Sunday, September 03, 2006
تعجبش انقدر بود که خواب از سرم بپرد و برایش sms بفرستم و حالش را بپرسم!
اولی بی جواب ماند و دومی که چند ساعت بعد فرستادم هم همینطور..
حالا که بعد از 2 ساعت سر وقت گوشی ام می روم sms داده "خودت را برای بیست و نهم آماده کن! عروسیه"
چند ماه قبل شنیده بودم موهایش را از ته زده- شاید هم شایعه بود! - ، برای همین فکر نمی کردم به همین زودی ها رضایت دهد به نامزدی اش پایان بدهد و دعوتمان کند..
چقدر زود بزرگ می شویم؟! انگار همین دیروز بود. پشت یک نیمکت و خنده های بی پایان و شیطنت ها.. هنوز هم نفهمیدم زهرای آرام و منضبط چجوری سر یک میز با من و ارغوان می نشست! حتی وقتی که بی هوا دو تایی هلش می دادیم و می افتاد زمین!
Friday, September 01, 2006
یه نکته
در متن درس جمله ای بود با مضمون امام خمینی آدم بنام و مشهوری ست.
اگه یادتون باشه انتهای بعضی از درس ها نکات دستوری هم ذکر می شد. آخر همین درس هم با توجه به متن درس نوشته بود درست نیست بنویسم "بنام خدا" چون "بنام" به معنی مشهور و معروف هست و باید نوشته بشه "به نام خدا" !
که متأسفانه خیلی جاها به اشتباه می نویسن بنام خدا!
Thursday, August 31, 2006
خوب و دوست داشتنی
پیاده روی طولانی و زیر پا گذاشتن شهر.. سر بالایی ها و سر پایینی ها و مرور سالهای لذت بخش دوستی، لابلای میز و نیمکت ها، شیطنت ها، بازیگوشی ها و خنده ها و خنده ها..
به قول زهرا در نوجوانی به یاد دوران کودکی کلی پیاده روی کردیم و اصلاً نفهمیدم چطور 2 ساعت گذشت و دوباره برگشته بودیم سر جای اولمون و نقطه ی شروع..
آخرین خبر هم عروس شدن پریسا بود. عروس خانوم خجالتی تازه یه sms برام فرستاده بود و به قول خودش روش نمی شد زنگ بزنه و یا به دوستای نزدیکش خبر بده!
به زهرا داشتم می گفتم اتفاقاً تازگیها در مورد دخترخاله بودنمون نوشته بودم و ... قیافه ی زهرا دیدنی شده بود! بعد از 9- 8 سال یه لحظه هم فکر نکرده بود همش سره کاری بودی..
و کلی خندیدم!
محض راحت شدن کار پریسا، به دوستای مشترکمون که شمارشون تو فون بوکم بود sms فرستادم که تبریکاتشون را برای پریسا بفرستن!
Wednesday, August 30, 2006
اصول دین
گفت نه! برایمان توضیح داد اصول دین 3 تاست، اصول مذهب 2 تا! اصول دین و مذهب 5 تا .
سال دوم باز اولین جلسه و همین سؤال تکراری.. تازه واردان سر 5تا بودن اصول دین شک نداشتند.
یادم نیست سال سوم باز این سؤال را پرسید یا نه.. پیش دانشگاهی هم مدرسه ام عوض شد و نفهمیدم باز در اولین جلسه اولین سؤال همین بود یا نه؟!
پرسید آقای فلانی که یادت هست؟! یادم بود! دو، سه هفته پیش که مرد مأمور کنار ساحل مابین حرفها و غرغر های زیر لبش گفت اصول دین 5 تاست! وقتی رفت مهسا گفت 3 تاست! و هر دو خندیدیم و یادی کردیم از کلاس و مدرسه..
گفت جمعه فوت کرد..
پ.ن: در مورد اصول و فروع دین و مذهب و دنیا و آخرت و ... بحثی را آغاز نکردم.
یادی کردم از معلمی که خبر مرگش را دیروز شنیدم و با وجود اینکه چند سالی هست که ندیدیمش ولی فراموش نشده.
خدا رحمتش کنه و روحش شاد..
Sunday, August 27, 2006
Saturday, August 26, 2006
2. کاربرد sms:
سبزی خرد می شود
(پیاز، گردو، سیر، ...)
ضمناً کلیه خدمات آشپزی پذیرفته می شود! ((هاشمپور))
3. دیگه به فکر افتادم یه آگهی مفقودی بدم به روزنامه ای، جایی!
کسی یه ماهی دودی ندیده؟!
4. مثل اینکه خانوم حنا حسابی سرگرم بچه داریه. خبری ازش نیست. امیدوارم شاد و سلامت باشه.
5. گیلانیان
و آخرش هم اینکه..
آهای.. چرا دلت تنگ نمی شه برام؟! - با شما نیستم! -
Thursday, August 24, 2006
Wednesday, August 23, 2006
فوتبال به سبک کشتی
دینا با حوصله لباس ورزشی های بابا را تا می زنه و می ذاره تو ساک! صدای گوشی بابا که در میاد پا میشه و sms ای که براش رسیده را می خونه..
"به یاری و همت بچه ها و ائمه اطهار و دعای 70 میلیون ایرانی و عظمت شما امروز پیروزی مقابل شهرداری را جشن می گیریم! "
صداش در نمی یاد.. مامان به شوخی می گه نکنه اینبار زدن تو حنجره ات؟ بابا می گه نامرد چنان زد که چند لحظه بیهوش و گیج بودم..
پ.ن 1: بعد از دو روز هنوز صدای بابایمان در نمی آید.
پ.ن 2: بعد از 2 روز بالاخره بابایمان رضایت داد بره دکتر! آقای دکتر هم فرمودند 24 ساعت اول مطلقاً نباید حرف می زد و استراحت مطلق.. چون احتمال خفگی وجود داشته. تا اطلاع ثانوی هم نباید حرف بزنه! هی به بابامون گفتیم حرف نزن! گفت چه توقعاتی دارید، مگه می شه؟
دو سال پیش که دماغش برای بار سوم - 2بار قبلش تو فوتبال شکسته بود - تو تصادف شکست و کار به جراحی کشید، من و مامانم مردیم و زنده شدیم تا این آقا را راضی به استراحت کنیم. یکی دو هفته بعد هم باز رفت فوتبال!
چند سال پیش که کتفش تو فوتبال در رفت با همون کتف بسته باز رفت فوتبال!
خدا این بار را به خیر کنه..
Monday, August 21, 2006
آخر نوشته ی من هیچ اتفاق خاصی نمی افته! چون خودم هم آخرش را نمی دونم و هنوز ادامه داره.. نمی دونم بقیه اش را کی می تونم بنویسم.
فکرم گیجه..
Saturday, August 19, 2006
1-2
می گم حرص نخور.. درست می شه، شاید چند وقت دیگه از سرش افتاد.
زنگ می زنه دارم می رم گرگان. می گم پس منتظرت باشم؟ می گه نه، یه روزه می خوام برم.. می گم باشه! تا گرگان می یای و آمل نمی یای؟ .. قرار می شه مستقیم از تهران بیاد آمل و بعد بره گرگان.
از وقتی رسیده باز تمام حرفها شده حاجی.. چند باری که فهمیده مشهد برنامه داره و سریع خودش را رسونده و یه لحظه موفق به دیدنش شده. برام از مرداد ماه و رفتن به کیش تعریف می کنه! که همون اوایل بوده که فهمیده حاجی داره می ره کیش و با برادرش رفتن و چند دقیقه ای هم با حاجی حرف زده.
می گم دیوانه ای دختر!! دوره افتادی که چی؟ هر جا برنامه داشت باید بری؟ می گه نه! هر جا را که بتونم می رم!
چنان با ذوق و شوق ازش حرف می زنه و قربون صدقه اش می ره که دلم می خواد سرم را بکوبم به دیوار!!
از وقتی اومده داره sms می ده. می گه هنوز بهش نگفتم اومدم. گفتم از کی sms بازیتون شروع شده؟
گفت چند وقتی هست.. اوایل نمی دونست من هستم. بعد خودم را معرفی کردم.
تا جواب sms برسه، sms های قبلی را می خوند. گاهی لبخند می زد، گاهی اخم می کرد و گاهی.. می گم بسه! چند بار می خونی؟
انگار تک تک لحظاتی را که دیدتش از بره.. لبخندش، نگاهش، راه رفتنش، کی از ماشین پیاده شد، چند قدم حرکت کرد.. و نمی دونم برای چندمین بار داره مرور می کنه که انقدر با دقت همه را یادشه..
می گه یه بار تا 12 شب تو فرودگاه منتظرش بودم. آخرش sms دارم و فهمیدم فردا میاد!! می گه خیلی حالم گرفته شد.. اینهمه منتظر شدم که یه لحظه ببینمش!
می گم بیکاری هم بد دردیه! حداقل قبلش یه هماهنگی می کردی که معطل نشی اینهمه. 6 بعدازظهر تا 12 شب تک و تنها تو فرودگاه.. عالیه عزیزم!! عالیه!
وقت رفتن رسیده؟ ازش خواهش می کنم اجازه بده منم باهاش برم. می گم تا تو برسی هوا تاریک می شه، شب خطرناکه. چجوری می خوای برگردی؟ می گه آژانس می گیرم، فکر نمی کنم مراسمش بیشتر از 12، 1 ادامه داشته باشه. نگران نباش، مواظبم.. و می ره گرگان.
چی شد که دیوانه شدی؟!
تو که هیچی کم نداری! یه دختر زیبای خانواده دار و متشخص که فقط عقل نداره! همین.. فقط از عقل بی بهره ای وگرنه چیزی کم نداری دختر.
می گم چرا؟ تو که هیچی ازش نمی دونی، حتی نمی دونی شخصیتش چجوریه؟ مگه می شه فقط شیفته ی یه صدا شد؟ تو تصویری که ازش ساختی را دوست داری نه حاجی رو! سعی کن اینی که جلوته را ببینی نه اونی که ازش ساختی.
می گه کم و بیش دربارش تحقیق کردم. یه بار هم غیر مستقیم بهش کنایه زدم که جریان را می دونم ولی باز به روی خودش نیاورد. 4 ساله زن داره، زن صیغه ای..
پ.ن 1: من آملی نیستم. 9 ماهه تحصیلی را در آمل می گذرونم و دانشجو هستم.
پ.ن 2: تو پست قبلی نوشتم حاجی که ازش نام می برم 28 سالشه که یه حاجی سن و سال دار و شکم گنده تصور نکنید! اسم دیگه ای پیدا نکردم و اسم حقیقی این آقا را هم نمی تونم بیارم چون تا جایی که فهمیدم مداح شناخته شده ای است.
پ.ن 3: این قصه برام تلخه چون خط به خطش نگرانیه برای یه دوست عزیز و دوست داشتنی که آینده و زندگیش برام مهمه.. شاید اگه سرگذشت یکی دیگه بود حتی نمی نوشتم ازش.
Friday, August 18, 2006
قصه ی غصه - 1
می دونم خیلی حرف دارم برای همین در چند پست می ذارم اینجا..
پرسید چند ساله با هم دوستیم؟ گفتم از سال اول، حساب کن ببین چقدر می شه؟ "میم" گفت 8 سال. دوباره گفت فکر می کردید دوستیمون انقدر ادامه پیدا کنه؟!
نمی دونم 2 سال شده یا نه. ولی بار اول پشت تلفن برام تعریف کرد..
می شناختمش، خیلی خوب.. کم و بیش فهمیده بودم وقتی از راه احساسش وارد بشی هر چیزی را می تونی بهش قالب کنی و افکار و ایده آل هاش را بدون اینکه خودش هم بفهمه تغییر بدی.. عکس خمینی تو اتاقش یکی از این نمونه ها بود.. چرا؟ چون عموش خمینی را دوست داره و قبول داره! .. یه مدت چادری شدنش و تغییرات ریز و درشتی که هر مدت ازش می دیدیم.
تو دبیرستان فهمیدم با یک نگاه عاشق شدن فقط مال کتابها نیست وقتی که بیچارمون کرد با عشقش به کمک خلبانی که چند دقیقه دیده بود و باهاش یه گفتگوی کوتاه داشت! انقدر بی تابی کرد که از عمو خواست بره پیداش کنه!!
حالا دوباره یکی دیگه پیدا شده بود! باز جریان همون یک نگاه و درست شدن یک بت! تو مشهد دیده بودش، یعنی اول صداش را شنیده بود و شیفته ی مداحیش شده بود! بعد هم به هر ترتیبی بود تو برنامه های مختلفش رفته بود و شب و روز شده بود صدای حاج آقا! (حاج آقا 28 سالشه!)
و چون وقتی چیزی را می خواست باید به دستش می آورد و به نظرش حاجی را دوست داشت و تو ذهنش یه موجود دوست داشتنی ساخته بود ازش، باید پیداش می کرد.. و به هر ترتیبی بود این اتفاق افتاد.
دخترک یکی یک دونه برادرش را فرستاد که علاقه اش را به اطلاع حاجی برسونه!! - قسمت عمده ی تقصیرها به نظر من گردن برادر و مادرش هست که جلوی این دختر را نگرفتن و هر کاری دلش می خواد را انجام می ده بدون اینکه بهش یاد داده باشن با منطق باید تصمیم بگیره نه با احساس -
پیغام که به گوش حاجی رسید گفت من فعلاً قصد ازدواج ندارم و اول باید خواهرم ازدواج کنه و ..
وقتی دید اوضاع اینجوریه و حاجی قاطعانه "نه" نگفته امیدوارتر شد و پیغام داد منتظر می مونم!
چند سالی هست که از شهر ما رفتن و خیلی دیر به دیر همدیگرو می دیدیم و فاصله ی بین مکالماتمون هم زیاد شده بود.
از وقتی سر و کله س حاجی پیدا شده بود 90درصد حرفهاش درباره ی اون بود.. "میم" بعد از یکی دوبار شنیدن از حاجی و عشق بی سر و ته و بی منطقش اجازه نمی داد جلوش حرفی از حاجی زده بشه.
پ.ن: اگه فکر می کنید دارم برای خودم داستان سرایی می کنم، سخت در اشتباهید! متأسفانه واقعیت محضه.
و ادامه دارد..
Thursday, August 17, 2006
1
فردا مامان، مامانی را می بره خونش.. فکر می کنم براش خوبه چون به آرامش و سکوت می رسه.. با اینکه خیلی مراعاتش را می کردیم ولی باز به نظرش خونمون شلوغ و پر سر و صداست! همیشه هم می گه صدای تلویزیون خیلی بلنده.. مامانی به صدا خیلی حساسه.
خیلی وقته ساعت خاموشی ما هم با ساعت خواب مامانی تنظیم شده. وقتی میاد طبقه ی بالا تلویزیون و لامپ ها خاموش و همه می رن تو اتاقشون و لالا.. غیر از من البته!! که تو تاریکی می شینم پای اینترنت..
از یه طرف هم فکر می کنم براش سخته اولش.. چون این مدت دور و برش بودیم و دیگه تنها می شه. ولی انتخاب خودش همینه! هر چی هم بهش بگی بمون، باز می گه می خوام برم خونه ی خودم!
بعد از چند روز دور از اینترنت.. دیشب یادم افتاد مهرواژ هم 3 ساله شد.. این هم اولین پست در ابتدای چهارمین سال..
Sunday, August 13, 2006
با آرزوی موفقیت و سال خوب و حرفها و آرزوهای متداول.. حرف و قولتان فراموش نشود!
این هم روز تولدت! انشالله به خیر و خوشی هم می گذرد.. کی منتظرت باشم؟!
Thursday, August 10, 2006
Wednesday, August 09, 2006
ترافیک
ساعت 4 صبح حرکت کرده بود ولی انگار قصد استراحت نداشت! مقصد بعدی دریا.. صبح تا ظهر شنا و ظهر به زور و اصرار راضی شدن بیان بیرون! که اگه مامان زنگ نزده بود شاید هیچ کدومشون به برگشتن فکر نمی کردن.
پیاده روی طولانی بعدازظهر با اینکه هوا خیلی گرم بود.
دوشنبه باز ساعت 8صبح و به زور چشمام را باز کردم، آموکسی سیلین را نوش جان نمودم و تا خواست خوابم ببره، بابا زنگ زد. گیج به اسم بابا نگاه می کردم، یک طبقه که نیاز به زنگ زدن نداره!!
بنیامین را برده بودن بیمارستان. شب تا صبح حالش بهم خورده. بعد از شام وسط هال بالا آورد ولی فکر نمی کردم انقدر جدی باشه..
طفلک همش نگران این بود که باعث ناراحتی شده و همه را انداخته تو زحمت.. این دو روز از ترس اینکه نکنه بالا بیاره به زور مامان راضیش می کرد تا یه چیزی بخوره.. بعدازظهر دوباره بردمش دکتر. درست هم معلوم نشد مشکل از کجاست! هر چی خورده بود را من بیشتر خورده بودم!
به قول خودش تو این مدت کلمات جدیدی یاد گرفت! استفراغ، تهوع، اسهال و امثال این.. داروهایی که دکترا دارن را هم تنها به اصرار مامان می خورد، می گفت تو ایران هر کی بیشتر دارو می ده فکر می کنن دکتر بهتریه!
یاسمین هر سوالی که به آره یا نه نیاز داشت را با حرکت سر جواب می داد. صداش را فقط وقتی می شنیدیم که با بنیامین یا دایی حرف می زد. دایی می گفت خونه ی خاله اش هم که هست با هیچ کس حرف نمی زنه.
بالاخره با بازی ورق و سنگ و تخته نرد یاسمین هم به حرف اومد.. سه شنبه که دیگه باهامون حرف می زد و از ایما و اشاره خبری نبود، رفتن.
بنیامین می گفت هوای اینجا بهش نمی سازه و می خواست زودتر برگرده تهران. یکشنبه هم که برمی گشت آلمان.
ساعت 4 بعدازظهر که رفتن و من هنوز تو فکر این بودم که بخوابم یه ذره یا یه خروار ظرفی که مونده را بشورم، پریسا (این پریسا نیست!) زنگ زد که اگه هستی بیام پیشت؟ ساعت 5 پریسا آمد و من همچنان مشغول ظرف شستن! و در آشپزخانه ازش پذیرایی کردم..
ساعت 9 شوهر پریسا اومد دنبالش و هنوز از پله ها نرفته بود پایین، دوست بابا با خانم، بچه ها اومدن.
فردا صبح باید خونه را تمیز کنم، آرایشگاه برم، برای تولد مهسا کادو بخرم.. به مامان هم کمک کنم. دوستم با مامانش ظهر از کرج می رسه..
Friday, August 04, 2006
سرکاری!
یه روز هم جلوی چشم های متعجب زهرا چنان داستانی من و پریسا تعریف کردیم - تمامش در همون لحظه ساخته و پرداخته شد و پریسا حکم تأئید کننده را داشت که گاهی نکاتی را تأکید و یا اضافه می کرد - در باب پیوندهای ناگسستنی و پیچیده ی خانوادگیمون که زهرا هم باور کرد که پریسا دخترخاله ی ناتنی من می شه.. مامان من خرمشهری بود و مامان پریسا رشتی.. حساب کنید ما چجوری شمال و جنوب را بهم وصل کردیم که همه باور کردن! حالا انگیزمون چی بود، خودم هم نمی دونم!! ولی حسابی ملت را گذاشته بودیم سر کار..
راهنمایی که تمام شد، مدرسه هامون جدا شد و سه سال دبیرستان من و پریسا به طور ثابت دو بار در سال بهم زنگ می زدیم که روز تولد من و پریسا بود و گاه گداری همو می دیدیم.
پیش دانشگاهی با اینکه مدرسه ام را عوض کردم اکثر چهره ها آشنا بودند و تعداد چهره های ناآشنا خیلی کم بود با اینکه اونا چهارمین سالی بود که با هم بودند و من تازه وارد ولی اصلاً غریبگی و این حرفها معنی نداشت. همه دوست و آشنا بودن.
با پریسا قرار بود بیایم همین دبیرستان ولی من سر از یه جای دیگه در آوردم و حالا دوباره هم مدرسه ای شده بودیم. البته در 2 کلاس جدا چون رشته هامون فرق می کرد.
صاعقه هم 3 سال راهنمایی هم کلاسیم بود و حالا دوباره همکلاسی شده بودیم.
صاعقه جان نمی دونم چی شد که داشت از افتخارات همکلاسی بودن با من و پریسا حرف می زد و افشا می کرد که ما دخترخاله ایم با هم و بقیه در کمال تعجب زل زده بودند به ما که یعنی چی؟ و دخترخاله هستید شما؟
من و پریسا هم یادمون رفته بود! نمی دونم چجوری این همکلاسی ما فراموش نکرده بود..
چنان هم مصر بود بر این باور که منم دوباره داشت باورم می شد که شاید دخترخاله ایم و خودم خبر ندارم!
191
خیلی راحت باعث ناراحتی مادربزرگم شدم! با اینکه ازش عذرخواهی کردم و سعی کردم جبران کنم.. ولی هنوز احساس خیلی بدی دارم، خیلی بد..
صبح با sms خاله شهرزاد از خواب بیدار شدم. نوشته بود برنامتون برای امشب چیه؟ ما میایم ولی به مامانت چیزی نگو تا سورپرایز باشه.. گفتم باشه و می دونستم که سوپرایزی برای مامان نخواهد بود و از همه ی ما حواسش جمع تره!
بعدازظهر به هر سختی بود با حال نامساعدم رفتم بیرون تا برای تولد مامان هدیه ای بخرم از طرف هممون. چقدر هم شاکی بودم از دست خودم که چرا زودتر این کار را نکردم که حالا با این حالم مجبورم برم بیرون..
وقتی رسیدم خونه با هدیه و کیک و شیرینی و گل.. ساعت از هشت و نیم گذشته بود و خاله شهرزاد و مادرش و شوهرش یک ساعتی بود که رسیده بودند.
اومدم بالا تا لباسم را عوض کنم.. مامانی کمی بعد اومد. نشست روی مبل و اشکهاش سرازیر شد!! که چرا بهش نگفتیم تولد مامان بوده و حالا جلوی بقیه باید خجالت بکشه که یه کادو برای دخترش نخریده.. براش توضیح دادم که ما هر سال یه کادو از طرف همه برای مامان می خریم، اینبار هم من از طرف هممون رفتم کادو خریدم و شما هم جزء ما و خانواده ی ما هستید و این کادو از طرف شما هم هست..
با اینکه همه چیز به خوبی برگزار شد ولی هنوز حالم گرفته ست.. امیدوارم ناراحتیش از بین رفته باشه.
پ.ن: وبلاگم هم مزخرف شده! شاید هم بوده..
Wednesday, August 02, 2006
مامانی می گه من نمی خوام مزاحم کسی بشم، می رم خونه ی خودم.
می گم مزاحم نیستی که مامانی.. این چه حرفیه؟
منا انگار چیزی یادش اومده باشه یهو می گه مینا که نمی ره! ولی خب.. اشکال نداره!! این دو تا که نیستن، باز خونه ساکت می شه! .. یک ماه تحمل کن مامانی!
Monday, July 31, 2006
محصول مشترک
روی جلد بالای صفحه نوشته "برفهای کلیمانجارو"، یه تصویر از آقایی که احتمالاً باید نویسنده کتاب باشه صفحه را پر کرده و پائین صفحه هم نوشته "ارنست همینگوی"
اولین صفحه ی کتاب هم همین ها را نوشته به انضمام اسم مترجم "جواد شمس"
انتشارات پژواک- فروردین 1352
تا اینجا که مشکلی نداشت.. شروع کردم به خوندن کتاب و در حالیکه فکر می کردم بیشتر از 200 صفحه باید باشه در صفحه ی 59 به اتمام رسید! فکر کردم شاید چند داستان از همینگوی باشه ولی داستان بعدی با عنوان "زندگی دوباره" نوشته "ژان ژیونو" و با ترجمه ی ابوالفصل خدابخش بود و در کمال تعجب از یه انتشاراتی دیگه..
انتشارات توپ - چاپ اول . مرداد ماه 1352 - 228 صفحه
و پشت جلد کتاب نوشته انتشارات آبان
Saturday, July 29, 2006
پ.ن شاید
مگه نه اینکه وبلاگ ها به نوعی جاییه برای تبادل افکار، آرا و نظرات؟! کسی نمی تونه منو برای عقایدم شماتت کنه و یا اظهار تأسف! عقیده ی هر کس قابل احترامه، حتی مخالف..
تا جایی که شنیدم می گن قرآن، رساله و چیزهایی از این دست طوری نوشته شده که برای همه قابل فهم باشه، حتی برای کسی مثل من که به قول بعضی ها شناخت نداره. من از اونچه خوندم به تناسب هوش و دانشم اینجور برداشت کردم.. یا ایراد از منه یا اونی که می دونه کتابی که نوشته هر کسی از هر قشر و سطح سوادی امکان داره بخونه.
و نمی دونم چه برداشت دیگه ای غیر از این می شه از مسأله 2419 و 2420 داشت؟
من باور دارم که اگه به چیزی اعتقاد دارم باید اول توی زندگی خودم وجود داشته باشه.. مثلاً منکه نماز نمی خونم نمی تونم به کسی بگم چرا نماز نمی خونی؟ یا باید روزه بگیری یا کاری را که انجام می دم را بگم نباید کنی!
نمی تونم بگم دروغ بده در حالیکه خودم دروغ بگم. دروغ نمی گم چون نمی خوام دروغ بشنوم. اگه چیزی را فکر می کنم اشتباست پس اون اشتباه را نباید تکرار کنم.
من به حقوق برابر و تلاش برای احقاق حقوق زن اعتقاد دارم ولی نه فمنیستم نه جزء هیچ تشکل و گروهی.. من دارم برای زندگی خودم تلاش می کنم. وقتی نتونم حقوق خودم را بدست بیارم چجوری می تونم به کس دیگه ای کمک کنم؟ بعد همه ی حرفهام می شه یه مشت شعار توخالی که وقتی به زندگیم نگاه کنی می بینی که وجود نداره و فقط حرفه..
به قول استادمون (زن هم نیست) که می گفت وقتی می تونی ضمن عقد شرایطت را بگی و ذکر کنی پس اینکارو کن. یا طرفت قبول می کنه یا نمی کنه.. اگه قبول نکرد و تو از خواسته هات گذشتی و زندگیت را شروع کردی، پس فردا حق گله کردن نداری. وقتی قدرت نه گفتن داشتی و می تونستی زیر بار نری، اینکارو نکردی.. وقتی شرایطت و عقایدت را از اول قبول نمی کنه چرا باید بمونی؟
من قدرت نه گفتن دارم و زیر بار زور نمی رم هیچ وقت.. حرفهای زیر هم با دوستی بود که نمی دونستم چرا از چیزی که بهش اعتقادی نداره دفاع می کنه! که حالا می دونم، اون موقع هم حدس می زدم و سر لجبازی و عصبانیت بوده بیشتر!
و هنوز هم از حرفهام پشیمون نیستم و اونی که پشیمونه یکی دیگه است..
اطلاع از احکام دین و قانون و چیزهایی که داره دور و اطرافمون به این اسم اجرا می شه به نظر من تأسف برانگیز نیست.. حداقل خیلی وقتها نمی تونن سرت کلاه بذارن و چیزی را که دوست دارن بهت قالب کنن! بیشتر مشکلات هم از بی اطلاعی از قانون به وجود میاد و گره های بیشتری اضافه می شه..
مثل رانندگی می مونه وقتی که از قوانینش بی اطلاعی.. تصادف می کنی بدونه اینکه بدونی طبق قوانین مقصری یا نه؟ و شخص خاطی طوری وانمود می کنه که انگار تو مقصری (نمونه اش را دیدم مخصوصاً اگه زن باشی، چند تا داد هم سرت می کشن که این چه طرز رانندگی کردنه؟ و سعی می کنن حسابی بترسوننت) و تو هم باورت می شه در حالیکه باید غرامت بگیری نه اینکه بدی.. و این بی اطلاعی کلی ضرر بهت وارد می کنه!
خوندن و اطلاع داشتن از هر چیزی نشان از قبول کردن و قبول داشتنش نیست.
Friday, July 28, 2006
می گم پس اکثر زنها حرامن به شوهراشون!! .. اگه چنین چیزی وجود داشته باشه چرا اینهمه به خودشون داشتن زحمت می دادن که تو مجلس قانون وضع کنن برای تعیین سقف مهریه، اونم تو جامعه ای که سر و ته همه چیز را با یه فتوا هم می یارن؟ فقط کافی بود که بگن مهریه باید در حد توان پرداخت داماد بشه، هیچ عاقدی هم با مهریه ی بالا و نجومی خطبه ی عقد را نمی خوند..
رفتم سر وقت رساله و لابلای قوانین و مسأله هاش رسیدم به این..
(مسأله 2453) اگر مرد مهر زن را در عقد معین کند و قصدش این باشد که آنرا ندهد، عقد صحیح است ولی مهر را باید بدهد.*
دقیقاً همون چیزی که الان هست! مثلاً با وجودیکه می دونن هزار تا سکه هم داماد نمی تونه بده ولی مهر را ده هزار تا می گیرن و طبق قانون هر وقت خانوم اراده کنه باید پرداخت بشه و حرفی از حلال و حرام نیست.
می گه حرف امام صادق را با برداشت یه آخوند یکی می دونی؟
می گم از کجا معلوم این حرف تحریف شده نباشه؟! فعلا هم که حرف رساله داره اجرا می شه.. فقط گفتم که بدونی خمینی چی گفته. حرف امام صادق را هم نگه دار موقع حساب کتاب و معامله!! تحویل زنت بده که یه وقت ضرر نکنی!
..
..
می گه پس رساله را هم قبول داری؟
: برای محض اطلاع لازمه!
- پس می دونی که تو رساله نوشته باید از شوهرت تمکین کنی؟
: تو زندگی من کسی حاکمیت نمی کنه!
- خیلی خوش خیالی کوچولو
: تو رساله نوشته فاحشه شرعی و قانونی باشید! سکس در مقابل نفقه، آب و غذا ! **
- یعنی الان..
: من دارم درباره ی خودم و زندگیم حرف می زنم نه زن دیگه ای.. هر کس اختیاره زندگی خودش را داره، به من مربوط نیست!
- خیلی نفهمی
- نمی خوامت.. میتونی بری
: ممنون که اجازه دادی!
- دیگه نه sms و نه زنگ.. خداحافظ
: پشیمون نیستم از حرفام.
- پشیمون می شی بعداً !
پ.ن: من قصد توهین به کسی را ندارم. این فقط برداشته شخص منه از چیزایی که خوندم. به نظر من وقتی می گیم زندگی مشترک باید مشترک باشه. سهم برابر وجود داشته باشه. نه یکی در خدمت و اختیار دیگری. به نیازها و خواسته های زن هم اهمیت داده بشه همراه با احترام متقابل!
به مهریه هم اعتقادی ندارم، فقط ار چونه زدن سر تعداد سکه ها متنفرم! انگار دارن خرید و فروش می کنن!
حرفهام تمام نشده..
* رساله امام خمینی – دفتر انتشارات اسلامی – صفحه ی 292
** مسأله (2419) زنی که عقد دائمی شده نباید بدون اجازه شوهر از خانه بیرون رود و باید خود را برای هر لذتی که او می خواهد تسلیم نماید و بدون عذر شرعی از نزدیکی کردن او جلوگیری نکند و اگر در اینها از شوهر خود اطاعت کند، تهیه غذا و لباس و منزل او و لوازم دیگری که در کتب ذکر شده بر شوهر واجب است و اگر تهیه نکند چه توانایی داشته باشد یا نداشته باشد مدیون زن است.
مسأله (2420) اگر زن در کارهایی که در مسأله پیش گفته شد اطاعت شوهر را نکند گناهکار است و حق غذا و لباس و منزل و همخوابی ندارد ولی مهر او از بین نمی رود.
Wednesday, July 26, 2006
من آدم بدقولی نیستم - فقط یه ذره فراموشکارم -. حالا که بعد از چند سال (کی بهت قول داده بودم؟) می خوام این تابلوی کذایی که حتی بوم هم براش خریده بودم- و الان دیگه نیازی بهش ندارم - را شروع کنم و اگر خدا بخواهد به اتمام هم برسانم هیچ وسیله ای ندارم! نه گواش، نه آبرنگ و نه مدادرنگی هام.. همه را جا گذاشته ام!
البته مدادرنگی هم به کارم نمیاد الان!
مثل اینکه دارم به آخرین روزهای کاریم (!!) نزدیک می شم!
Monday, July 24, 2006
Sunday, July 23, 2006
میاد سمت ما معنی یه لغت انگلیسی را می پرسه (یادم نمیاد چی بود!!) و اضافه می کنه اگه نمی دونید هم مهم نیست.. فقط برای اینکه کم نیارم..
جوابش را با تردید می دم و دوباره برمی گرده. روی صندلی می شینه و صحبت هاش را با - احتمالا نامزدی که یکی دو هفته ی پیش به عقد هم در اومدن- که پشت خطه ادامه می ده.
همراهم می گه یاد بگیر.. ما بحث های فلسفی! و زیبا شناختی می کنیم.
می گم ولی ما حرفهای مهم تری داریم!! .. سلام و احوالپرسی! همین..
آنا دیروز sms داده "سلام. چطوری؟ چی کارا می کنی؟ من که بیش از حد بیکارم."
براش می نویسم " من شدیداً بیکارم!"
: ای کاش می دیدی اینورا رو.. خیلی این چند روز نظرم تو خیلی از مسائل عوض شده..
- فقط اونقدری عوض نشده باشه که تصمیم به موندگار شدن بگیری! من دهات بیا نیستم.
: می دونم.
هوس خوراک میگو کردم و پلو میگو.. خیلی وقته! و اینجا میگو نیست و کاری از دست مادرم برنمی آید.
آخرین بازی که شدیداً هوس غذاییم زده بود بالا و دلمه برگ می خواستم، دستی از آسمان آمد و بی خبر یک دل سیر دلمه ی برگ از آباده (شیراز) برایم رسید.. درست وقتی که انتظارش را نداشتم و فکرش را هم نمی کردم، کسی که اصلاً نمی دانست دلم دلمه می خواهد sms داد دلمه می خوری؟!
دلم یه مهمونی می خواد! نمی دونم چرا خبرا جدیداً به مرگ و میر و مراسم سوم و هفتم و کدام مسجد و فلانی هم مرد ختم می شه..
چرا هیچ کس زنگ نمی زنه و sms نمی ده تا به مجلس بزمی دعوتمون کنه؟!
Thursday, July 20, 2006
طولانی ترین زمانی بود که همدیگرو ندیده بودیم. از فروردین پارسال تا حالا.. البته به استثنای شکوفه که چند باری دیده بودمش.
موفق شدم حدود یک ماه مونده به تولد میهن و شبنم کادوی تولد پارسالشون را بدم!! و کادوی تولد سال گذشته ی خودم را بگیرم!! D:
تا امروز همدیگرو ندیدیم چون همیشه یکی نبود و امروز هم باز جای شادی خالی بود. ولی مکان همون مکان همیشگی و لحظاتی پر از شادی و خنده..
حس می کنم به این همه خنده و انرژی نیاز داشتم. فقط امیدوارم نشه باز تا سال بعد..
Tuesday, July 18, 2006
به نام حجاب
گشت های ارشاد در سطح کشور به افراد بدحجاب تذکر می دهند، اما قطعاً با زنان خیابانی برخورد خواهند کرد. اجتماع از ما توقع دارد با زنان خیابانی برخورد کنیم و از آنجا که زنان خیابانی پلاک شناسایی ندارند، از روی پوشش و آرایش خاصشان شناسایی می شوند. وی افزود: اگر افرادی آگاهانه یا ناآگاهانه لباس نامناسب به تن کرده باشند، شناسایی خیابانی یا غیر خیابانی بودن وی چگونه باید توسط ناجا صورت گیرد؟
روزنامه "آفتاب یزد" - سه شنبه 27 تیر
به منظور کمک هر چه بیشتر به ناجا و نیروهای جان بر کف مبارزه با مفاسد اجتماعی لطفاً در انتخاب لباس خود دقت کنید!
بابایمان هر روز کلی سفارش و توصیه می کند و هشدار می دهد مبادا پایمان به زندان باز شود! ما هم از ترس رفتیم یه مانتوی بلند، بالای زانو خریدیم که کسی بهمون گیر نده! ولی در حد امکان از پیاده روی و تردد از مقابل کلانتری، دادسرا، ماشین های نیروی انتظامی و .. خودداری می نماییم! از قدیم گفته اند پیشگیری بهتر از درمان است!
دختر توی مانتو فروشی با نگاهی نگران از من و شیما و خانم فروشنده هی نظر می پرسید.. اینکه بلنده، نه؟ به بدنم که نمی چسبه؟ یه وقت نگیرن منو؟! اینو بخرم که بهم گیر نمی دن؟! .. من می ترسم اگه یهو جلوم را تو خیابون بگیرنا!! .. می خواستم بهش بگم تو که انقدر می ترسی یه مانتوی مشکی گشاد و بلند به جای این مانتوی سفید بخر که خیال خودت و ما را هم راحت کنی!!
تو ساندویچی کنار دانشگاه نشسته بودیم. خسته و گرسنه.. برای اینکه به صاحب مغازه که از هم کلاسیهامون بود یه وقت گیر ندن پشت هیچ میزی دختر و پسری با هم نمی نشستن! .. اینبار هم پشت تمام میزها دخترا بودن و بهنام و سیاوش پشت پیشخوان داشتن سفارش ها را آماده می کردن.
یه مرد با کیف سامسونت و بی سیم وارد مغازه شد و از بهنام جواز خواست. یهو برگشت و چشمش به مینا افتاد که داشت حرف می زد و اصلاً حواسش به آقای بی سیم به دست نبود و مقنعه اش کمی عقب رفته بود. مرد صداش را بلند کرد و گفت خانم این چه وضعیه؟ .. همه شوکه شدن. سکوت برقرار شد.. بی سیمش را بلند کرد و به یکی از اون ور خط گفت اینجا یه عالمه دختر با 2 تا پسر هستند!! می خواستم بپرسم اگه این 2 تا پسر نباشن، پس کی سفارش غذا را بگیره و کی ساندویج ها را حاضر کنه؟!
دوباره برگشت به سمت مینا ازش اسم و مشخصات و کارت دانشجوییش را خواست و گفت باید همرامون بیای! تو داری اشاعه فحشا می کنی!! ولی مرد حتی کارت شناسایی همراه نداشت.. و همه تو ذهنمون گیر کرده بودیم سر فحشایی که اشاعه می دادیم!! اونم با چند نخ مویی که از مقنعه بیرون مانده بود..
اون روز بالاخره تقریباً به خیر گذشت با اینکه با تعطیلی موقت مغازه و بی نهار موندن چند روزه همراه بود ولی همه یادمون بود صبح وقتی مینا وارد کلاس شد دختر و پسر، همه بدون استثنا بهش گفتیم مینا خیلی خوشگل شدی امروز و چقدر رنگ مو و آرایشت بهت می یاد..
Friday, July 14, 2006
نه
- چرا؟
یه جوش کوچولو زده رو پیشونیم.. تمام پیشونیم درد می کنه!
- همین؟
آره! فعلاً همین.
- خدا را شکر که این مشکلته
چند تا مشکل دیگه هم دارم!
- بگو
رو لب بالاییم یه تب خال گنده زده.. اذیت می کنه! .. بعدازظهر باید برم مجلس ختم .. فردا شش صبح باید بیدار شم..
فعلاً چیز دیگه ای یادم نمیاد!!
- باید بیای ببینی مردم چقدر بدبختن
- وحشتناکه اینجا
- کسی نون برای خوردن نداره..
Thursday, July 13, 2006
همین نزدیکی
نمی دونم این هفته چرا انقدر آمار مرگ و میر تو این شهر رفته بالا.. نزدیک ترینش هم فوت پدر سحر نازنین بود. در این مواقع اصلاً نمی دونم چی باید بگم و یا چه کار باید کرد. خیلی سخته ناراحتی دوست عزیز و نزدیکت.
دیروز به فیروزه می گم فکر کنم برم تو یه آژانس کار کنم منفعتش بیشتره!! می گه فکر خوبیه!
خوش به حال باباجان که همه چی را به دنیا حواله می کنه..
حالا این بردن و آوردن منا برای کلاس هاش و گاه گداری کارای مامان و حتی رفتن تا رشت که مینا کارت ورود به جلسه اش را بگیره، خوبه.. ولی اسفناک ترینش ساعت 6 صبح بیدار شدنه!! چرا این مسئولین شعور ندارن که کنکور کل استان را فقط تو مرکز استان برگزار می کنن؟ فکر من بیچاره را نمی کنن که فردا کله ی سحر باید بیدار شم مینا را ببرم!
فکر کنم شنبه صبح هم باید برویم آمل برای کارای دانشگاه مینا..
این هست تابستان ما!! و من اصلاً غر نمی زنم.
Tuesday, July 11, 2006
با خودم
بعد که فقط یه بوس از فرسنگ ها دورتر برات می فرسته! لج کنی که نمی خوام!!
خب اون چه کار کنه برات؟ یا بی خیالش شو و بهش فکر نکن یا اینکه درست فکر کن ببین چرا دلت باید پیچ بخوره و شور بزنه و شاید هم بترسه.. و چیزهایی که نگرانت می کنه را برطرف کن!
یه جمله نگو که اول و وسط و آخرش با "نمی دونم" باشه و جواب هر سؤالی در "نمی دونم" خلاصه بشه.
اصلاً چرا باید یهو بی خبر نگران بشی و دل پیچه بگیری که حالا بخوای با یکی دیگه هم قسمتش کنی؟!
دختر خوب آرامشت را حفظ کن.. هیچ چیزی برای نگرانی وجود نداره! همه چیز مرتبه.. مطمئن باش دنیا!
Monday, July 10, 2006
اگه تو خیابون کوبیده بودم به یه ماشین دیگه انقدر ناراحت نمی شدم که الان چند تا خط انداختم رو در ماشین اونم وقتی که خورده به در پارکینگ!! مسلماً اگه تصادف می کردم بابا دعوام نمی کرد که حالا خجالت می کشم بگم زدم به در خونه!
حالا فردا با چه رویی باز در کمال پررویی به بابا بگم 9ماه ماشین دست توئه این 2 و نیم تابستون مال منه؟!
اصلاً تقصیر منه مگه؟ خودش خورد به در !!
Sunday, July 09, 2006
روز و روزگار من
این روزا آخر شب جز خستگی و نیاز مبرم به خواب چیزی برام باقی نمی مونه.. حتی حوصله ی نوشتن! حرفها می مونه تا وقتی که دیگه زمانش می گذره، فراموش می شه و یا کهنه شده.
صبح که با بیدار باش و غرغرهای مامان شروع می شه و چشمهایی که به زور باز می شه و تا شب مجالی برای استراحت پیدا نمی کنه..
لابلای کلاسهای منا و بردن و آوردن ها، بردن مادربزرگ به بیرون که مامان می گه تو خونه حوصله اش سر می ره و فکر می کنم حق داره! مخصوصاً که مامانی می گه خیلی شلوغیم!! صدای تلویزیون هم بیشتر از صدای ما! فعلاً که یک روز در میون نوبت مامانی می شه ظاهرن!
به همه ی دوستام هم گفتم هر وقت اومدم حتماً باهاتون تماس می گیرم!! و آروم آورم دارم اعلام موجودیت می کنم و روزهایی که با فیروزه و دیدن سحر و مهسا و گاه گداری در کانون پرورشی سپری می شه.
دیروز که با خستگی مفرط و سردرد رسیدم خونه می خواستم از سفر چند ساعتم به تهران بنویسم که باز خستگی مجالی نداد با اینکه بعضیا نذاشتن بخوابم!!
فقط اینو بگم که تهران جهنمی بیش نبود!! داشتم از شدت گرما از دست می رفتم.. اونم در حالیکه تمام هفته ی گذشته اینجا بارونی و خنک و هوا عالی بود. سمیرا تو این گرما موندی تهران که چی؟
Tuesday, July 04, 2006
بعد از روزهای گرم و رطوبت و کلافگی.. حالا بارون و هوای خنک!
و چه هوای دلپذیری ست در میان تابستان!
تو کمتر از یک ساعت همه ی وسایلی که باید می آوردم خونه را جمع کردم و هنوز نمی دونم چقدر وقت لازمه تا لباسها و کتابهام را بذارم سره جاش.. فعلاً که وقت نکردم!
هوار جا باید برم.. دوستام را ببینم و کلی تلفن بزنم.. تابستانی که بابایتان برایتان بخواهد برنامه ریزی کند نتیجه اش می شود اندکی گیجی که تا اطلاع ثانوی نخواهی دانست چه کاره ای و برنامه چیه و کجایی؟! فقط امیدوارم تا هفته ی دیگه از این گیجی در بیام!
مینا تلویزیون را روشن می کنه و می ره تو اتاقش!! می گه حال ندارم اینجا بشینم.. صداش را می شنوم.
تازه بازی شروع شده.. چند دقیقه بیشتر نگذشته و منا می گه آلمان ببره دیگه!! حوصله ندارم ببینم! تمامش کنید!!
اینم مدل جدید فوتبال دیدنه لابد!!
امروز روز خوبی بود.. خیلی خوب..
راستی پ.ن: سلیقه ات خوش بوئه ها سمیرایی.. هم نشینی با من اثرش را گذاشته!! :D حالا شاید دادم یه خط با مدادرنگی هایی که امروز هدیه گرفتم بکشی!
Monday, July 03, 2006
همه وهمه .. تمام شد
شنبه .. 8 صبح تا 5 بعدارظهر.. کارا آماده، روی دیوار چسبیده.. بیشتر از 24 ساعته نخوابیدی.. استاد به جای نمره دادن یکی را دعوت کرده برای سخنرانی.. یهو هم تصمیم می گیرن بعدازظهر ورک شاپ برگزار کنن!! .. داری از پا می افتی ولی همچنان منتظر می مونی و بازم منتظر می مونی..
برخورد بد استاد.. آخرش هم برو فردا بیا..
با اینکه امروز از نمره ی 19 متعجب شدم خصوصاً همه برام آرزوی موفقیت کرده بودن! چون در طول ترم چند بار جلوی دهنم را نگرفته بودم و فرموده های غلط استاد را تصیح کردم!!
شنیده ها هم حاکی بر اینه که استاد برای دلجویی!! و جبران برخورد دیروزش 19 داده..
یکشنبه .. انگار کار استاد بر عکسه.. به کارای افتضاح نمره ی 16 و 17 داد.. به کارای تقریباً خوب و قابل قبول 14، 15 !!! نمره ی کامل سه تا پوستر اصلاحی را گرفتم ولی به پوستر آخری که رسید.. می گه دنیا من ازت انتظار خیلی بیشتری داشتم! و 3 از 8 می ده و یه 15 که شاید بعداً بشه 16!!
در حالیکه از خیلی از کارا بهتر بود.. و به گفته ی استاد اگه یکی دیگه این کار را می آورد حتماً نمره ی بیشتری می گرفت.
یه 15 برای اینکه یادم باشه بهتر از این می تونم کار کنم.. ولی فکر نمی کنه من و کسایی دیگه که به قول استاد ازمون انتظار بیشتری می ره و سطح کارامون بالاتره با این نمره ها از یه درس 4 واحدی معدلمون از کسایی که به قول خودش یه نمره ای داده برای از سر باز کردنشون کمتر می شه..
بالاخره هرچی بود تمام شد.. تمام شد..
پ.ن با تبریکات ویژه: تولد هم ولایتی نازنینمان، ستیغ خانوم جون اینا مبارک باشه بسیار..
Wednesday, June 28, 2006
مثل همیشه
همیشه یه اتفاقی می افته. این اولین نبود و بعید می دونم آخریش باشه..
آخریش نخواهد بود. می دونم..
همیشه درست وقتی که فکر می کنی همه چیز داره خوب پیش می ره و مو لا درز برنامه ات نمی ره یه چیزی آروم آروم و بی صدا می یاد و همه چیز را خراب می کنه.. به همین راحتی!!
همیشه همینطوره فقط هر بار شکلش با بار قبل فرق می کنه که حتی قابل پیش بینی هم نباشه.
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه..
همیشه یه اتفاقی می افته..
پ.ن: ازم نپرسید چه اتفاقی که مجبور می شم بگم مهم نیست! در حالیکه مهم بوده برام.. پس نپرس!
Monday, June 26, 2006
اخطار
اگر خيال بدخلقی يا گوش شيطان كر كتك زدن من به سرت زد... بدان و آگاه باش كه من آن زن همسايه مان نيستم كه به جيغ زدن وكمك خواستن از همسايه ها اكتفا كنم.
كمر بندت را برخواهم داشت و آنقدر تازيانه بر تو خواهم نواخت كه عبرتی شوی برای ساير همجنسانت... فهميدی؟؟
Sunday, June 25, 2006
یه زمانی مثل وقتی که دوستت از کتاب 300 صفحه ای که باید خط به خطش را حفظ باشه و یکی دیگه از جزوه ی هوار صفحه ای و اصطلاحات وحشتناک و امتحان طاقت فرسا می گه و تو یاد کتابهای مدرسه می افتی که در گذر زمان چند برابر شدن و با اصطلاحات و لغات غیرقابل فهم تر.. می تونی ایضاً لبخند بزنی، اظهار همدردی کنی و بگی خوشبختانه همه ی کارام را طول ترم تمام کردم و فقط چند تا کار کوچیک مونده.
حتی یه زمانی که استاد مساعدت نمی کنه و نمی ذاره قبل از شب امتحان کارات تمام شه.. باز هم می تونی لبخند بزنی و امیدوار باشی که چاپخونه یه ساعته هم کارا را بهت تحویل می ده و به خودت دلداری می دی. که البته من هنوز هم دارم در این مورد به خودم دلداری می دم!!
حتی وقتی که اصلاً دلداری نمی دن بلکه دلت را هم می سوزونن که امتحانشون زودتر تمام می شه.. باز می تونی لبخند بزنی دوباره!! که هیچ شب امتحانی با کلی واژه و فرمول و برهان و .. تنها نبودی که مغزت هم هنگ کنه..
براتون آرزوی موفقیت می کنم.
Friday, June 23, 2006
حالم بهم می خوره ازت استاد
آدمی که من تو دانشگاه می دیدم با اینی که حالا زورش میاد جواب ای میل بده اونم در صورتیکه خودش گفت کارا را براش بفرستیم و همه را نگاه می کنه، فرق داره.
اونهمه کار فرستادم جواب هیچ کدوم را ندادی، اونوقت جواب یکی را فقط می دی و می گی حرفهای من یادت نمونده؟! هر چه زودتر برو یاد بگیر؟
آخه من چی بگم بهت استاد؟ خودت فرموده بودی عکس هایی که تو پوستر قراره استفاده کنیم بهت نشون بدیم تا اونی که بهتره را انتخاب کنی و روی همون کار کنیم.. حالا که برات فرستادم، چی برم یاد بگیرم؟
دو روز منتظر موندم مزخرف بشنوم؟ خب حالا سه تا پوستر که فقط منتظر تأئید نهایی هستن که بره برای چاپ کو؟ بدون تأئید شما که نمره ای هم نخواهد بود.. تا کی باید منتظر بمونم افتخار بدی و جواب بدی؟
پ.ن: اصلاً قرار بود از اومدن یه روزه ی مامان بنویسم و از چیزهای خوب.. ولی حالا که اول چک میل کردم.. حالم اساسی گرفته شد.
Tuesday, June 20, 2006
از امتحان
درست وقتی که فکر می کنی داری جلو می افتی و کارات رو براهه و به موقع تمام خواهد شد باید دوباره فایل ها را بفرستی با حجم خیلی خیلی کمتر و دو روز دیگه صبر کنی چون استاد گفته یک روز در میون چک میل می کنه و بدون تأئید نهایی استاد هیچ پوستری نمی تونه بره برای چاپ..
خسته و عصبی ام این روزا با استرس مضاعف..
با این همه من خوبم..
Saturday, June 17, 2006
خونه و اتاق و تختم.. و حتی دیدن عروسکها و کتابهام که تو قفسه ی کنار تختم حتما خاک روشون نشسته.. از اول اردیبهشت تا حالا..
پنجره و بالکن رو به کوه را می خوام با سبزی و طراوت بی پایانش در دور دست..
خیابونها و کوچه ها و آدمهای آشنا..
همه با هم و دور هم، کنار هم.. یه خانواده...
پ.ن: خوبه دینا و مینا اینجا هستن که دلم برای اینا هم تنگ نشه!!
Thursday, June 15, 2006
Wednesday, June 14, 2006
Tuesday, June 13, 2006
گل های دانشگاه ما
پ.ن: نمی دونم با وجود انواع و اقسام فیلتر شکن، فیلتر کردن چه ضرورتی داره؟ مسخره تر از همه فیلتر کردن اینجاست.. اونم ساعتی!! الان عکس ها را می شه دید، شاید چند ساعت بعد دیگه اثری ازشون نباشه.. دیشب فکر کردم فهمیدن اشتباهی فیلتر کردن ولی امروز انگار پشیمون شدن!
Monday, June 12, 2006
Sunday, June 11, 2006
منم که هنوز گیر جواب بودم، sms را Forward کردم برای ملت!
اینم جوابها به همون ترتیبی که رسید..
سمیرا: دنیا! و... دریا!
مهسا: خود کلمه دنیا
سحر: وبلاگم
حمید: خودم..
نرجس (دخترعمه ام): وقتی آلبوم بچه گیهام را نگاه می کنم و جای خالی عکسی را که دزدیدی می بینم!
(عکس خودم بود! نداشتمش خب.. جلوی چشم خودش برداشتم.)
صالح: رنگ فیروزه ای
میثم: خواهرزاده ام. آهنگ آرش یا بنیامین یا آصف
شادی: آخر هفته جواب می دم!! ..
بعد هم گفت می تونی به اینجا مراجعه کنی.
یک ساعت بعد هم sms داد که جواب شما در "روز جمعه" و در این کلمه نهفته.
(جمعه برای منم یادآور شادی ست و قرار هر هفته.. )
کاوه (پسر عمه ام): دیدن حیات وحش
مهرنوش (دختر عمو): دنیا
کتایون (دختر عمه ام): من اصلاً دلم نمی خواد به یادت باشم. سعی می کنم بهت فکر نکنم!
جواد: فکر کنم اسمت، چون همه چیز تو همین دنیا خلاصه می شه. و در ضمن وقتی کسی رو می بینم که از زیره شیرینی دادن در می ره
(این همکلاسی ما از دی ماه تا حالا همش همینو یادآوری می کنه که شیرینی تولد بهش ندادم!)
نگین: هر وقت یه آدم متکی به نفس را می بینم یاد تو می افتم.
زهرا: نقاشی! و چشمان سبز!
شکوفه: لاهیجان!
نزهت: سلام ناناز. من هر وقت اسم "دنیا" را می شنوم (به منظورهای مختلف) نمی دونم چرا تو میای جلو چشمم.
شیمن: گوگوش!
(هنوز خودم هم این وجه شباهت را نفهمیدم! قبلاً هم اینو گفته بود)
میهن: وقتی که می رم سل تی تی. یا جمعه که شوهر عمه و دخترعمه ات را تو اتوبوس دیدم.
(دنیا، شکوفه، شبنم، میهن و شادی.. اکثراً می رفتیم کافی شاپ سل تی تی. دلم برای اون جمع و اون لحظات خوب تنگ شده)
میناهه: وبلاگ، دریا
کیوان (پسرعمه ام): ابر سیاهی که رعد و برق می زنه و ازش بارون تند با قطره های درشت می باره!
پرسیدم خب چه ربطی به من داره؟
گفت: تو باید بفهمی!
- تکلیفه من که نمی فهمم چیه؟
: جراحی مغز.
- مرسی
برای عمو مهران هم نوشتم: من همیشه به یادتون هستم.. و جواب گرفتم: منم همینطور، خصوصاً این روزا.
نفهمیدم این روزا چه خبره؟ نکنه واسم ماشین همه کاره پیدا کرده، خودم خبر ندارم!!
پ.ن: ستیغ خانوم: (دیشب مسجم failed می شد دوستم) بذار ببینم! مثلاً شعرهایی که توش دنیا داره. (دنیا دیگه مثل تو نداره..)، لاهیجان.
Friday, June 09, 2006
بی حرف
هیچ وقت و هیچ زمانی هیچ کس وسط حرفش خمیازه نکشیده، بی اعتنا نبوده و آخرش هم نگفته سرم را بردی..
هیچ کس هیچ وقت و هیچ زمانی بهش نگفته خیلی حرف می زنی و یا طوری رفتار نکرده که بی خیال بقیه ی حرفاش بشه..
و یا وقتی خوابه هیچ کس هیچ وقت و هیچ زمانی بهش sms نداده که وقتی بیداری نمی ذاری حرف بزنم. حالا که خوابی حرف می زنم!!
هیچ وقت هم با کلامش یاعث سوءتفاهم نمی شه.. وقتی هم سکوت می کنه کسی سین جیم نمی کنه چرا حرف نمی زنی؟ چرا ساکتی؟ چرا چیزی نمی گی؟ اذیت نکن..
آخرش هم بهش نمی گه شوخی کردم.. نمی شه باهات شوخی کرد؟
پ.ن: هیچ وقت هم نمی گه دوست ندارم حرف بزنم که یکی هم بگه نزن!
لطفاً برای این نوشته کامنت نذارید.. نمی دونم چجوری می شه فقط کامنت یک نوشته را بست.
Thursday, June 08, 2006
Wednesday, June 07, 2006
Wednesday, May 31, 2006
1

اثر مهناز هاشمی اقدم
قرار به برگشت نبود.. ولی می دونم می شه اینجا را با همه ی تعلقاتش کنار گذاشت.
پ.ن: مرسی از اسمشو نبر (گفت اسمشو نگم!!) بابت قالب. دستت درد نکنه جوون!
Sunday, May 07, 2006
0
هیچ جا نیست.. نه در این دنیای مجازی و نه در دنیای حقیقی
مهرواژ هم به انتها رسید
.
.
پ.ن 1: نمی خواستم کسی را نگران کنم.. چند روز بدی را گذروندم و کلی عذرخواهی به خانواده، دوستان و اطرافیانم بدهکار شدم.. ولی حالا خوبم. ممنون
پ.ن 2: مرسی آقای اوحدی.. کلام شما همیشه دلنشین و دوست داشتنیه. خوشحالم که فرصتی شد و تونستم دوباره ببینمتون
پ.ن 3: و با تشکر از مامانم که بانی خیر شد و به زور یه روزه فرستادم تهران تا منم کمال استفاده را کنم و روحمان شاد شود
Saturday, May 06, 2006
Wednesday, May 03, 2006
155
- - -
دلم می خواد حرف بزنم.. نه تو نوشته هام. نه پشت تلفن. کاش امروز یکی از همون چهارشنبه هایی بود که می تونستم بیام پیشتون. دلم تنگ شده براتون. باید حرف بزنم
Tuesday, May 02, 2006
خاش والیسی *
می گه تو هم راه افتادی.. پایان ترمت را بیمه کردی؟
می گم تو این 3ترم هیچی یاد نگرفتیم کلاس عملی و عینی روشهای شیرین عسلی و پاچه خواری به میزان کافی برگزار شده. این یه کار را تو عمرم انجام نداده بودم که حالا اگه کاری هم انجام بدم اینجوری تعبیر می شه چون همه همین کار را می کنن. برای نمره و اینکه کارشون گیر نباشه انواع روشها را به کار می برن
می گه تقصیر خودته! باید منعطف باشی.. یه روز یکی یه چوب کبریت را از دو سر لای انگشتاش گرفت و مغزی خودکار را در آورد با اون یکی دستش گرفت.. ازم پرسید فکر می کنی کدوم مقاوم تره در مقابل فشار ؟ گفتم چوب کبریت.. فشارش داد و از وسط شکست.. مغزی خودکار را فشار داد. گره اش زد، هیچیش نشد.. گفت بهتره مثل این باشی تا اینکه مثل چوب کبریت از وسط بشکنی
پ.ن: امروز پسرا با شیرینی و گل اومدن سره کلاس.. آخر هر جملشون هم روز معلم را به استادا تبریک می گفتن.. به قول یکی از استادا این تنها شهادتی که جشن می گیرن
*
در گیلکی خاش یعنی استخوان، والیس هم به معنی لیسیدن .. استخوان لیسیدن کنایه از چاپلوسی کردن
این کلمه را تو مدرسه یادگرفتم. اولین باری که تو خونه از دهنم در اومد، مامانم با تعجب نگام کرد و گفت یعنی چی این؟ و نمی دونستم
Monday, May 01, 2006
با طعم مسکن
لعنت به این زندگی که باید به زور مسکن تحملش کرد. برو بمیر خدای بد ه بی جنبه که نمی دونی از قدرتت چجوری استفاده کنی.. خیلی نامردی
خوشت می یاد هی اشک منو در بیاری و گند بزنی به زندگیم؟
پ.ن: هیچ کس هم حق نداره دعوام کنه و بگه کفر نگو و بی ادبی و این حرفا! سگم اساسی.. پاچه می گیرم
152
از قبل از عید تا حالا باید اتود پوستر می زدم و حالا درست وقتی که باید تا هفته ی دیگه کار را تمام کنم شروعش کردم و در کمال ناباوری چند ساعت زود بیدار شدن امروز به نتایج خوبی رسید. تصمیم گرفتم شبا بخوابم و صبح زودتر بیدار شم که انگار تصمیمی سخت تر از تصمیم کبری ست!! ولی خب این روزها فرصت صبح خوابیدن و تنبلی هم نیست
موضوع کنفرانسم "نقاشی قهوه خانه" ست و به مطالب خوبی رسیدم که فکر می کنم مثل ترم پیش نمره ی کامل از تحقیق را می تونم بگیرم و این هم از لذتهایی که همیشه دیر بهش می پردازم. جمع آوری مطالب، جمع بندی و نتیجه گیری.. در همین راستا به اینجا رسیدم. منبع تصویری خوبیه
Thursday, April 27, 2006
Tuesday, April 25, 2006
Sunday, April 23, 2006
روزگار خوب
هوار بار این جاده را اومدم و رفتم اینجوری نشده بودم. نکه اینبار مهمون داشتیم! باید حالش را بد می کردم
بعد از ظهر و جاده ی دوست داشتنی کوه بیجار.. نم نم بارون، بودن کنار دوستان و دنیا که با سکوتش!! فضا را پر می کرد
شب و چمخاله .. دریا و هوای طوفانی.. دریا گم شده بود میون سیاهی ها و سفیدی موج ها که خود نمایی می کرد. و باد که داشت ما را با خود می برد.. ولی نبرد!! باد دلپذیری بود که به دل پیچه های دنیا که در راه داشت اعضا و جوارح داخلی اش یکی می شد، پایان داد
و شبی که صدای ما سکوت را شکافت و صبح شد و نذاشتید دنیا بخوابد!! فقط خدا رحم کرد اتاقهامون جدا بود از هم وگرنه اون چند ساعت هم نمی ذاشتی بخوابم!! چقدر حرف می زنی؟
پ. ن: یه وقت فکر نکنی از بدجنسیمه که اینجا نوشتم چون امکان دفاع نداری!! شاهدی هم نیست شهادت بده منم شریک جرمم
Thursday, April 20, 2006
حریم
اینجا هم دلگیر شده. مسخره ست که راحت نوشتن هم دردسر شده. اینکه مدام اینجا چک بشه که چی نوشتم و چی پاک کردم و چرا و چطور و چرا.. و مؤاخذه و تهدید بشم. حالم را بد می کنه. اینجا مال منه. حریم شخصی من که حالا نمی تونم اونجور که می خوام باهاش دردل کنم و حرف هام را بنویسم
بذارید اینجا مال من باشه. نذارید خودسانسوری کنم که دیگه چه فرقی می کنه اینجا یا جای دیگه؟
مهرواژ حریم داره. با کلمات آلوده اش نکنید. با اینکه دوست ندارم کامنتی را پاک کنم ولی از این به بعد هر کامنت بی ربطی پاک می شه. انتقادی هم وارد نیست
Monday, April 17, 2006
باز هم دیوار
بالا خواهم رفت
تا از آن بالا
عمق این واقعه را اندازه بگیرم
پستی اش را
و قامت آسمان را ستایش کنم
هیبتش را
که ایستاده است
بی هیچ دیوار
واهه آرمن
Sunday, April 16, 2006
اعتراف
حق به جانب گفتم: هیچی این تو نیست! هیچی
Friday, April 14, 2006
145
عمو اضافه می کنه البته اسماعیل می گه سحر یه ماشین همه کاره داره، نیازی به ماشین لباسشویی نیست. ماشینش لباس می شوره، اتو می کنه، سشوار می کشه، ظرف می شوره، همه کار می کنه
کیسه ی لباسهای نشسته را دادم دست مامان که آخر هفته رفتم خونه شسته تحویل بگیرم. عمو پرسید چرا تو هم یه همه کاره نمی گیری؟ گفتم بودجه اش را ندارم
گفت درست تمام شد. برات می گیرم.. درست را تمام کن
نمی دونم طبق چه قانونی تا سرماخوردگی تصمیم داره تمام شه دوباره سرما می خورم! واقعاً نامردیه.
و کمال بی انصافی اینه که از این هفته نیم ساعت زودتر کلاسها شروع می شه. به جای اینکه ساعت را تغییر بدیم مثل بدبختا خودمون را باید تغییر بدیم! رئیس جمهور تخم دو زرده کرده
Thursday, April 13, 2006
بر مدار هیچ
پ.ن: یکی از همین رفتنها بدون بازگشته .. یکی از همین قهرها بدون آشتی
Saturday, April 08, 2006
Sunday, April 02, 2006
142
در اتاق باز شد و هجوم صدای تلويزيون.. گفتم در را ببند. صدای تلويزيون خيلی بلنده. پرسيد خوابيدی؟ گفتم نه! کتاب می خونم.. بعد از چند لحظه رفت و باز در را باز گذاشت پشت سرش..
بلند گفتم تو که باز درو نبستی بچه! .. حواسش به من نبود. صداش می اومد که به بابا می گفت بالشتم را بده. و صدای بابا که می گفت چرا؟
- می خوام بخوابم!
- رو تختت که دنيا دراز کشيده.. اين مال منه! خريدمش.
- اذيت نکن عمو! بالشتم را بده. می خوام بخوابم.
بلند شدم و در را بستم. صدای دخترخاله ی کوچولو هم به صدای بلند تلويزيون اضافه شده بود.. گاهی صداش بلند می شد. غر می زد. ناله می کرد و بابا هم سر به سرش می ذاشت. فقط بالشت خودش را می خواست.
دوباره در باز شد.. سرم را برگردوندم طرفش. بالشت بغل با لبخند پيروزی بر لب کنار تخت ايستاده بود. گفت سرت را بلند کن و بالشت را گذاشت زير سرم.
- مگه نمی خواستی بخوابی؟
- نه! برای شما می خواستم. يه بالشت ديگه دادم به عمو و اينو برات آوردم..
و رفت و در را پشت سرش بست.
Friday, March 31, 2006
141
اينجا پر از شکوفه و گل و زيبايی شده. جای همشهری نازنينمون خالی..
قبلاْ هم نوشتم بهترين دوستها را داشتم و دارم و يکی از بزرگترين شانس های زندگيم اين بوده و هست که بهترينها کنارم بوده و هستن. بايد هر روز و هر لحظه به خاطر چنين نعمت بزرگی شکر گزار باشم.
هميشه می گن ماه پشت ابر نمی مونه و دروغگو رسوا می شه.. و بر اين باورم طلا که پاکه چه منتش به خاکه؟!
تعطيلات داره تمام می شه ولی هنوز اين مهمون بازيها تمام نشده! امروز صبح بيدار شدم، صدام در نمی اومد. نمی دونم وقتی خواب بودم کی اومده و صدام را دزديده! و باز سرماخوردگی..
Thursday, March 30, 2006
با اعمال شاقه
يه سيستم که فارسی روش نصب نيست. کيبوردی که بايد جای حروف را حدس بزنی! هوای نوشتن و هوس می کنی بنويسی و اجباراْ مديريت کابر پرشين بلاگ را انتخاب می کنی و ....
و با همه ی اوضاع موجود می نويسی و می نويسی اما..
يهو همش نيست و نابود می شه و اصلاْ نمی فهمی چی بر سرش اومد.
زندگی مون شده يه چيزی تو مايه های اين ولی به نوع ديگه و يا شايد هم بدتر.. همچنان مهمون بازی و ديد و بازديد ادامه داره.. خسته شدم! به هيچ کدوم از کارام نرسيدم.. هيچ دوستی را نديدم. دلم تنگ شده و در انتظار ساعتی که مال خودم باشه..
Monday, March 20, 2006
Wednesday, March 15, 2006
شب بخير
اولش آخرش را می گم! بعد از يك ماه دارم می رم خونه و شايد تا بعد از تعطيلات نتونم آپ كنم. پس عيدتون مبارك!
چيزهای ديگه هم می خواستم بگم كه اصلاً يادم نيست.. امشب ديگه تصميم دارم قبل از اينكه صبح بشه بخوابم.
Sunday, March 12, 2006
می تونی بگی نه
يك روز يكشنبه نامزدش زنگ زد و با نگرانی پرسيد ازش خبر نداری؟
گفتم تازه باهاش حرف زدم. خوب بود..
گفت كی؟
گفتم آخرين بار جمعه با هم حرف زديم.
گفت جمعه؟!!! من 10 دقيقه پيش باهاش حرف زدم. ولی الان نه گوشيش را جواب می ده، نه تلفن خونه..
چند دقيقه بعد معلوم شد كه دختره دستشویی بوده!
سخت يا راحت.. ولی چه زود از چشمم افتاد. با اينكه روز اول از انتخاب دخترك متعجب شدم ولی پسر شد عضوی از خانواده. چه زود از چشمم افتاد و تمام علاقه و احترام فرو ريخت. نمی دونم چرا حالا كه يك هفته مونده يادش افتاد كه بايد عوض دو تا، هزارتا چشم قرض بگيره و دور اين دختر نازنين حصار بكشه تا مبادا كسی نگاهش كند. مبادا كسی حرفی بزند. ديشب كه شنيدم يادم افتاد بچه ست. خيلی بچه.. و حتی فكر نكرده وقتی بين بهتر از خودش انتخاب شده بايد اعتماد كنه و نترسه. حالا كه دختر، بودن و موندنش را هديه داده بايد قدر بداره نه از چيزی به نام عشق و علاقه حصار بسازه..
برام هميشه قابل احترام و ستودنی بودی نازنين. استقلالت، شهامتت، روی پا ايستادن و يك تنه مبارزه كردنت با مشكلات، دختری ستودنی در ذهنم ساخته بود و حال در عجبم كه چطور اين مردك به خودش اجازه داده كه بگه نبايد بری سر كار و ترس و شك را وارد زندگيت كنه. وقتی شنيدم صبح به صبح مياد و سوئيچ ماشين را ازت می گيره و می برت و ميارتت خوشحال شدم كه ماشين به اسم خودت نيست. خوشحال شدم كه حداقل مادرت هست و می تونه اجازه نده كه پس فردا آقا ماشين را به بهانه ی ماشين من كه هست، اينو برای چی می خوای! ازت بگيره و يا بفروشه. و تعجب كردم به جای تو ، چرا بايد مامانت جلوش بايسته و سوئيچ را پس بگيره. نازنين هنوز فرصت داری. هنوز هيچ قانونی وجود نداره تا تبعيت از مرد را بهت منگنه كنه.
پ.ن: يه روز يكی گفت يه نطر من، مردی كه به زنش نگه چی بپوش و چی نپوش و چه كار كن و چه كار نكن! زنش را دوست نداره!! يعنی اصلاً زنش براش مهم نيست.. شايد بقيه اين رفتارها را به عشق تعبير كنن ولی تو گول اينی كه به اسم عشق و ترس از دست دادنت، بهت قالب می كنه را نخور. چشمهات را باز كن و ديواری كه به سرعت داره ساخته می شه را ببين. تو از اول دروغ نگفتی. خود واقعيت بودی. پس به كسی مديون نيستی. خودت باقی بمون.
Monday, March 06, 2006
Saturday, February 25, 2006
135
شد چند سال؟ از اولين روزی كه رفتی و ديدارهای هر روز به ساليانه تبديل شد. چقدر دلم تنگ شده برات و برای جمع ۳ نفره ای که خيلی وقته دور مونده..
شايد دو تایی می تونستيم از پسِت بر بيايم و نذاريم بری. ولی نه.. فقط خودت بايد بخوای. وگرنه باز همين لبخند دوست داشتنیت را تحويلمون می دادی و حق را به ما و می گفتی آره خب! حق داريد. و من باز دمپاييم را از پا در می آوردم و آروم می زدم به پات و می گفتم ديوونه، ديوونه، ديوونه .. و باز می خندیدی و می گفتی همه به اين نتيجه رسيدن.
سرم را نزديك تر می آوردم و با نگرانی و درماندگی بهت می گفتم كی می خوای آدم شی؟! تو رو خدا منطقی باش و تو باز يه شعر از شعرهایی كه از بر بودی را تحويلم می دادی و من با حرص می گفتم شعرات را تحويل يكی ديگه بده. چرا نمی خوای بفهمی؟ تو رو خدا برای يك بار در عمرت هم كه شده سعی كن منطقی باشی. جون دنيا بی خيال شو.. و تو جدی می شدی و می گفتی قسم نخور. بايد برم..
و رفتی بدون توجه به اصرارهای من، حتی نذاشتی همرات بيام. و من كه باز بهت گفتم خيلی بد شدی. دو تایی بايد ادبت كنيم و زنگ زدی به میم و گفتی منم می خوام حرف بزنم، همش كه تو گفتی. و گفتم من و میم درد مشترك داریم.. و میم گفت زمان می خواد.. نااميد شده بود ازت؟ نه.. زمان می خواد. زمان شايد سره عقل بيارتت. گفتم بچه كه نيستی. 22 سالته دختر. دلم می خواست بزنم زير گريه و می دونستم از هر بچه ای، بچه تری..
خوابم نمی بره. نگرانم. نمی دونم نگران تو يا يكی ديگه.. و يا هر دو .. نمی دونم
Sunday, February 19, 2006
فراخوان مشاركت عمومی
موقع انتخاب واحد با ترديد كارگاه 2 را با استادی كه ترم پيش مبانی رنگ و طراحی را باهاش گذرونده بودم برداشتم. می دونستم با اين علم بايد سر كلاسش حاضر بشم كه اميدی به نمره ی بالا نداشته باشم و بعيد نيست اين درس 4 واحدی را با نمره ی زير 15 بگذرونم. در حاليكه اگه با استادی كه ترم قبل كارگاه1 را باهاش داشتم برمی داشتم احتمالاً زير 19 نصيبم نمی شد. كارگاه 1 را كه 20 داده بود و اكثر نمره ها هم بالا بود.
امروز صبح با كلی شك و تردید راهی كلاس شدم. ولی همه ی شك و ترديدها به يقين تبديل شد. چون هيچ كدوم از استادهای حاضر در اين به اصطلاح دانشگاه اطلاعات و سطح دانش اين استاد را نداره. و به نظرم 10 گرفتن سر اين كلاس ارزش بيشتری داره تا 20 بگيری و چيز زيادی ياد نگيری. ولی ياسمن كه با هم انتخاب واحد كردیم حتی بعد از كلاس هم همون شك و تردیدها را با شدت بيشتری داشت. من اصلاً احساس بدی از تكاليفی كه بهمون داده بود نداشتم و حتی به خاطر ياسمن از استاد فرصت بيشتری گرفتم. تازه امروز كلی خوش گذشت و خوب بود.
چون جلسه اول بود و هيچ كاری غير از حرف زدن نمی تونستيم انجام بديم، استاد كارتون شهر اشباح را آورده بود و با هم ديديم تا با دقت بيشتری به طراحی، رنگ و عناصر گرافيكش توجه كنيم.. از اين به بعد بهانه هم داریم برای كارتون ديدن و بازی كردن حتی در شب امتحان. باور كن دارم درس می خونم! حواسم را پرت نكن!!
ولی قسمت كمابيش سخت هفته ی آينده پيدا كردن پوستر می باشد. بايد سه تا پوستر (فرهنگی، ورزشی، تجاری) با ابعاد واقعی (پرينت و اينا قبول نيست. بايد اصل كار باشه) ببريم سره كلاس. نقد و بررسی كنيم. بعد طرح پوستر بزنيم برای همون موضوعات. يعنی انتخاب موضوع و پوستر مرتبط، بسيار مهم است كه چه بسا بعد مغزت هنگ كنه و نتونی يه طرح خوب بزنی برای موضوع.
و هم اكنون نيازمند ياری سبزتان هستيم! پذايرای هر گونه آدرس و منبع و پوستر می باشم.
پ.ن: ترجيحاً درباره سازمان انتقال خون، گردشگری، محيط زيست، شهرداری نباشد.
Saturday, February 18, 2006
*روز عشق
طبق گاهشماری ايران باستان روز اسفند از ماه اسفند (پنجم اسفندماه) با نام روز "سپندارمذگان" يا "اسفندارمذگان" روز عشق ايرانيان - با قدمت بيست قرن پيش از ميلاد - است كه به علت شش ماه سی و يك روزه در سالنمای كنونی ايران، اين روز با تفاوت 6 روز از 5 اسفند به 29 بهمن منتقل شده است.
در فرهنگ ايران باستان، اين روز به عنوان روز زمين، روز مادر، روز زن و به طور كلی روز عشق ناميده شده است (همه اينها در يك يا چند ويژگی و مشخصه به هم ربط پيدا می كنند). مطابق عقايد زرتشتيان، زمين گستراننده، مقدس، فروتن و نماد عشق است. چرا كه با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می ورزد و زشت و زيبا را به يك چشم می نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می دهد. زمين نماد عشق و همانند زن، زاينده و آفريننده است.
در اسطوره ها اين روز به ايزدبانوی نگهبان زمين، يعنی "اسپندار مذ" (اسفندار مذ، سپندار مذ، سپنته آرمئيتی يا آرميتی) تعلق دارد. سپنته آرمئيتی با نمادی زنانه، دختر اهورامزدا، چهارمين امشاسپند و همچنين چهارمين مرحله از راه عرفان است. وی در عالم معنوی، مظهر عشق، تواضع و فروتنی و در عالم مادی، نگهبان زمين و زنهای درستكار و عفيف و شوهر دوست است و تمام خوشی های دنيا در دست اوست.
شادی، تفريح، عشق ورزی، قدردانی، هديه و پيشكش دادن و ياری رساندن به خصوص در مورد زنان، به دوش گرفتن وظايف زنان توسط مردان و استراحت كامل آنان از كار و تلاش به پاس تلاش يك سالشان از مهمترین مشخصه های اين جشن است.
روز عشق و دوستی مبارك!
* برگرفته از "غوغای ولنتاين بيگانه در برابر كهن آيين مهرورزی" - آمنه حسن زاده
Friday, February 17, 2006
روز از نو
شب و بی خوابی. عذاب بيدار شدن و سر وقت رسيدن. زنگ و زنگ و دنيا جون پاشو عزيزم.. ديرت می شه گلم. چشم و چشمهایی كه دوباره بسته می شه..
خانومی بيدار شدی؟ و صدایی كه امتداد داره تا خواب از سر دنيا بپره و مطمئن شه دنيا بيداره.
صورت شسته و چای و بيسكوييت و عجله.. و باز زنگ و دنيا داری می ری؟ حركت كردی؟
باز شروع كلاسها و ساعت 8 صبح و صدایی در دور دست كه همش نگرانه مبادا دنيا خواب بمونه. كلاسها را دودره نكنه. درس بخونه! تكاليفش درست و سر وقت انجام بشه و دلشوره های شب امتحان كه خيلی بيشتر از دنيا حرص و جوش دنيا را می خوره .. استرس و اميد و دلداری.. نمره چه ارزشی داره دنيایی؟ مهم اينه كه تلاشت را كردی. فدای سرت. و پا به پای دنيا تا وقتی كه امتحانها تمام بشه و بتونه برای مدتی نفس راحت بكشه!
نمی دونم كی ساعت خوابم درست می شه كه شب ها بی خواب نباشم و صبح خواب! از يكشنبه شروع كلاسها و باز تكرار اين قصه.. و ناجی كه بارها از خواب موندن و غيبت خوردن نجاتم داده!
پ.ن: می دونم گناه داری!!
Wednesday, February 15, 2006
در نمای روشنفكری
بين حرفاش از لفظ "مريم ما" يا "مريممون" استفاده می كنه. فكر می كنم داره از خاله اش حرف می زنه ولی بعد تازه دوزاريم می افته كه "مريمشون" دوست برادرشه. كه ديگه خيلی عادی از دايره ی اطلاع خانواده بيرون رفته و كل فاميل هم اگرچه نديدنش ولی به اسم می شناسن و همه خيلی نرمال برخورد كردن.
گوشيش زنگ می زنه. بعد از تمام شدن مكالمه می گه خوب شد اينجا بودم. به مامانم چی می گفتم؟ می گفتم دوست پسر دوستم زنگ زده؟ يه وقت فكر می كرد نكنه دوست خودمه! بعد بيا و درستش كن..
Monday, February 13, 2006
هميشه محكوم
من كه پسرم تو خيابون كلی متلك می خورم. چه برسه به ...
از ديروز شروع كردم به وبگردی. اينا هم حرفای جدیدی نيست ولی هيچ وقت هم كهنه نمی شه. ياد دختر دانشجویی افتادم كه وقتی پدرش فهميد دوست پسر داره از تحصيل محرومش كرد و تبعيد شد به كنج خونه! خانواده اش هم يه جوری نبودن. پدرش مدعی روشنفكری و فهميم بودن بوده و هست ولی به گفته ی خودش از اين بی آبرویی! هيچ وقت نمی تونه چشم پوشی كنه. و در نگاهش دختر پاكش ديگه با فاحشه و هرزه تفاوتی نداره.
خسته شدم از فرياد زدن و در خلوت اشك ريختن. دردناكتر هم وقتیه كه با يه حساب سر انگشتی می بينی وضعت از خيلیها بهتره. خيلی بهتر..
Monday, January 23, 2006
فعلاً
نمی دونم چرا هنوز باورم نمی شه تمام شد! ولی انگار واقعاً اين ترم هم تمام شد و می شود اميدوار بود كه هيچ درسی را نمی افتم و همه پاس می شود شكر خدا!
از فردا يه 20 روزی می رویم استراحت و زنده گی! كتابهایی كه اين مدت فرصت نكردم بخونم را همرام می برم. دوستان هم كه اكثراً برگشتن و يا تا آخر هفته بر می گردن.
می دونم دلتون تنگ می شه برام!! ولی كامپيوترمان را نمی بریم و مهرواژ هم تعطيلات بسر می برد.
روز های خوبی داشته باشید..
Saturday, January 21, 2006
128
دلم برای شبهای امتحان تنگ می شه!
پ.ن: فقط يه شب ديگه مونده
پ. ن 2: من واقعاْ از حرف ديشبم پشيمونم!! حرفم را پس می گيرم!
Tuesday, January 17, 2006
من و سوسك و معارف
عصبانی ام!! عصبانی! .. چرا می خوام گير بدم؟ چرا؟! هه.. حداقل يه سؤال ديگه می پرسيدی كه حالم را خرابتر نكنه و به اين اطمينان نرسم كه بهتره سرم را بكوبم به ديوار!
ساعت سه و نيم صبح! تو حال و هوای خودت.. يكی تو سر خودت می زنی و يكی تو سره مشقات كه چرا تمام نمی شه؟ يهو در بزنن و خانم صاحبخونه را جلوی در رؤيت كنی و بگه چرا انقدر سر و صدا؟ فكر كردم سوسك ديديد و دارید بدو بدو می كنید!! و به اين فكر كنی چجوری حاضر شده اون هيكل را تكون بده و اينهمه پله را بياد پائين؟ تازه از رختخوابش بياد بيرون و از خوابش بزنه !! .. سوسك جيغ داره مگه؟ اصلاً وسط يه خروار كار جایی واسه جيغ زدن هم می مونه؟ گريه داره فقط..
امتحان معارف و به حرف بقيه گوش كردم و كتاب معارف2 را نخريدم! البته استاد هم گفته بود فقط از داخل جزوه ای كه گفته سؤال طرح می كنه. ساعت 11 صبح امتحان داشتم و ساعت 7 شروع كردم به خوندن و متعجبم چجوری يونس هفته ی پيش دو دور اين جزوه را خونده بود و باز می گفت خوب نخوندم!! يا من خيلی باهوشم يا اون خنگه!
آخرين جلسه طبق روال هر جلسه استاد عنوان مطلبی كه قراره جلسه ی بعد بگه را گفت. مثل اين كارتونا كه آخرش يه خلاصه از قسمت بعدش می دن كه شما فكر می كنيد چی پيش می ياد؟ قهرمان داستان حالا چكار می كنه؟! .. وقتی رسيدم به آخرين عنوانی كه چون جلسه ی بعدی در كار نبود توضيحی هم نداشت بهم الهام شد كه حتماً ازش سؤال می ياد و .. (ادامه ی داستان تا هفته ی آْينده!)
معلومه ديگه! استاد هم نامردی نكرد و از همون سؤال داد. روی ورقه خطاب به استاد محترم نوشتم آخه حواست كجاست؟ تو كه نگفته بودی. (نقل به مضمون!) سؤال آخر هم كه اصلاً معلوم نبود از كجا بود! تيترش را هم نگفته بود كه حداقل بدونيم چه خبره! ۲ تا سؤال هم تو جزوه کلاس ما نبود و بقيه ی کلاسها داشتن!!
بعد از امتحان جزوه بدست دنبال استاد كه جناب اين چه وضعشه آخه؟ اونم قيافه ی فيلسوفانه و محزونی گرفت و فرمود يه كاريش می كنم!
شايد تنوع وسط امتحانات بد نباشه! ولی مطمئنم باز شب شنبه و يكشنبه بايد با بدبختی مثل خر بشينم سره درس و مشقم. آخه نونت كم بود؟ آبت كم بود؟ وقت شوهر كردنت بود الان؟
Monday, January 16, 2006
delete
می نويسم و پاك می كنم.. اين هم چندمين نوشته ی امشب بود كه به صبح رسيد..
حرفها روی دلم مانده و هيچ نوشته ای نه آرامم می كند و نه راضی كه Delete نصيبش نگردد.
Sunday, January 15, 2006
Thursday, January 12, 2006
S.O.S

دارم ركورد بطری تو نخوابيدن را می شكنم! فقط دردم اينه كه در قبال اينهمه وقتی كه سره هر كار می ذارم هر كدوم فقط "نيم نمره" نصيبم می كنه! دارم می سوزم و كار می كنم.. نتيجه ی تمام نخوابيدن ديشب فقط "يك نمره" بود.
به يك نيروی كمكی نياز دارم كه يكی، دو ساعت وقت بذاره و مطالبی كه با كمك دوستان جمع آوری شده را سر و سامان بده و يك نوشته ی درست درمون از توش دربياره تا شنبه صبح به استاد تحويل بدم. اين ديگه 4نمره داره و نمی تونم از خيرش بگذرم. اونم با وجود اينكه برای 15 نمره ی بقيه هنوز لای جزوه را باز نكردم و گذاشتم برای شنبه صبح كه قبل از رفتن سره جلسه، بخونم. فقط اميدوارم اين همه كار را كه بايد شنبه بعدازظهر تحويل بدم را برسم تمام كنم.
يك نمره بقيه سير هنر هم به حضور سره كلاس تعلق داره كه با وجود 3 جلسه غيبت به من تعلق نمی گيره!
فكر كن اينهمه وقت می ذاری برای كارگاه گرافيك تا يك كار كه فقط نيم نمره داره را تمام كنی اونوقت استاد گرامی برای حضور سره كلاس 2نمره اختصاص داده!
كی می شه اين روزها تمام شه خدايا؟
Wednesday, January 11, 2006
از همه جا

گفته بودم از كيك خبری نيست.. گفت می ره از دوستش جزوه بگيره. با كيك و شمع برگشت! گفت كبریت را جاگذاشتم!! می خواستم روشنش كنم بعد بيام تو.. گفتم مگه نگفتم كيك نمی خوام؟ گفت اگه 22 را فوت نكنی تمام نمی شه! و شمع ها را روشن كرد و گذاشت روی كيبرد و گفت يادت نره آرزو كنی. بعد فوتش كن..
دينا امروز برگشت. اين چند روز رفته بود خونه. لحظه شماری می كنم برای تمام شدن امتحانا و شروع زندگی! 20 روزی فرصت دارم نفس بكشم و زنده گی كنم.
از وقتی پسرعمه جان بابا شده گوشی تلفن دستشه و طبق خبرهای واصله از دينا هی زنگ می زنه به مامان! يه بار بچه اش شير كم می خوره. يه بار خس خس می كنه. يه بار شيرش را بالا آورده. يه بار گريه می كنه.. خلاصه شده سوژه ای واسه خودش! هفته ی ديگه موفق می شم اين شازده را ببينم كه اينهمه بابا و مامانش را گذاشته سره كار.
هديه ی مامان را دينا برام آورد. يه كلاه و شال خيلی خوشگل. شبيه همونی كه منا داشت و می دونستم مامان ديگه اين مدلی پيدا نكرده بود كه برای منم بخره. با تعجب از دينا پرسيدم مامان چجوری پيدا كرد؟ گفت ندارن كه! .. دينا جان هم فرمود كه همه ی مغازه ها را گشتن و شال گردنهاشون آب رفته بوده و چيز جالبی نبودن! مامان هم تصميم گرفت خودش ببافه! اونم بعد از سالها كه بافتنی نكرده بود. خلاصه شب تا دير وقت و صبح زود پا شده و چند روز كار و زندگی را ول كرده و هی بافته و شكافته! تا نتيجه اش شده اين.. و كلی هم انگشتاش درد گرفته.
كادوهه خيلی اساسی چسبيد بهم.. بسيار خوش خوشانم شد. هيچ وقت يه كلاه و شال گردن نمی تونست انقدر برام عزيز و دوست داشتنی بشه. مامان جونم مرسی!
از شادی جونم مرسی بسيار..
Tuesday, January 10, 2006
فسيل
"چادرتو بکش سرت! زشته جلو نامحرم "
پسرك فسقلی رو به خواهرش* گفت! البته چادر هم سره دختره بود.
خانه دل. سه شنبه ساعت 22:30 ( ساعت ۲۳:۵ داد). شبكه 3
هر پنج دقيقه هم تبليغ اين فيلم جذاب و زيبا و مهيج را از شبكه 3 می تونيد ببينيد.
* اصلاح می شه! پسرك فسقلی به مادرش!!! گفت. تازه بعدش آقاهه ی فيلم هم گفت چه پسر با غيرتی دارید!
Sunday, January 08, 2006
اشتباه كردم
باز زنگ زد به گوشی مينا شاكی و عصبانی كه اين چه بازیه امروز در آوردی؟ دوستات زنگ می زنن خونه، چی بهشون بگم؟ همه را نگران كردی. مامان سحر زنگ زد گفت هر وقت sms می فرستادم سریع جواب می داد. بابای سحر هم sms فرستاده برات. نگرانت بود. خاله مريم هم همينطور. حداقل بگو منم بدونم! چی شده؟ چرا و چرا و چرا..
اين تلفن، اينم گوشيم.. روشنه! مشكلت حل شد؟ خيالت راحته الان؟ ..
20 تا sms سرازير شدن. يكی يكی خوندم و تشكر كردم. ميهن فكر كرد sms اش ساعت 12 شب نرسيده و يا خواب بودم و دوباره فرستاده بود.. نگين نوشته بود چند بار زنگ زده، خونه هم زنگ زده و باز زنگ می زنه! تا جواب sms زهرا را دادم، زنگ زد. اونم از صبح چند بار زنگ زده بود. به مهسا زنگ زدم گفت دعا می كنه عاقل شم! و گفت شيمن عصبانيه!! با احتياط sms دادم و زنگ زد. گفت می دونی از كی تا حالا حواسم به تقويم هست كه يه وقت يادم نره؟ كلی به مامان سفارش كرده بودم كه يادآوری كنه..
سعيد فكر كرد قهر كردم! مهرنوش فكر كرد ناراحتم و دلخور..
تو ديگه چرا؟ منكه قبل از اينكه گوشيم را خاموش كنم sms فرستادم و گفتم 24 ساعت خاموشه! تو چرا گوشيتو خاموش كردی؟ حالا چجوری تو رو پيدا كنم از دلت در بيارم؟
تازه داره sms اونایی مياد كه از روشن كردن گوشيم نااميد شدن! و نمی دونم چه كسایی فقط زنگ زدن.
غلط كردم.. ببخشيد. قصد ناراحت كردن كسی را نداشتم. الان دارم گند ترین ساعتهای امروز را می گذرونم. تا وقتی گوشيم خاموش بود تو بی خبری بودم و اصلاً فكر نمی كردم كسی را رنجونده باشم.. به خدا قصدم توهين و بی ادبی و سركار گذاشتن و نگران كردن كسی نبود. ديگه تكرار نمی شه. ديگه ی ديگه عمراً اگه روز تولدم گوشيم را خاموش كنم. ببخشيد..
پ.ن 1: يكی بگه مگه دختر مريضی كاری كنی كه بعد مجبور شی هی عذرخواهی كنی و كلی شرمنده ی بقيه بشی؟! و همه به عقلت شك كنن!
پ.ن 2: 22 (سال) تمام شد
نقطه
سر خط (شروع 23)
كجا بار منفی داشت؟
پ. ن 3: نكته ای كه بسيار تعجب انگيزه، نبود خبری از فيروزه ست. بين دوستان هم تنها كسی بود كه می تونست پيدام كنه! شماره ی دينا و مينا را داره.. نگرانت شدم! زنده ای؟
پ.ن 4: آخيييييييش گوشيش روشن شد! تو چقدر خوبی. مرسی. بهترینی.. احوال "دنيا" خوب ست الان!




