باشه.

خوشحالم!
خوشحالم که نه از نسلی هستم که در حال حاضر داره درس می خونه و نه از نسل مادرانی که فرزندش در یکی از این مدارس در حال تحصیل هست و معلوم نیست تا سال دیگه چه بلایی سر سیستم آموزشی بیاد با این پیشنهادات عجیب آقای احمدی در زمانی که سرپرست آموزش پرورش بوده، اظهار کرده و همچنان روی عقاید تفکیک جنسیتی، تغییر کتاب های درسی، خصوصی و طبقاتی کردن مدارس پافشاری می کنه..
در کدامین نقطه ی جهان ِ امروز، کسی می تونه به این راحتی سخنان بدون کارشناسی و احمقانه بزنه و پست وزارت آموزش پرورش را بهش تقدیم کنن؟
آدمی با لیسانس مهندسی مکانیک و مدرک دکترا - بعید می دونم کسی که تحصیلات آکادمیک داشته باشه، در فضایی که سر و کارش با منطق و فرمول و نظریه های تأیید شده هست انقدر بدون فکر و پشتوانه ی علمی و کارشناسی شده حرف بزنه - در طول مدت تحصیلاتش و بعد از آن چه تفاوتی بین علوم ریاضی و شیمی و فیزیک دیده که حس کرده باید برای دخترها و پسرها کتابهای مجزا تدریس بشه؟

معلم تاریخ و جغرافی سه سال راهنمایی من خانمی بود که جمله ی معروفی داشت و هیچ کدوم فراموشش نکرده بودیم، هر سال موقع تدریس، مثلن قسمتی از درس بود که حذف کرده بودند یا از حذف بودن ملغی شده بود ایشون می گفت حالا من اینها را بهتون می گم چون معلوم نیست تا موقع امتحان چه اتفاقی بیفته؟
اینها شب می خوابن، صبح بخشنامه ی جدید می دن و معلوم نیست کدوم بخش را حذف کنن یا پشیمون بشن از حذف کردنش..

و فکر می کنم معلم های امروز به بچه هایی که پشت این میز و نیمکت ها نشستن چه خواهند گفت موقع تدریس؟ در مملکتی که با عوض شدن رئیس جمهور و کابینه ی دولت زیر و رو می شه.
کتابها تغییر می کنن، نظام آموزشی متحول می شه، ممیزی ها عوض می شه، با رفتن یکی و آمدن دیگری قوانین و شیوه ها و دستور العمل ها هم تغییر می کند.
در مملکتی که نمی دانی به کدام قانون و به کدامین ساز باید پیش روی و برقصی.. و به کدامین حرف اعتماد کنی؟
حداقل تا قبل از این، هر چهار سال یک بار و گاهی هر هشت سال مملکت و قوانین و کابینه متحول می شد تا دوره ی بعد که گروه دیگری برای شخم زدن مملکت اقدام کنن ولی حالا شاهد زیر و رو شدن و شخم زدن هر روزه هستیم تا غافلگیری هر روزه در انتظارمان باشد.


* هر چه صفحه ی دوم روزنامه ی اعتماد را می گردم خبری که در روزنامه ی امروز مبنی بر وزارت آقای احمدی و انتقادهای نمایندگان بود یافت نمی شود. اصطلاح رأی ناپلئونی از متن همین خبر آمده. تمام خبرها هست غیر از این. چنین متنی در سایت یافت نمی شود. سرچ هم کردم، نبود..

Tuesday, February 19, 2008

فرش ایرانی

به سفارش مرکز ملی فرش ایران، 15 اپیزود کوتاه توسط 15 کارگردان مطرح تحت عنوان "فرش ایرانی" ساخته شده.
دیروز صبح بهروز افخمی مهمان برنامه ی مردم ایران سلام - شبکه دو - بود و فیلم کوتاه 5 دقیقه ای که افخمی درباره ی فرش عشایر ساخته، پخش شد.
امروز صبح هم کمال تبریزی مهمان همین برنامه بود و "فرش زمین" ساخته ی این کارگردان پخش شد.
فکر می کنم با پیشینه ای که کمال تبریزی با فیلم "فرش باد" داره، تار و پود و ذات شاعرانه ی فرش را بهتر می شناسه. موسیقی و تصویر بی نیاز از کلام به خوبی حرفهاش را می زد.
ساخته ی افخمی معرفی کوتاهی از زیبایی فرش عشایر را لابلای تصویرها منتقل می کرد ولی نریشن، یه جورایی روی اعصاب بود. به شخصه اون صدا را دوست نداشتم.
کلام و تصاویر آغازین در مورد بزرگترین صادر کننده ی فرش عشایر، ساخته ی افخمی را بیشتر شبیه یک اثر تبلیغاتی می کرد.

امروز مجری برنامه عنوان کرد که 5شنبه ی همین هفته قسمت دیگری از فرش ایرانی را پخش خواهند کرد ولی در مورد قسمت هایی بعدی زمان دقیقی را متأسفانه عنوان نکرد. پیشنهاد می کنم از دست ندید.

در ستون پیشنهاد روز روزنامه ی اعتماد چشمم خورد به مطلبی که داوود سینایی در همین مورد نوشته و اطلاعات دقیق تری را در مورد فیلم، اسامی کارگردان ها و زمان و مکان اکرانش در سینما به همراه داره.

Saturday, February 16, 2008

لباس زنانه ابزار تأدیب مجرمین !!

نيروی انتظامی کرمانشاه در راستای اجرای طرح امنيت اجتماعی پس از دستگيری يک متهم برای مجازات وی او را با لباس زنانه در سطح شهر چرخاند.
پايگاه اطلاع رسانی پليس در خبری تحت عنوان «توبه گرگ، مرگ است...،» نوشت يکی از اراذل و اوباش کرمانشاهی که در طرح امنيت اجتماعی با لباس زنانه در ملاءعام چرخانده شده بود دوباره از مردم زورگيری کرد.
متن کامل

برای مجازت خانم ها هم می شه اونها را با پوشاندن "لباس مردانه" تأدیب کرد؟
لباس زنانه انقدر زشت و مایه ی ننگ و بی ناموسی و بی عفتی می تونه باشه که یک زورگیر را به راه راست هدایت کنه؟
برای هدایت و رستگاری بیشتر چرا "چادر ملی" سر اراذل و اوباش نمی کنن؟

Tuesday, February 12, 2008

افسوس..

گاهی از رويای تو می گذرم
گيرم كه نمی بينی
و گاه از خوابهای من
تو می گذری
افسوس كه نمی بينم

بیژن نجدی


× مرسی از بی فصل و نا درخت که اینو برام فرستاد.

Saturday, February 09, 2008

شاعری در خواب

قبلن نوشته بودم شعرهایم را خواب می بینم؟ یادم نیست.. زیادم مهم نیست. این روزها زیاد می نویسم و یادم نمی ماند چه چیز را کجا و کی نوشته ام و یا گفته ام. گذاشته ام اینجا ، آنجا ، جای دیگر یا توی یکی از صفحات مابین خطوط ، سیاهی کلمات ، سفیدی کاغذ و صفحات برای ابد مدفون مانده اند.

شعر هایم را خواب می بینم.
درست وقتی که قلم و کاغذی در دسترس نیست و در خوابهایم به این فکر می کنم مبادا این کلمات موزون فراموش شوند قبل از اینکه گوشه ی تکه کاغذی نوشته باشمشان..

و صبح که چشمانم را باز می کنم کلمه ای نیست، کلامی نیست، کاغذی نیست، شعر هایم فراموش شده اند..

Wednesday, February 06, 2008

گذری بر صفحه ی حوادث

روزنامه را که ورق می زنی و می رسه به صفحه ی "حوادث" تیترها برای خراب کردن تمام روز و شاید بیشتر از اون کافیه.. این روزها صفحه ی حوادث انگار فقط آمار اعدام و اعدام و اعدام را اطلاع رسانی می کند.

پسر 22 ساله ای که به جرم شرب خمر محکوم به اعدام شد. و می خونی: طبق ماده 179 قانون مجازات اسلامی اگر فردی دو بار مشروب بخورد و هر بار حد برای او جاری شود در دفعه سوم کشته می شود.

حکم قصاص پسر نوجوانی که در دعوای کودکانه پسر دیگری را به قتل رسانده بود برای اجرا به زندان عادل آباد شیراز ابلاغ شد.

Monday, February 04, 2008

پسرعموی فسقلی از مهدکودک اومده با چشمهای گرد شده به مامانش می گه خانم معلم گفته شاه، دیو بود.. یعنی شاخ و دم هم داشت؟!

Sunday, January 27, 2008

من سردم است
من سردم است و انگار هیچ وقت گرم نخواهم شد *

تب دارم و لرزی که وجودم را گرفته..

* فروغ

پ.ن: هر گونه ارتباط این پست با نبود گاز تکذیب می گردد! شکر خدا بخاری اتاقمان روشن ست و سه، چهار تا لباس هم روی هم پوشیده ام. گرم نشدن و لرز و سرما هم همش نتیجه ی آنفولانزایی ست که از جمعه گریبانم را سفت چسبیده و ول نمی کند..
البته این چند روز که رفته بودم آمل شنیده ها (منبع موثق می باشد) حاکی از آن بود که گرگان هنوز گاز قطع ست. به خودم گفتم کاش آنجا هم یکی بود که بنویسد و از اوضاع و احوالشان بقیه را مطلع کند.

Monday, January 21, 2008

تولدت مبارک


گل ِ ناز ِ نازنین تولدت با بهترین آرزوها مبارک!

Thursday, January 17, 2008

کمی دیوانگی

نترس از اینکه کمی دیوانه باشی. پریشانی و آشفتگی. شوق و ذوق و هیجان. اینها همه جزئی از دیوانگی اند. بله، من کمی دیوانه ام.

ذن عکاسی؛ پل مارتین لستر؛ جواد منتظری؛ نشر ماه ریز

Monday, January 14, 2008

توهم دایی جان ناپلئونی !

من نمی ‌دانم چه چيزی را بايد صرفه‌جويی كرد. اين‌جا، توی لوله‌های شهر ما هيچ چيزی وجود ندارد. و من همين‌طور فكری ام كه چرا جای صرف اين همه هزينه برای راه انداختن انرژی هسته‌ای، يك پالايشگاه گاز نساختيم؟ جای اين همه مصلا و مقبره . . . كدام‌شان برای اين ملت سرما زده واجب‌تر بود؟
اين ماجرا تمامی ندارد. ترس‌های ما تمامی ندارد. ما داريم فراموش مي‌شويم. شنيدن از ماجرای بحران گاز در مازندران، ديگر حتي برای دوستان ما هم دارد تكراری و حوصله سر بر مي‌شود. مثل وقتي كه عزيزت مي‌ميرد. همه می‌آيند و تسلی می‌دهند و بعد يكی يكی با سر افكنده می ‌روند. تا چند روز تلفن‌های تسلی‌بخش داری و بعد رفته رفته، فراموش مي‌شوی. خودت و رنجت.
حال ما اين‌طور است. داريم از ياد می‌رويم. توقعی نيست. فقط اين قدر بدانيد كه اگر جايی خوانديد يا شنيديد مشكل گاز در استان ما حتی تا حدودی برطرف شده، دروغ محض است.


نمی دونم چه باید بگم، کاری هم از دستم بر نمیاد جز نوشتن و لینک دادن و لینک گذاشتن این گوشه به امید اینکه چند نفری بیشتر مطلع شوند. حتی نمی تونم مطمئن باشم این اطلاع رسانی هم فایده ای داره یا نه؟
چه اتفاقی می افته؟ چه کار می تونیم کنیم وقتی که رئیس جمهور توهم دایی جان ناپلئون گریبانش را گرفته و هر اتفاقی در این مملکت بیفته را می ذاره به حساب توطئه ی دشمن و فکر می کنه "بعضی ها" در داخل كشور، از تركمنستان خواسته اند كه گاز صادراتي خود به ايران را در فصل زمستان قطع كند.
شکر خدا برنامه ریزی و مدیریت در این کشور انقدر عالی و خوبه که کشورهای دیگه از زور حسادت هی توطئه چینی می کنند.
این دایی جان ناپلئون ها از وقتی یادم هست بوده اند، فقط شدت توهمشان با هم فرق می کرده.
از وقتی یادم هست در کله مان فرو کردند مرگ بر امریکا! این و آن و همه چیز توطئه ی امریکا ست.
هر اتفاقی افتاد گفتند کار ِ دشمنان در داخل و خارج می باشد و نوشتن پای دیگری و مدام صورت مسئله را پاک کردند و یه تعداد آدم دیگر را هم دنبالشون ردیف کردن که فریاد مرگ بر منافق و امریکا و اسرائیل و انگلیس و ... سر بدهند و انگار کاری ندارند جز مشت کوبیدن به دهان دشمن!

وقتی مسئولین مملکتی فکر می کنند در زمستان باید به قدر تابستان گاز استفاده کرد، باید هی چپ و راست بر سر مردم بزنن که آهای شما ها اسراف کرده اید که اینگونه شده! سرما بی سابقه ست و چون چند برابر بیشتر از میزان تابستان گاز مصرفی داشتیم، نتیجه اش می شود این!

خدای را شکر که نمی شود گاز را بریزیم توی جیبمان و از ترس انبار کنیم. در بازار سیاه هم قابل خرید و فروش نیست وگرنه می گفتند قاچاق گاز هم مثل نفت و بنزین راه افتاده. وگرنه بعید نیست از چند وقت دیگر گاز را هم سهمیه بندی کنند.
آن وقت عبارت " دومين كشور دارنده گاز " مضحک به چشم نمی آید؟!

پ.ن: آقايان صبحتان بخير

Friday, January 11, 2008

من همچنان از سرما می ترسم

بارش برف دوباره شروع شده. فکر می کنم این بار شدیدتر باشد. کوچه و خیابان به سرعت سفید پوش شد بر عکس همین چند ساعت پیش که دیگر خبری از برف در خیابان و پیاده رو ها نبود، ماشین ها و آدم ها به راحتی تردد می کردند.
از دیشب هم هشدارها بابت قطعی گاز بیشتر شده و مناطق بیشتری از استان گیلان با قطعی مواجه شدند.

امروز بعد از چند روز از خونه رفتم بیرون. برف آرام می بارید. پر از زیبایی و لذت و چه خوب بود پیاده روی زیر بارش برف و گاهی گلوله ای برفی نصیبت شدن و آغاز بازی..

باز که بارش برف شروع شده، خیابان های اطراف برقشان قطع شده، بعید نیست اینجا هم قطع شود با این لامپ هایی که چشمک می زند!! و یادآوری می کند حواستان باشد که به این نیز امیدی نیست..

برق که نباشد در این خانه، آب هم نخواهیم داشت..

نمی دانم این روزها سیاه نمایی ذهن من زیاد شده یا واقعن اینگونه ست که تلویزیون از زیرنویس هم نمی گذرد - نمونه اش چهارشنبه، شبکه دو، هنگام پخش سریال بی صدا فریاد کن - و مدام خبر از سیل در مکزیک و طوفان در آمریکا و بدبختی در کشورهای جهان را با آب و تاب نشان می دهد و خبر رسانی می کند. که دلمان بسوزد؟ یا خوشحال شویم و بگوییم خب آدمهای محتاج تر هم هستند بیاید تمام نفت و آب و برق را بدهید بهشان؟ و وضع ما خیلی هم خوب ست؟ نمی دانم..

خیابان و شهر سفید پوش شده ولی صد حیف که تا می خواهی از لذت لبریز شوی، هزار دلهره جایگزینش می شود و هزار مبادا.. و لحظه شماری برای قطع شدن برف و هزار تا ای کاش و ای کاش...

نمی دانی باید بخندی یا افسوس و تأسف؟! که چرا در مملکتی با اینهمه ذخایر عظیم، بارش چند روزه ی برف چه آسان همه چیز را بهم می ریزد و شرایط بحرانی به وجود می آورد.

مامان می گفت همه را عادت داده اند به گاز. دیگر چه کسی وسیله ی گرمایی بی نیاز از گاز دارد؟
گاز که نباشد.. گرما نیست، نان نیست، غذای گرم نیست، آب گرم برای حمام نیست. بهداشت و غذا و زندگی روزانه مختل می شود. و به همین راحتی مملکت گل و بلبل به تعطیلی می رسد.

انگار این ترس ها و نگرانی های هر روزه که از در و دیوار این مملکت می ریزد تمامی ندارد..

این چند روز که خبری از بارش برف نبود حتی و گاهی انگار بادی می وزید و برفی هم همراه می آورد ولی مدارس و ادارات به خاطر نبود گاز تعطیل بودند و تعطیل هستند. و اینگونه که پیش می رود حالا حالا ها شرایط به حالت عادی بر نمی گردد و کشور در خواب و تعطیلی به سر خواهد برد.

چه کسی جوابگوی اینهمه عقب ماندگی و ضررهای جبران ناپذیر این روزها خواهد بود؟!



مرتبط:
من از سرما می ترسم
این ماجرا تا کی ادامه دارد؟ / نذاریم این بشه عادت و باز تکرار شه.
بحران گاز در مازندران / نوشته های روزانه از بحران نبود گاز در قائمشهر
وقاحت ميدانيد يعنی چه؟ / به استحضار جناب آقای دکترحداد عادل، ریاست محترم مجلس شورای اسلامی میرسانم که قربان آن قامت خدنگتان بروم وقاحت میدانید یعنی چه؟
وقتی سرد باشد... / دوازدهمین روز قطعی گاز
شما بخوابيد احمدی نژاد بيدار است
زندگی زيباست... / نوشته ی 20 دی ماه از ارومیه. لینک تکی نوشته اش کار نمی کرد.
بدون گاز شهری / در اهر
برف / در گیلان
مبادا به سیاه نمایی متهم شویم / نگرانی های لوا
جای پاهای مرا هم برف پوشانده ست / از مازندران
بزک نمیر بهار میاد... / خدا سایه این مسئولان مردمی را از سر این ملت کوتاه نکند.
یک درجه کمتر به حکم انسانیت / به دولت-مردان شریف و عزیز و مقدس و غیره بفهمانیم که درجه‌ی شعور و عدم کفایت و لیاقت شما، هیچ وقت از یادمان نمی‌رود.
مملکت را شخص امام زمان اداره میکند !
و یک سرمای منهای 10 درجه ، یک مملکت را به حالت تعلیق در می آورد ...

و یه سری لینک دیگه در بالاترین / با تشکر از آقای کدئین

Thursday, January 10, 2008

مگر ما چه می خواستیم؟

پیش نوشت: من چند روز پیش این را نوشته بودم ولی فرصت نشد بذارمش اینجا و حالا مصادف شده با نوشته ی مریم و دیگران.. کودکی و نوجوانی و جوانی اش در هم هست.. نوشته ام طولانی شد ولی انگار باید می نوشتم.

نوشته ی لوا را که می خونم تصویر ها دوباره از جلوی چشمم رژه می رن. بعد از گذشت اینهمه سال زنده اند هنوز.
کودکی و نوجوانی و جوانی و تمام زندگیمان ترس داشت و همیشه این ترس ها دنبالمان کرده اند. هنوز زنده اند و به وضوح می توان یادآوریشان کرد. هنوز گاهی مثل کابوس روح را آشفته می کنن و بهترین لحظه های زندگی را از سموم خود پر می کنن.
من هم "فکر می کنم مگر ما چه می خواستیم؟ "

بهترین سرگرمی کودکی من و خواهرانم دیدن کارتون بود! بهترین هدیه هم همان نوار ویدئوی دو یا سه ساعته بود که دایی سالی یک بار یا شاید هم با فاصله ی بیشتر برایمان سوغاتی می آورد. دو یا سه ساعتی کارتون که از تلویزیون آلمان ضبط شده بود و شاید روزی یک بار از تلویزیون ما دیده می شد و نمی دانم چه اعجازی در آن بود که سیر هم نمی شدیم.
شش ساله بودم که یاد گرفتم باید پنهان کاری کرد، باید دروغ گفت، باید دو گانه زندگی کرد .. وقتی که مربی مهدکودک از بچه ها پرسیده بود در منزل چه می کنند و من گفته بودم کارتون می بینم! مربی پرسیده بود همیشه که تلویزیون کارتون ندارد، غیر از اون چه کار می کنی؟ و من گفته بودم ولی ما ویدئو داریم و هر وقت دلم خواست مامان برایم کارتون می گذارد تا تماشا کنم.
می گفتند شانس آوردیم مربی آشنا بوده و دسته گل مرا به اطلاع عمو رسانده بود. عمو هم خانواده را مطلع کرده بود. جلسه توجیهی هم برای من گذاشتن که دیگر از این افاضات در مهدکودک و هیچ جای دیگری نکنم!

هنوز قیافه ی ترسنان و لرزان ارغوان یادم نرفته وقتی نوار کاست "بنان" را روزنامه پیچ! تحویلش دادم تا برای مادرش ببرد که گفته بود مادرش دوست می دارد صدای بنان را. من هم دو تا نوار کاست بابا را بردم برایش.
آنهم بسته بندی شده. انگار که مواد جابجا می کردیم! با احتیاط های بسیار.
بهتر بود هر دو تا را با هم نبرم. ارغوان نوار کاست را، آنهم کاستی که مجوز داشت و در هر مغازه ای یافت می شد را گذاشت توی جیب شلوارش در عملیاتی دور از چشم هم کلاسی ها که اگر کسی هم بویی برد و کیفش را گشتن، آنجا نباشد..

دوران راهنمایی خاطره ی بد و تلخی هم اگر بود زود فراموشش کردم. خیلی زود.. مسلمن اشک و آه و توبیخ هم بوده درش. گیر به ریخت و قیافه و مانتو هم بوده..
ولی خانم ناظم و مدیر برایم ترسناک نبودن. بهترین معلم ها را هم در این 3 سال داشته ام. شاید هر سال یکی، دو تا معلم دوست نداشتنی هم بوده ولی نسبت خوبش خیلی بیشتر از بدش بود. همانطور که نسبت بدی هایش کمتر از خوبی هایش بود.


سه سال دبیرستانم با سیاهی در خاطرم نقش بسته و همه اش هم مدیون خانم طلوعیان مدیر دبیرستان غیر انتفاعی پیوند بوده و بس! روزهایی را که به راحتی می توانست از بهترین سالها باشد را به همان راحتی به گند کشید! و من هر چقدر دوران راهنمایی را دوست داشتم، از دبیرستانم بیزار بودم.

دوم دبیرستان.. همینکه به گوش من رسید شیمن در دفتر مدرسه از دست پر محبت خانم طلوعیان سیلی دریافت کرده کافی بود تا اشکهای من روان شود و زار بزنم که به چه حقی باید دست روی دوست من بلند کند این عفریته؟ و قاعدتن همین اشک ریختن کافی بود تا مرا هم به دفتر مدرسه بخوانن که تو چرا گریه می کنی؟ و من تا آن روز نمی دانستم گریستن هم جرم ست..
مهسا و محدثه و بچه های دیگر هر چه برایش توضیح می دادن که این روحش هم بی اطلاع ست و بذارید بره ولی من از جانب خانم مدیر با اصرار بازخواست می شدم!
جریان چه بود؟ یک صفحه کاغذ از همین فالهای حرف اول اسمش و آخرش و چی دوست دارد و ندارد و ... زیر یکی از میزها جا مانده بود و شیمن هم در کلاس خالی بود. شیمن به اضافه ی چند نفر دیگر احضار شدن به دفتر که این کاغذ - لکه ننگ و بی عفتی !! - مال کیست و در مدرسه چه می کند؟ همه هم می دانستند ولی خب کسی به روی خودش نیاورد.
خانم طلوعیان هم معرکه گرفته بود. یک دستش روی تلفن بود که الان زنگ می زنم به پلیس که بیاید همتان را بازداشت کند.. پرونده تان را می دهم دستتان و چه و چه و چه..
ولی هیچ به خانم مدیر نگفتم. هیچ کداممان نگفتیم که زنگ بزن! که چه می خواهند با یک تکه کاغذ کنند؟
حالم از خودم بهم می خورد که جسارت آن را نداشتم که بگویم اصلن پرونده ام را بدهید خودم با خوشحالی می گریزم!
مرا فرستادن که فردا با ولی ات بیا!! که جرم من اشک ریختنم بود برای دوستی که سیلی خورده بود. و فکر می کردم اگر من یا دختر فلان کس بود همین خانم جرأت نداشت دست رویمان بلند کند که شیمن نه اهل این دیار بود و نه آشنای چندانی داشت که کسی ازش حساب ببرد یا پدری که بیاید داد و بیداد کند..
روز بعد هم غوغایی بود ظاهرن در دفتر مدرسه -به من گفتن خانه بمان و از فردا مدرسه ی دیگر می روی- و پدر جان برای اولین بار پایش را گذاشت در مدرسه که پرونده ام را بگیرد ولی باز خانم طلوعیان با چرب زبانی های همیشگی اش پیروز شد و نه آن روز و نه سال بعد پرونده ام را نداد تا از کابوس آن مدرسه فرار کنم.

هفته ی پیش فیلم عروسی خواهرم را می دیدم. فیلمبردار که چرخ زده بود روی مهمانان حاضر در مجلس و من هم نشسته بودم کنار دوستانم، مشغول گفتگو ولی با این تفاوت که همه روی صندلی نشسته بودند و من روی پای مهسا.
دبیرستان هم جای من بیشتر روی پای شیمن و گاهی مهسا بود. شیمن می نشست روی سکوی سنگی حیاط و من اگر هوس نشستن می کردم آغوشش را باز می کرد و مرا می نشاند روی پاهایش. - اعتراف می کنم زیادی لوس و عزیز دردانه این دو تا بودم -
هفته ای یکبار هم که زنگ ورزش با مینی بوس می رفتیم باشگاه، مهسا و شیمن کنار هم می نشستند و من هم طبق معمول روی پای شیمن!
ولی چند باری در حیاط مدرسه توبیخ شدم و خانم طلوعیان انگار که دستگیرم کرده باشد در حین ارتکاب گناه! فرمان داد دیگر روی پای شیمن ننشینم!

سوم دبیرستان کلاسمان را عوض کردند چون پنجره ای رو به کوچه داشت و انگار یکی، بچه ها را پشت شیشه دیده بود و باز هم داستان دیگری از تهدید ها به راه بود..
برای همه ی ما جالب بود و سوال بر انگیز.. در همان سال خانم طلوعیان انگار فقط برای ما خانم طلوعیان بود با وحشتی که در دل ماها کاشته بود ولی قیافه ی سال اولی های تازه وارد واقعن دیدنی بود. وقتی که یقه ی یکی از بچه ها را به خاطر خوردن اسمارتیز گرفته بود چون لبهاش هم رنگی شده بود، سال اولی ها با ابروهای تمیز و مدل موهای مختلف در مدرسه تردد می کردند.
الان هم که دیدنی تر ست شاگردان فعلی مدرسه ای که با افتخار مدیریت آن را به عهده دارد و انگار فقط وظیفه داشت روی لحظه های ما رنگ سیاه بپاشد و بس..


دانشگاه هم تعهد دادم. هم راهم ندادند، هم مانتو هایمان را اندازه گرفتند و یک بار می خواستن به جرم فحشا !! دستگیرمان کنند. اعلامیه هم کم نمی زدن سر برد! که نخورید و نیاشامید و از تلفن همراه استفاده نکنید حتی در راهرو دانشگاه..
و چند بار تذکر شنیدم بابت حرف زدن با موبایل در راهروی دانشگاه (و نه در کلاس!) ..

از سگ های نیروی انتظامی و امر به معروف هم که فکر کنم خاطره ها زیاد ست..

نازلی نوشته بود خوبه که بچه‌های این دوره معلم پرورشی ندارن. همین چند ماه پیش نوشته بودم از معلم پرورشی مدرسه خواهرم که به کابوسش تبدیل شده بود و دلش نمی خواست مدرسه برود دیگر..

Wednesday, January 09, 2008

من از سرما می ترسم

هر بار که می گویم برفی نباریده که مملکت را تعطیل کرده اند و اینجا که آب شد و تمام شد! جایی به خاطر سرما مدرسه و دانشگاه و ادارات را تعطیل می کنند مگر؟ منا چشم غره می رود و غر می زند که اصلن به تو چه؟ بنشین سر جایت..
می گم الان نمی فهمی، روزی که قرار بود امتحانها تمام شود و این 3 تا امتحان را مجبور شدی پشت سر هم بدی، غر غر های تو را هم می شنویم. حداقل الان 3 تا امتحان را داده بودی و خیالت هم راحت تر بود.

استان گیلان ظاهرن با تجربه ی 3 سال پیش که آنقدر دور خودشان گشتند و سقف ها فرو ریخت و برق ها قطع شد و جاده ها مسدود.. امسال زودتر دست به کار شدند، پیشگیری پیش از وقوع فاجعه کردند، اوضاع اضطراری و وحشتناکی به وجود نیامد با وجود اینکه با بارش برف و موج سرما مردم ترس برشان داشت که اوضاعی بدتر از سالهای گذشته را تجربه نکنند. - من خودم را می بینم و اطرافم را.. خبر ندارم از روستاها و شهر های دورتر. در این حوالی مشکل حاد غیر قابل حلی نیست ظاهرن -
ظاهرن این بار نوبت استان مازنداران بود که دست و پایش را گم کند و نتواند مدیریت درستی داشته باشد و بحران ساز شده است.

وبلاگ می خوانم... صدای آقای مجری اخبار گو می آید که می گوید در مازندران و گلستان و چند استان دیگر فشار گاز "ضعیف" شده ست و بیشتر از توان و ظرفیت اداره ی گازیها دارن فعالیت می کنند..

می خوانم یکی از براداران اطلاعاتی که کمی مهربانتر بود به آنها گفت از گاز خبری نیست که نیست. پس خفه شوید

امروز می خواستم برم بیرون ولی ترسیدم از سرما.. به خودم گفتم مغازه ها که جایی نمی روند، چند روز دیگر هم می شود رفت خرید.

فکر می کنم به دوش آب گرم که از وقتی هوا سرد شده نمی دانم مشکل از آبگرمکن ست یا کم فشار شدن گاز که مدام آب سرد می شود.. می بینم این نیز غنیمت ست در کشور گل و بلبل که جای دیگر 11 روز از همین آب ولرم هم محروم مانده اند.

می خوانم ریاست محترم مجلس منتخبان امام زمان فرموده اند که در مورد قطع گاز و مشکلات ناشی از آن سیاه نمایی شده است.

فکر می کنم سیاه نمایی؟ خب منی که اینجا نشسته ام در گرما و چند روز پایم را از خانه بیرون نذاشته ام چه می فهمم از سرما؟ اگر نمی خواندم " ما اینجا به شدت به کمک احتیاج داریم " چه می دانستم در کمی دورتر چه می گذرد ؟

به قول دوستی که بی گاز و یخ زده بود: اهالی وبلاگستان فکر کنید این هم قضیه گم شدن بچه های نوشی است کمی واکنش نشان دهید لطفن!

کمک کنید این صدا بلندتر شود و شنیده شود..

Tuesday, January 08, 2008

تولدانه


در این روزهای برفی و سرد تولد ترنج عشقولی عزیزم و این آزاده ی نازنین و عزیز مبارک باشد فراوان! با کلی آرزوهای خوب.

و فردا هم تولد داداش امیر مبارک باشد.

امروز 24 سالگی من هم به تهش رسیده..

پ.ن: عکسی هم که مشاهده می کنید دو هفته پیش توسط بابا جان گرفته شده در جاده ی سیاهکل - دیلمان. که این روزها قابل تردد نیست دیگر.
و تقدیم به دوستای گل و عزیزم

Monday, January 07, 2008

این ماجرا تا کی ادامه دارد؟

شاید بهتر باشه خودتون برید و اینو بخونید و این یکی را..
شاید هیچ کدوم تا سرما را با پوست و استخون نچشیم یادمون نیفته باز یه جای کار داره می لنگه. حداقل نذاریم این بشه عادت و باز تکرار بشه. حداقل یادآوری کنیم تا شاید این وضع درست شه..

Friday, January 04, 2008

یاد باد


عکس ِ خون ِ وبلاگمان کم شده! درست از وقتی گوشی ام مرد! بخش عکاسی اینجا به حالت تعلیق در آمد!
این عکس کار من نیست. چون وقتی من و گوشی مرحومم در عکس حضور داریم و تازه دوربین هم در دست دینا بوده!! عکاسش دینا می باشد پس..
فکر کن من دلم برای اون آتلیه ی بدتر از در پیت "نیما" تنگ شده حتی! که در روزهای اول نور از همه جایش رسوخ می کرد و در روزهای آخر داروی ظهور و ثبوت دیگر یافت نمی شد.

Monday, December 31, 2007

با آرزوهای ویژه

اصلن یادم نبود امروز چندمه! نوشته ی امیر را که می خوندم، دیدم آن بالا نوشته دوشنبه 10 دی !!
چقدر زود یک سال گذشت از روزی که این را نوشتم..

Friday, December 28, 2007

برده داری نوین

16 سالش هست با شوهری 27 ساله. بیشتر از یک سال از ازدواجش می گذرد. عکسهای عروسی اش دخترکی تپل و زیبا را تصویر می کند بر عکس دخترک لاغری که اینجا نشسته.
می گوید از وقتی اومدم اینجا اشتهام باز شده. آقا مجید یک دوستی داره، مرد بد و کثیفیه. منم که چیزی نمی تونستم به آقا مجید بگم. آقا مجید خیلی وقتها با اون بود، منم فقط غصه می خوردم. الان که می دونم دیگه دور و بر آقا مجید نیست، خیالم راحته.
از شغل شوهرش فقط می داند که در یک شرکت کار می کند و مأموریت می رود. چند ماهی ساکن کرج بوده اند و یک سالی باید لاهیجان باشند و گاهی هم آقا مجید سفرهای یکی، دو روزه به تهران می رود.
شوهرش که از در بیرون رفت اجازه ی تماس گرفتن ندارد. هر وقت آقا مجید کار داشته باشد، خودش زنگ می زند. حتی اگر تهران یا شهر دیگری هم رفته باشد و 24 ساعت هم خبری نشود، باید با نگرانی و تنهایی اش بسازد و تماس نگیرد، چون آقا مجید لابد کار داشته یا سرش شلوغ بوده و آقا مجید خوشش نمی آید که تماس بگیرد و شاید عصبانی هم شود.
طرز کار ماکروویو، ضبط صوت، دی وی دی پلیر و ماهواره را فقط آقا مجید می داند. در تمام روزهایی که تنها در خانه و دور از خانواده اش سر می کند سرش به آشپزی گرم ست و تلویزیونی که انگار تنها تکنولوژی قابل استفاده در خانه بدون حضور آقا مجید ست. حتی برای خرید هم بدون حضور آقا مجید از منزل خارج نمی شود.
سایه ی قدرت آقا مجید همه جا هست حتی با نبود آقا مجید در زمان زیادی از روز.. نبودنش باعث نمی شود اتفاقی بدون رضایت او رخ دهد و دست به وسیله ای یا کاری که آقا مجید منعش کرده، بزند.
می گوید جدیدن مزاحم تلفنی داریم. آقا مجید گفته دیگه تلفن را جواب ندم تا بره روی پیغامگیر. اگه آقا مجید باشه خودش می گه تلفن را بر دار و منم جواب می دم.

Friday, December 21, 2007

اعتراف

من حتی جرأت صادق بودن با خودم را هم ندارم.
اصلن هم دوست ندارم از کسی بشنوم که صورت مسئله پاک می کنم.
گیرم که پاک کن گرفته ام دستم و مشغول پاک کردنم.. یک ریز با صبوری و یک به یک پاک می کنم..
پاک می کنم .. پاک می کنم .. پاک می کنم .. تاکی؟!
نمی دانم

Monday, December 17, 2007

این آدمهای حقیر..

باد می وزه و قطره های بارون تق تق به صورتم می خورند. همراه باد صدایی به گوشم می رسه.
نمی خوام صدای مزاحمی لذت قدم زدن در این هوای پاییزی و برگ ریزان را کم کنه. قدم هاش را حس می کنم که دنبال من در حرکتند.. قدم هام را کند می کنم تا بگذره، مرد سیاه پوشی با سیگاری در دست و کلاهی که تا گوشهاش پایین اومده از کنارم می گذره.
عوض کردن مسیر هم انگار کمکی نمی کنه.. غریبه ی مزاحم با اصرار به صحبت هاش ادامه می ده و شرح خلاصه ای از اسم و آدرس و شماره تماس و شغلش را پشت سر هم تکرار می کنه با افزودن جملاتی مبنی بر اینکه منتظر جواب و تماس هست.
می گم دهنت را ببند .. نه! نمی گم. هیچ صدایی از لبهام خارج نمی شه، صورت سردم حرکتی هم نمی کنه، لبهام نمی جنبه و به راهم ادامه می دم.
مزاحم سمج همراهیم می کنه. راهم را از بین آدمهایی که از روبرو می یان باز می کنم. به خودم می گم این بار اگه حرفی زد حتمن یه چیزی بهش می گم! همینجوری بخواد بیاد دنبالم و اراجیف بگه چی؟
هیچ صدایی از لبهام خارج نمی شه، صورت سردم حرکتی هم نمی کنه، لبهام تکون نمی خوره..
تو فکر هام غرق بودم در پی عکس العمل! انگار صدایی دیگه نمی یاد. دور و برم را نگاه می کنم، اثری ازش نیست.
و هنوز فکر می کنم چه عکس العملی باید نشون می دادم در مقابل این آدمهایی که تجاوز می کنن به حریمها و همیشه هم به این راحتی ها نمی روند.

Friday, December 14, 2007

زاغ ِ سیاه من

لطفن زاغ ِ سیاه مرا چوب نزنید!
زاغ ِ سیاه من دردش می گیرد. غصه روی دلش جمع می شود و شاید اشکی قلپ قلپ از چشمانش سرازیر شود.
زاغ ِ سیاه من که با کسی دشمنی ندارد. زاغ ِ سیاه من همیشه سرش به کار خودش جمع ست و کاری به کسی هم ندارد.
زاغ ِ سیاه من حواسش هم هست که اشتباهی پایش را در کفش کسی فرو نکند ولی نمی داند چرا خیلی وقتها پای بقیه داخل کفشش است. زاغ ِ سیاه من که نمی تواند هی پرواز کند و برود دورتر و دورتر، کفش جدید بخرد تا کسی باز پایش را سهون یا عمدن توی کفشش نکند و حس مالکیت خودش و کفشش را نداشته باشد.
زاغ ِ سیاه طفلکی من چه گناهی مرتکب شده ست مگر؟
زاغ ِ سیاه من دلش به تلنگری می شکند، چینی نازک تنهایی اش کدر می شود و با صدای جیرینگی می ریزد، بعد آشوب می شود در دلش و هوای رفتن بی تابش می کند.
لطفن زاغ ِ سیاه مرا چوب نزنید. زاغ ِ سیاه من روحش آشفته می شود..

Thursday, December 13, 2007

پیشنهاد منطقی و عالی !

در راستای طرح جدید زمستانه:
فاطمه آليا رئيس فراکسيون زنان هم به خانم ها پيشنهاد کرد که با پوشيدن يک لباس گشاد مانند چادر يا مانتو اين مشکل را حل کنند تا بتوانند زير آن چکمه راحتي با شلوار کوتاه بپوشند.

من واقعن در عجبم از اینهمه هوش و فراست ! چرا به فکر ما نرسید؟ بیخود هی در بوق و کرنا کردید که چکمه هایتان را مجبورید فقط تماشا کنید، این هم راه حل !
حالا دیگر مشکلتان چیست؟! خوشی زده زیر دلتان وگرنه چکمه که همش بهانه ست. مگر کسی با نپوشیدن چکمه از دنیا می رود؟ چرا انقدر وقت این مسئولین محترم را با انتقادات بی موردتان می گیرید؟
" به قول رئيس جمهور منتقدان عينک خودخواهی و بدبينی را بايد بردارند "
رئیس جمهور عزیز که باز هفته ی آینده عازم سفر هستند، خدا خیرشان بدهد که هیچ وقت، وقت ندارند و دایم در سفر هستند. من از آن روزی می ترسم که ایشون خدای نکرده وقت اضافی پیدا کنند تا باز نظریه های عجیب و غیر قابل جبران ارائه کنند. آن وقت همینهایی که مدام انتقاد می کنند به سفر های جناب رئیس آن موقع می توانند کاری کنند؟!

Saturday, December 08, 2007

پشت تلفن عمومی

خواهرم دوستان کمی داره. خیلی محدود.. با هیچ کدوم از دوستان دوران مدرسه اش در حال حاضر ارتباطی نداره و حتی شماره تماسی هم ندارن از هم. حلقه ی دوستاش محدود می شه به چند تا از دوستان نزدیک من و چند تا همکلاسی دانشگاه (که 10 نفر هم نمی شن). بنابراین شماره موبایلش که از اول هم به اسم خودش بوده و از شخص دیگری خریداری نشده، را یه تعداد فامیل و چند تا دوست دارن.
از چند ماه پیش مزاحمت ها شروع شدند. آدمهایی که با مریم خانم کار داشتن ولی با یکی دو بار گفتن اینکه "اشتباه گرفتید" "این شماره ی مریم نامی نیست و لطفن مزاحم نشید " خاتمه پیدا کرد.
بعد سر و کله ی سهیلا پیدا شد. آدمهای جدید با سهیلا خانم کار داشتن که به همون ترتیب بالا، اینا هم از سر باز شدند.
حالا یه آدم جدید پیدا شده که اسمی نمی آره ولی مطمئنه که اشتباه نگرفته! چند روز دایورت بودن شماره روی گوشی بابا و حتی فحش خوردن اون آدم هم نتیجه ای نداد. همچنان روزی چند بار تماس می گیره با اینکه مامان جواب می ده و حتی بهش گفت تو همسن و سال بچه ی من هستی ولی آقای مزاحم فرمودند براش مهم نیست! خاموش بودن چند روزه گوشی و جواب ندادن هم نتیجه ای را در بر نداشت.
به فکر شکایت کردن افتادیم چون آقای مزاحم بهشون بر خوره بود که کسی جوابش را نمی ده و تهدید فرموده بودن شماره را توی تمام باجه های تلفن شهر های اطراف خواهد نوشت و امروز اولین مزاحمی که شماره را توی باجه ی تلفن دیده بود هم سر و کله اش پیدا شد که با حرفهای زننده ای مامان را مورد عنایت قرار دادن که زبونش بند اومده بود و فقط قطع کرد.

مامان زنگ زد 110 که بپرسه قابل پیگیری هست کسی که از تلفن عمومی مزاحمت ایجاد می کنه یا نه؟! آقای پلیس اول پیشنهاد کرد می تونید از طریق دادگستری شکایت کنید ولی وقتی فهمید این آدم فقط از تلفن عمومی زنگ می زنه راهکارهای دیگه ای ارائه داد!

پیشنهادات پلیس وظیفه شناس:
شمارتون را عوض کنید
ببینید کی باهاتون خصومت داره
شوهر دارید؟ با هماهنگی شوهرتون قرار بذارید با این آدم و برید سر قرار ! تا به محض اومدنش شوهرتون دستگیرش کنه و تحویل ما بدید.

به این نمی گن سلب آرامش و آزار روحی ؟! جرم محسوب نمی شه که قابل پیگیری باشه؟

Tuesday, December 04, 2007

فلاش بک

فرصتی نمانده است
بیا همدیگر را بغل کنیم
فردا ،
یا من تو را می کشم یا
تو چاقو را در آب خواهی شست
همین چند سطر
دنیا به همین چند سطر رسیده است
که انسان کودک بماند بهتر است
به دنیا نیاید بهتر است
اصلن این فیلم را به عقب برگردان
آنقدر عقب
که پالتوی پوست پشت ویترین
پلنگی شود که می بود در دشتهای دور
آنقدر که عصاها پیاده به جنگل برگردند و
پرندگان به زمین
زمین!
نه به عقب تر برگرد
بگذار خدا دستهایش را دوباره بشوید
در آینه بنگرد
شاید
تصمیم دیگری گرفت


گروس عبدالملکیان

Saturday, December 01, 2007

نپرس چرا

نوشته " جلوه جواهری بازداشت شد " .. نمی پرسم چرا؟
چرایی وجود ندارد.. لابد دلیلی هر چند ساده و بی اهمیت برای بازداشت آدمی پیدا می شود.

مگر کسی هزاران "چرا" ی دیگر را پاسخی یافت؟ پاسخگویی هم مگر هست؟

می ترسم از این سرزمین..

Sunday, November 25, 2007

قشر تحصیلکرده

همون جلسه ی اول که پسر رفته بود دختر را ببیند، دختر هم نه گذاشت و نه برداشت، گفت حق طلاق می خواهم و حق حضانت! پسر هم کمی فکر کرده بود و گفت باشه!
تماس ها برای آشنایی بیشتر شد و حرفهای مشترک و علایق مشترک و ... کنکاش شد تا پسر رسمن با خانواده رفت منزل ِ دختر برای خواستگاری.
و تازه بعد از آن خانواده ی پسر مطلع شدند از موافقت پسرشان برای حق طلاق و همگی به مرد 30 ساله ! تشر زدند که چرا بدون مشورت و اطلاع ما موافقت کردی!
خواهر ِ متأهل پسر(پزشک ِ شاغل در پزشک قانونی تهران) فرمودند همه ی اونایی که حق طلاق گرفتن، بعدن طلاق می گیرن!
خواهر ِ کوچک پسر(دانشجوی دندانپزشکی ِ دانشگاه تهران) هم متعاقبن با حق طلاق مخالفت کرده اند!
ازدواج هم معلق شده تا اطلاع ثانوی!

یکی می گفت دختر هایی که در فلان روستا و فلان جا و فلان کوره دهات زندگی می کنن چه می فهمن از این حق و حقوق؟ اگه راست می گی برو همونجا! یک روز هم حاضر نیستی اونجا زندگی کنی..
یکی بگوید وقتی قشر تحصیلکرده یمان استدلالش این ست هر که حق طلاق گرفت زندگی اش از هم می پاشد، چه انتظاریست از دخترک روستایی که شاید تا حال گذرش به اینترنت و کتابخانه نیفتاده و روزنامه به کوره دهاتشان که شاید روی هیچ نقشه ای نیست، نمی رسد..

Wednesday, November 21, 2007

ریشه ی طلاق

شبکه یک برنامه ای پخش می کرد درباره ی ریشه های طلاق. مابین گفته های کارشناس برنامه، افراد دیگه ای هم به اظهار نظر می پرداختند و هر کدوم یکی، دو عامل را به عنوان دلیلی اصلی عنوان می کردند.
خانمی می گه: "ماهواره" ! ابتدا که وارد خونه می شه متوجه اش نمی شن ولی یکباره خانم یه خودش میاد و می بینه چه ضربه ای به زندگیش وارد شده..
و تصویری از دیش های روی پشت بام – احتمالن برای اینکه دقیقتر متوجه بشید – به نمایش در می آد.

Monday, November 19, 2007

اینهمه ترس چرا؟

من دلیل اینهمه ترس را نمی فهمم.. امثال دلارام و مریم چه خطری می تونن برای این امنیت ملی داشته باشن که باید با شلاق و زندان این به ظاهر امنیت را از خطر رهانید؟

امنیت ملی چیه که با کارهای داوطلبانه و آگاهی دادن به این مردم به خطر می افته و به فنا می ره؟ این امنیت چیه که با شلاق و تازیانه و حبس و ارعاب به دست میاد؟

آقایان خونسردی خودتون را حفظ کنید.. نیازی به اینهمه لرزیدن نیست..

پ.ن: بازداشت مریم حسین خواه غیر قانونی است

Friday, November 16, 2007

منم دوستت ندارم

يک کودک زنجانی در مسابقه يی با عنوان «نامه يی به رئيس جمهور» نوشته بود؛ «من رئيس جمهور را دوست ندارم، اما اگر برايم يک دوچرخه بخرد او را دوست دارم.»
اندکی بعد از سوی نهاد رياست جمهوری و از طريق استانداری دوچرخه یی برای اين کودک ارسال شد.

منم آقای رئیس جمهور را دوست ندارم! ولی هر چی فکر کردم هیچ چیزی باعث نمی شه که دوستش داشته باشم..
فقط اگه لطف کنه بی خیال رئیس جمهور بودن و گند زدن بشه، شاید کمتر بدم بیاد ازش.

Wednesday, November 14, 2007

قهرمان؟ الگو؟ نمونه؟



این روزها در هر بخش خبر ورزشی چهره ی پسرک مو سیخ سیخی مدال آور به چشم می خوره. مخصوصن اگه پدرتون مشتری ثابت خبر ورزشی ساعت 13:15 شبکه 3 باشه و شما هم توفیق اجباری پیدا کنید گاهی..
این یکی، دو روزه هر بار یه خبر از مسابقات جهانی ووشو پخش کردن، امکان نداشته از مدالی که آقای فرشاد عربی مقدم گرفته حرفی زده نشه و یه مصاحبه ی حداقل چند ثانیه ای را دوباره و چند باره پخش نکنن.
هر بار که قیافه اش را دیدم یاد این افتادم که ایشون با این مدل مو و ابروهای تمیز شده اش تا حال از جلوی ماشین های گشت ارشاد رد شده؟!
.
.
پ.ن: عکس بهتری پیدا نکردم. یکی از بخش های خبر ورزشی را مشاهده بفرمایید که دوربین زوم شده روی صورت این قهرمان!!


Sunday, November 11, 2007

شمارش از دستم در رفته.. بار هشتم شد یا نهم؟!
خواهر 15 ساله ی عزیزمان تصمیم گرفته نماز بخواند. اولین قدم هم وضو گرفتن ست که مراسمش بسیار طولانی شده. من و دینا نشسته ایم اینجا و از دور نمایش زنده ی کمدی می بینیم!
کامل مرور می کند شیوه ی وضو گرفتن را..
یک بار آب کامل به صورتش نرسیده. صورتش را با حوله خشک می کند و دوباره از اول..
بار بعد دست خیسش را از روی چشمها به سمت پایین کشیده و پیشانی اش خیس نشده. دوباره صورتش را خشک می کند تا مطمئن بشه که اینبار تمام صورتش خیس خواهد شد.
بار بعد، اول روی دست چپش آب ریخته..
بار بعد سه بار صورتش را شسته..
بار بعد...
.
.
لبخندی حاکی از پیروزی روی لبانش نقش بسته! خوشحال و رقصان به سمت مقنعه و چادر می ره. دینا می گه چرا می رقصی؟! رقص و نماز؟!
دینا را راضی کرده کنارش بنشیند که نماز را مجبور به دوباره و دوباره خواندن نشود.
دو رکعت نماز قضای صبح که تمام می شود، می گوید واااااااااای ! می دونی یاد چی افتادم؟! لاک را از رو ناخنام پاک نکردم. حالا باید دوباره وضو بگیرم..

پ.ن: طفلک خواهرم از نفس افتاد..

Friday, November 09, 2007

و مادرهایی که به دردسر افتادن

با شروع مدرسه ها بازار داغ تحقیق ها شروع می شه. بچه ها و مادرهای کاغذ به دست که میان کتابخونه دنبال کتاب..
اونایی خرسند ترن که یه کتاب حاضر و آماده دقیقن در مورد همونی که خواستارش هستن نوشته شده باشه و نیازی به گشتن چند تا کتاب نباشن..
بچه های دبستانی و راهنمایی بیشتر مادرهاشون می یان دنبال کتاب و تند تند شروع می کنن به رونویسی. همشون هم گله دارن از دست این به اصطلاح تحقیق که مادرها را به دردسر انداخته.
اکثر این بچه ها و مادرهاشون نه از اصول تحقیق و مبانی اون خبر دارن، نه دلیل این نوشتن ها را می دونن و بیشتر به یک کار عبث تبدیل شده که انگار معلم ها برای راحت کردن خودشون و به دردسر انداختن والدین برای هر درس یه تحقیق علم کردن.
یه روز درباره ی بهداشت، یه روز وصیت نامه شهید، یه روز زندگی نامه یک شاعر، یه روز شاعر قصیده سرا، یه روز جغرافیای یک کشور و ...

و نمی فهمم چرا به جای اینکه در ابتدا اصول تحقیق و روش ها آموزش داده بشه و دانش آموز متوجه بشه اصلن چرا باید دنبالش بره.. همه عادت کردن به کپی کردن و رونوشت کردن فقط محض گرفتن دو، سه نمره.

Monday, November 05, 2007

نشانه

" هر دانه برف آه زنی غمگین در جایی از دنیاست،
همه آه ها می رن بالای آسمون و با همدیگه ابرها را می سازن و بعد تبدیل به همین دانه های ریزی می شن که در سکوت روی سر آدم های این پایین می ریزن.
این یه یادآوری ِ که نشون می ده زن هایی مثل ما چطوری زجر می کشن و چقدر بی سر و صدا هر چی به سرمون میاد رو تحمل می کنیم. "

حسینی، خالد؛ هزار خورشید درخشان؛ بیتا کاظمی؛ نشر باغ نو