Saturday, February 23, 2008

شکوه محبت

دختر کوچولو مابین دو زن روی صندلی در سمت دیگری از اتاق انتظار مطب دندانپزشکی نشسته بود و با بسته ی پسته ی در دستش بازی می کرد. بسته را گرفت سمت مادرش و در خواست کرد براش باز کنه. مادر یه دونه پسته در آورد، پوست کند و دختر کوچولو که شاید 2 ساله بود پسته را با خوشحالی گرفت و گذاشت دهنش.
هنوز روی صندلی در حال وول خوردن بود، تقریبن با زحمت پاهاش را رسوند به زمین و ایستاد جلوی مادرش و با اصرار بسته ی پسته را از دستش گرفت. اومد سمت من، بسته را گرفت جلوی من. با لبخند و خوشحالی ازش تشکر کردم و گفتم خودت بخور عزیزم. ولی یک قدم هم عقبتر نرفت. مادرش گفت دستش را رد نکنید. یه دونه پسته برداشتم و تشکر کردم. لبخند زد و بسته را گرفت جلوی زنی که چند صندلی آنور تر نشسته بود.
نگاهی به اتاق انداخت. کس دیگری نبود.. برگشت و مابین مادر و خاله اش روی صندلی جای گرفت. بسته را دوباره داد به مادرش..

6 comments:

ترنج said...

ای جان. دیده وای چه دنیای قشنگی بعد گفته بهش تعارف کنم با من دوست بشه پزش رو بدم بگم این دختر خئشگله رفیق منه.

hediye said...

che 2NiAYE nazo ghashango mehrabooni daran in bacheha....

Jozeph said...

من کشته ی اون رابطه ی پسته با دندون پزشکیم. محبت اینجوری هم خیلی قشنگه

Jozeph said...

من کشته ی اون رابطه ی پسته با دندون پزشکیم. محبت اینجوری هم خیلی قشنگه

Bingala said...

hame tu bachegi mehrabunim vali nemidunam amuzesh parvaresh irad dare, television va shayad ham mahvare!

محمد said...

بچه ها هم عرضون از ما بیشتره :دی