Tuesday, April 08, 2008

قصه ی عکس

دنبال عکس می گشتم، چشمم خورد به این و کلی خنده ام گرفت! بعد دیدم چندان هم عکس خنده داری نیست! جدا از کیفیت و رنگ و روی نداشته اش.. حکایتش شاید خنده دار بود..
شهریور ماه بابایمان در کمال مهربانی ماشینش را داد برویم دفاعیه به انجام برسانیم. بعد از راحت شدن خیالمان و اتمام جلسه، خوش و خرم در حال برگشت از دانشگاه بودیم که برویم با دوستان نهار صرف کنیم و برگردیم به شهر و دیار خودمان! یکباره تمام چراغ های خطر و اضطراری و هشدار ماشین، روشن شد! ماشین را خاموش کردم و دیگر روشن نشد..
و این آقاهه رفت دنبال مکانیک و ماشین منتقل شد به نزدیک ترین تعمیرگاه. ما هم در کمال خوشحالی رفتیم نهار خوردیم و برگشتیم ولی ماشین مگر درست شده بود؟ بعد از چند ساعت معطلی و ضرر به جیب مبارک - نمی دونم چیش سوخته بود و باید تعویض می شد - ماشین دوباره زنده شد.
حالا این عکس هم مال همون موقع ست که من نشسته بودم توی ماشین و واضح و مبرهن ست که این ماشین تو جاده بوده و اصلن دلیلی نداشته شیشه اش تمیز باشد!

خلاصه که این عکس درسته کیفیت نداره ولی کلی داستان که دارد!
در ضمن این آقای محترم حاضر در عکس که می توان مرد جوان هم خطابش کرد امروز یک سال بزرگتر گشته .. تولدش مبارک باشه!

2 comments:

Jozeph said...

هر عکسی قصه ای داره
کاشکی میشد قصه هاشون رو به خاطر بسپریم

شهلا said...

برای همین من عاشق عکاسی در هر موقع و زمان و مکان هستم

زاد روز دوستت نیز"مرد جوان" پیروز باد