Wednesday, September 27, 2006

باز ماه رمضون و سریال های هر روزه..
زن های چادری خوشبخت.. زن های مانتویی بدبخت..
زن های چادری متدین، خوب، مهربون، خانوم، با کمالات.. زن های مانتویی بی دین، بد، بی ادب..

یکی، دو روز پیش تو اخبار اعلام فرمودن جناب سیروس مقدم سریال جدیدش را داره می سازه!
از هم اکنون می توانید منتظر نسخه ی جدید پلیس جوان، ریحانه، نرگس و... باشید.

روزهای کش دار و خواب آلوده ایست!


پ.ن: ابتذال بدون درد

Monday, September 25, 2006

از صبح می رم دانشگاه.. استادهایی که هستند و کلاسهایی که به حد نصاب نمی رسند و تعطیل می شن!
اوضاع دانشگاه هم مثل ترم های گذشته همچنان درهمه و هر ترم بدتر می شه و الان حسابی خر تو خره!! دانشگاه که فعلاً رئیس نداره و هر کی برای خودش رئیس ه و هر کدوم یه فتوا می دن.
مدیر گروه می گه از اول مهر شروع کلاسها! یکی دیگه می یاد می گه از 7 مهر کلاس ها شروع می شه.. حالا هم استادا اومدن و دانشجو نداریم!
اوضاع بیریختی ست به طور کل!! هر روز اعصاب خوردی و جر و بحث و آخرش هم بی نتیجه!

Saturday, September 23, 2006

تولدتون مبارک!

این آقای عزیز که نه دسترسی به اینترنت داره و نه پسورد وبلاگش را به خاطر می یاره.. دیروز تولدش بود! تولدش یه عالمه مبارک باشه!

شادی جون نازنین و عزیزم یک سال بزرگتر شده! تولدت مبارک دوست گلم

مهزاد جون عزیزم فردا تولدت مبارک باشه بسیار!

امیدوارم سال خیلی خوبی را پیش رو داشته باشید پر از شادی و موفقیت.

اکس پارتی

فقط می تونم بگم متأسفم.. توهم زده بالا!

آقای منصور من ازتون عذرمی خوام که با آپلود این فایل روی یک فضای دیگه به ماندگاریش کمک کردم و همچنین راه را برای توهین دیگری به بلاگرها باز کردم.
ای کاش گیلکی را بهتر صحبت می کردی تا از بابت لهجه ی شما و حالت تمسخر آمیزش وقتی برای اولین بار رادیو نوابغ گیلان را شنیدم، ناراحت نمی شدم..
لهجه ی ناشیانه ی شما باعث دلخوری شد و سبب شد توهین ها را جدی بگیرم در حالیکه این آدم حتی ارزش وقت گذاشتن را نداره..

نمی دونم پسر جون فکر کردی کی هستی که ننوشتن بر ضد تو باعث می شه کسی خونه ی کسی را آتش بزنه؟!! فتنه ای در کار نیست!
" شايد نثرم و ادبياتم به نظر خيلي‌ها قلمبه سلمبه حرف زدن باشد. اما نكند انتظار داريد يك خط در ميان، از واژه‌هاي مورد علاقه‌ي حسين درخشان استفاده كنم در نوشته‌هايم...؟ "
شیوه و نثر نگارش شما چه ربطی به حسین درخشان داره آخه؟ که هی می چسبی به درخشان و خالدیان و ... ؟!
نه پسرم.. ما از تو هیچ انتظاری غیر از اینکه لجبازی را بذاری کنار و مردم آزاری نکنی نداریم! اینا رو کم کنی نیست غیر از تخریب خودت!
در ضمن راضی نیستم بیفتی تو زحمت و در پست بعدی واژه ی تخریب و رو کم کنی را برام معنی کنی و از ریشه و تاریخش بنویسی!! مثل "مضحکه" معنیش را می دونم. درسته به عربی تسلط ندارم و فارسی را تا حدی می دانم ولی معنی و کاربرد کلماتی که به کار می برم را می دونم!

این برخورد شما بود..
وقتی تو مسنجر ازم عذرخواهی کردی، من نوشتم وقتی تو بلاگت به من و بقیه توهین کردی، اگه قصد عذرخواهی داری همونجا عذرخواهی کن! و در مقابل این حرف منطقی سریع موضع گیری کردی و نوشتی:
" شما از امروز در ذهن و خاطر و اندیشه ی من تنها یک "مرده" خواهید بود. شما رو و یادتون را به خاک سپردم.
اگه قراره اصلاحی صورت بگیره من اینجوری اصلاح نمی شم که خیلی بدتر می شم.
برای روح شما یک اذان پخش می کنم تا خاطرم باشه شما تا ابد، به اون دنیا رفتید. خدانگهدار "

به نظرم این اصلاً نشونه ی یک برخورد منطقی و متعادل نیست.. درست مثل پست قبلی که حرف از تحول زدی و این بار..

Friday, September 22, 2006

نقد یا توهین؟

بین لینکهای افتخارات بلاگرها، یکی از دوستان فایل "رادیو نوابغ گیلان" را برایم فرستاد. من یکی از منتقدین رفتار آقای ضیابری بوده و هستم و از این تبادل لینک و کامنت ها دل خوشی ندارم.
آقای ضیابری بعد از نوشتن این پست نه تنها به من توهین کرد بلکه برای همه ی دوستانی که زیر نوشته ام کامنت گذاشته بودند، ای میل فرستاد و یا در وبلاگشون کامنت گذاشت و به نوعی برای همه مزاحمت ایجاد کرد. - تصحیح می کنم: برای همه نه! برای اکثریت -
ولی این فایل صوتی برخلاف نوشته ی قبلی آقای منصور نه تنها خنده ای را بر لب نمی نشونه بلکه رو لبها خشک می کنه!
اونی که شما به عنوان لهجه ی گیلکی ازش استفاده کردید به تنها چیزی که شباهت نداره همون گویش گیلکی ست.
از لهجه ی تمسخر آمیز که بگذریم.. و توصیه می کنم اگه دوست دارید با گویش گیلکی و یا ته لهجه اش صحبت کنید وقت بذارید تا بتونید به شکل آبرومندانه ای از پسش بربیاید.
مسخره کردن خانواده ی هر فردی حتی اگه بدترین آدم باشه کار درستی نیست.. اگه حرف و انتقادی هست بهتره خطاب به خودش زده بشه نه اینکه گیلانی ها را مسخره کنید چون فلانی گیلانیه! مثل این می مونه که یه تهرانی بهم بد کنه و من فحش بدم به تهرانی ها و چشم دیدنشون را نداشته باشم.
شاید من در مقابل هر توهینی به خودم سکوت کنم و از کنارش رد بشم ولی اگه کسی خانواده ام را خطاب بده نمی گذرم!
و معتقدم هر کس مسئول رفتار خودشه حتی اگه بدتربیت شده باشه!
بد نیست گاهی رفتارهای بچگانه را بچگانه تر جواب ندیم..

Tuesday, September 19, 2006

می گه نگو.. حرف بزن باهام، دردل کن ولی اسمش را نیار.. براشون ناخوشایندی، حتی شنیدن اسمت. حتی کلامی ازت منزجرشون می کنه.. اخم هاشون را در هم می کشن و می گن بس کن!! و فکر می کنم بستن دهنم بهتره.. بهم فهموندن از تو نباید حرف زد. از تو نباید نوشت، اسمت را نباید آورد و گفتن ازت عذابشون می ده.
اینجا نباید نوشت، لابلای sms ها نباید گفت و نباید و نباید..
چیزی خارج از تصورشون را نمی خوان نمی بینن. گاهی وقتی دهنم را باز می کنم منا زودتر می گه الان می خوای بگی فلان و فلان و این و این.. و می گم نه!! ناامیدانه نگام می کنه و می گه من تو رو می شناسم.. همین را می گفتی حتماً !!
اون هم می گه من تو رو بزرگت کردم!! چجوری نمی شناسمت؟!
و همه همینطور..
هیچ کدوم خلاف چارجوب ذهنی و تصورشون از من انتظار ندارن و "دنیا" نباید چیزی غیر از این باشه. وگرنه حتماً یه چیزیش هست و یه جایی می لنگه..
وقتی نتونم تو مهرواژ بنویسم پس بهتره تعطیلش کنم. عادت ندارم یه سری حرفها را بذارم برای اینجا و یه سریش را برم یه جای دیگه چون می دونم یکیشون محکوم به تعطیلیه. پس من نمی خوام مهرواژ را که بیشتر از 3 ساله ثبت کننده ی شادیها و غصه ها و دوستی ها و دلتنگی ها بوده تعطیل کنم.. می نویسم حتی خارج از تصور بقیه و خارج از انتظاری که دارن و خواهند داشت تا وقتی که مانعی نباشه..
هر نوشته ای که می خونید بدونید انتهاش پی نوشتی هست با عنوان "من خوبم!" و خوبم..
وقتی خوبم که بتونم هر چه آزارم می ده را بگم..
وقتی خوبم که ناراحتی هام تو دلم قلمبه نشه..
وقتی خوبم که با خودم راحت باشم و خودسانسوری نکنم..
وقتی خوبم یعنی خوبم!! و نگرانم نشید..

و در آخر اینکه:
نمی دونم چقدر می تونه کمک کنه ولی مطمئنم که چند دقیقه وقت گذاشتن کسی را نمی کشه و ضرری نداره. پس امضا کنید لطفاً !

پ.ن بی ربط :
افتخارات جلال سمیعی و مهدی مولایی ، رضا ساکی ، محمدرضا جمالی فرد ، ناصر خالدیان

Monday, September 18, 2006

خواب ابدی

دلم می خواد بخوابم..
چشمام را ببندم و دیگه باز نکنم..

پ.ن: خوبم من!

Saturday, September 16, 2006

عروس گل

مامان و بابای فیروزه چند ماه قبل اومدن آمل و یکی دو ساعتی مهمون خونه دانشجویی ما بودن! و کلی بیشتر دوستم داشتن و منم که دوسشون داشتم و چون پدر و مادر دوست می داشتن منو و منم که دوستشون داشتم.. فقط موند رضایت پسر خانواده که اونم 5درصد باقی مونده ی قضیه بود و من شدم "عروس گل" خانواده!!
عسل دختردایی 3 ساله ی پسر خانواده ست که ایشون را "آقا رضا" صدا می زنه و هر چند وقت عشق نهفته اش پیدا می شه. البته وقتی که از ازدواج با عمو ماهیار منصرف می شه به این نتیجه می رسه که بد نیست عاشق آقا رضا باشه و با اون ازدواج کنه.. آقا رضا هم 16 سالشه و مثل اینکه نظر ایشون اهمیتی نداره.. از اون ور عسل آقا رضا را می خواد و از طرف دیگه "دنیا" عروس گل خانواده ست..
تازه مامانش گفته اگه عروس گلش بشم خونه و ماشین و زندگی تکمیل و این حرفا ولی کس دیگه عروسش بشه از این خبرا نیست!- قابل توجه بقیه خانم ها که داوطلب نشید!-
از وقتی من شدم عروس گل خانواده عسل خانوم دیگه به چشم رقیب منو نگاه می کنه.. وقتی من هستم می چسبه به آقا رضا!! .. تلفن که زنگ می زنه با احتیاط می پرسه دنیا بود؟! ...
و کلی ناز و قر خرج آقا رضا می کنه که آقا رضا دنیا را فراموش کنه و باهاش ازدواج نکنه احیاناً!! چند بار هم سعی کرده مخ آقا رضا را بزنه و منصرفش کنه..
رقیب 3 ساله ام امر فرمودن به دنیا بگید تکلیف ما رو مشخص کنه!! بیاد دست آقا رضا را بگیره برن سره زندگیشون!

Friday, September 15, 2006

سفر طاقت فرسای آموزشی

فکر کردم این بار این راه را که همیشه 3 ساعت و نیم می رم، می رسونم به رکورد اتوبوس و 5 ساعت ه می رسم خونه.. ولی من رکورد اتوبوس را هم تونستم بشکنم و در کمال موفقیت بعد از 7 ساعت و نیم رسیدم خونه!! تازه غیر از یک ساعتی که همون اول راه و قبل از اینکه از آمل بیام بیرون معطل شدم..
تو ترافیک داخل شهر آمپر رفت بالا.. آقایانی که در صحنه حاضر بودند سریع زنگ زدن به مکانیک و بعد از حضور راهی تعمیرگاه شدیم. فیوز های سوخته تعویض شد، ترموسات (درست نوشتم؟!) را هم در آورد. گفت با همین فن شکسته می تونید برید و تعویضش نکرد!
ما هم با خاطر جمع و آسوده به راه افتادیم تا چالوس.. ترافیک عظیم و وحشتناکی که فیوزهای یدک را هم سوزوند! یه مشت فیوز خریدم! دنبال باتری ساز هم رفتم ولی آقا فقط لطف کرد و یه نگاهی کرد به ماشین و گفت باید جلوبندی را باز کرد و رفت... صبر کردم آمپر که اومد پایین دوباره حرکت کردم به اینکه فیوزهای جدید ترافیک باقی مونده را تاب بیاره..
قبل از تنکابن ایستادم که آب بریزم تو رادیاتور و پیشگیری کنم از جوش آوردن احتمالی در ترافیک همیشگی تنکابن!
یه آقای ورزشکاری هم ایستاد و هواگیری کرد رادیاتور را برام و گفت داره می ره آمل.. منم متعجب که اینوری نمی ره آمل که.. بعد فهمیدم آقای مهربون تو لاین مخالف بوده و دور زده اومده کمک کنه.
از تنکابن هم رهیدم و با سرعت در حال حرکت که فقط برسم خونه.. آمپر هم پایین بود و خیال منم آسوده ولی بعد از چابکسر چراغش روشن شد.. باز فیوز سوخته بود و هرچی فیوز هم داشتم خرجش کرد و همش سوخت و موندیم بی فیوز!! در برهوت جاده..
بابایمان هم از قبل گفته بود بیا.. فقط احتمال داره موتور بسوزه!!
در همین حین که به جای فیوزهای 30 که سوخته بود، فیوز 25 گذاشتم و به عبارتی منفجر شد! ماشین پلیس ایستاد و یه نیم ساعتی هم اونا سر و کله زدن و فیوز کمکی ماشین خودشون را دادن و گفت دنده سنگین نرو و با سرعت برو.. ما هم تا لنگرود داریم میایم و پشتتون هستیم..
منم به پشتوانه آقای پلیس راندم و خیالمان راحت بود که دیگه مامانمون نمی گه 25 تومن جریمه می شی!! ولی حیف که قبلش به بابایمان زنگ زده بودیم که بیا دنبالمون.. و مجبور شدیم اول کلاچای ایست کنیم و منتظرش بمونیم که راحت پیدامون کنه.. آقای پلیس هم با فاصله داشت می اومد ایستاد و بهش گفتیم مشکلی نیست و منتظریم..
بابا هم رامبد و وحید را گذاشت پیش ماشین که فن کولر را با فن شکسته تعویض کنن و ماشین را بیارن!
و بالاخره پام به خونه رسید! (آخیییییییییش!!)
بابا می گه از عمد نیومدم دنبالت که بدونی یه دختر تنها اونم تو شهر غریب باید چند برابر مواظب باشه و کسی نیست کمکت کنه. اینجا تصادف می کردی من بودم، همه هوات را داشتن و کافیه فقط خودت را معرفی کنی. سختی کشیدی و با عذاب اومدی که دیگه یادت نره و خودت مواظب خودت باشی! منکه همه جا همرات نیستم. فقط کافی بود همونجا فن را تعویض می کردی و راحت تا خونه می اومدی. 4500 تومن قیمتش بود. حالا یه دینام هم ضرر زدی.
منکه به مکانیک نشون دادم! گفت مشکلی پیش نمیاد.

به آری می گم تا حالا بزرگترین مشکلی که شاید برای ماشینم پیش اومده باشه تمام شدن بنزین ه که اونم می رفتم پمپ بنزین! دو سال ِ این راه را می رم تا حالا یه بار آب نریخته بودم تو رادیاتور. نمی دونستم جعبه فیوز کجاست! هواگیری چیه؟!

Thursday, September 14, 2006

گریه نکن!

فلاشر را روشن می کنم و از ماشین پیاده می شم. واقعاً گیج شدم، مردک یهو زد روی ترمز..
مامان می گه دنیا مگه بهت نگفتم آروم تر برو؟ مگه نگفتم بارونه؟ مگه نگفتم... ؟! مگه نگفتم... ؟!
گوشیم را از تو ماشین بر می دارم زنگ بزنم 110، هنوز کنار در ایستادم که یه چیزی از پشت سرم رد می شه و هم زمان جیغ مامان را می شنوم که می گه دنیا! یه پراید به پرشیایی که سرعتش را کم کرده بود تا از کنار ماشین رد شه برخورد می کنه..
اصلاً نمی دونم از نور اومدیم بیرون یا هنوز داخل شهریم. مرد سریع طناب هایی که سپر ماشینش را باهاش بسته باز می کنه.. اعتراض که می کنم می گه من کروکی دیروزم را دارم! تو داغون ترش کردی..
مردک دیروز هم صدمتر قبل از سرعت گیر یهو زده رو ترمز و یه ماشین زده پشتش.. درست مثل امروز..
مامان به بابا می گه من بهش گفتم! گفتم دنیا.... دنیا.... دنیا... دنیا...
بابا می گه خب چی شده دختر؟ تصادفه! فدای سرت! ترس نداره که.. ناراحت نباش!
مامان می گه گفتم بارونه.. جاده ها لیزه، آرومتر برو..
بابا دوباره تماس می گیره و می گه اگه معطل می شی نمی خواد کروکی بگیری، برو به کارت برس.
مامان می گه دنیا بهت نگفتم؟ دنیا... دنیا... دنیا... دنیا... دنیا... دنیا... دنیا...
منتظر کروکی هستم. افسری که باید کروکی بکشه مرد را می فرسته و می گه همه ی اینا تو کروکی دیروزت هست! چی بنویسم برات؟ برو.. و مرد را بالاخره راهی می کنه!
و برای ماشین صفر هنوز سند نخورده و به نام نشده که تازه یک هفته ست کارتش اومده کروکی می کشه تا از بیمه بدنه استفاده کنیم.
مامان باز می گه دنیا... دنیا... دنیا... دنیا... دنیا... دنیا... دنیا...
حالم بهم می خوره از "دنیا" ! می گم خواهش می کنم بس کن! مقصرم؟ درست.. خواهش می کنم نگو دیگه. حس می کنم یه بار دیگه بگه "دنیا" حتماً می زنم زیر گریه!
خوشبختانه رادیاتور سوراخ نشه. گلگیر سالمه. یکی از فن ها و چراغ ها شکسته و سینی جلو و در کاپوت که با طناب می بندم و خودم را می رسونم تا دانشگاه. کارهای انتخاب واحد کند و با اعصاب خوردی پیش می ره..
بابا شب دوباره زنگ می زنه.. باز دعوام می کنه!! می گه تصادف کردی شجاع باش! چرا صبح صدات می لرزید؟ زدی که زدی.. اشکال نداره! من نمی گم چرا تصادف کردی، مقصر بودی، اشتباه کردی تجربه ات باشه که بدونی چرا همیشه می گم چند بار ترمز بگیر! یه ضرب پات را نذار. بذار، ول کن، دوباره ترمز کن..
موقع برگشت احتیاط کن! حواست را بیشتر جمع کن!

Tuesday, September 12, 2006

از پله ها با سرعت می رم پایین. ماشین را روشن می کنم. می نویسم حرکت کردم.. می پیچم تو خیابون سمت راستی و می نویسی احتیاط کن!
گفتی نذار هر بار تنم بلرزه و گفته بودم یکی، یه زمانی بود که برای دیدنش پرواز می کردم و با سرعت می رفتم و حالا.. دلیلی نداره!
دارم به دلیل داشته و نداشته فکر می کنم و شاید هم نه.. حواسم را می دم به ماشین ها، به ماشین پلیس که نباید تو این جاده جریمه شم! بعد فکر می کنم مهم نیست! قبض را می شه بی سر و صدا پرداخت کرد..
تابلوی شهر را که می بینم فکر می کنم شاید بهتره زنگ بزنم و بگم رسیدم ولی فقط سرعت را کم می کنم تا دیرتر برسم...
می نویسم من رسیدم! و چند دقیقه ای هست.. نگاهم را دوختم به ماشین جلویی و درب هایی که بازند و آدمهای در رفت و آمد. زن مانتوش را جمع می کنه و سوار ماشین می شه و مرد پشت فرمون قرار می گیره و حرکت می کنن و می رن.
هنوز مرد سرمه ای پوش را از توی آینه می تونم ببینم، انتظار چی را می کشه و ثابت مونده؟
بغض می کنم و فکر می کنم به رفتن...
از وقتی اومده سعی می کنه فضا را عوض کنه. می خنده، شوخی می کنه و بازم عذرخواهی می کنه بابت چند دقیقه تأخیر..
تأیید می کنم .. گاهی تکذیب .. جوابهای کوتاه .. و بغضی که مونده و ول نمی کنه..
حرکتم را کند می کنم، سبقت نمی گیرم و به راهم ادامه می دم.
همیشه زودتر از اینکه تصور کنی وقت تمام می شه و می رسیم.. سرعتم را کم می کنم.. موبایلم زنگ می زنه..
خداحافظی می کنه و قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم می ره..


بی ربط: من از چند ساعت پیش باید خوابیده باشم و 3 ساعت دیگه بیدار شم و این سخت ترین کار دنیاست! چجوری می شه ساعتی که همیشه تازه می خوابی بیدار شی و حداقل 3 ساعت و نیم بشینی پشت فرمون؟
خوابم نمی بره.. اگه فردا (امروز) پشت فرمون خوابم برد و مردم حلالم کنید. مرگ حقه خلاصه! پیش میاد..

Saturday, September 09, 2006

هر کی از راه برسه می تونه جاده را ببنده!

چند کیلومتر مونده به کلاچای.. با سرعت 130- 120 تا .. یهو چشمم خورد به صف ماشین ها و سربازی که از دور علامت می داد.. هر سه لاین پر از ماشین بود و فکر کردم تصادف شده چون اصلاً جلو دید نداشت که بفهمم چی شده و چرا همه توقف کردن.
یه طرف جاده را بسته بودند و فقط راه عبور یک ماشین بود.. مرد از داخل کیسه مشکی دو بسته کوچک داد بهم، گفت خسته نباشی و رفت..
مرد دیگری که جلوتر ایستاده بود فریاد می زد سریعتر، سریعتر حرکت کنید! می خواستم بگم نکه ما داشتیم آروم حرکت می کردیم؟ خوبه شما جاده را به خاطر دو تا دونه شکلات بستید و ترافیک ایجاد کردید..
تو هر بسته دو، سه تا شکلات و یک تیکه کاغذ بود که نوشته بود : نیمه شعبان سالروز میلاد پربرکت حضرت مهدی (عج) بر شما مبارک باد. حوزه مقاومت بسیج آیت ا.. مدنی کلاچای
اونوقت می گن چرا تصادف تو جاده ها زیاده؟
چون تعداد احمق ها زیاده!! می خواستی خیرات کنی؟ می رفتی تو شهر و پشت ترافیک خیرات (تبلیغ!) می کردی.. حتماً باید ضرر مالی و جانی به مردم بزنی تا بفهمی بستن جاده ی سه بانده که شاید حداقل سرعت هر ماشین 100 تا بود امکان حادثه را بیشتر می کنه؟!

Friday, September 08, 2006

نباید سرم داد می زدی..

Thursday, September 07, 2006

بارون میاد جر جر

دلم می خواد برم زیر بارون و ازش سیراب شم.. می دونم در حال حاضر فقط باعث می شه مدت بیشتری را تو رختخواب بمونم. پس بهتره فقط به نوای بارون اکتفا کرد..

وقتی هوا گرمه و از شدت گرما داری هلاک می شی و یه لحظه نمی شه کولر را خاموش کرد، برق می ره..
وقتی هوا خنکه و کولر ها خاموشه باز هم برق می ره..

Tuesday, September 05, 2006

بی خیال لینک!

دوست ندارم لینک مهرواژ به صف کسانی که باهاشون تبادل لینک کردی اضافه بشه. هر وقت مطمئن شدی نوشته های من ارزش وقت گذاشتن و خواندن دارد و اطلاع از به روز شدنش برایت مهم بود، می توانی لینکش را اضافه کنی.
می خواستم لینکت را اضافه کنم بدون اینکه افتخار اضافه شدن لینک من به صف حامیانت (!!) را داشته باشم!
برای من یه لینک اضافه تر و کمتر هیچ فرقی نمی کند. ماشالله علم پیشرفت کرده، دیگر مجبور نیستی بری سروقت قالب و کد اضافه کنی و .. صفحه ی بلاگ رولینگ را باز می کنی و یه اسم و آدرس می دهی بهش. به همین راحتی!
فرناز درست گفته و باید یه جایی این دوستی خاله خرسه و از سر باز کنی ها با دادن یک لینک تمام بشه.
و باز به قول فرناز "مطمئن باشید که مطلب خوب خواننده پیدا خواهد کرد، بی آنکه نیاز باشد مدام تقاضای لینک و حمایت کرد "

خودت و افتخاراتت را در حد یک مضحکه برای دیگران تنزل نده!*

پ.ن: یه پیشنهاد داشتم! شما که اینهمه وقت صرف می کنی و به خیلی از بلاگ ها سر می زنی و کامنت می ذاری. به جای اینکه اول و آخر و وسطش تمرکز کنی برای گرفتن لینک! نوشته ها را بخون و اگه حرف و نظری داشتی بنویس! وقتی برای نوشته های بقیه اهمیت قائل نیستی و به هر بلاگ به صرف یک لینک نگاه می کنی! بقیه هم همونقدر - و شاید هم کمتر - برای نوشته هات اهمیت قائل می شن!

پ.ن2: تو کامنتدونی یه سری از توضیحات را دادم! البته وقتی اتفاقی گذرم به کامنتهای زیر این پست افتاد و دیدم خودشون هم اعتراف کرده " اسم منم بايد بذارن كوروش لينكی ! باور كنيد لذت‌بخش ترين كار دنيا تبادل لينكه. مي‌خوايد امتحان كنيد.. "
دیگه حرفی برای گفتن باقی نمی مونه!

پ.ن 3: زیر پستی که درباره ی کامنتهای بی معنی و اسپم وار نوشتی باز یکی بیاد کامنت بذاره " سلام دوست عزیزم . نمی دونم چطور تا حال بهت سرنزدم . ( از گیلانیان) . به من هم سری بزن . اندکی پراکنده نویسی میکنی . قلم روانی داری . بیشتر مطالبی که روی هوم پیج بود خواندم . مشخصه که دوست داری بنویسی هر چه که به ذهنت خطور کرد و این خیلی خوب و قشنگه . پوزش من را به خاطر گستاخی و رک گویی پذیرا باش . صرفا به عنوان یک گیلانی و یک دوست خواستم نظرم راگفته و راهنمایی ای کرده باشم . یا حق دوست من "

واقعاً دستتون درد نکنه از ارشاد و راهنمایی هاتون و همچنان مشخصه که ذره ای از آخرین نوشته ی منو نخوندید حالا بقیه اش پیشکش..



* اسپم می فرستم پس هستم!
بزرگمرد کوچک
خودخواهی

Monday, September 04, 2006

نرگس و اینترنت

فرصت خوبیه.. بی دردسر و بدون پشت خط موندن می تونی آن لاین شی و از یه سرعت مناسب استفاده کنی.
نیم ساعت تا 45 دقیقه در شبانه روز را می تونی مطمئن باشی سرعت اینترنت هم به هن و هن نمی افته!
اما یه ذره که دیر بجنبی و ساعت از 11 و نیم بگذره و آهنگ پایانی "نرگس" به گوش برسه انگار همه از جلو تلویزیون پا شدن و نشستن پای کامپیوتر و می خوان آن لاین شن! و شاید اگه شانس بیاری بعد از 15 - 10 دقیقه پشت خط موندن موفق به کانکت شدن بشی! در مورد سرعت و میزان باز شدن صفحات هم که گفتن نداره..

Sunday, September 03, 2006

بیدار که شدم missed call داشتم ازش! ساعت 6 و 40 دقیقه ی صبح!! چرا کله ی سحر زنگ زده؟ اصلاً چجوری این موقع صبح بیدار بوده؟
تعجبش انقدر بود که خواب از سرم بپرد و برایش sms بفرستم و حالش را بپرسم!
اولی بی جواب ماند و دومی که چند ساعت بعد فرستادم هم همینطور..
حالا که بعد از 2 ساعت سر وقت گوشی ام می روم sms داده "خودت را برای بیست و نهم آماده کن! عروسیه"
چند ماه قبل شنیده بودم موهایش را از ته زده- شاید هم شایعه بود! - ، برای همین فکر نمی کردم به همین زودی ها رضایت دهد به نامزدی اش پایان بدهد و دعوتمان کند..
چقدر زود بزرگ می شویم؟! انگار همین دیروز بود. پشت یک نیمکت و خنده های بی پایان و شیطنت ها.. هنوز هم نفهمیدم زهرای آرام و منضبط چجوری سر یک میز با من و ارغوان می نشست! حتی وقتی که بی هوا دو تایی هلش می دادیم و می افتاد زمین!

Friday, September 01, 2006

یه نکته

در کتاب پنجم دبستان یک درس بود درباره ی سفر امام خمینی به مشهد - اگه اشتباه نکنم- و از زندگی ساده اش که لیوانش را هم خودش می شسته یا یه چیزی تو این مایه ها نوشته بود..
در متن درس جمله ای بود با مضمون امام خمینی آدم بنام و مشهوری ست.
اگه یادتون باشه انتهای بعضی از درس ها نکات دستوری هم ذکر می شد. آخر همین درس هم با توجه به متن درس نوشته بود درست نیست بنویسم "بنام خدا" چون "بنام" به معنی مشهور و معروف هست و باید نوشته بشه "به نام خدا" !
که متأسفانه خیلی جاها به اشتباه می نویسن بنام خدا!

Thursday, August 31, 2006

خوب و دوست داشتنی

لذت خوردن یک کیک خونگی خوشمزه دستپخت دوست، لابلای حرفها و خنده ها..
پیاده روی طولانی و زیر پا گذاشتن شهر.. سر بالایی ها و سر پایینی ها و مرور سالهای لذت بخش دوستی، لابلای میز و نیمکت ها، شیطنت ها، بازیگوشی ها و خنده ها و خنده ها..
به قول زهرا در نوجوانی به یاد دوران کودکی کلی پیاده روی کردیم و اصلاً نفهمیدم چطور 2 ساعت گذشت و دوباره برگشته بودیم سر جای اولمون و نقطه ی شروع..
آخرین خبر هم عروس شدن پریسا بود. عروس خانوم خجالتی تازه یه sms برام فرستاده بود و به قول خودش روش نمی شد زنگ بزنه و یا به دوستای نزدیکش خبر بده!
به زهرا داشتم می گفتم اتفاقاً تازگیها در مورد دخترخاله بودنمون نوشته بودم و ... قیافه ی زهرا دیدنی شده بود! بعد از 9- 8 سال یه لحظه هم فکر نکرده بود همش سره کاری بودی..
و کلی خندیدم!
محض راحت شدن کار پریسا، به دوستای مشترکمون که شمارشون تو فون بوکم بود sms فرستادم که تبریکاتشون را برای پریسا بفرستن!

Wednesday, August 30, 2006

اصول دین

اولین سؤالی که همان جلسه ی اول ازمان پرسید سؤال ساده و خنده داری بود! از مهد کودک یادمان داده بودند اصول دین بُود 5 .. دانستنش بُود گنج!
گفت نه! برایمان توضیح داد اصول دین 3 تاست، اصول مذهب 2 تا! اصول دین و مذهب 5 تا .
سال دوم باز اولین جلسه و همین سؤال تکراری.. تازه واردان سر 5تا بودن اصول دین شک نداشتند.
یادم نیست سال سوم باز این سؤال را پرسید یا نه.. پیش دانشگاهی هم مدرسه ام عوض شد و نفهمیدم باز در اولین جلسه اولین سؤال همین بود یا نه؟!

پرسید آقای فلانی که یادت هست؟! یادم بود! دو، سه هفته پیش که مرد مأمور کنار ساحل مابین حرفها و غرغر های زیر لبش گفت اصول دین 5 تاست! وقتی رفت مهسا گفت 3 تاست! و هر دو خندیدیم و یادی کردیم از کلاس و مدرسه..
گفت جمعه فوت کرد..

پ.ن: در مورد اصول و فروع دین و مذهب و دنیا و آخرت و ... بحثی را آغاز نکردم.
یادی کردم از معلمی که خبر مرگش را دیروز شنیدم و با وجود اینکه چند سالی هست که ندیدیمش ولی فراموش نشده.
خدا رحمتش کنه و روحش شاد..

Sunday, August 27, 2006

- من دیونتم

تو از اولش هم دیوونه بودی.. تقصیر من ننداز!

Saturday, August 26, 2006

1. من نه عصبانی ام، نه دلخور، نه شاکی.. اینو نوشتم که رو دلم نمونه احیاناً !! همین..

2. کاربرد sms:
سبزی خرد می شود
(پیاز، گردو، سیر، ...)
ضمناً کلیه خدمات آشپزی پذیرفته می شود! ((هاشمپور))

3. دیگه به فکر افتادم یه آگهی مفقودی بدم به روزنامه ای، جایی!
کسی یه ماهی دودی ندیده؟!

4. مثل اینکه خانوم حنا حسابی سرگرم بچه داریه. خبری ازش نیست. امیدوارم شاد و سلامت باشه.

5. گیلانیان

و آخرش هم اینکه..
آهای.. چرا دلت تنگ نمی شه برام؟! - با شما نیستم! -

Thursday, August 24, 2006

فعلاً همین!

نه ارزشی داره برام و نه فرقی می کنه..
ولی دوست ندارم تو نوشته هام را بخونی!

Wednesday, August 23, 2006

فوتبال به سبک کشتی

شب که خونه اومد روی گونه اش زخم شده بود و ورم کرده بود و دستش هم زخمی بود.. مامان می گه رفتی فوتبال یا کشتی؟

دینا با حوصله لباس ورزشی های بابا را تا می زنه و می ذاره تو ساک! صدای گوشی بابا که در میاد پا میشه و sms ای که براش رسیده را می خونه..
"به یاری و همت بچه ها و ائمه اطهار و دعای 70 میلیون ایرانی و عظمت شما امروز پیروزی مقابل شهرداری را جشن می گیریم! "

صداش در نمی یاد.. مامان به شوخی می گه نکنه اینبار زدن تو حنجره ات؟ بابا می گه نامرد چنان زد که چند لحظه بیهوش و گیج بودم..


پ.ن 1: بعد از دو روز هنوز صدای بابایمان در نمی آید.

پ.ن 2: بعد از 2 روز بالاخره بابایمان رضایت داد بره دکتر! آقای دکتر هم فرمودند 24 ساعت اول مطلقاً نباید حرف می زد و استراحت مطلق.. چون احتمال خفگی وجود داشته. تا اطلاع ثانوی هم نباید حرف بزنه! هی به بابامون گفتیم حرف نزن! گفت چه توقعاتی دارید، مگه می شه؟
دو سال پیش که دماغش برای بار سوم - 2بار قبلش تو فوتبال شکسته بود - تو تصادف شکست و کار به جراحی کشید، من و مامانم مردیم و زنده شدیم تا این آقا را راضی به استراحت کنیم. یکی دو هفته بعد هم باز رفت فوتبال!
چند سال پیش که کتفش تو فوتبال در رفت با همون کتف بسته باز رفت فوتبال!
خدا این بار را به خیر کنه..

Monday, August 21, 2006

این روزها همش مهمون داشتیم و همچنان خواهیم داشت.. وقت کم میارم و نمی تونم تمرکز کنم برای نوشتن.. چند خط می نویسم و نمی تونم ادامه بدم.. می خواستم تو یه پست دیگه سر و ته داستان را هم بیارم و تمامش کنم، نتونستم..
آخر نوشته ی من هیچ اتفاق خاصی نمی افته! چون خودم هم آخرش را نمی دونم و هنوز ادامه داره.. نمی دونم بقیه اش را کی می تونم بنویسم.
فکرم گیجه..

Saturday, August 19, 2006

1-2

میم تازه از سفر برگشته.. یک روز خونشون بوده. می گه براش خیلی نگرانم!! تو گوشیش پر عکس های اونه، عکس دسکتاپ کامپیوترش را من عوض کردم که چشمم به قیافه اش نیفته.. زنگ موبایلش هم که نوحه ست.. حیف پول که برای سی دی های اون بدی.. همه ی برنامه هاش را رو سی دی داره! تازه با افتخار برای منم گذاشته بیا ببین.
می گم حرص نخور.. درست می شه، شاید چند وقت دیگه از سرش افتاد.

زنگ می زنه دارم می رم گرگان. می گم پس منتظرت باشم؟ می گه نه، یه روزه می خوام برم.. می گم باشه! تا گرگان می یای و آمل نمی یای؟ .. قرار می شه مستقیم از تهران بیاد آمل و بعد بره گرگان.
از وقتی رسیده باز تمام حرفها شده حاجی.. چند باری که فهمیده مشهد برنامه داره و سریع خودش را رسونده و یه لحظه موفق به دیدنش شده. برام از مرداد ماه و رفتن به کیش تعریف می کنه! که همون اوایل بوده که فهمیده حاجی داره می ره کیش و با برادرش رفتن و چند دقیقه ای هم با حاجی حرف زده.
می گم دیوانه ای دختر!! دوره افتادی که چی؟ هر جا برنامه داشت باید بری؟ می گه نه! هر جا را که بتونم می رم!
چنان با ذوق و شوق ازش حرف می زنه و قربون صدقه اش می ره که دلم می خواد سرم را بکوبم به دیوار!!
از وقتی اومده داره sms می ده. می گه هنوز بهش نگفتم اومدم. گفتم از کی sms بازیتون شروع شده؟
گفت چند وقتی هست.. اوایل نمی دونست من هستم. بعد خودم را معرفی کردم.
تا جواب sms برسه، sms های قبلی را می خوند. گاهی لبخند می زد، گاهی اخم می کرد و گاهی.. می گم بسه! چند بار می خونی؟
انگار تک تک لحظاتی را که دیدتش از بره.. لبخندش، نگاهش، راه رفتنش، کی از ماشین پیاده شد، چند قدم حرکت کرد.. و نمی دونم برای چندمین بار داره مرور می کنه که انقدر با دقت همه را یادشه..
می گه یه بار تا 12 شب تو فرودگاه منتظرش بودم. آخرش sms دارم و فهمیدم فردا میاد!! می گه خیلی حالم گرفته شد.. اینهمه منتظر شدم که یه لحظه ببینمش!
می گم بیکاری هم بد دردیه! حداقل قبلش یه هماهنگی می کردی که معطل نشی اینهمه. 6 بعدازظهر تا 12 شب تک و تنها تو فرودگاه.. عالیه عزیزم!! عالیه!

وقت رفتن رسیده؟ ازش خواهش می کنم اجازه بده منم باهاش برم. می گم تا تو برسی هوا تاریک می شه، شب خطرناکه. چجوری می خوای برگردی؟ می گه آژانس می گیرم، فکر نمی کنم مراسمش بیشتر از 12، 1 ادامه داشته باشه. نگران نباش، مواظبم.. و می ره گرگان.

چی شد که دیوانه شدی؟!
تو که هیچی کم نداری! یه دختر زیبای خانواده دار و متشخص که فقط عقل نداره! همین.. فقط از عقل بی بهره ای وگرنه چیزی کم نداری دختر.
می گم چرا؟ تو که هیچی ازش نمی دونی، حتی نمی دونی شخصیتش چجوریه؟ مگه می شه فقط شیفته ی یه صدا شد؟ تو تصویری که ازش ساختی را دوست داری نه حاجی رو! سعی کن اینی که جلوته را ببینی نه اونی که ازش ساختی.
می گه کم و بیش دربارش تحقیق کردم. یه بار هم غیر مستقیم بهش کنایه زدم که جریان را می دونم ولی باز به روی خودش نیاورد. 4 ساله زن داره، زن صیغه ای..

پ.ن 1: من آملی نیستم. 9 ماهه تحصیلی را در آمل می گذرونم و دانشجو هستم.
پ.ن 2: تو پست قبلی نوشتم حاجی که ازش نام می برم 28 سالشه که یه حاجی سن و سال دار و شکم گنده تصور نکنید! اسم دیگه ای پیدا نکردم و اسم حقیقی این آقا را هم نمی تونم بیارم چون تا جایی که فهمیدم مداح شناخته شده ای است.
پ.ن 3: این قصه برام تلخه چون خط به خطش نگرانیه برای یه دوست عزیز و دوست داشتنی که آینده و زندگیش برام مهمه.. شاید اگه سرگذشت یکی دیگه بود حتی نمی نوشتم ازش.

Friday, August 18, 2006

قصه ی غصه - 1

فکر می کنم اینبار باید بنویسم.. با اینکه سمیرا قبلاً گفته بود بنویسم ولی نمی دونم از تنبلی بود یا اینکه هر جمله اش، یادآوری هر قسمتش و گفتنش اعصابم را خورد می کنه باعث شد ننویسم..
می دونم خیلی حرف دارم برای همین در چند پست می ذارم اینجا..

پرسید چند ساله با هم دوستیم؟ گفتم از سال اول، حساب کن ببین چقدر می شه؟ "میم" گفت 8 سال. دوباره گفت فکر می کردید دوستیمون انقدر ادامه پیدا کنه؟!

نمی دونم 2 سال شده یا نه. ولی بار اول پشت تلفن برام تعریف کرد..
می شناختمش، خیلی خوب.. کم و بیش فهمیده بودم وقتی از راه احساسش وارد بشی هر چیزی را می تونی بهش قالب کنی و افکار و ایده آل هاش را بدون اینکه خودش هم بفهمه تغییر بدی.. عکس خمینی تو اتاقش یکی از این نمونه ها بود.. چرا؟ چون عموش خمینی را دوست داره و قبول داره! .. یه مدت چادری شدنش و تغییرات ریز و درشتی که هر مدت ازش می دیدیم.
تو دبیرستان فهمیدم با یک نگاه عاشق شدن فقط مال کتابها نیست وقتی که بیچارمون کرد با عشقش به کمک خلبانی که چند دقیقه دیده بود و باهاش یه گفتگوی کوتاه داشت! انقدر بی تابی کرد که از عمو خواست بره پیداش کنه!!
حالا دوباره یکی دیگه پیدا شده بود! باز جریان همون یک نگاه و درست شدن یک بت! تو مشهد دیده بودش، یعنی اول صداش را شنیده بود و شیفته ی مداحیش شده بود! بعد هم به هر ترتیبی بود تو برنامه های مختلفش رفته بود و شب و روز شده بود صدای حاج آقا! (حاج آقا 28 سالشه!)
و چون وقتی چیزی را می خواست باید به دستش می آورد و به نظرش حاجی را دوست داشت و تو ذهنش یه موجود دوست داشتنی ساخته بود ازش، باید پیداش می کرد.. و به هر ترتیبی بود این اتفاق افتاد.
دخترک یکی یک دونه برادرش را فرستاد که علاقه اش را به اطلاع حاجی برسونه!! - قسمت عمده ی تقصیرها به نظر من گردن برادر و مادرش هست که جلوی این دختر را نگرفتن و هر کاری دلش می خواد را انجام می ده بدون اینکه بهش یاد داده باشن با منطق باید تصمیم بگیره نه با احساس -
پیغام که به گوش حاجی رسید گفت من فعلاً قصد ازدواج ندارم و اول باید خواهرم ازدواج کنه و ..
وقتی دید اوضاع اینجوریه و حاجی قاطعانه "نه" نگفته امیدوارتر شد و پیغام داد منتظر می مونم!

چند سالی هست که از شهر ما رفتن و خیلی دیر به دیر همدیگرو می دیدیم و فاصله ی بین مکالماتمون هم زیاد شده بود.
از وقتی سر و کله س حاجی پیدا شده بود 90درصد حرفهاش درباره ی اون بود.. "میم" بعد از یکی دوبار شنیدن از حاجی و عشق بی سر و ته و بی منطقش اجازه نمی داد جلوش حرفی از حاجی زده بشه.

پ.ن: اگه فکر می کنید دارم برای خودم داستان سرایی می کنم، سخت در اشتباهید! متأسفانه واقعیت محضه.
و ادامه دارد..

Thursday, August 17, 2006

1

دیروز با پسرخاله ام و دوستانش رفتیم لاهیجان گردی در اوج گرما!! که هیچ آدم عاقلی ساعت 4 بعدازظهر محض گردش در شهر از خانه بیرون نمی رود! بعد هم به رسم مهمان نوازی و تنها نذاشتن مهمانها هوار تا پله ای که کوه فلاح خیر را به شیطان کوه وصل می کند را طی کنی که از اینور بری بالا و از یه سر دیگه بیای پائین و فقط عرق باشه که از سر و رویت سرازیر بشه.. ولی تجریه ی بدی نبود! آخرین باری که همه ی این مسیر را طی کردم همان اولین بار بود که تازه این پله ها را ساخته بودند.

فردا مامان، مامانی را می بره خونش.. فکر می کنم براش خوبه چون به آرامش و سکوت می رسه.. با اینکه خیلی مراعاتش را می کردیم ولی باز به نظرش خونمون شلوغ و پر سر و صداست! همیشه هم می گه صدای تلویزیون خیلی بلنده.. مامانی به صدا خیلی حساسه.
خیلی وقته ساعت خاموشی ما هم با ساعت خواب مامانی تنظیم شده. وقتی میاد طبقه ی بالا تلویزیون و لامپ ها خاموش و همه می رن تو اتاقشون و لالا.. غیر از من البته!! که تو تاریکی می شینم پای اینترنت..
از یه طرف هم فکر می کنم براش سخته اولش.. چون این مدت دور و برش بودیم و دیگه تنها می شه. ولی انتخاب خودش همینه! هر چی هم بهش بگی بمون، باز می گه می خوام برم خونه ی خودم!

بعد از چند روز دور از اینترنت.. دیشب یادم افتاد مهرواژ هم 3 ساله شد.. این هم اولین پست در ابتدای چهارمین سال..

Sunday, August 13, 2006

تولدت مبارک دختر جون!!
با آرزوی موفقیت و سال خوب و حرفها و آرزوهای متداول.. حرف و قولتان فراموش نشود!
این هم روز تولدت! انشالله به خیر و خوشی هم می گذرد.. کی منتظرت باشم؟!

Thursday, August 10, 2006

4:30

دوسم داره

Wednesday, August 09, 2006

ترافیک

یکشنبه با سر و صدای منا و صداهای بقیه که از اطراف می اومد بیدار شدم.. دایی رسیده بود. نیم ساعت زود بود برای بیدار شدن. موبایل ساعت 8 زنگ می زد.. قرصم را می خوردم، دوش می گرفتم و بعد صبحانه و تو این بین باید دایی و بچه هاش می رسیدن. برنامه ای که از دیشب گذاشته بودم.
ساعت 4 صبح حرکت کرده بود ولی انگار قصد استراحت نداشت! مقصد بعدی دریا.. صبح تا ظهر شنا و ظهر به زور و اصرار راضی شدن بیان بیرون! که اگه مامان زنگ نزده بود شاید هیچ کدومشون به برگشتن فکر نمی کردن.
پیاده روی طولانی بعدازظهر با اینکه هوا خیلی گرم بود.
دوشنبه باز ساعت 8صبح و به زور چشمام را باز کردم، آموکسی سیلین را نوش جان نمودم و تا خواست خوابم ببره، بابا زنگ زد. گیج به اسم بابا نگاه می کردم، یک طبقه که نیاز به زنگ زدن نداره!!
بنیامین را برده بودن بیمارستان. شب تا صبح حالش بهم خورده. بعد از شام وسط هال بالا آورد ولی فکر نمی کردم انقدر جدی باشه..
طفلک همش نگران این بود که باعث ناراحتی شده و همه را انداخته تو زحمت.. این دو روز از ترس اینکه نکنه بالا بیاره به زور مامان راضیش می کرد تا یه چیزی بخوره.. بعدازظهر دوباره بردمش دکتر. درست هم معلوم نشد مشکل از کجاست! هر چی خورده بود را من بیشتر خورده بودم!
به قول خودش تو این مدت کلمات جدیدی یاد گرفت! استفراغ، تهوع، اسهال و امثال این.. داروهایی که دکترا دارن را هم تنها به اصرار مامان می خورد، می گفت تو ایران هر کی بیشتر دارو می ده فکر می کنن دکتر بهتریه!
یاسمین هر سوالی که به آره یا نه نیاز داشت را با حرکت سر جواب می داد. صداش را فقط وقتی می شنیدیم که با بنیامین یا دایی حرف می زد. دایی می گفت خونه ی خاله اش هم که هست با هیچ کس حرف نمی زنه.
بالاخره با بازی ورق و سنگ و تخته نرد یاسمین هم به حرف اومد.. سه شنبه که دیگه باهامون حرف می زد و از ایما و اشاره خبری نبود، رفتن.
بنیامین می گفت هوای اینجا بهش نمی سازه و می خواست زودتر برگرده تهران. یکشنبه هم که برمی گشت آلمان.
ساعت 4 بعدازظهر که رفتن و من هنوز تو فکر این بودم که بخوابم یه ذره یا یه خروار ظرفی که مونده را بشورم، پریسا (این پریسا نیست!) زنگ زد که اگه هستی بیام پیشت؟ ساعت 5 پریسا آمد و من همچنان مشغول ظرف شستن! و در آشپزخانه ازش پذیرایی کردم..
ساعت 9 شوهر پریسا اومد دنبالش و هنوز از پله ها نرفته بود پایین، دوست بابا با خانم، بچه ها اومدن.
فردا صبح باید خونه را تمیز کنم، آرایشگاه برم، برای تولد مهسا کادو بخرم.. به مامان هم کمک کنم. دوستم با مامانش ظهر از کرج می رسه..

Friday, August 04, 2006

سرکاری!

نمی دونم از کجا شروع شد که من و پریسا شدیم دخترخاله! به بچه های کلاس اعلام کردیم و شاهدمون هم شیما که کلاس کناری بود و همسایه ی پریسا اینا و با هم می رفتیم مدرسه و می اومدیم، بود.
یه روز هم جلوی چشم های متعجب زهرا چنان داستانی من و پریسا تعریف کردیم - تمامش در همون لحظه ساخته و پرداخته شد و پریسا حکم تأئید کننده را داشت که گاهی نکاتی را تأکید و یا اضافه می کرد - در باب پیوندهای ناگسستنی و پیچیده ی خانوادگیمون که زهرا هم باور کرد که پریسا دخترخاله ی ناتنی من می شه.. مامان من خرمشهری بود و مامان پریسا رشتی.. حساب کنید ما چجوری شمال و جنوب را بهم وصل کردیم که همه باور کردن! حالا انگیزمون چی بود، خودم هم نمی دونم!! ولی حسابی ملت را گذاشته بودیم سر کار..

راهنمایی که تمام شد، مدرسه هامون جدا شد و سه سال دبیرستان من و پریسا به طور ثابت دو بار در سال بهم زنگ می زدیم که روز تولد من و پریسا بود و گاه گداری همو می دیدیم.

پیش دانشگاهی با اینکه مدرسه ام را عوض کردم اکثر چهره ها آشنا بودند و تعداد چهره های ناآشنا خیلی کم بود با اینکه اونا چهارمین سالی بود که با هم بودند و من تازه وارد ولی اصلاً غریبگی و این حرفها معنی نداشت. همه دوست و آشنا بودن.
با پریسا قرار بود بیایم همین دبیرستان ولی من سر از یه جای دیگه در آوردم و حالا دوباره هم مدرسه ای شده بودیم. البته در 2 کلاس جدا چون رشته هامون فرق می کرد.
صاعقه هم 3 سال راهنمایی هم کلاسیم بود و حالا دوباره همکلاسی شده بودیم.
صاعقه جان نمی دونم چی شد که داشت از افتخارات همکلاسی بودن با من و پریسا حرف می زد و افشا می کرد که ما دخترخاله ایم با هم و بقیه در کمال تعجب زل زده بودند به ما که یعنی چی؟ و دخترخاله هستید شما؟
من و پریسا هم یادمون رفته بود! نمی دونم چجوری این همکلاسی ما فراموش نکرده بود..
چنان هم مصر بود بر این باور که منم دوباره داشت باورم می شد که شاید دخترخاله ایم و خودم خبر ندارم!

191

باید یه اعترافی کنم.. خیلی موجود بیشعوری هستم.. خیلی خیلی احمق!
خیلی راحت باعث ناراحتی مادربزرگم شدم! با اینکه ازش عذرخواهی کردم و سعی کردم جبران کنم.. ولی هنوز احساس خیلی بدی دارم، خیلی بد..

صبح با sms خاله شهرزاد از خواب بیدار شدم. نوشته بود برنامتون برای امشب چیه؟ ما میایم ولی به مامانت چیزی نگو تا سورپرایز باشه.. گفتم باشه و می دونستم که سوپرایزی برای مامان نخواهد بود و از همه ی ما حواسش جمع تره!
بعدازظهر به هر سختی بود با حال نامساعدم رفتم بیرون تا برای تولد مامان هدیه ای بخرم از طرف هممون. چقدر هم شاکی بودم از دست خودم که چرا زودتر این کار را نکردم که حالا با این حالم مجبورم برم بیرون..
وقتی رسیدم خونه با هدیه و کیک و شیرینی و گل.. ساعت از هشت و نیم گذشته بود و خاله شهرزاد و مادرش و شوهرش یک ساعتی بود که رسیده بودند.
اومدم بالا تا لباسم را عوض کنم.. مامانی کمی بعد اومد. نشست روی مبل و اشکهاش سرازیر شد!! که چرا بهش نگفتیم تولد مامان بوده و حالا جلوی بقیه باید خجالت بکشه که یه کادو برای دخترش نخریده.. براش توضیح دادم که ما هر سال یه کادو از طرف همه برای مامان می خریم، اینبار هم من از طرف هممون رفتم کادو خریدم و شما هم جزء ما و خانواده ی ما هستید و این کادو از طرف شما هم هست..
با اینکه همه چیز به خوبی برگزار شد ولی هنوز حالم گرفته ست.. امیدوارم ناراحتیش از بین رفته باشه.


پ.ن: وبلاگم هم مزخرف شده! شاید هم بوده..

Wednesday, August 02, 2006

می گه مامانی کجا می خوای بری؟ بمون پیش خودمون! از اول مهر هم اینا می رن سکوت برقرار می شه.. من مونم و شما.. راحت!! خودم برات برنامه ریزی می کنم تو خونه حوصله ات هم سر نره، با هم پیاده روی هم می ریم.. تو بسپار دست من!
مامانی می گه من نمی خوام مزاحم کسی بشم، می رم خونه ی خودم.
می گم مزاحم نیستی که مامانی.. این چه حرفیه؟
منا انگار چیزی یادش اومده باشه یهو می گه مینا که نمی ره! ولی خب.. اشکال نداره!! این دو تا که نیستن، باز خونه ساکت می شه! .. یک ماه تحمل کن مامانی!

Monday, July 31, 2006

محصول مشترک

هفته ی پیش داشتم کتابهای کتابخونه ی مامان خاله شهرزاد را نگاه می کردم . خاله جان گفت هر کدوم را دوست داری بخونی، همراهت ببر.. چشمم خورد به برفهای کلیمانجارو نوشته ی ارنست همینگوی و با وجود اسم آشناش تا حالا کتابی از همینگوی نخونده بودم.. وداع با اسلحه و برفهای کلیمانجارو را آوردم خونه تا بخونم..
روی جلد بالای صفحه نوشته "برفهای کلیمانجارو"، یه تصویر از آقایی که احتمالاً باید نویسنده کتاب باشه صفحه را پر کرده و پائین صفحه هم نوشته "ارنست همینگوی"
اولین صفحه ی کتاب هم همین ها را نوشته به انضمام اسم مترجم "جواد شمس"
انتشارات پژواک- فروردین 1352
تا اینجا که مشکلی نداشت.. شروع کردم به خوندن کتاب و در حالیکه فکر می کردم بیشتر از 200 صفحه باید باشه در صفحه ی 59 به اتمام رسید! فکر کردم شاید چند داستان از همینگوی باشه ولی داستان بعدی با عنوان "زندگی دوباره" نوشته "ژان ژیونو" و با ترجمه ی ابوالفصل خدابخش بود و در کمال تعجب از یه انتشاراتی دیگه..
انتشارات توپ - چاپ اول . مرداد ماه 1352 - 228 صفحه
و پشت جلد کتاب نوشته انتشارات آبان

Saturday, July 29, 2006

پ.ن شاید

نوشته بودم من برداشت های شخصی خودم را نوشتم! نگفتم حرف و نظر من قطعاً درسته و همه هم همین نظر را باید داشته باشن. از نظر خودم درسته و برای کسی نسخه نمی پیچم هیچ وقت..
مگه نه اینکه وبلاگ ها به نوعی جاییه برای تبادل افکار، آرا و نظرات؟! کسی نمی تونه منو برای عقایدم شماتت کنه و یا اظهار تأسف! عقیده ی هر کس قابل احترامه، حتی مخالف..
تا جایی که شنیدم می گن قرآن، رساله و چیزهایی از این دست طوری نوشته شده که برای همه قابل فهم باشه، حتی برای کسی مثل من که به قول بعضی ها شناخت نداره. من از اونچه خوندم به تناسب هوش و دانشم اینجور برداشت کردم.. یا ایراد از منه یا اونی که می دونه کتابی که نوشته هر کسی از هر قشر و سطح سوادی امکان داره بخونه.
و نمی دونم چه برداشت دیگه ای غیر از این می شه از مسأله 2419 و 2420 داشت؟

من باور دارم که اگه به چیزی اعتقاد دارم باید اول توی زندگی خودم وجود داشته باشه.. مثلاً منکه نماز نمی خونم نمی تونم به کسی بگم چرا نماز نمی خونی؟ یا باید روزه بگیری یا کاری را که انجام می دم را بگم نباید کنی!
نمی تونم بگم دروغ بده در حالیکه خودم دروغ بگم. دروغ نمی گم چون نمی خوام دروغ بشنوم. اگه چیزی را فکر می کنم اشتباست پس اون اشتباه را نباید تکرار کنم.
من به حقوق برابر و تلاش برای احقاق حقوق زن اعتقاد دارم ولی نه فمنیستم نه جزء هیچ تشکل و گروهی.. من دارم برای زندگی خودم تلاش می کنم. وقتی نتونم حقوق خودم را بدست بیارم چجوری می تونم به کس دیگه ای کمک کنم؟ بعد همه ی حرفهام می شه یه مشت شعار توخالی که وقتی به زندگیم نگاه کنی می بینی که وجود نداره و فقط حرفه..
به قول استادمون (زن هم نیست) که می گفت وقتی می تونی ضمن عقد شرایطت را بگی و ذکر کنی پس اینکارو کن. یا طرفت قبول می کنه یا نمی کنه.. اگه قبول نکرد و تو از خواسته هات گذشتی و زندگیت را شروع کردی، پس فردا حق گله کردن نداری. وقتی قدرت نه گفتن داشتی و می تونستی زیر بار نری، اینکارو نکردی.. وقتی شرایطت و عقایدت را از اول قبول نمی کنه چرا باید بمونی؟

من قدرت نه گفتن دارم و زیر بار زور نمی رم هیچ وقت.. حرفهای زیر هم با دوستی بود که نمی دونستم چرا از چیزی که بهش اعتقادی نداره دفاع می کنه! که حالا می دونم، اون موقع هم حدس می زدم و سر لجبازی و عصبانیت بوده بیشتر!
و هنوز هم از حرفهام پشیمون نیستم و اونی که پشیمونه یکی دیگه است..

اطلاع از احکام دین و قانون و چیزهایی که داره دور و اطرافمون به این اسم اجرا می شه به نظر من تأسف برانگیز نیست.. حداقل خیلی وقتها نمی تونن سرت کلاه بذارن و چیزی را که دوست دارن بهت قالب کنن! بیشتر مشکلات هم از بی اطلاعی از قانون به وجود میاد و گره های بیشتری اضافه می شه..
مثل رانندگی می مونه وقتی که از قوانینش بی اطلاعی.. تصادف می کنی بدونه اینکه بدونی طبق قوانین مقصری یا نه؟ و شخص خاطی طوری وانمود می کنه که انگار تو مقصری (نمونه اش را دیدم مخصوصاً اگه زن باشی، چند تا داد هم سرت می کشن که این چه طرز رانندگی کردنه؟ و سعی می کنن حسابی بترسوننت) و تو هم باورت می شه در حالیکه باید غرامت بگیری نه اینکه بدی.. و این بی اطلاعی کلی ضرر بهت وارد می کنه!
خوندن و اطلاع داشتن از هر چیزی نشان از قبول کردن و قبول داشتنش نیست.

Friday, July 28, 2006

می گه می دونستی اگه مردی بدونه که توان پرداخت مهریه زنش را نداره، اون زن براش حرامه؟!
می گم پس اکثر زنها حرامن به شوهراشون!! .. اگه چنین چیزی وجود داشته باشه چرا اینهمه به خودشون داشتن زحمت می دادن که تو مجلس قانون وضع کنن برای تعیین سقف مهریه، اونم تو جامعه ای که سر و ته همه چیز را با یه فتوا هم می یارن؟ فقط کافی بود که بگن مهریه باید در حد توان پرداخت داماد بشه، هیچ عاقدی هم با مهریه ی بالا و نجومی خطبه ی عقد را نمی خوند..

رفتم سر وقت رساله و لابلای قوانین و مسأله هاش رسیدم به این..
(مسأله 2453) اگر مرد مهر زن را در عقد معین کند و قصدش این باشد که آنرا ندهد، عقد صحیح است ولی مهر را باید بدهد.*

دقیقاً همون چیزی که الان هست! مثلاً با وجودیکه می دونن هزار تا سکه هم داماد نمی تونه بده ولی مهر را ده هزار تا می گیرن و طبق قانون هر وقت خانوم اراده کنه باید پرداخت بشه و حرفی از حلال و حرام نیست.
می گه حرف امام صادق را با برداشت یه آخوند یکی می دونی؟
می گم از کجا معلوم این حرف تحریف شده نباشه؟! فعلا هم که حرف رساله داره اجرا می شه.. فقط گفتم که بدونی خمینی چی گفته. حرف امام صادق را هم نگه دار موقع حساب کتاب و معامله!! تحویل زنت بده که یه وقت ضرر نکنی!
..
..
می گه پس رساله را هم قبول داری؟
: برای محض اطلاع لازمه!
- پس می دونی که تو رساله نوشته باید از شوهرت تمکین کنی؟
: تو زندگی من کسی حاکمیت نمی کنه!
- خیلی خوش خیالی کوچولو
: تو رساله نوشته فاحشه شرعی و قانونی باشید! سکس در مقابل نفقه، آب و غذا ! **
- یعنی الان..
: من دارم درباره ی خودم و زندگیم حرف می زنم نه زن دیگه ای.. هر کس اختیاره زندگی خودش را داره، به من مربوط نیست!
- خیلی نفهمی
- نمی خوامت.. میتونی بری
: ممنون که اجازه دادی!
- دیگه نه sms و نه زنگ.. خداحافظ

: پشیمون نیستم از حرفام.
- پشیمون می شی بعداً !


پ.ن: من قصد توهین به کسی را ندارم. این فقط برداشته شخص منه از چیزایی که خوندم. به نظر من وقتی می گیم زندگی مشترک باید مشترک باشه. سهم برابر وجود داشته باشه. نه یکی در خدمت و اختیار دیگری. به نیازها و خواسته های زن هم اهمیت داده بشه همراه با احترام متقابل!
به مهریه هم اعتقادی ندارم، فقط ار چونه زدن سر تعداد سکه ها متنفرم! انگار دارن خرید و فروش می کنن!

حرفهام تمام نشده..



* رساله امام خمینی – دفتر انتشارات اسلامی – صفحه ی 292

** مسأله (2419) زنی که عقد دائمی شده نباید بدون اجازه شوهر از خانه بیرون رود و باید خود را برای هر لذتی که او می خواهد تسلیم نماید و بدون عذر شرعی از نزدیکی کردن او جلوگیری نکند و اگر در اینها از شوهر خود اطاعت کند، تهیه غذا و لباس و منزل او و لوازم دیگری که در کتب ذکر شده بر شوهر واجب است و اگر تهیه نکند چه توانایی داشته باشد یا نداشته باشد مدیون زن است.
مسأله (2420) اگر زن در کارهایی که در مسأله پیش گفته شد اطاعت شوهر را نکند گناهکار است و حق غذا و لباس و منزل و همخوابی ندارد ولی مهر او از بین نمی رود.

Wednesday, July 26, 2006

جدیداً هر جا که باید پسورد بذارم و یا پسوردی را عوض کنم یه حسی هست که می گه نکنه فراموشش کنم!

من آدم بدقولی نیستم - فقط یه ذره فراموشکارم -. حالا که بعد از چند سال (کی بهت قول داده بودم؟) می خوام این تابلوی کذایی که حتی بوم هم براش خریده بودم- و الان دیگه نیازی بهش ندارم - را شروع کنم و اگر خدا بخواهد به اتمام هم برسانم هیچ وسیله ای ندارم! نه گواش، نه آبرنگ و نه مدادرنگی هام.. همه را جا گذاشته ام!
البته مدادرنگی هم به کارم نمیاد الان!

مثل اینکه دارم به آخرین روزهای کاریم (!!) نزدیک می شم!

Monday, July 24, 2006

نه آسمان را می خواهم
نه زمین را
و نه تو را

Sunday, July 23, 2006

سوم دبیرستان را باید تمام کرده باشه.. بعضی روزها می بینمش و اکثراً در حال صحبت با موبایل و گاهی هم چند تا کتاب را می ذاره سر جاش.
میاد سمت ما معنی یه لغت انگلیسی را می پرسه (یادم نمیاد چی بود!!) و اضافه می کنه اگه نمی دونید هم مهم نیست.. فقط برای اینکه کم نیارم..
جوابش را با تردید می دم و دوباره برمی گرده. روی صندلی می شینه و صحبت هاش را با - احتمالا نامزدی که یکی دو هفته ی پیش به عقد هم در اومدن- که پشت خطه ادامه می ده.
همراهم می گه یاد بگیر.. ما بحث های فلسفی! و زیبا شناختی می کنیم.
می گم ولی ما حرفهای مهم تری داریم!! .. سلام و احوالپرسی! همین..

آنا دیروز sms داده "سلام. چطوری؟ چی کارا می کنی؟ من که بیش از حد بیکارم."
براش می نویسم " من شدیداً بیکارم!"

: ای کاش می دیدی اینورا رو.. خیلی این چند روز نظرم تو خیلی از مسائل عوض شده..
- فقط اونقدری عوض نشده باشه که تصمیم به موندگار شدن بگیری! من دهات بیا نیستم.
: می دونم.

هوس خوراک میگو کردم و پلو میگو.. خیلی وقته! و اینجا میگو نیست و کاری از دست مادرم برنمی آید.
آخرین بازی که شدیداً هوس غذاییم زده بود بالا و دلمه برگ می خواستم، دستی از آسمان آمد و بی خبر یک دل سیر دلمه ی برگ از آباده (شیراز) برایم رسید.. درست وقتی که انتظارش را نداشتم و فکرش را هم نمی کردم، کسی که اصلاً نمی دانست دلم دلمه می خواهد sms داد دلمه می خوری؟!

دلم یه مهمونی می خواد! نمی دونم چرا خبرا جدیداً به مرگ و میر و مراسم سوم و هفتم و کدام مسجد و فلانی هم مرد ختم می شه..
چرا هیچ کس زنگ نمی زنه و sms نمی ده تا به مجلس بزمی دعوتمون کنه؟!

Thursday, July 20, 2006

بعدازظهر خوبی بود و واقعاً خوش گذشت..
طولانی ترین زمانی بود که همدیگرو ندیده بودیم. از فروردین پارسال تا حالا.. البته به استثنای شکوفه که چند باری دیده بودمش.
موفق شدم حدود یک ماه مونده به تولد میهن و شبنم کادوی تولد پارسالشون را بدم!! و کادوی تولد سال گذشته ی خودم را بگیرم!! D:
تا امروز همدیگرو ندیدیم چون همیشه یکی نبود و امروز هم باز جای شادی خالی بود. ولی مکان همون مکان همیشگی و لحظاتی پر از شادی و خنده..
حس می کنم به این همه خنده و انرژی نیاز داشتم. فقط امیدوارم نشه باز تا سال بعد..

Tuesday, July 18, 2006

به نام حجاب

احمد روزبهانی، مدیر کل مرکز مبارزه با مفاسد اجتماعی نیروی انتظامی:
گشت های ارشاد در سطح کشور به افراد بدحجاب تذکر می دهند، اما قطعاً با زنان خیابانی برخورد خواهند کرد. اجتماع از ما توقع دارد با زنان خیابانی برخورد کنیم و از آنجا که زنان خیابانی پلاک شناسایی ندارند، از روی پوشش و آرایش خاصشان شناسایی می شوند. وی افزود: اگر افرادی آگاهانه یا ناآگاهانه لباس نامناسب به تن کرده باشند، شناسایی خیابانی یا غیر خیابانی بودن وی چگونه باید توسط ناجا صورت گیرد؟
روزنامه "آفتاب یزد" - سه شنبه 27 تیر

به منظور کمک هر چه بیشتر به ناجا و نیروهای جان بر کف مبارزه با مفاسد اجتماعی لطفاً در انتخاب لباس خود دقت کنید!

بابایمان هر روز کلی سفارش و توصیه می کند و هشدار می دهد مبادا پایمان به زندان باز شود! ما هم از ترس رفتیم یه مانتوی بلند، بالای زانو خریدیم که کسی بهمون گیر نده! ولی در حد امکان از پیاده روی و تردد از مقابل کلانتری، دادسرا، ماشین های نیروی انتظامی و .. خودداری می نماییم! از قدیم گفته اند پیشگیری بهتر از درمان است!

دختر توی مانتو فروشی با نگاهی نگران از من و شیما و خانم فروشنده هی نظر می پرسید.. اینکه بلنده، نه؟ به بدنم که نمی چسبه؟ یه وقت نگیرن منو؟! اینو بخرم که بهم گیر نمی دن؟! .. من می ترسم اگه یهو جلوم را تو خیابون بگیرنا!! .. می خواستم بهش بگم تو که انقدر می ترسی یه مانتوی مشکی گشاد و بلند به جای این مانتوی سفید بخر که خیال خودت و ما را هم راحت کنی!!

تو ساندویچی کنار دانشگاه نشسته بودیم. خسته و گرسنه.. برای اینکه به صاحب مغازه که از هم کلاسیهامون بود یه وقت گیر ندن پشت هیچ میزی دختر و پسری با هم نمی نشستن! .. اینبار هم پشت تمام میزها دخترا بودن و بهنام و سیاوش پشت پیشخوان داشتن سفارش ها را آماده می کردن.
یه مرد با کیف سامسونت و بی سیم وارد مغازه شد و از بهنام جواز خواست. یهو برگشت و چشمش به مینا افتاد که داشت حرف می زد و اصلاً حواسش به آقای بی سیم به دست نبود و مقنعه اش کمی عقب رفته بود. مرد صداش را بلند کرد و گفت خانم این چه وضعیه؟ .. همه شوکه شدن. سکوت برقرار شد.. بی سیمش را بلند کرد و به یکی از اون ور خط گفت اینجا یه عالمه دختر با 2 تا پسر هستند!! می خواستم بپرسم اگه این 2 تا پسر نباشن، پس کی سفارش غذا را بگیره و کی ساندویج ها را حاضر کنه؟!
دوباره برگشت به سمت مینا ازش اسم و مشخصات و کارت دانشجوییش را خواست و گفت باید همرامون بیای! تو داری اشاعه فحشا می کنی!! ولی مرد حتی کارت شناسایی همراه نداشت.. و همه تو ذهنمون گیر کرده بودیم سر فحشایی که اشاعه می دادیم!! اونم با چند نخ مویی که از مقنعه بیرون مانده بود..
اون روز بالاخره تقریباً به خیر گذشت با اینکه با تعطیلی موقت مغازه و بی نهار موندن چند روزه همراه بود ولی همه یادمون بود صبح وقتی مینا وارد کلاس شد دختر و پسر، همه بدون استثنا بهش گفتیم مینا خیلی خوشگل شدی امروز و چقدر رنگ مو و آرایشت بهت می یاد..
من خالی ام.. خالی

Friday, July 14, 2006

- خوبی؟
نه
- چرا؟
یه جوش کوچولو زده رو پیشونیم.. تمام پیشونیم درد می کنه!
- همین؟
آره! فعلاً همین.
- خدا را شکر که این مشکلته
چند تا مشکل دیگه هم دارم!
- بگو
رو لب بالاییم یه تب خال گنده زده.. اذیت می کنه! .. بعدازظهر باید برم مجلس ختم .. فردا شش صبح باید بیدار شم..
فعلاً چیز دیگه ای یادم نمیاد!!
- باید بیای ببینی مردم چقدر بدبختن
- وحشتناکه اینجا
- کسی نون برای خوردن نداره..

Thursday, July 13, 2006

همین نزدیکی

واقعاً تنبلیم می یاد از سر جام بلند شم و برم بیرون.. روزها هم با سرعت داره می گذره. تمام این ساعتها بیشترش بین رفت و آمد گذشته.. دیشب فقط خودم را به رختخواب رسوندم و راحت تا صبح خوابیدم و این بهترین قسمت 24 ساعت گذشته بود شاید..

نمی دونم این هفته چرا انقدر آمار مرگ و میر تو این شهر رفته بالا.. نزدیک ترینش هم فوت پدر سحر نازنین بود. در این مواقع اصلاً نمی دونم چی باید بگم و یا چه کار باید کرد. خیلی سخته ناراحتی دوست عزیز و نزدیکت.

دیروز به فیروزه می گم فکر کنم برم تو یه آژانس کار کنم منفعتش بیشتره!! می گه فکر خوبیه!
خوش به حال باباجان که همه چی را به دنیا حواله می کنه..
حالا این بردن و آوردن منا برای کلاس هاش و گاه گداری کارای مامان و حتی رفتن تا رشت که مینا کارت ورود به جلسه اش را بگیره، خوبه.. ولی اسفناک ترینش ساعت 6 صبح بیدار شدنه!! چرا این مسئولین شعور ندارن که کنکور کل استان را فقط تو مرکز استان برگزار می کنن؟ فکر من بیچاره را نمی کنن که فردا کله ی سحر باید بیدار شم مینا را ببرم!
فکر کنم شنبه صبح هم باید برویم آمل برای کارای دانشگاه مینا..

این هست تابستان ما!! و من اصلاً غر نمی زنم.

Tuesday, July 11, 2006

با خودم

دختر جون درست نیست وقتی خودت تو گیجی و سردرگمی دست و پا می زنی انتظار داشته باشی یکی دیگه کمکت کنه.. با یه حرفی، با یه کلمه ای آرومت کنه.
بعد که فقط یه بوس از فرسنگ ها دورتر برات می فرسته! لج کنی که نمی خوام!!
خب اون چه کار کنه برات؟ یا بی خیالش شو و بهش فکر نکن یا اینکه درست فکر کن ببین چرا دلت باید پیچ بخوره و شور بزنه و شاید هم بترسه.. و چیزهایی که نگرانت می کنه را برطرف کن!
یه جمله نگو که اول و وسط و آخرش با "نمی دونم" باشه و جواب هر سؤالی در "نمی دونم" خلاصه بشه.
اصلاً چرا باید یهو بی خبر نگران بشی و دل پیچه بگیری که حالا بخوای با یکی دیگه هم قسمتش کنی؟!
دختر خوب آرامشت را حفظ کن.. هیچ چیزی برای نگرانی وجود نداره! همه چیز مرتبه.. مطمئن باش دنیا!

Monday, July 10, 2006

من ناراحتم!
اگه تو خیابون کوبیده بودم به یه ماشین دیگه انقدر ناراحت نمی شدم که الان چند تا خط انداختم رو در ماشین اونم وقتی که خورده به در پارکینگ!! مسلماً اگه تصادف می کردم بابا دعوام نمی کرد که حالا خجالت می کشم بگم زدم به در خونه!
حالا فردا با چه رویی باز در کمال پررویی به بابا بگم 9ماه ماشین دست توئه این 2 و نیم تابستون مال منه؟!
اصلاً تقصیر منه مگه؟ خودش خورد به در !!

Sunday, July 09, 2006

روز و روزگار من

خوبم!!
این روزا آخر شب جز خستگی و نیاز مبرم به خواب چیزی برام باقی نمی مونه.. حتی حوصله ی نوشتن! حرفها می مونه تا وقتی که دیگه زمانش می گذره، فراموش می شه و یا کهنه شده.
صبح که با بیدار باش و غرغرهای مامان شروع می شه و چشمهایی که به زور باز می شه و تا شب مجالی برای استراحت پیدا نمی کنه..
لابلای کلاسهای منا و بردن و آوردن ها، بردن مادربزرگ به بیرون که مامان می گه تو خونه حوصله اش سر می ره و فکر می کنم حق داره! مخصوصاً که مامانی می گه خیلی شلوغیم!! صدای تلویزیون هم بیشتر از صدای ما! فعلاً که یک روز در میون نوبت مامانی می شه ظاهرن!
به همه ی دوستام هم گفتم هر وقت اومدم حتماً باهاتون تماس می گیرم!! و آروم آورم دارم اعلام موجودیت می کنم و روزهایی که با فیروزه و دیدن سحر و مهسا و گاه گداری در کانون پرورشی سپری می شه.

دیروز که با خستگی مفرط و سردرد رسیدم خونه می خواستم از سفر چند ساعتم به تهران بنویسم که باز خستگی مجالی نداد با اینکه بعضیا نذاشتن بخوابم!!
فقط اینو بگم که تهران جهنمی بیش نبود!! داشتم از شدت گرما از دست می رفتم.. اونم در حالیکه تمام هفته ی گذشته اینجا بارونی و خنک و هوا عالی بود. سمیرا تو این گرما موندی تهران که چی؟

Tuesday, July 04, 2006

من اومدم خونه!

بعد از روزهای گرم و رطوبت و کلافگی.. حالا بارون و هوای خنک!
و چه هوای دلپذیری ست در میان تابستان!

تو کمتر از یک ساعت همه ی وسایلی که باید می آوردم خونه را جمع کردم و هنوز نمی دونم چقدر وقت لازمه تا لباسها و کتابهام را بذارم سره جاش.. فعلاً که وقت نکردم!

هوار جا باید برم.. دوستام را ببینم و کلی تلفن بزنم.. تابستانی که بابایتان برایتان بخواهد برنامه ریزی کند نتیجه اش می شود اندکی گیجی که تا اطلاع ثانوی نخواهی دانست چه کاره ای و برنامه چیه و کجایی؟! فقط امیدوارم تا هفته ی دیگه از این گیجی در بیام!

مینا تلویزیون را روشن می کنه و می ره تو اتاقش!! می گه حال ندارم اینجا بشینم.. صداش را می شنوم.
تازه بازی شروع شده.. چند دقیقه بیشتر نگذشته و منا می گه آلمان ببره دیگه!! حوصله ندارم ببینم! تمامش کنید!!
اینم مدل جدید فوتبال دیدنه لابد!!

امروز روز خوبی بود.. خیلی خوب..

راستی پ.ن: سلیقه ات خوش بوئه ها سمیرایی.. هم نشینی با من اثرش را گذاشته!! :D حالا شاید دادم یه خط با مدادرنگی هایی که امروز هدیه گرفتم بکشی!

Monday, July 03, 2006

دو تا ژوژمان.. دو روز حالگیری.. دو روز بد.. دو روز با بغض برگشتن خونه.. روزهای خستگی و بی خوابی.. دو روز با استرس و فشارهای عصبی.. روزهای پر از حرص و جوش و نگرانی..
همه وهمه .. تمام شد

شنبه .. 8 صبح تا 5 بعدارظهر.. کارا آماده، روی دیوار چسبیده.. بیشتر از 24 ساعته نخوابیدی.. استاد به جای نمره دادن یکی را دعوت کرده برای سخنرانی.. یهو هم تصمیم می گیرن بعدازظهر ورک شاپ برگزار کنن!! .. داری از پا می افتی ولی همچنان منتظر می مونی و بازم منتظر می مونی..
برخورد بد استاد.. آخرش هم برو فردا بیا..
با اینکه امروز از نمره ی 19 متعجب شدم خصوصاً همه برام آرزوی موفقیت کرده بودن! چون در طول ترم چند بار جلوی دهنم را نگرفته بودم و فرموده های غلط استاد را تصیح کردم!!
شنیده ها هم حاکی بر اینه که استاد برای دلجویی!! و جبران برخورد دیروزش 19 داده..

یکشنبه .. انگار کار استاد بر عکسه.. به کارای افتضاح نمره ی 16 و 17 داد.. به کارای تقریباً خوب و قابل قبول 14، 15 !!! نمره ی کامل سه تا پوستر اصلاحی را گرفتم ولی به پوستر آخری که رسید.. می گه دنیا من ازت انتظار خیلی بیشتری داشتم! و 3 از 8 می ده و یه 15 که شاید بعداً بشه 16!!
در حالیکه از خیلی از کارا بهتر بود.. و به گفته ی استاد اگه یکی دیگه این کار را می آورد حتماً نمره ی بیشتری می گرفت.
یه 15 برای اینکه یادم باشه بهتر از این می تونم کار کنم.. ولی فکر نمی کنه من و کسایی دیگه که به قول استاد ازمون انتظار بیشتری می ره و سطح کارامون بالاتره با این نمره ها از یه درس 4 واحدی معدلمون از کسایی که به قول خودش یه نمره ای داده برای از سر باز کردنشون کمتر می شه..

بالاخره هرچی بود تمام شد.. تمام شد..


پ.ن با تبریکات ویژه: تولد هم ولایتی نازنینمان، ستیغ خانوم جون اینا مبارک باشه بسیار..

Wednesday, June 28, 2006

مثل همیشه

من خواستم. سعیم را کردم و می خواستم بشه ولی نشد..
همیشه یه اتفاقی می افته. این اولین نبود و بعید می دونم آخریش باشه..
آخریش نخواهد بود. می دونم..
همیشه درست وقتی که فکر می کنی همه چیز داره خوب پیش می ره و مو لا درز برنامه ات نمی ره یه چیزی آروم آروم و بی صدا می یاد و همه چیز را خراب می کنه.. به همین راحتی!!
همیشه همینطوره فقط هر بار شکلش با بار قبل فرق می کنه که حتی قابل پیش بینی هم نباشه.
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه یه اتفاقی می افته..

پ.ن: ازم نپرسید چه اتفاقی که مجبور می شم بگم مهم نیست! در حالیکه مهم بوده برام.. پس نپرس!

Monday, June 26, 2006

اخطار

پ. ن: برای همسر آینده
اگر خيال بدخلقی يا گوش شيطان كر كتك زدن من به سرت زد... بدان و آگاه باش كه من آن زن همسايه مان نيستم كه به جيغ زدن وكمك خواستن از همسايه ها اكتفا كنم.
كمر بندت را برخواهم داشت و آنقدر تازيانه بر تو خواهم نواخت كه عبرتی شوی برای ساير همجنسانت... فهميدی؟؟

Sunday, June 25, 2006

یه زمانی مثل هم زمانی امتحانا و جام جهانی که همه غر می زنن و از وقت نداشتن و دوست داشتن و ندیدن فوتبال و اینا می گن.. تو می تونی یه لبخند بزنی و بگی منکه زیاد اهل فوتبال دیدن نیستم ولی با این حال تلویزیون روشن و حتی دیدن فوتبال مزاحمت ایجاد نمی کنه!
یه زمانی مثل وقتی که دوستت از کتاب 300 صفحه ای که باید خط به خطش را حفظ باشه و یکی دیگه از جزوه ی هوار صفحه ای و اصطلاحات وحشتناک و امتحان طاقت فرسا می گه و تو یاد کتابهای مدرسه می افتی که در گذر زمان چند برابر شدن و با اصطلاحات و لغات غیرقابل فهم تر.. می تونی ایضاً لبخند بزنی، اظهار همدردی کنی و بگی خوشبختانه همه ی کارام را طول ترم تمام کردم و فقط چند تا کار کوچیک مونده.
حتی یه زمانی که استاد مساعدت نمی کنه و نمی ذاره قبل از شب امتحان کارات تمام شه.. باز هم می تونی لبخند بزنی و امیدوار باشی که چاپخونه یه ساعته هم کارا را بهت تحویل می ده و به خودت دلداری می دی. که البته من هنوز هم دارم در این مورد به خودم دلداری می دم!!
حتی وقتی که اصلاً دلداری نمی دن بلکه دلت را هم می سوزونن که امتحانشون زودتر تمام می شه.. باز می تونی لبخند بزنی دوباره!! که هیچ شب امتحانی با کلی واژه و فرمول و برهان و .. تنها نبودی که مغزت هم هنگ کنه..
براتون آرزوی موفقیت می کنم.

Friday, June 23, 2006

حالم بهم می خوره ازت استاد

می دونی استاد امروز یکی می گفت تو هنوز اینو نشناختی؟ هیچ کس را آدم حساب نمی کنه.. و شاید هم راست می گفت.
آدمی که من تو دانشگاه می دیدم با اینی که حالا زورش میاد جواب ای میل بده اونم در صورتیکه خودش گفت کارا را براش بفرستیم و همه را نگاه می کنه، فرق داره.
اونهمه کار فرستادم جواب هیچ کدوم را ندادی، اونوقت جواب یکی را فقط می دی و می گی حرفهای من یادت نمونده؟! هر چه زودتر برو یاد بگیر؟
آخه من چی بگم بهت استاد؟ خودت فرموده بودی عکس هایی که تو پوستر قراره استفاده کنیم بهت نشون بدیم تا اونی که بهتره را انتخاب کنی و روی همون کار کنیم.. حالا که برات فرستادم، چی برم یاد بگیرم؟
دو روز منتظر موندم مزخرف بشنوم؟ خب حالا سه تا پوستر که فقط منتظر تأئید نهایی هستن که بره برای چاپ کو؟ بدون تأئید شما که نمره ای هم نخواهد بود.. تا کی باید منتظر بمونم افتخار بدی و جواب بدی؟

پ.ن: اصلاً قرار بود از اومدن یه روزه ی مامان بنویسم و از چیزهای خوب.. ولی حالا که اول چک میل کردم.. حالم اساسی گرفته شد.

Tuesday, June 20, 2006

از امتحان

صبح تا بعدازظهر دانشگاه و مشق مشق.. و آخرش کارهایی که برای استاد می فرستی و با وجودیکه حجم فایلها را کم کردی استاد در جواب می نویسه حجمش زیاده و طبق چیزی که از قبل اعلام کرده بود، مسلماً وقتی صرف نمی کنه و زحمت باز کردن هیچ کدوم را نمی کشه.
درست وقتی که فکر می کنی داری جلو می افتی و کارات رو براهه و به موقع تمام خواهد شد باید دوباره فایل ها را بفرستی با حجم خیلی خیلی کمتر و دو روز دیگه صبر کنی چون استاد گفته یک روز در میون چک میل می کنه و بدون تأئید نهایی استاد هیچ پوستری نمی تونه بره برای چاپ..
خسته و عصبی ام این روزا با استرس مضاعف..
با این همه من خوبم..

Saturday, June 17, 2006

بمیرم، راحت می شی؟
مامانم را می خوام و بابا و منا..
خونه و اتاق و تختم.. و حتی دیدن عروسکها و کتابهام که تو قفسه ی کنار تختم حتما خاک روشون نشسته.. از اول اردیبهشت تا حالا..
پنجره و بالکن رو به کوه را می خوام با سبزی و طراوت بی پایانش در دور دست..
خیابونها و کوچه ها و آدمهای آشنا..
همه با هم و دور هم، کنار هم.. یه خانواده...

پ.ن: خوبه دینا و مینا اینجا هستن که دلم برای اینا هم تنگ نشه!!

Thursday, June 15, 2006

یکی پر

فقط ثبت یه لحظه تو یه زمان خیلی کوتاه
.
.
هفته ای که بیشترش در دانشگاه و لابلای کاغذ و چوب و فلز آمیخته با بوی نفت و تینر و رنگ گذشت، تا امروز..
باز شب بیداری و عجله و عجله که با چند تا A و یه B+ شاید جبران شد و خونه ای که دیگه جای راه رفتن به زور پیدا می شه..
اولیش که به خیر گذشت.. فقط 5 تا دیگه مونده!

Wednesday, June 14, 2006

چاپ دستی



یه عکس دیگه از کارگاه را می تونید اینجا ببینید.
و اینم یه عکس از کاشان

Tuesday, June 13, 2006

گل های دانشگاه ما



پ.ن: نمی دونم با وجود انواع و اقسام فیلتر شکن، فیلتر کردن چه ضرورتی داره؟ مسخره تر از همه فیلتر کردن اینجاست.. اونم ساعتی!! الان عکس ها را می شه دید، شاید چند ساعت بعد دیگه اثری ازشون نباشه.. دیشب فکر کردم فهمیدن اشتباهی فیلتر کردن ولی امروز انگار پشیمون شدن!

Monday, June 12, 2006

: فکر می کنی فراموشم کرده؟

- دوستی مثل ایستادن روی سیمانِ خیسه. هر چی بیشتر بمونی رفتنت سخت تر می شه و اگر رفتی جای پات برای همیشه به جا می مونه.
آرزو کن همیشه خوشبخت باشه..

: آرزویی غیر از خوشبختی و موفقیتش ندارم..

Sunday, June 11, 2006

عمو مهران sms فرستاد که چی تو این دنیا بیشتر از همه باعث می شه تو به یاد من بیفتی؟
منم که هنوز گیر جواب بودم، sms را Forward کردم برای ملت!

اینم جوابها به همون ترتیبی که رسید..
سمیرا: دنیا! و... دریا!
مهسا: خود کلمه دنیا
سحر: وبلاگم
حمید: خودم..
نرجس (دخترعمه ام): وقتی آلبوم بچه گیهام را نگاه می کنم و جای خالی عکسی را که دزدیدی می بینم!
(عکس خودم بود! نداشتمش خب.. جلوی چشم خودش برداشتم.)
صالح: رنگ فیروزه ای
میثم: خواهرزاده ام. آهنگ آرش یا بنیامین یا آصف
شادی: آخر هفته جواب می دم!! ..
بعد هم گفت می تونی به اینجا مراجعه کنی.
یک ساعت بعد هم sms داد که جواب شما در "روز جمعه" و در این کلمه نهفته.
(جمعه برای منم یادآور شادی ست و قرار هر هفته.. )
کاوه (پسر عمه ام): دیدن حیات وحش
مهرنوش (دختر عمو): دنیا
کتایون (دختر عمه ام): من اصلاً دلم نمی خواد به یادت باشم. سعی می کنم بهت فکر نکنم!
جواد: فکر کنم اسمت، چون همه چیز تو همین دنیا خلاصه می شه. و در ضمن وقتی کسی رو می بینم که از زیره شیرینی دادن در می ره
(این همکلاسی ما از دی ماه تا حالا همش همینو یادآوری می کنه که شیرینی تولد بهش ندادم!)
نگین: هر وقت یه آدم متکی به نفس را می بینم یاد تو می افتم.
زهرا: نقاشی! و چشمان سبز!
شکوفه: لاهیجان!
نزهت: سلام ناناز. من هر وقت اسم "دنیا" را می شنوم (به منظورهای مختلف) نمی دونم چرا تو میای جلو چشمم.
شیمن: گوگوش!
(هنوز خودم هم این وجه شباهت را نفهمیدم! قبلاً هم اینو گفته بود)
میهن: وقتی که می رم سل تی تی. یا جمعه که شوهر عمه و دخترعمه ات را تو اتوبوس دیدم.
(دنیا، شکوفه، شبنم، میهن و شادی.. اکثراً می رفتیم کافی شاپ سل تی تی. دلم برای اون جمع و اون لحظات خوب تنگ شده)
میناهه: وبلاگ، دریا
کیوان (پسرعمه ام): ابر سیاهی که رعد و برق می زنه و ازش بارون تند با قطره های درشت می باره!
پرسیدم خب چه ربطی به من داره؟
گفت: تو باید بفهمی!
- تکلیفه من که نمی فهمم چیه؟
: جراحی مغز.
- مرسی

برای عمو مهران هم نوشتم: من همیشه به یادتون هستم.. و جواب گرفتم: منم همینطور، خصوصاً این روزا.
نفهمیدم این روزا چه خبره؟ نکنه واسم ماشین همه کاره پیدا کرده، خودم خبر ندارم!!

پ.ن: ستیغ خانوم: (دیشب مسجم failed می شد دوستم) بذار ببینم! مثلاً شعرهایی که توش دنیا داره. (دنیا دیگه مثل تو نداره..)، لاهیجان.

Friday, June 09, 2006

بی حرف

به آدمهایی که نمی تونن حرف بزنن حسودیم می شه..
هیچ وقت و هیچ زمانی هیچ کس وسط حرفش خمیازه نکشیده، بی اعتنا نبوده و آخرش هم نگفته سرم را بردی..
هیچ کس هیچ وقت و هیچ زمانی بهش نگفته خیلی حرف می زنی و یا طوری رفتار نکرده که بی خیال بقیه ی حرفاش بشه..
و یا وقتی خوابه هیچ کس هیچ وقت و هیچ زمانی بهش sms نداده که وقتی بیداری نمی ذاری حرف بزنم. حالا که خوابی حرف می زنم!!
هیچ وقت هم با کلامش یاعث سوءتفاهم نمی شه.. وقتی هم سکوت می کنه کسی سین جیم نمی کنه چرا حرف نمی زنی؟ چرا ساکتی؟ چرا چیزی نمی گی؟ اذیت نکن..
آخرش هم بهش نمی گه شوخی کردم.. نمی شه باهات شوخی کرد؟


پ.ن: هیچ وقت هم نمی گه دوست ندارم حرف بزنم که یکی هم بگه نزن!

لطفاً برای این نوشته کامنت نذارید.. نمی دونم چجوری می شه فقط کامنت یک نوشته را بست.

Thursday, June 08, 2006

3


یادم نیست اسمش چی بود ولی کوچه پشتی باغ فین بود!! سرچشمه ی آبی که وارد باغ می شه.

پویه نازنین و عزیز تولدت مبارک!

Wednesday, June 07, 2006

2

خانه طباطبایی ها - کاشان


بامداد جون نازنین تولدت مبارک باشه یه عالمه..

Wednesday, May 31, 2006

1


اثر مهناز هاشمی اقدم


قرار به برگشت نبود.. ولی می دونم می شه اینجا را با همه ی تعلقاتش کنار گذاشت.


پ.ن: مرسی از اسمشو نبر (گفت اسمشو نگم!!) بابت قالب. دستت درد نکنه جوون!

Sunday, May 07, 2006

0

دیگه دنیایی نیست
هیچ جا نیست.. نه در این دنیای مجازی و نه در دنیای حقیقی
مهرواژ هم به انتها رسید
.
.
پ.ن 1: نمی خواستم کسی را نگران کنم.. چند روز بدی را گذروندم و کلی عذرخواهی به خانواده، دوستان و اطرافیانم بدهکار شدم.. ولی حالا خوبم. ممنون

پ.ن 2: مرسی آقای اوحدی.. کلام شما همیشه دلنشین و دوست داشتنیه. خوشحالم که فرصتی شد و تونستم دوباره ببینمتون

پ.ن 3: و با تشکر از مامانم که بانی خیر شد و به زور یه روزه فرستادم تهران تا منم کمال استفاده را کنم و روحمان شاد شود

Saturday, May 06, 2006

156

شعر هایم را خواب می بینم
.

Wednesday, May 03, 2006

155

نمی فهمم زندگی را
- - -
خسته ام. خسته شدم. دلم تنوع می خواد.. نیاز به یه تنوع دارم! آخرین باری که شدیداً حس تنوع طلبی ام گل کرده بود تو آرایشگاه بودم و تنها کاری که اون لحظه از دستم بر اومد کوتاه کردن موهام بود

دلم می خواد حرف بزنم.. نه تو نوشته هام. نه پشت تلفن. کاش امروز یکی از همون چهارشنبه هایی بود که می تونستم بیام پیشتون. دلم تنگ شده براتون. باید حرف بزنم

Tuesday, May 02, 2006

خاش والیسی *

گفتم 115 تا تصویر نگارگری پیدا کردم. عکسهایی که استاد دیروز از روی کتابش نشون داد هم بود. زوار کتابش در اومده.. عکسها را زدم رو سی دی و بهش دادم
می گه تو هم راه افتادی.. پایان ترمت را بیمه کردی؟
می گم تو این 3ترم هیچی یاد نگرفتیم کلاس عملی و عینی روشهای شیرین عسلی و پاچه خواری به میزان کافی برگزار شده. این یه کار را تو عمرم انجام نداده بودم که حالا اگه کاری هم انجام بدم اینجوری تعبیر می شه چون همه همین کار را می کنن. برای نمره و اینکه کارشون گیر نباشه انواع روشها را به کار می برن
می گه تقصیر خودته! باید منعطف باشی.. یه روز یکی یه چوب کبریت را از دو سر لای انگشتاش گرفت و مغزی خودکار را در آورد با اون یکی دستش گرفت.. ازم پرسید فکر می کنی کدوم مقاوم تره در مقابل فشار ؟ گفتم چوب کبریت.. فشارش داد و از وسط شکست.. مغزی خودکار را فشار داد. گره اش زد، هیچیش نشد.. گفت بهتره مثل این باشی تا اینکه مثل چوب کبریت از وسط بشکنی

پ.ن: امروز پسرا با شیرینی و گل اومدن سره کلاس.. آخر هر جملشون هم روز معلم را به استادا تبریک می گفتن.. به قول یکی از استادا این تنها شهادتی که جشن می گیرن

*
در گیلکی خاش یعنی استخوان، والیس هم به معنی لیسیدن .. استخوان لیسیدن کنایه از چاپلوسی کردن
این کلمه را تو مدرسه یادگرفتم. اولین باری که تو خونه از دهنم در اومد، مامانم با تعجب نگام کرد و گفت یعنی چی این؟ و نمی دونستم

Monday, May 01, 2006

با طعم مسکن

بیخود نیست می گن خدا یه پیرمرد ریشوی بداخلاقه! اگه نمی گن هم، من می گم! حتما یه مرد ه !! هر چقدر هم زور بزنه و بگه من می فهمم دروغ می گه
لعنت به این زندگی که باید به زور مسکن تحملش کرد. برو بمیر خدای بد ه بی جنبه که نمی دونی از قدرتت چجوری استفاده کنی.. خیلی نامردی
خوشت می یاد هی اشک منو در بیاری و گند بزنی به زندگیم؟

پ.ن: هیچ کس هم حق نداره دعوام کنه و بگه کفر نگو و بی ادبی و این حرفا! سگم اساسی.. پاچه می گیرم

152

متأسفانه و متأسفانه همیشه دیر شروع می کنم و تا در لذت کار غرق میشم باید سریع تمامش کنم و پرونده اش را ببندم. شاید هم لذتی نیست جز خستگی و استرس تمام شدن کار.. شب و روز وقت می ذارم و توی کمترین زمان ممکن به بهترین نتیجه ای که شاید به معجزه شبیه باشه دست پیدا می کنم
از قبل از عید تا حالا باید اتود پوستر می زدم و حالا درست وقتی که باید تا هفته ی دیگه کار را تمام کنم شروعش کردم و در کمال ناباوری چند ساعت زود بیدار شدن امروز به نتایج خوبی رسید. تصمیم گرفتم شبا بخوابم و صبح زودتر بیدار شم که انگار تصمیمی سخت تر از تصمیم کبری ست!! ولی خب این روزها فرصت صبح خوابیدن و تنبلی هم نیست
موضوع کنفرانسم "نقاشی قهوه خانه" ست و به مطالب خوبی رسیدم که فکر می کنم مثل ترم پیش نمره ی کامل از تحقیق را می تونم بگیرم و این هم از لذتهایی که همیشه دیر بهش می پردازم. جمع آوری مطالب، جمع بندی و نتیجه گیری.. در همین راستا به اینجا رسیدم. منبع تصویری خوبیه

Thursday, April 27, 2006

از خدا چرا صدا نمی رسد؟

خدا خیلی نامرده :

چرا پویان* جان؟ -

چون نمی یاد من ببینمش :


پویان چهار سالشه *

Tuesday, April 25, 2006

ز شب هراس مدار این هنوز آغاز است
بیا که پنجرهء رو به صبحدم هنوز باز است


سمیرایی تولدت مبارک

Sunday, April 23, 2006

روزگار خوب

همراه با پیچ و تاب جاده دل و روده ی دنیا پیچ و تاب خورد تا رسیدیم دیلمان و نفسی کشیدیم و از هوای عالی و مناظر زیبا لذت بردیم.. تا داشتم قر (حرکات موزون!) می دادم و همخوانی می کردم با خوانندهه! باز دل و روده دنیا چین خورد و قاطی شد و متوقف شدیم تا گند نزنه به حال بقیه و بابا محکومم کرد تا وقتی نرسیدیم چشمهام را باز نکنم! تا گوشه ی پلکم را باز می کردم صدای بابا بلند می شد چشمت را ببند! الان می رسیم خونه.. و چشم دنیا بسته ماند به روی زیبایی های اطراف
هوار بار این جاده را اومدم و رفتم اینجوری نشده بودم. نکه اینبار مهمون داشتیم! باید حالش را بد می کردم
بعد از ظهر و جاده ی دوست داشتنی کوه بیجار.. نم نم بارون، بودن کنار دوستان و دنیا که با سکوتش!! فضا را پر می کرد
شب و چمخاله .. دریا و هوای طوفانی.. دریا گم شده بود میون سیاهی ها و سفیدی موج ها که خود نمایی می کرد. و باد که داشت ما را با خود می برد.. ولی نبرد!! باد دلپذیری بود که به دل پیچه های دنیا که در راه داشت اعضا و جوارح داخلی اش یکی می شد، پایان داد
و شبی که صدای ما سکوت را شکافت و صبح شد و نذاشتید دنیا بخوابد!! فقط خدا رحم کرد اتاقهامون جدا بود از هم وگرنه اون چند ساعت هم نمی ذاشتی بخوابم!! چقدر حرف می زنی؟

پ. ن: یه وقت فکر نکنی از بدجنسیمه که اینجا نوشتم چون امکان دفاع نداری!! شاهدی هم نیست شهادت بده منم شریک جرمم

Thursday, April 20, 2006

حریم

تمام هفته منتظر آخرش بودم. منتظر بودم بیام. کلی برنامه داشتم و مطمئن بودم آخر هفته ی خوبی را کنار دوستام خواهم داشت. ولی هیچی انگار سر جاش نیست. برنامه ها ریخته بهم و اساسی حالم را گرفته و حتی نمی تونم ناراحتیم را پنهان کنم و لذت ببرم

اینجا هم دلگیر شده. مسخره ست که راحت نوشتن هم دردسر شده. اینکه مدام اینجا چک بشه که چی نوشتم و چی پاک کردم و چرا و چطور و چرا.. و مؤاخذه و تهدید بشم. حالم را بد می کنه. اینجا مال منه. حریم شخصی من که حالا نمی تونم اونجور که می خوام باهاش دردل کنم و حرف هام را بنویسم

بذارید اینجا مال من باشه. نذارید خودسانسوری کنم که دیگه چه فرقی می کنه اینجا یا جای دیگه؟
مهرواژ حریم داره. با کلمات آلوده اش نکنید. با اینکه دوست ندارم کامنتی را پاک کنم ولی از این به بعد هر کامنت بی ربطی پاک می شه. انتقادی هم وارد نیست

Monday, April 17, 2006

باز هم دیوار

روزی از این دیوار
بالا خواهم رفت
تا از آن بالا
عمق این واقعه را اندازه بگیرم
پستی اش را
و قامت آسمان را ستایش کنم
هیبتش را
که ایستاده است
بی هیچ دیوار

واهه آرمن

Sunday, April 16, 2006

اعتراف

بالای سرم نشست. انگشت اتهامش را به سمت سرم گرفت و گفت چه فکر پلیدی این توئه؟
حق به جانب گفتم: هیچی این تو نیست! هیچی

Friday, April 14, 2006

145

خاله می گه براشون ماشین لباس شویی خریدم استقاده نمی کنن! اسماعیل لباسها را می شوره
عمو اضافه می کنه البته اسماعیل می گه سحر یه ماشین همه کاره داره، نیازی به ماشین لباسشویی نیست. ماشینش لباس می شوره، اتو می کنه، سشوار می کشه، ظرف می شوره، همه کار می کنه
کیسه ی لباسهای نشسته را دادم دست مامان که آخر هفته رفتم خونه شسته تحویل بگیرم. عمو پرسید چرا تو هم یه همه کاره نمی گیری؟ گفتم بودجه اش را ندارم
گفت درست تمام شد. برات می گیرم.. درست را تمام کن

نمی دونم طبق چه قانونی تا سرماخوردگی تصمیم داره تمام شه دوباره سرما می خورم! واقعاً نامردیه.
و کمال بی انصافی اینه که از این هفته نیم ساعت زودتر کلاسها شروع می شه. به جای اینکه ساعت را تغییر بدیم مثل بدبختا خودمون را باید تغییر بدیم! رئیس جمهور تخم دو زرده کرده

Thursday, April 13, 2006

بر مدار هیچ

صبح می گی برو
ظهر می گی بمون
بعدازظهر می گی خداحافظ
شب می گی ببخش منو! دوست باشیم

پ.ن: یکی از همین رفتنها بدون بازگشته .. یکی از همین قهرها بدون آشتی

Saturday, April 08, 2006

143

آخر همه ی قصه ها غصه ست

Sunday, April 02, 2006

142

در اتاق باز شد و هجوم صدای تلويزيون.. گفتم در را ببند. صدای تلويزيون خيلی بلنده. پرسيد خوابيدی؟ گفتم نه! کتاب می خونم.. بعد از چند لحظه رفت و باز در را باز گذاشت پشت سرش..

بلند گفتم تو که باز درو نبستی بچه! .. حواسش به من نبود. صداش می اومد که به بابا می گفت بالشتم را بده. و صدای بابا که می گفت چرا؟

- می خوام بخوابم!

- رو تختت که دنيا دراز کشيده.. اين مال منه! خريدمش.

- اذيت نکن عمو! بالشتم را بده. می خوام بخوابم.

بلند شدم و در را بستم. صدای دخترخاله ی کوچولو هم به صدای بلند تلويزيون اضافه شده بود.. گاهی صداش بلند می شد. غر می زد. ناله می کرد و بابا هم سر به سرش می ذاشت. فقط بالشت خودش را می خواست.

دوباره در باز شد.. سرم را برگردوندم طرفش. بالشت بغل با لبخند پيروزی بر لب کنار تخت ايستاده بود. گفت سرت را بلند کن و بالشت را گذاشت زير سرم.

- مگه نمی خواستی بخوابی؟

- نه! برای شما می خواستم. يه بالشت ديگه دادم به عمو و اينو برات آوردم..

و رفت و در را پشت سرش بست.

Friday, March 31, 2006

141

اينجا پر از شکوفه و گل و زيبايی شده. جای همشهری نازنينمون خالی..

قبلاْ هم نوشتم بهترين دوستها را داشتم و دارم و يکی از بزرگترين شانس های زندگيم اين بوده و هست که بهترينها کنارم بوده و هستن. بايد هر روز و هر لحظه به خاطر چنين نعمت بزرگی شکر گزار باشم.

هميشه می گن ماه پشت ابر نمی مونه و دروغگو رسوا می شه.. و بر اين باورم طلا که پاکه چه منتش به خاکه؟!

تعطيلات داره تمام می شه ولی هنوز اين مهمون بازيها تمام نشده! امروز صبح بيدار شدم، صدام در نمی اومد. نمی دونم وقتی خواب بودم کی اومده و صدام را دزديده! و باز سرماخوردگی..

Thursday, March 30, 2006

با اعمال شاقه

يه سيستم که فارسی روش نصب نيست. کيبوردی که بايد جای حروف را حدس بزنی! هوای نوشتن و هوس می کنی بنويسی و اجباراْ مديريت کابر پرشين بلاگ را انتخاب می کنی و ....


و با همه ی اوضاع موجود می نويسی و می نويسی اما..


يهو همش نيست و نابود می شه و اصلاْ نمی فهمی چی بر سرش اومد.


زندگی مون شده يه چيزی تو مايه های اين ولی به نوع ديگه و يا شايد هم بدتر.. همچنان مهمون بازی و ديد و بازديد ادامه داره.. خسته شدم! به هيچ کدوم از کارام نرسيدم.. هيچ دوستی را نديدم. دلم تنگ شده و در انتظار ساعتی که مال خودم باشه..

Monday, March 20, 2006

به پرستو‌‌ به گل به سبزه درود



 


سال نو مبارك!


سال خوبی داشته باشيد

Wednesday, March 15, 2006

شب بخير

اولش آخرش را می گم! بعد از يك ماه دارم می رم خونه و شايد تا بعد از تعطيلات نتونم آپ كنم. پس عيدتون مبارك!


چيزهای ديگه هم می خواستم بگم كه اصلاً يادم نيست.. امشب ديگه تصميم دارم قبل از اينكه صبح بشه بخوابم.

Sunday, March 12, 2006

می تونی بگی نه

يك روز يكشنبه نامزدش زنگ زد و با نگرانی پرسيد ازش خبر نداری؟


گفتم تازه باهاش حرف زدم. خوب بود..


گفت كی؟


گفتم آخرين بار جمعه با هم حرف زديم.


گفت جمعه؟!!! من 10 دقيقه پيش باهاش حرف زدم. ولی الان نه گوشيش را جواب می ده، نه تلفن خونه..


چند دقيقه بعد معلوم شد كه دختره دستشویی بوده!


سخت يا راحت.. ولی چه زود از چشمم افتاد. با اينكه روز اول از انتخاب دخترك متعجب شدم ولی پسر شد عضوی از خانواده. چه زود از چشمم افتاد و تمام علاقه و احترام فرو ريخت. نمی دونم چرا حالا كه يك هفته مونده يادش افتاد كه بايد عوض دو تا، هزارتا چشم قرض بگيره و دور اين دختر نازنين حصار بكشه تا مبادا كسی نگاهش كند. مبادا كسی حرفی بزند. ديشب كه شنيدم يادم افتاد بچه ست. خيلی بچه.. و حتی فكر نكرده وقتی بين بهتر از خودش انتخاب شده بايد اعتماد كنه و نترسه. حالا كه دختر، بودن و موندنش را هديه داده بايد قدر بداره نه از چيزی به نام عشق و علاقه حصار بسازه..


برام هميشه قابل احترام و ستودنی بودی نازنين. استقلالت، شهامتت، روی پا ايستادن و يك تنه مبارزه كردنت با مشكلات، دختری ستودنی در ذهنم ساخته بود و حال در عجبم كه چطور اين مردك به خودش اجازه داده كه بگه نبايد بری سر كار و ترس و شك را وارد زندگيت كنه. وقتی شنيدم صبح به صبح مياد و سوئيچ ماشين را ازت می گيره و می برت و ميارتت خوشحال شدم كه ماشين به اسم خودت نيست. خوشحال شدم كه حداقل مادرت هست و می تونه اجازه نده كه پس فردا آقا ماشين را به بهانه ی ماشين من كه هست، اينو برای چی می خوای! ازت بگيره و يا بفروشه. و تعجب كردم به جای تو ، چرا بايد مامانت جلوش بايسته و سوئيچ را پس بگيره. نازنين هنوز فرصت داری. هنوز هيچ قانونی وجود نداره تا تبعيت از مرد را بهت منگنه كنه.


پ.ن: يه روز يكی گفت يه نطر من، مردی كه به زنش نگه چی بپوش و چی نپوش و چه كار كن و چه كار نكن! زنش را دوست نداره!! يعنی اصلاً زنش براش مهم نيست.. شايد بقيه اين رفتارها را به عشق تعبير كنن ولی تو گول اينی كه به اسم عشق و ترس از دست دادنت، بهت قالب می كنه را نخور. چشمهات را باز كن و ديواری كه به سرعت داره ساخته می شه را ببين. تو از اول دروغ نگفتی. خود واقعيت بودی. پس به كسی مديون نيستی. خودت باقی بمون.

Monday, March 06, 2006

ياد باد


برای دنيا


كه يادمان باشد ،


روزهای خوش با هم بودن.


 


پ.ن: مرسی

Saturday, February 25, 2006

135

كتاب هم تمام شد. منتظر بودم بر گردی ولی همون بهتر كه اين موقع شب نيومدی. وگرنه تا صبح بايد چشم می دوختم به ساعت تا صحيح و سالم برسی. فكر می كردم امشب تا صبح حرف می زنيم. از مدرسه، از شيطنتهامون، از روزهای پر از خنده و خاطره و چقدر جای میم خالیه..

شد چند سال؟ از اولين روزی كه رفتی و ديدارهای هر روز به ساليانه تبديل شد. چقدر دلم تنگ شده برات و برای جمع ۳ نفره ای که خيلی وقته دور مونده..

شايد دو تایی می تونستيم از پسِت بر بيايم و نذاريم بری. ولی نه.. فقط خودت بايد بخوای. وگرنه باز همين لبخند دوست داشتنیت را تحويلمون می دادی و حق را به ما و می گفتی آره خب! حق داريد. و من باز دمپاييم را از پا در می آوردم و آروم می زدم به پات و می گفتم ديوونه، ديوونه، ديوونه .. و باز می خندیدی و می گفتی همه به اين نتيجه رسيدن.

سرم را نزديك تر می آوردم و با نگرانی و درماندگی بهت می گفتم كی می خوای آدم شی؟! تو رو خدا منطقی باش و تو باز يه شعر از شعرهایی كه از بر بودی را تحويلم می دادی و من با حرص می گفتم شعرات را تحويل يكی ديگه بده. چرا نمی خوای بفهمی؟ تو رو خدا برای يك بار در عمرت هم كه شده سعی كن منطقی باشی. جون دنيا بی خيال شو.. و تو جدی می شدی و می گفتی قسم نخور. بايد برم..

و رفتی بدون توجه به اصرارهای من، حتی نذاشتی همرات بيام. و من كه باز بهت گفتم خيلی بد شدی. دو تایی بايد ادبت كنيم و زنگ زدی به میم و گفتی منم می خوام حرف بزنم، همش كه تو گفتی. و گفتم من و میم درد مشترك داریم.. و میم گفت زمان می خواد.. نااميد شده بود ازت؟ نه.. زمان می خواد. زمان شايد سره عقل بيارتت. گفتم بچه كه نيستی. 22 سالته دختر. دلم می خواست بزنم زير گريه و می دونستم از هر بچه ای، بچه تری..

خوابم نمی بره. نگرانم. نمی دونم نگران تو يا يكی ديگه.. و يا هر دو .. نمی دونم

Sunday, February 19, 2006

فراخوان مشاركت عمومی

موقع انتخاب واحد با ترديد كارگاه 2 را با استادی كه ترم پيش مبانی رنگ و طراحی را باهاش گذرونده بودم برداشتم. می دونستم با اين علم بايد سر كلاسش حاضر بشم كه اميدی به نمره ی بالا نداشته باشم و بعيد نيست اين درس 4 واحدی را با نمره ی زير 15 بگذرونم. در حاليكه اگه با استادی كه ترم قبل كارگاه1 را باهاش داشتم برمی داشتم احتمالاً زير 19 نصيبم نمی شد. كارگاه 1 را كه 20 داده بود و اكثر نمره ها هم بالا بود.


امروز صبح با كلی شك و تردید راهی كلاس شدم. ولی همه ی شك و ترديدها به يقين تبديل شد. چون هيچ كدوم از استادهای حاضر در اين به اصطلاح دانشگاه اطلاعات و سطح دانش اين استاد را نداره. و به نظرم 10 گرفتن سر اين كلاس ارزش بيشتری داره تا 20 بگيری و چيز زيادی ياد نگيری. ولی ياسمن كه با هم انتخاب واحد كردیم حتی بعد از كلاس هم همون شك و تردیدها را با شدت بيشتری داشت. من اصلاً احساس بدی از تكاليفی كه بهمون داده بود نداشتم و حتی به خاطر ياسمن از استاد فرصت بيشتری گرفتم. تازه امروز كلی خوش گذشت و خوب بود.


چون جلسه اول بود و هيچ كاری غير از حرف زدن نمی تونستيم انجام بديم، استاد كارتون شهر اشباح را آورده بود و با هم ديديم تا با دقت بيشتری به طراحی، رنگ و عناصر گرافيكش توجه كنيم.. از اين به بعد بهانه هم داریم برای كارتون ديدن و بازی كردن حتی در شب امتحان. باور كن دارم درس می خونم! حواسم را پرت نكن!!


ولی قسمت كمابيش سخت هفته ی آينده پيدا كردن پوستر می باشد. بايد سه تا پوستر (فرهنگی، ورزشی، تجاری) با ابعاد واقعی (پرينت و اينا قبول نيست. بايد اصل كار باشه) ببريم سره كلاس. نقد و بررسی كنيم. بعد طرح پوستر بزنيم برای همون موضوعات. يعنی انتخاب موضوع و پوستر مرتبط، بسيار مهم است كه چه بسا بعد مغزت هنگ كنه و نتونی يه طرح خوب بزنی برای موضوع.


و هم اكنون نيازمند ياری سبزتان هستيم! پذايرای هر گونه آدرس و منبع و پوستر می باشم.


پ.ن: ترجيحاً درباره سازمان انتقال خون، گردشگری، محيط زيست، شهرداری نباشد.

Saturday, February 18, 2006

*روز عشق

طبق گاهشماری ايران باستان روز اسفند از ماه اسفند (پنجم اسفندماه) با نام روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان" روز عشق ايرانيان - با قدمت بيست قرن پيش از ميلاد - است كه به علت شش ماه سی و يك روزه در سالنمای كنونی ايران، اين روز با تفاوت 6 روز از 5 اسفند به 29 بهمن منتقل شده است.


در فرهنگ ايران باستان، اين روز به عنوان روز زمين، روز مادر، روز زن و به طور كلی روز عشق ناميده شده است (همه اينها در يك يا چند ويژگی و مشخصه به هم ربط پيدا می كنند). مطابق عقايد زرتشتيان، زمين گستراننده، مقدس، فروتن و نماد عشق است. چرا كه با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد و زشت و زيبا را به يك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. زمين نماد عشق و همانند زن، زاينده و آفريننده است.


در اسطوره ها اين روز به ايزدبانوی نگهبان زمين، يعنی "اسپندار مذ" (اسفندار مذ، سپندار مذ، سپنته آرمئيتی يا آرميتی) تعلق دارد. سپنته آرمئيتی با نمادی زنانه، دختر اهورامزدا، چهارمين امشاسپند و همچنين چهارمين مرحله از راه عرفان است. وی در عالم معنوی، مظهر عشق، تواضع و فروتنی و در عالم مادی، نگهبان زمين و زنهای درستكار و عفيف و شوهر دوست است و تمام خوشی های دنيا در دست اوست.


شادی، تفريح، عشق ورزی، قدردانی، هديه و پيشكش دادن و ياری رساندن به خصوص در مورد زنان، به دوش گرفتن وظايف زنان توسط مردان و استراحت كامل آنان از كار و تلاش به پاس تلاش يك سالشان از مهمترین مشخصه های اين جشن است.


روز عشق و دوستی مبارك!


 


* برگرفته از "غوغای ولنتاين بيگانه در برابر كهن آيين مهرورزی" - آمنه حسن زاده

Friday, February 17, 2006

روز از نو

شب و بی خوابی. عذاب بيدار شدن و سر وقت رسيدن. زنگ و زنگ و دنيا جون پاشو عزيزم.. ديرت می شه گلم. چشم و چشمهایی كه دوباره بسته می شه..


خانومی بيدار شدی؟ و صدایی كه امتداد داره تا خواب از سر دنيا بپره و مطمئن شه دنيا بيداره.


صورت شسته و چای و بيسكوييت و عجله.. و باز زنگ و دنيا داری می ری؟ حركت كردی؟


باز شروع كلاسها و ساعت 8 صبح و صدایی در دور دست كه همش نگرانه مبادا دنيا خواب بمونه. كلاسها را دودره نكنه. درس بخونه! تكاليفش درست و سر وقت انجام بشه و دلشوره های شب امتحان كه خيلی بيشتر از دنيا حرص و جوش دنيا را می خوره .. استرس و اميد و دلداری.. نمره چه ارزشی داره دنيایی؟ مهم اينه كه تلاشت را كردی. فدای سرت. و پا به پای دنيا تا وقتی كه امتحانها تمام بشه و بتونه برای مدتی نفس راحت بكشه!


نمی دونم كی ساعت خوابم درست می شه كه شب ها بی خواب نباشم و صبح خواب! از يكشنبه شروع كلاسها و باز تكرار اين قصه.. و ناجی كه بارها از خواب موندن و غيبت خوردن نجاتم داده!


پ.ن: می دونم گناه داری!!

Wednesday, February 15, 2006

در نمای روشنفكری

بين حرفاش از لفظ "مريم ما" يا "مريممون" استفاده می كنه. فكر می كنم داره از خاله اش حرف می زنه ولی بعد تازه دوزاريم می افته كه "مريمشون" دوست برادرشه. كه ديگه خيلی عادی از دايره ی اطلاع خانواده بيرون رفته و كل فاميل هم اگرچه نديدنش ولی به اسم می شناسن و همه خيلی نرمال برخورد كردن.


گوشيش زنگ می زنه. بعد از تمام شدن مكالمه می گه خوب شد اينجا بودم. به مامانم چی می گفتم؟ می گفتم دوست پسر دوستم زنگ زده؟ يه وقت فكر می كرد نكنه دوست خودمه! بعد بيا و درستش كن..

Monday, February 13, 2006

هميشه محكوم


15 سالشه. ظريف اندام و چشمایی با رنگ خاص. صدایی با مزه و خنده ای شيرین. با اينكه در سن بلوغ است ظرافت و لطيفی پوستش هيچ آسيبی ندیده. به من نزدیك می شه و می گه: چقدر اين لنزا بهتون میاد! لباستونم خيلی قشنگه! منم دلم می خواست لباس حلقه ای بپوشم، مامانم نذاشت. تو رو خدا تو باهاش صحبت كن. من نمی خوام از اين لباسهای زنونه بپوشم. بدم میاد.


عين اين مكزيكيا كه بالای لبشون يه سبيل سياه رنگ ِ نازك میذارن و توی فيلمهای وسترن قدیمی ديدم ... يا مثل سبيل DJ Aligator به همون باریكی و به همون سياهی.


وقتی ديدمش كلی دلم به حالش سوخت. فكرشو بكن يه دختر چقدر بايد طاقت داشته باشه و خانواده ش بايد چجوری باشن و چقدر بهش سخت گرفته باشن كه اينجوری باشه.


من كه پسرم تو خيابون كلی متلك می خورم. چه برسه به ...


از ديروز شروع كردم به وبگردی. اينا هم حرفای جدیدی نيست ولی هيچ وقت هم كهنه نمی شه. ياد دختر دانشجویی افتادم كه وقتی پدرش فهميد دوست پسر داره از تحصيل محرومش كرد و تبعيد شد به كنج خونه! خانواده اش هم يه جوری نبودن. پدرش مدعی روشنفكری و فهميم بودن بوده و هست ولی به گفته ی خودش از اين بی آبرویی! هيچ وقت نمی تونه چشم پوشی كنه. و در نگاهش دختر پاكش ديگه با فاحشه و هرزه تفاوتی نداره.


خسته شدم از فرياد زدن و در خلوت اشك ريختن. دردناكتر هم وقتیه كه با يه حساب سر انگشتی می بينی وضعت از خيلیها بهتره. خيلی بهتر..