Thursday, January 10, 2008

مگر ما چه می خواستیم؟

پیش نوشت: من چند روز پیش این را نوشته بودم ولی فرصت نشد بذارمش اینجا و حالا مصادف شده با نوشته ی مریم و دیگران.. کودکی و نوجوانی و جوانی اش در هم هست.. نوشته ام طولانی شد ولی انگار باید می نوشتم.

نوشته ی لوا را که می خونم تصویر ها دوباره از جلوی چشمم رژه می رن. بعد از گذشت اینهمه سال زنده اند هنوز.
کودکی و نوجوانی و جوانی و تمام زندگیمان ترس داشت و همیشه این ترس ها دنبالمان کرده اند. هنوز زنده اند و به وضوح می توان یادآوریشان کرد. هنوز گاهی مثل کابوس روح را آشفته می کنن و بهترین لحظه های زندگی را از سموم خود پر می کنن.
من هم "فکر می کنم مگر ما چه می خواستیم؟ "

بهترین سرگرمی کودکی من و خواهرانم دیدن کارتون بود! بهترین هدیه هم همان نوار ویدئوی دو یا سه ساعته بود که دایی سالی یک بار یا شاید هم با فاصله ی بیشتر برایمان سوغاتی می آورد. دو یا سه ساعتی کارتون که از تلویزیون آلمان ضبط شده بود و شاید روزی یک بار از تلویزیون ما دیده می شد و نمی دانم چه اعجازی در آن بود که سیر هم نمی شدیم.
شش ساله بودم که یاد گرفتم باید پنهان کاری کرد، باید دروغ گفت، باید دو گانه زندگی کرد .. وقتی که مربی مهدکودک از بچه ها پرسیده بود در منزل چه می کنند و من گفته بودم کارتون می بینم! مربی پرسیده بود همیشه که تلویزیون کارتون ندارد، غیر از اون چه کار می کنی؟ و من گفته بودم ولی ما ویدئو داریم و هر وقت دلم خواست مامان برایم کارتون می گذارد تا تماشا کنم.
می گفتند شانس آوردیم مربی آشنا بوده و دسته گل مرا به اطلاع عمو رسانده بود. عمو هم خانواده را مطلع کرده بود. جلسه توجیهی هم برای من گذاشتن که دیگر از این افاضات در مهدکودک و هیچ جای دیگری نکنم!

هنوز قیافه ی ترسنان و لرزان ارغوان یادم نرفته وقتی نوار کاست "بنان" را روزنامه پیچ! تحویلش دادم تا برای مادرش ببرد که گفته بود مادرش دوست می دارد صدای بنان را. من هم دو تا نوار کاست بابا را بردم برایش.
آنهم بسته بندی شده. انگار که مواد جابجا می کردیم! با احتیاط های بسیار.
بهتر بود هر دو تا را با هم نبرم. ارغوان نوار کاست را، آنهم کاستی که مجوز داشت و در هر مغازه ای یافت می شد را گذاشت توی جیب شلوارش در عملیاتی دور از چشم هم کلاسی ها که اگر کسی هم بویی برد و کیفش را گشتن، آنجا نباشد..

دوران راهنمایی خاطره ی بد و تلخی هم اگر بود زود فراموشش کردم. خیلی زود.. مسلمن اشک و آه و توبیخ هم بوده درش. گیر به ریخت و قیافه و مانتو هم بوده..
ولی خانم ناظم و مدیر برایم ترسناک نبودن. بهترین معلم ها را هم در این 3 سال داشته ام. شاید هر سال یکی، دو تا معلم دوست نداشتنی هم بوده ولی نسبت خوبش خیلی بیشتر از بدش بود. همانطور که نسبت بدی هایش کمتر از خوبی هایش بود.


سه سال دبیرستانم با سیاهی در خاطرم نقش بسته و همه اش هم مدیون خانم طلوعیان مدیر دبیرستان غیر انتفاعی پیوند بوده و بس! روزهایی را که به راحتی می توانست از بهترین سالها باشد را به همان راحتی به گند کشید! و من هر چقدر دوران راهنمایی را دوست داشتم، از دبیرستانم بیزار بودم.

دوم دبیرستان.. همینکه به گوش من رسید شیمن در دفتر مدرسه از دست پر محبت خانم طلوعیان سیلی دریافت کرده کافی بود تا اشکهای من روان شود و زار بزنم که به چه حقی باید دست روی دوست من بلند کند این عفریته؟ و قاعدتن همین اشک ریختن کافی بود تا مرا هم به دفتر مدرسه بخوانن که تو چرا گریه می کنی؟ و من تا آن روز نمی دانستم گریستن هم جرم ست..
مهسا و محدثه و بچه های دیگر هر چه برایش توضیح می دادن که این روحش هم بی اطلاع ست و بذارید بره ولی من از جانب خانم مدیر با اصرار بازخواست می شدم!
جریان چه بود؟ یک صفحه کاغذ از همین فالهای حرف اول اسمش و آخرش و چی دوست دارد و ندارد و ... زیر یکی از میزها جا مانده بود و شیمن هم در کلاس خالی بود. شیمن به اضافه ی چند نفر دیگر احضار شدن به دفتر که این کاغذ - لکه ننگ و بی عفتی !! - مال کیست و در مدرسه چه می کند؟ همه هم می دانستند ولی خب کسی به روی خودش نیاورد.
خانم طلوعیان هم معرکه گرفته بود. یک دستش روی تلفن بود که الان زنگ می زنم به پلیس که بیاید همتان را بازداشت کند.. پرونده تان را می دهم دستتان و چه و چه و چه..
ولی هیچ به خانم مدیر نگفتم. هیچ کداممان نگفتیم که زنگ بزن! که چه می خواهند با یک تکه کاغذ کنند؟
حالم از خودم بهم می خورد که جسارت آن را نداشتم که بگویم اصلن پرونده ام را بدهید خودم با خوشحالی می گریزم!
مرا فرستادن که فردا با ولی ات بیا!! که جرم من اشک ریختنم بود برای دوستی که سیلی خورده بود. و فکر می کردم اگر من یا دختر فلان کس بود همین خانم جرأت نداشت دست رویمان بلند کند که شیمن نه اهل این دیار بود و نه آشنای چندانی داشت که کسی ازش حساب ببرد یا پدری که بیاید داد و بیداد کند..
روز بعد هم غوغایی بود ظاهرن در دفتر مدرسه -به من گفتن خانه بمان و از فردا مدرسه ی دیگر می روی- و پدر جان برای اولین بار پایش را گذاشت در مدرسه که پرونده ام را بگیرد ولی باز خانم طلوعیان با چرب زبانی های همیشگی اش پیروز شد و نه آن روز و نه سال بعد پرونده ام را نداد تا از کابوس آن مدرسه فرار کنم.

هفته ی پیش فیلم عروسی خواهرم را می دیدم. فیلمبردار که چرخ زده بود روی مهمانان حاضر در مجلس و من هم نشسته بودم کنار دوستانم، مشغول گفتگو ولی با این تفاوت که همه روی صندلی نشسته بودند و من روی پای مهسا.
دبیرستان هم جای من بیشتر روی پای شیمن و گاهی مهسا بود. شیمن می نشست روی سکوی سنگی حیاط و من اگر هوس نشستن می کردم آغوشش را باز می کرد و مرا می نشاند روی پاهایش. - اعتراف می کنم زیادی لوس و عزیز دردانه این دو تا بودم -
هفته ای یکبار هم که زنگ ورزش با مینی بوس می رفتیم باشگاه، مهسا و شیمن کنار هم می نشستند و من هم طبق معمول روی پای شیمن!
ولی چند باری در حیاط مدرسه توبیخ شدم و خانم طلوعیان انگار که دستگیرم کرده باشد در حین ارتکاب گناه! فرمان داد دیگر روی پای شیمن ننشینم!

سوم دبیرستان کلاسمان را عوض کردند چون پنجره ای رو به کوچه داشت و انگار یکی، بچه ها را پشت شیشه دیده بود و باز هم داستان دیگری از تهدید ها به راه بود..
برای همه ی ما جالب بود و سوال بر انگیز.. در همان سال خانم طلوعیان انگار فقط برای ما خانم طلوعیان بود با وحشتی که در دل ماها کاشته بود ولی قیافه ی سال اولی های تازه وارد واقعن دیدنی بود. وقتی که یقه ی یکی از بچه ها را به خاطر خوردن اسمارتیز گرفته بود چون لبهاش هم رنگی شده بود، سال اولی ها با ابروهای تمیز و مدل موهای مختلف در مدرسه تردد می کردند.
الان هم که دیدنی تر ست شاگردان فعلی مدرسه ای که با افتخار مدیریت آن را به عهده دارد و انگار فقط وظیفه داشت روی لحظه های ما رنگ سیاه بپاشد و بس..


دانشگاه هم تعهد دادم. هم راهم ندادند، هم مانتو هایمان را اندازه گرفتند و یک بار می خواستن به جرم فحشا !! دستگیرمان کنند. اعلامیه هم کم نمی زدن سر برد! که نخورید و نیاشامید و از تلفن همراه استفاده نکنید حتی در راهرو دانشگاه..
و چند بار تذکر شنیدم بابت حرف زدن با موبایل در راهروی دانشگاه (و نه در کلاس!) ..

از سگ های نیروی انتظامی و امر به معروف هم که فکر کنم خاطره ها زیاد ست..

نازلی نوشته بود خوبه که بچه‌های این دوره معلم پرورشی ندارن. همین چند ماه پیش نوشته بودم از معلم پرورشی مدرسه خواهرم که به کابوسش تبدیل شده بود و دلش نمی خواست مدرسه برود دیگر..

8 comments:

marjan said...

دنيا جون

نميدونم اگه اينو بگم چى ميگى؟ ولى تو درست هم سن خواهر كوچكه من هستى، من از شما ها 6 سال بزرگترم، زمان ما پاچه هاى شلوار رو سانت ميزدن كه دولاى بسته از 30 سانت كمتر نباشه، اونوقتى كه خواهر كوچولو ( همون كه همسن تو هست و الان خانوم مهندس) دبيرستانى شد من حسرت ميخوردم كه ما تو چه وضعى رفتيم مدرسه، اينها مهم نيست، اما امروز همه چيز بد شده، كمترين امكانات رفاهى داره از مردم دريغ ميشه، ميگم ما داريم كجا ميريم؟

شاد باشى اگه بذارن البته

حمید said...

اسفندماه نزدیکه ...کاری کنیم کسایی رو به این مجلس به اصلاح مردمی بفرستیم که اگه مشکلی رو از ما حل نمی کنن به مشکلات موجود ما اضافه نکنن ...مجلس ششم هر چقدر هم که بد بود باز بهتر از این مجلس هفتم بود ..درست مثه خاتمی که با تمام بدی هاش مرده اش می ارزید به این یارو
منم مثه مرجان برات شادی آرزو می کنم با این تفاوت که باور داشته باشیم اگه بخوایم میشه

سورنا said...

اصلا چه معنی داره وقتی اشک تو چشمای یک بچه اوگاندایی یا فلسطینی جریان داره تو و من بخندیم
گناهه اهه. تازه دختر بودنت کافیه تا سرکوب شی تا روم به دیوار ساکت باشی و هر سرکوبی رو تحمل کنی.
گند بزنن به این آدما با این طرز فکرشون.
ولی اگر کسی در آینده بخواد دختر منو اینطوری اذیت کنه احتمالا باید بعد از اینکه از بیمارستان اومد بیرون بره کل دکوراسیون دفترش رو عوض کنه.

سعید said...

راستش الان که این چیزها رو میخونم خنده ام میگیره ...
دقیقاً یادمه روزی که ویدئو خریدیدم ...
پدر بنده خدا با چه ترس و لرزی آوردش خونه ...
لای کلی ملافه پیچیده بودش وقتی میخواست بیارتش خونه ..
بعد هم کلی توصیه که بین دوستامون درز نکنه که ما ویدئو داریم ...
نمیدونم اسمش رو چی بذارم ...
چون همون چیزی که اون موقع علامت فساد و هزار کوفت دیگه بود الان کاملاً قانونی شده ...
هر دوره ای مخصوص چیزیه ...
الان هم گیر به ماهواره دادن ...
ولی همه میدونن که ماهواره هم چند وقت دیگه آزاد میشه و ...
راستش چون یه پسرم توی دوران تحصیلم این شرایط شما رو نداشتم ولی خواهر بزرگم رو میدیدم که همیشه از وضعیت مدرسه مینالید و شاکی بود ..

كدئين said...

آدم وقتي به گذشته اش نگاه مي كنه از خيلي از رفتارهايي كه بايد مي كرد و نكرده حرصش مي گيره ...
ايراد نداره م مهم نيست كه چند هزار گيلاني يا ايراني گازشون قطع شده ، ايراد نداره كه تورم 18 % داره پدر ملت رو در مياره و ..... مهم اينه كه ملت دچار گناه نشن ، پاچه هاي شلوارشون رو خداي نكرده تو چكمه هاشون نكنن !
همين امروز تو مغازه دوستم به همراه خانومش ،3تايي كنار بخاري نشسته بوديم و سر به سر هم مي ذاشتيم ! 2 تا مامور كه از اون چكمه هاي كفش ملي پوشيده بودن اومدن داخل مغازه و به يه شكل توهين آميزي برخورد كردن كه اين خانوم كيه و ....
دلم مي خواست ....
اين دل خيلي چيزا مي خواد !

ترنج said...

آخ گفتی آخ گفتی. اشکال نداره عوضش می ری بهشت. همه می رن جهنم فقط من و تو ملت غیور و هیولا پرور ایران میرن بهشت. فکر بری بهشت بازم اینا رو ببینی.

ترنج said...

الان نوشته های بچه ها رو خوندم خیلی بامزه است ما ها همه مون ترسهای مشترک رو تجربه کردیم. صبر کن یه روز بچه های من و تو این چیزا رو تو فیلم می بینند و بهمون می گن مامان انا راسته؟

محمد said...

تو ایران نباید بگی مگر ما چه می خواستیم .. باید بگی ما چه باید بخواهیم .
.
در مورد خاطره های مدرسه هم خوشبختانه برای ما اینطور نبود ... حد اقل مشکلات خودمون رو داشتیم که در برابر اینا فکر نکنم چیزی باشه
تو مدرسه پسرا ... خوبیشون این بود که همه پشت هم بودن