Monday, May 07, 2007

مسافر

نشسته ام وسط این بهم ریختگی ها.. مامان که دیشب آمد، وحشت کرد! می گفت گفتم جمع کنید نه اینکه بهم بریزید..
تمام دیروز فقط یک کارتن کوچک را پر کردم از مجسمه ها و رویش بزرگ نوشتم "احتیاط! .. شکستنی! "
کارتن بزرگتر را گذاشته اند برای کتابهای من. که همه اش هم جا نخواهد شد. غمم گرفته. باید همه چیز را جمع کنم تا قبل از رفتنم. اتاقم را خالی کنم و بروم...

زنگ می زنه، قرارداد بستیم.. sms می فرستم به مهسا. همسایه شدیم!

فردا 8صبح باید راهی شوم.. خسته ام، خیلی خسته...

4 comments:

ماکان said...

salam....in asbab keshi, to lahijan boode ya amol??

سعید said...

به سلامتی میری سفر ؟ خوش بگذره ....

عادل مشرقی said...

بادا بادا مبارک بادا.
ايشالا مبارک بادا.

خونه ی جديد
زندگی جديد
شوهر جديد

سال ديگه سيزده بدر بچه بغل.

اسم رو چی ميزاری؟؟؟؟

:ي:ي:ي

Jozeph said...

مبارکه پس... همسایه های جدید