Saturday, May 17, 2008

من : عسل اذیت کنی نمی برمت خونمون. زنگ می زنیم مامان زهره بیاد و خودمون می ریم. شماره ی مامان زهره را بلدی؟
عسل* - زنگ بزنید مامان زهره، شماره اش را بگیرید و بهش زنگ بزنید، زودتر بیاد !!

مامان ِ عسل از پشت تلفن : رفتیم تو " تونل " و قطع شد..
عسل - مامان "توالت" آنتن نداشت؟!

من : عسل تو آشپزخونه نمی ری ها ! جای بچه ها نیست..
عسل - خب فیروزه هم بچه ست. نباید بره تو آشپزخونه
من : فیروزه بزرگه !
عسل - خب اگه بزرگه چرا شوهرش نمیاد ببرتش که بره سر خونه زندگیش ؟

عسل - فیروزه رفته دانشگاه جون کنده شوهر پیدا کرده !! شما هم باید برید دانشگاه جون بکنید، شوهر پیدا کنید !
عسل - فیروزه که رفته، فروزان که ازدواج کنه بعد هم نوبت من می شه !

رضا در حال توضیح دادن شکستکی دماغش و اینها..
عسل - یعنی الان نمی تونی نفس بکشی؟
من : مگه نمی دونستی؟ رضا نفس نمی کشه.
عسل - رضا "عادت کردی نفس نکشی؟"

بعد نوشت:
رضا - عسل مُشتی، لگدی به دماغم نزدی؟ خیلی درد می کنه.
عسل - لگد زدم با پا !!


* دختر دایی 6 ساله ی فیروزه و فروزان

پ.ن: وضعیت اینترنت مان نابسامان ست تا اطلاع ثانوی! خانم نارنج هم که افتخار نمی دهد گاه گداری بنویسد اینجا.. امید بسته ایم که به زودی مشکلات مرتفع شود.

6 comments:

Anonymous said...

به زودی شما نیز کانکت میشوید از نوع پرسرعت

علی said...

عجب! پس ماهم باید تو دانشگاه همسیر میگزیدیم!! حیف که فرصت رو از دست دادیم! حالا نمیشه کاریش کرد؟!!!
;b

دوست قدیمی said...

سلام خانومی
من دوباره اومدم
ممنون از لطفت
دوست قدیمی

Jozeph said...

First one is mine!

رامین said...

اینترنت تو ایران که آدم رو به مرگ می کشونه ...

abbas riazi said...

mosabegheye portoghal keshi!:
http://myorange.blogfa.com/post-43.aspx