دلم می خواد سرم را بكوبم به دیوار !! محكم ِ محكم ..
مهرواژ هم 2 ساله شد..
خوشحالم كه مهرواژ باعث شد دوستای خوبی پیدا كنم. از همتون ممنونم و دوستون دارم..
اگه باعث ناراحتی كسی شدم لطفاً زود اعتراف كنید تا از دلتون در بیارم. اصلاً دوست ندارم كسی ازم دلگیر باشه. خودم بیشتر ناراحت می شم..
از پذیرفتن مهمون بدون كادو معذوريم! لبخند و شاديتون را هدیه بدید..
دوستت دارم .. واژه ی غریبی ست. ولی یاد گرفتیم.
.. و شهامت گفتنش را پیدا كردیم.
تولد مهرنوش جون عزيزم مبارك باشه يه عالمه! برات آرزوی بهترینها دارم دختر گل..
بعدنش: نمی دونم جدیداً چرا آف لاين ها گم و گور می شه! اگه آف گذاشتید بدانید كه نرسیده به دستم!!
موندیم، جنگیدیم. اذیت شدیم، خسته شدیم ولی ناامید نشدیم و با وجود همه ی ناملايماتی كه بود كار را اجرا كردیم. تحقیرها و توهین ها را شنیدیم ولی سكوت كردیم. كسی ازمون تشكر نكرد، كسی دستمون را به گرمی نفشرد و نگفت خسته نباشی. حتی سرپرست گروه! گفت تا ساعت 5 كارتون عالی بود و این تنها تعریفی بود كه ازش شنیدیم. ولی در مقابل هجوم كلمات به فراموشی سپرده شد و یادمون رفت برنامه ی صبح را با موفقیت به اتمام رسوندیم و با خیال راحت و پر امید برنامه ی بعدازظهر را شروع كردیم. نگفت چرا برنامه درست جمع نشد. نگفت چرا فرصت نشد به بچه ها ياد بدیم زباله نریزن كه حالا خودمون مجبوریم اینجا را تمیز كنیم و پاكت های چیپس و آب میوه و ویفر و بیسكوئیت از رو زمین جمع كنیم. نگفت چرا بیشتر از نیرو و ظرفیتی كه بود همچنان بلیط فروختن و حتی كسی نبود كه قدرت این را داشته باشه تا به خانواده ها حالی كنه اینجا جای بچه هاست و برای شما انتهای باغ صندلی گذاشتن و مزاحم كار ما نشید!! نگفت.. خیلی چیزها را نگفت و افراد گروه را با خستگی و چشمانی كه توش اشك جمع شده بود تنها گذاشت..
سخت آزرده بود. گفت دیگه چیزی باقی نموند برای كسی مثل من كه از صفر شروع كرده و چند هفته وقت و انرژی گذاشته.. با اینكه كم حرف و توهین نشنیدم ولی سكوت كردم تا كار درست پیش بره. گفت چیزی باقی نموند كه ترغیبم كنه ادامه بدم.
گفتم خودت كه می دونی كم نذاشتی. من هم می دونم. همه ی ما كه كنارت بودیم و با هم كار كردیم می دونیم از جون مايه گذاشتی و چقدر گذشت كردی با اینكه جمعه كنكور هم داری. ولی حرفهای من چه تاثیری داشت وقتی كه یك جمله بلند و رسا به یادش می اومد و اون اینكه افتضاح بود!! افتضاح تمام شد..
كار تمام شد. شاید از نگاه افرادی كه اومدن خوب بود و به بچه ها خوش گذشت. ولی بعید می دونم كسی فهمید چه مرارتهایی كشیدیم تا این برنامه به اجرا رسید. عملگی را هم تجربه كردیم.. يك كارگر هم در اختیارمون قرار ندادن. و صدالبته چون كار ما بود با وسواس بیشتر و بهتر از هر كارگری و مهم تر از اون بدون مزد كار می كردیم. يكشنبه بعد از 12 ساعت سر تا پا خاك رفتم خونه و انگار خاكی چندصد ساله احاطه ام كرده و غبارش سر تا پام را پوشونده بود.
دوشنبه بعد از اتمام كار سراسر رنگی رفتم خونه. حتی موهام هم در امان نمونده بود. با دردهایی كه هنوز ادامه داره. دستهایی كه نای حركت نداره و دچار لرزش شده و راه رفتنی كه از شدت گرفتگی پاهام به سختی صورت می گیره..
كسی ازمون تشكر نكرد، كسی از خودش نپرسید چرا اینهمه زحمت و سختی را بدون اینكه نفعی برامون داشته باشه به جون خریدیم.. كسی به روح افراد گروه توجهی نكرد.. كسی احساس مسئولیت نكرد كه روحی دوباره در گروه بدمه تا برای ادامه ی این راه و شروعی دوباره ترغیب بشن..
گزارشی از جشن نقاشی همراه با گوشه هایی از كار را می تونید اینجا ببینید. البته آقای يارمحمدی ظهر موقع اجرای نمایش اومدن. موقعی كه تقریبا كار نقاشی ِ صبح تمام شده بود.
هر روز كلی حرف نگفته باقی می مونه.. می ذارم برای فرصت مناسب تر.. می مونه و می مونه روی هم تا گفته بشه. چند بار به كلام نزدیك می شه ولی... باشه برای يه فرصت بهتر.. توی يه فرصت كم شاید باید حرفهای مهم تری گفت نه از روزمره یا حرفهای ساده.. و روی هم انباشته می شه.
حرفهای ساده ی من به سادگی در زمان گم می شه. باز روی هم جمع می شه و در پستوی زمان به فراموشی نزدیك و نزدیك تر می شه ..
یادم نیست.. چی می خواستم بگم؟ وقت كمه! خیلی خیلی كمه.. حرفهای ساده ام را كنار می ذارم. نه! این مهم نیست!! باید بشنوم.. فرصت گفتن اینها نیست..
و كلام خلاصه می شه در سلام و احوالپرسی..
سال قبل، يه شبی مثل امشب من حتی شماره ی داوطلبی ام را هم نداشتم كه از رتبه ام مطلع بشه!! ولی كسی كه فكرش را هم فكر نمی كردم لطف كرد و شماره داوطلبی ام را پیدا كرد و فهمیدم مجاز به انتخاب رشته شدم!! .. دستش درد نكنه!
خیلی خوشحالم كه تا چند سال آينده كنكور ندارم!! امیدوارم همه بروبچ كنكوری قبول بشن و برن سر بدبختی های تازشون!!
تبریك ویژه هم به زهره جون كه آف گذاشته بود مجاز شده ولی خبری ازش نبود! پس شیرینی كو؟!
امروز معلم دینی راهنماییم را دیدم. يه خانم خشك و جدی بود در دوران مدرسه. ولی امروز فوق العاده خوش اخلاق بود و انقدر قربون صدقه ام رفت كه حسابی شرمنده شدم!! از درس و دانشگاه و حال و احوالم پرسید.. و هی الهی من قربونت برم و فدات بشم و .. چرا انقدر لاغر شدی؟ من فدات شم و.. روم نشد بگم خیلی وقته وزنم ثابته و تغییری نكرده!!
روی پارچه بزرگ نوشته بود %30 تخفیف، اینترنت پر سرعت، بدون اشغالی!! به دخترعموم كه آمل ISP داره گفتم كارت اینترنت ارزون شده! 10 ساعته را تا هفته ی قبل 3500 می خریدم، این هفته 2500 شده! گفت ارزون؟ من كه خیلی وقته 10 ساعته را می دم 2300 !! .. از سرعتش كه بگذریم بهتر است. يادم نیست چند تا 10 بار شماره گرفت و همچنان The line is busy بود!!
بعد از چند ساعت و رفت و آمد بالاخره يه جا دادن بهمون!! از حدود يك هفته قبل تبلیغات شروع شد و آدرس مكانی ذكر شده كه یك روز مونده به شروع كار راهمون ندادن و البته امروز اماكن تعطيلش كرد!! و شهرداری لطف كرد یه قسمت از مسیر عبور و مرور مردم را بهمون اختصاص داد تا برای فردا آمادش كنیم.
از نزدیك ساعت 5 بعدازظهر شروع به كار كردیم. طرح ها زده شد و بعد از تأييد و تمیز كردن يه قسمت از محوطه ی دور استخر*، با اسپری شروع كردیم به نقاشی كشیدن. يه عالمه طرح های خوشگل كه همون لحظه اتودش را زدیم و اجرا كردیم.. يه كار گروهی كه با وجود خستگی زياد حس خوبی بعد از پایان كار برای هممون داشت.
فكر كنم شهرداری استخداممون كنه و بگه شما كه دو، سه ساعته تقریبا نصف اینجا را نقاشی كردید بقیه اش را هم نقاشی بكشید!!
فردا از 7 صبح باید بریم تا 9-8 شب و با يه عالمه بچه ی جینگیلی فینگیلی سر و كله بزنیم! فردا بچه ها از ساعت 9 صبح می یان در جشن نقاشی كه نقاشی بكشن.. البته اگه همه از آدرس جدید مطلع بشن..
بعدنش: كار تعطیل! شاید در وقتی دیگر
بارون با شدت بارید و بارید .. نقاشی هامون محو و محو شد .. از 5 صبح كار شروع شده بود .. آب از همه چكه می كرد .. اداره ی ارشاد كمال همكاری را باهامون داشت و اندكی هم نسبت به گروهی كه از جون مایه گذاشتن احساس مسئولیت نكرد .. يه كار بزرگ فرهنگی، هنری كه يه عده آدم به عشق بچه ها و هنر تمام تلاششون را كردن و ارشاد و چند تا اداره ی دیگه فقط اسمشون به عنوان برگزار كننده بود بدون اینكه حمایت كنن و كمك كنن اجرا بشه با بارش بارون تعطيل شد.. و خستگی تو تنمون موند. با لباسهای خیسی كه تو تنمون خیس شد و خشك شد و بدنهای كوفته و خسته ای كه اگه سرما نخوریم و بستری نشیم هنر كردیم!
از اداره ی ارشاد كه اومدیم بیرون يه پارچه ی جدید نصب كرده بودن! جشن نقاشی به دوشنبه 17 مرداد موكول شد..
* اگه تا حال لاهیجان نیومدید این توضیح را بدم كه این استخر اصلاً مناسب شنا نیست!! خیلی قدیما برای آبیاری زمینهای كشاورزی اطرافش ساخته شده و حالا جزء مناطق تفریحی شهر محسوب می شه و نزدیك كوه و وسط شهره.
بلند می شم، می شینم.. دراز می كشم، سرم را محكم پرت می كنم روی بالشت.. كتابی كه رها كردم گوشه ی تخت را دوباره باز می كنم. سعی می كنم چند صفحه ی باقیمانده را بخونم. فقط چند صفحه باقی مونده تا سر آقای مورسو به گیوتین سپرده بشه! كتاب را می بندم. راه رفته را باز می گردم. چراغها را خاموش می كنم و باز می گردم.. می خوام بخوابم! خرس قهوه ای را سر و ته می كنم! فشارش می دم، رهاش می كنم. كتابهای روی تخت را به گوشه ای هل می دم.. می خوام بخوابم! باید بخوابم.. موهای نیمه خیسم را روی بالشت ولو می كنم. زمان نمی گذره و من از انتظار بدم می یاد.. و می خوام خوابم..
بلند می شم. چند تا وبلاگ می خونم و بر می گردم روی تختم. با انگشتام ریمل باقی مونده روی مژه هام را پاك می كنم. چشمهام را می بندم. چقدر خسته ام و شاید تو بیشتر از من..
دستم روی تخت جستجو می كنه و پیداش می كنم. توی تاریكی نورش چشمم را می زنه. زمان گذشته ولی زیاد نه! .. گوشه ی چشمم می سوزه. خسته ام! باید بخوابم..
زمان گذشته.. نسبت به دو ساعت قبل گذشته ولی زیاد نه! زمان نمی گذره و من از انتظار بدم می یاد.. خسته ام..
برای اولین بار از شنیدن صدای این خانومه خوشحال شدم!! دیگه آلرژی پیدا كرده بودم به Error in connection كه هی روی صفحه ظاهر می شد!
ولی حالا دلم می خواد این خانومه را خفه كنم كه مدام نگه مشترك مورد نظر در دسترس نمی باشد!!
.. صداش حالمو بهم می زنه!
پ.ن: زندگی را نمی شه تو sms ها خلاصه كرد..
تیر ماه هم تموم شد. بيشتر از 20 روزه كه برگشتم خونه و فقط روزها را گذروندم. تابستون را دوست ندارم!
ماحصل این روزها فقط خوندن یك كتاب بود .. "شهری كه زیر درختان سدر مرد " نوشته ی خسرو حمزوی – رمان برگزیده سال! – چاپ چهارم .. يه كتاب 594 صفحه ای كه قهرمان داستان كمی تا اندكی حرص در آر بود و دوسش نداشتم! .. و دیدن چند فیلم..
امروز رفتيم يه جای فوق العاده زیبا. كه عاشق چنین جاده هایی هستم. فاصله ای با شهر نداشت. همیشه محو این طبیعت بكر می شم. باور كردنی نیست وقتی كه فقط كمی از حیطه ی شهر دور می شی و اینهمه زیبایی را مقابل خودت می بینی..
وقتی يه چيز فوق العاده داری نمی شه نگران نشی.. نگران از دست دادنش. نگران خراب شدن همه چیز..
وقتی همه چیز خیلی خوب و عاليه..
انگار خیلی وقت پيش بود و خیلی ازش گذشته. از همون دقایق آخر دور و دورتر شد و به گذشته تعلق گرفت. گذشته ای كه مثل دیروز و پریروز و يك هفته پیش به خاطر میاد و سعی می كنم حتی جزئياتش از خاطرم نره..
دلم تنگ شده بدجنس! تازه ۲۴ ساعت گذشته ..
جوجه های نوشی پیدا شدن! خوشحالم..
روايت اول:
اينا (مداد سياه ، فیروزه با افكارش و سمیرای قصه گو!) انقدر حرف می زنن كه نمی ذارن افكارم متمركز بشه و بنویسم!!
ادامه ی روایت: گوشی را قطع كرد و مات و متحير گفت: مارال از رشت اومده، گرفتنش! الان كلانتریه. كمی بعد زنگ زد به باباش كه بره كلانتری و دوستش را نجات بده!!! و ما به پیاده رویمون ادامه دادیم.
مارال جان منكه بهت گفتم اینجا با رشت فرق می كنه! منكه می دونم تو چجوری لباس می پوشی، با اون سر و وضع بهت گیر می دن دیگه..
گفت از مارال تعهد گرفتن و اومده بیرون. و ما همچنان به پیاده رویمون ادامه دادیم تا رسیدیم به جلوی كلانتری و داشتیم از جلوش رد می شدیم!
شما بیا!!! دو نفر با لباس شخصی تو پیاده رو ایستاده بودن. چند قدم به سمتشون رفتیم و پرسیدن كجایی هستین؟ مال اینجائید؟! .. متعجب جواب دادم آره! از مهرنوش و سمیرا پرسید گفتن نه! .. خیلی محترمانه!! به مهرنوش گفت برو. باید تعهد بدی .. مات نگاش كردم و گفتم يعنی چی؟ چرا بریم كلانتری؟ گفتن با شما نیستم! این خانم بره، این چه وضعه لباس پوشیدنه؟ گفتم اینها مهمون من هستن! مسئولیتش پای منه. دلیلی نداره برن تعهد بدن. آقاهه عصبانی شد و اینبار مهربانانه تر با داد دعوت كرد بریم داخل كلانتری..
شماره ی بابا را گرفتم و گفتم زود بیا كلانتری
سمیرا شاكی و عصبانی بحث می كرد. يه آقاهه مهربون و با سیمایی زیبا!! هم وارد شد و فقط مهرنوش كه سكوت كرده بود را مؤدبانه دعوت كرد بره تعهد بده!
از در ورودی گذشتیم و منتظر بابا شدم كه بیاد. سربازهای حاضر در صحنه هم زبانشان دراز شده بود و گفتن برید داخل و تعهد بدید!
پشتوانه ی محكمی چون بابا داشتم و می دونستم توی شهر خودم كسی نمی تونه ازم تعهد بگیره و یا بازداشتم كنه و شاید به همین خاطر با قاطعیت جواب می دادم و مطمئن بودم هیچ غلطی نمی تونن كنن.
بابا را از دور دیدم، تا رفتم سمت در ورودی يكی سرش را از پنجره ی بالای ساختمون آورد بیرون و داد زد نذارید این خانم بره بیرون!! .. از عجایب بود، خوبه با پای خودم رفته بودم تو و بهم گفتن شما نمی خوای بیای (فقط مدادسیاه می خواستن!!)..
بابا اومد و به قول آقاهای مهربون به احترام بابا و چون از دوستان هستن گفتن برید خونه!! بابا جان هم مرحمت فرمود و برخلاف گفته ی ظهر كه فرموده بود ماشین پلاك و بیمه نداره و تا هفته ی دیگه نمی تونی سوار بشی، سوئیچ ماشین را داد دستم و گفت برید فقط ماشین بیمه نداره مواظب باش.. احتمالا به این نتیجه رسیده دردسرش كمتره!!
.. از اين برنامه ها نداشتیم اینجا
در حاشيه: اين مداد سياهه تا بابا را ديد می گه چقدر دماغ بابات قشنگه!! .. هر بار هم كه بابا را می بینه می گه چقدر خوش تیپه بابات!! .. يه فكر و خیال هایی داره انگاری!
روايت دوم .. همراه با نكات اخلاقی!
روايت سوم .. شكواییه ی سمیرا
تا الان همیشه نوشته هام را نوشتم و بعد پست كردم. تنها نوشته ای كه آن لاین نوشتم، با هم نوشتیم. يك خط من، چند خط تو. يك كلمه از من، يكی از تو و شد يك نوشته و فصل رويش!
ساعت نزديكه 4 صبح شده و نمی تونم خودم را راضی كنم كه وقته خوابه. چشم دوختم به این آی كن خاموش و امید بستم به گوشی ای كه شاید روشن بشه. تو می دونی من از بی خبری متنفرم!
در ميان سكوت.. در كشاكش میان احساس و قانون! قانونی كه من را نادیده گرفته. تمام حقوقم را و اجازه داده له بشم، ویران بشم و دیگری بر ویرانه ها و ذره ذره های وجودم پایكوبی كنه.. در لحظه هزاران هزار ویران و ناامید می شن. به هر سویی می چرخند تا شاید فقط ذره ای نور امید از روزنی نمایان بشه! ولی كجاست فریاد رسی؟
لعنت به قانونی كه حكم می ده بچه ای دور از زندگی و امید و كودكیش و در حسرت بودن مادر بزرگ بشه.
منتظرم. منتظرم نوشی با خبرهای خوش برگرده..

چقدر سخته وقتی هيچ كاری از دستت بر نمياد و شاهد ناراحتی عزیزت هستی. می دونی ناراحته و هیچ كلامی نداری تا آرومش كنی. نمی دونم چرا باید الان، وقتی كه می تونست خیلی بهتر از از این باشه.. و حتی نمی تونم ناراحتی هاش را پاك كنم.
نگرانم! نگران نازنینی كه همیشه همراهمه و جزئي از منه..
و نگران دوست نادیده ای كه تنها وبلاگ و نوشته هاش پل ارتباطی ما بوده.
ديگه آمار اينكه چند بار رفتم اينجا از دستم در رفته! شايد دنبال معجزه ای بودم تا لبخند را هديه بده..
دعا می كنم.. و مطمئنم بر می گردن. هیچ جوجه ای دور از آشيونش نمی مونه..
ناعادلانه ست! سهم من ناعادلانه ست.. خیلی خیلی كمه. تو هم مثل من!! .. ناعادلانه ست وقتی كه انتظار داری صدای خنده بشنوی، غم باشه و هق هق گریه.
آهای خدا می شه بپرسم چرا الان؟ چرا امروز؟ چرا وقتی كه امروز می تونست يكی از روزهای خوبمون باشه؟!
امروز كه رفتم اینجا ياد مهرواژ افتادم! دلم يه قالب سفید و روشن می خواد! روم هم نمی شه به بهرام بگم يه قالب دیگه برام طراحی كنه! وبلاگش هم که خيلی وقته آپ نشده.
در ظاهر فقط آدرس و شكل قالب مهرواژ عوض شد. نمی دونم چرا نوشته هام هم تغییر كرده..
هر بار وسواس بیشتری به خرج می دم، بیشتر دقت می كنم. ولی باز حسابی می خوره تو ذوقم و سرخورده می شم! .. و مثل دفعات قبل به خودم می گم دیگه همینجوری هیچی هیچی هیچی براش نمی خرم!
يه حس تعلق و مالكيت.. چيزی كه از حالت موقت و گذرا درت میاره. با اینكه فقط سه ماه فرصت موندن داری ولی باز اینجا مال توست. چه یك روز باشی، چه یك سال.. می تونی ریه هات را پر از هوای آشنا كنی و ذخیره كنی برای تمام روزهایی كه دور از خونه هستی.. چشمهات چیزی را از نظر دور نكنن و این تصویرها را نگه داری برای وقتی كه مجبوری بری.
اینجا مال منه! مال خود خودم. با آدمهایی كه اگرچه نمی شناسیشون و از كنار هم می گذریم ولی آشنان. همه چیز آشناست. آدمها، خیابونها، مغازه ها، صداها، تصویرها، كوهها.. و كوههایی كه اینجا دور نیستن، خاكستری نیستن، همیشه پشت هاله ای از مه گم نشدن.. و می شه لمشون كنی و از رنگ سبزشون سرشار بشی..
اینجا مال منه! .. آدمها، كوچه ها، خیابونها، خونه ها.. با همه ی بدیها و خوبی هاش جزئی از منه.. و همه چیز بوی خوب ٍ آشنایی داره..
منكه به اسم يكی دیگه اینجا را آپ نكردم!!