Tuesday, January 16, 2007

دو تا صندلی را با فاصله می زاره کنار هم و دنبال پارچه ی مشکی.. مانتوی مشکی را از بینشون آویزون می کنه. میز را می ذاره روبرو..
دوربین را تنظیم می کنه به مرکز سیاهی..

می گم من دیگه مدل نمی شم..

11 comments:

عادل مشرقی said...

بهت حق ميدم الان جفت پا بری توی صورتم و دو سه تا هم تیپ پای ناز ح.اله ی من کنی !!!

علتش رو نپرس که نميگم ولی حالا اگه خواستی ميتونی حتی نادونسته و نا غافلی هرجا که گيرم آوردی کارت رو انجام بدی و بعدشم بيای اينجا بنويسی که کشتمش....

:ي:ي:ي

آزاده said...

من دیگه مدل نمی شم وای دیگه بازیچه نمی شم آی

mohammad reza zamani said...

اشتباه می کنی. به خاطر داستان نیست که من این دور و برها پیدام شده

setayesh said...

:)) inam ye joreshe

مهزاد said...

میشه من بیام جات؟ دی.... یه روزی دلت واسه همینم تنگ میشه .... حالا ببین

Pardis said...

ma shodim modelhaye vagheyi,siahe siah.baz khoobe to haminjoori sia pooshide boodi...

حمید هامون said...

راست گفتی هااااااااا....

آدرس خراب بود

:ي:ي:ي

حالا چایی نشد قهوه رو امتحان میکردی ٬‌ یکم خلاق باش فرزندم...



:ي:ي:ي

atefeh said...

bashe .... khobe..

آفساید said...

ای بابا! اذیت نکن همه اش چند تا عکس :))دیگه!

پوریا said...

خوب چرا دیگه مدل نمیشی؟
راستی عکاس کی بود؟

Golpar said...

mage majboori?