Friday, December 14, 2007

زاغ ِ سیاه من

لطفن زاغ ِ سیاه مرا چوب نزنید!
زاغ ِ سیاه من دردش می گیرد. غصه روی دلش جمع می شود و شاید اشکی قلپ قلپ از چشمانش سرازیر شود.
زاغ ِ سیاه من که با کسی دشمنی ندارد. زاغ ِ سیاه من همیشه سرش به کار خودش جمع ست و کاری به کسی هم ندارد.
زاغ ِ سیاه من حواسش هم هست که اشتباهی پایش را در کفش کسی فرو نکند ولی نمی داند چرا خیلی وقتها پای بقیه داخل کفشش است. زاغ ِ سیاه من که نمی تواند هی پرواز کند و برود دورتر و دورتر، کفش جدید بخرد تا کسی باز پایش را سهون یا عمدن توی کفشش نکند و حس مالکیت خودش و کفشش را نداشته باشد.
زاغ ِ سیاه طفلکی من چه گناهی مرتکب شده ست مگر؟
زاغ ِ سیاه من دلش به تلنگری می شکند، چینی نازک تنهایی اش کدر می شود و با صدای جیرینگی می ریزد، بعد آشوب می شود در دلش و هوای رفتن بی تابش می کند.
لطفن زاغ ِ سیاه مرا چوب نزنید. زاغ ِ سیاه من روحش آشفته می شود..

5 comments:

علی said...

: )

setayesh said...

:))
maa amighan hese zaaghe siahe shoma ra hes kardim.... bashad ke kasi be harime shakhsiyash tajavoz nakonad

محمد.گشمردی said...

هر کاری کنی باز یه نفر پاشو تو کفش زاغ سیاهت می کنه
کسی هم این کار و نکنه .. از راه دور با سنگ میزنتش... کاریش نمیشه کرد .

سعید said...

دنیا جان من پستت رو خوندم ولی نمیدونستم چی باید بنویسم برات ...
به خاطر همین چیزی ننوشتم ...
ممنون از لطفت ......
در ضمن من که نمیدونم تولد شما کی هست وگرنه برای عرض تبریک خدمت میرسیدم ....
در هر حال ...
از همین الان تبریک میگم شاید تا اون وقت یادم رفت ...
ایشالله که همیشه موفق و شاد باشی .....

mostafa.mihanblog.com said...

salam
ma hamishe choobe karaei ke mikonimo nemikhorim
bazi vaghta bayad choobe karaye baghiaro bokhorim